خــــــــــودنویس
-
کم کم پله ها رو میای پایین و میرسی به نقطه مقابل تصورت از خودت ، کنار میای که توان بالا رفتن رو از دست دادی ، آروم پات رو پس میکشی .. و .. پله قبل ...
دقیقا میشی همون وجودی که یه عمر ازش بیزار بودی و قویا اعتقاد داشتی که در هر شرایطی متفاوت از این خواهی شد .. ولی سیاهی شخصیت خیالیت مثل یه قطره جوهر ک توی لیوان وجودت چکیده شده ، خیلی بی سر و صدا و چشم نواز منبسط میشه و لا به لای همه ذراتت قرار میگیره .. و .. قطره بعد ...
به ریشه ها نگاه میکنی و خفه شدن تدریجی شون رو توی حجم خنده های مستگونه و بغض های بی دلیل میبینی .. تبر توی دست شاخه هاست و لبه هاش جز ریشه به جایی ساییده نمیشه .. و .. ضربه بعد ...
پ ن : حال یک صبح غبارآلود -
عقاب ما کور بود،پلنگ ما موش بود
پرنده ام پر نداشت،طوطی ما نای نداشتعقل همش دکور بود،هوس فرمانروا بود
علم ما جهل داشت،همش اِدِّعاااااا داشتپا همش تو گِل بود،گِل همش وهم بود
ویلچر ما چرخ نداشت،دویدناش تو خواب داشRevival ما vain بود،همش تو start بود
حالِ بدش ته نداشت،اما لبخندشو جا نذاشت : )(Revival:احیا
Vain;عبث،بیهوده) -
در حال بررسی پرونده های بیماران هستم. عینکم را در می آورم و چشم هایم را میمالم. در اتاق به آرامی باز میشود.
-آقای دکتر، یه مریض دیگه هم هست. بیاد؟
ساعتم را نگاه میکنم. دیروقت شده و خسته هستم. یک نفس عمیق میکشم.
در حالی که سرم را به نشانه ی "اره" تکان میدهم، میگویم
-باشه، فقط این آخریش باشه ها!
لبخند بر روی لبانش می آید و به بیرون میرود. بعد از چند ثانیه به در زده میشود.
-بفرمایین.
یک پیرمرد که در دستش یک پلاستیک گرفته وارد اتاق میشود. به نشانه ی احترام از جایم بلند میشوم و صندلی را به او نشان میدهم.
-پدر جان بفرمایین بشینین.
ارام مینشیند.
-خب، در خدمتم. مشکلتون چیه؟
-دکتر، سینم هر روز میسوزه، هر روز که از خواب بلند میشم، میسوزه سینم.
استتوسکوپ را از روی میزم برمیدارم و به گوشم میزنم.
-میشه بیاین رو این صندلی؟
دستای پیر و پینه زده اش را بر روی دسته های صندلی فشار میدهد و به ارامی بلند میشود و می آید رو به رویم.
-نفس عمیق بکش پدرجان.
صداهای نامنظم قلبش در گوشم میپیچد.
-شما کارتون چیه؟
-من نجّارم
-کارای سنگینم میکنین؟
-وقتی پسرم نباشه، مجبور میشم الوار رو تنهایی جابجا کنم.
-تو خانوادتون بیماری قلبی بوده؟
-نه والا پسرم
-بیمه ای پدر؟
از توی پلاستیک در دستش، دفترچه اش را درمی آورد و میگذارد بر روی میز.
خودکار بیک را از روی میزم برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن.
-برای شما سی تی اسکن نوشتم. برین انجامش بدین، بعد نتیجشو بیارین.
مهر نظام پزشکی را هم میزنم و دفترچه را در جلویش میگذارم.
-سی تی اسکن کجا هست؟
-تو همینجا، طبقه ی دوم. اینم کارتش. زنگ بزنین نوبت بگیرین.
-خیلی ممنون پسرم. خدا عاقبت به خیرت کنه.
از جمله اش به وجد می آیم و لبخند عمیقی میزنم.
-وظیفس پدر.
در را که بست، وسایلم را جمع میکنم و در کیفم میگذارم. گوشیم را پیدا نمیکنم. با صدای ویبره اش به سویش هدایت میشوم.
-الو
-سلام آرمین، خوبی داداش؟
-بَه رضا! ممنون تو خوبی؟
-اره داداش، میخواستم بگم فرداشب با بچه های دانشگاه داریم جمع میشم کافه گّل، توهم بیا که یه خاطراتی زنده کنیم.
-اِ! چه خوب، اره حتما میام
......
لبخند در تمام مدت از لبام محو نمیشد، بلکه بیشتر و لذت بخش تر هم میشد.
+آرمین تو باید خیلی بیشتر تلاش کنیا! میبینی چقدر خوبه؟
-معلومه، بیشترم تلاش میکنم داداش، چی فکر کردی؟
زیست پیش را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن فصل رفتارشناسی. خیلی پر انرژی تر از قبل شروع میکنم. -
در حال بررسی پرونده های بیماران هستم. عینکم را در می آورم و چشم هایم را میمالم. در اتاق به آرامی باز میشود.
-آقای دکتر، یه مریض دیگه هم هست. بیاد؟
ساعتم را نگاه میکنم. دیروقت شده و خسته هستم. یک نفس عمیق میکشم.
در حالی که سرم را به نشانه ی "اره" تکان میدهم، میگویم
-باشه، فقط این آخریش باشه ها!
لبخند بر روی لبانش می آید و به بیرون میرود. بعد از چند ثانیه به در زده میشود.
-بفرمایین.
یک پیرمرد که در دستش یک پلاستیک گرفته وارد اتاق میشود. به نشانه ی احترام از جایم بلند میشوم و صندلی را به او نشان میدهم.
-پدر جان بفرمایین بشینین.
ارام مینشیند.
-خب، در خدمتم. مشکلتون چیه؟
-دکتر، سینم هر روز میسوزه، هر روز که از خواب بلند میشم، میسوزه سینم.
استتوسکوپ را از روی میزم برمیدارم و به گوشم میزنم.
-میشه بیاین رو این صندلی؟
دستای پیر و پینه زده اش را بر روی دسته های صندلی فشار میدهد و به ارامی بلند میشود و می آید رو به رویم.
-نفس عمیق بکش پدرجان.
صداهای نامنظم قلبش در گوشم میپیچد.
-شما کارتون چیه؟
-من نجّارم
-کارای سنگینم میکنین؟
-وقتی پسرم نباشه، مجبور میشم الوار رو تنهایی جابجا کنم.
-تو خانوادتون بیماری قلبی بوده؟
-نه والا پسرم
-بیمه ای پدر؟
از توی پلاستیک در دستش، دفترچه اش را درمی آورد و میگذارد بر روی میز.
خودکار بیک را از روی میزم برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن.
-برای شما سی تی اسکن نوشتم. برین انجامش بدین، بعد نتیجشو بیارین.
مهر نظام پزشکی را هم میزنم و دفترچه را در جلویش میگذارم.
-سی تی اسکن کجا هست؟
-تو همینجا، طبقه ی دوم. اینم کارتش. زنگ بزنین نوبت بگیرین.
-خیلی ممنون پسرم. خدا عاقبت به خیرت کنه.
از جمله اش به وجد می آیم و لبخند عمیقی میزنم.
-وظیفس پدر.
در را که بست، وسایلم را جمع میکنم و در کیفم میگذارم. گوشیم را پیدا نمیکنم. با صدای ویبره اش به سویش هدایت میشوم.
-الو
-سلام آرمین، خوبی داداش؟
-بَه رضا! ممنون تو خوبی؟
-اره داداش، میخواستم بگم فرداشب با بچه های دانشگاه داریم جمع میشم کافه گّل، توهم بیا که یه خاطراتی زنده کنیم.
-اِ! چه خوب، اره حتما میام
......
لبخند در تمام مدت از لبام محو نمیشد، بلکه بیشتر و لذت بخش تر هم میشد.
+آرمین تو باید خیلی بیشتر تلاش کنیا! میبینی چقدر خوبه؟
-معلومه، بیشترم تلاش میکنم داداش، چی فکر کردی؟
زیست پیش را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن فصل رفتارشناسی. خیلی پر انرژی تر از قبل شروع میکنم. -
بنا به درخواستهای مکرر هوادارانم به این تاپیک برگشتم
انگار اولین باری است که خواسته ام بلند شوم...
هیچگاه اینگونه نخواسته بودم
آنقدر از خواستن لبریزم که جز توانستن را نمیفهمم
حال غریبی است
انگار اولین بار است که خواسته ام بلند شوم! -
در حال بررسی پرونده های بیماران هستم. عینکم را در می آورم و چشم هایم را میمالم. در اتاق به آرامی باز میشود.
-آقای دکتر، یه مریض دیگه هم هست. بیاد؟
ساعتم را نگاه میکنم. دیروقت شده و خسته هستم. یک نفس عمیق میکشم.
در حالی که سرم را به نشانه ی "اره" تکان میدهم، میگویم
-باشه، فقط این آخریش باشه ها!
لبخند بر روی لبانش می آید و به بیرون میرود. بعد از چند ثانیه به در زده میشود.
-بفرمایین.
یک پیرمرد که در دستش یک پلاستیک گرفته وارد اتاق میشود. به نشانه ی احترام از جایم بلند میشوم و صندلی را به او نشان میدهم.
-پدر جان بفرمایین بشینین.
ارام مینشیند.
-خب، در خدمتم. مشکلتون چیه؟
-دکتر، سینم هر روز میسوزه، هر روز که از خواب بلند میشم، میسوزه سینم.
استتوسکوپ را از روی میزم برمیدارم و به گوشم میزنم.
-میشه بیاین رو این صندلی؟
دستای پیر و پینه زده اش را بر روی دسته های صندلی فشار میدهد و به ارامی بلند میشود و می آید رو به رویم.
-نفس عمیق بکش پدرجان.
صداهای نامنظم قلبش در گوشم میپیچد.
-شما کارتون چیه؟
-من نجّارم
-کارای سنگینم میکنین؟
-وقتی پسرم نباشه، مجبور میشم الوار رو تنهایی جابجا کنم.
-تو خانوادتون بیماری قلبی بوده؟
-نه والا پسرم
-بیمه ای پدر؟
از توی پلاستیک در دستش، دفترچه اش را درمی آورد و میگذارد بر روی میز.
خودکار بیک را از روی میزم برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن.
-برای شما سی تی اسکن نوشتم. برین انجامش بدین، بعد نتیجشو بیارین.
مهر نظام پزشکی را هم میزنم و دفترچه را در جلویش میگذارم.
-سی تی اسکن کجا هست؟
-تو همینجا، طبقه ی دوم. اینم کارتش. زنگ بزنین نوبت بگیرین.
-خیلی ممنون پسرم. خدا عاقبت به خیرت کنه.
از جمله اش به وجد می آیم و لبخند عمیقی میزنم.
-وظیفس پدر.
در را که بست، وسایلم را جمع میکنم و در کیفم میگذارم. گوشیم را پیدا نمیکنم. با صدای ویبره اش به سویش هدایت میشوم.
-الو
-سلام آرمین، خوبی داداش؟
-بَه رضا! ممنون تو خوبی؟
-اره داداش، میخواستم بگم فرداشب با بچه های دانشگاه داریم جمع میشم کافه گّل، توهم بیا که یه خاطراتی زنده کنیم.
-اِ! چه خوب، اره حتما میام
......
لبخند در تمام مدت از لبام محو نمیشد، بلکه بیشتر و لذت بخش تر هم میشد.
+آرمین تو باید خیلی بیشتر تلاش کنیا! میبینی چقدر خوبه؟
-معلومه، بیشترم تلاش میکنم داداش، چی فکر کردی؟
زیست پیش را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن فصل رفتارشناسی. خیلی پر انرژی تر از قبل شروع میکنم. -
گاهی میان رفتن و ماندن مرددی / تردید ؛ این دوگانگی های ناتمام
*
این ناخوش احوالی میان فالهای نیک / این حالهای خوش میان اندوه ناتمام
*
وقتی خوشی و ناخوشی باهم عجین شود / هر حس و حال به گونه ای آید به انتقام
*
معلوم نیست با چه خوشی با چه ناخوشی / در جمع خلوت آیدت در خلوت ازدحام
*
زخمی شدم , به انتظار طبیبی و مرهمی / حالا دگر امید نباشد به التیام
*
یک لحظه شاد میشوم از هرچه غم بری / چندی پس از آن حال خوش, مغموم و تلخ کام
*
کی حاجت دلم روا میشود خدا / یک بخت خوش خرام, یک شادی به انضمام
*
اندیشه بایدم بر این احوال برزخی / باید گذر کنم از این وادی انعدام
*
امشب هوای گریه آمده است در سرم / کردم به چشمهای ترم خواب را حرام -
گاهی میان رفتن و ماندن مرددی / تردید ؛ این دوگانگی های ناتمام
*
این ناخوش احوالی میان فالهای نیک / این حالهای خوش میان اندوه ناتمام
*
وقتی خوشی و ناخوشی باهم عجین شود / هر حس و حال به گونه ای آید به انتقام
*
معلوم نیست با چه خوشی با چه ناخوشی / در جمع خلوت آیدت در خلوت ازدحام
*
زخمی شدم , به انتظار طبیبی و مرهمی / حالا دگر امید نباشد به التیام
*
یک لحظه شاد میشوم از هرچه غم بری / چندی پس از آن حال خوش, مغموم و تلخ کام
*
کی حاجت دلم روا میشود خدا / یک بخت خوش خرام, یک شادی به انضمام
*
اندیشه بایدم بر این احوال برزخی / باید گذر کنم از این وادی انعدام
*
امشب هوای گریه آمده است در سرم / کردم به چشمهای ترم خواب را حرام@آذرخش در خــــــــــودنویس گفته است:
این ناخوش احوالی میان فالهای نیک / این حالهای خوش میان اندوه بی دوام
-
خسته از خستکی...
دلم حال خوش میخواهد خدا...
یک نفر در عالم نیست که راه غصه دادنم را بلد نباشد...
خوشم به تنهایی...
خوشم به نیامدن ها...
به نماندنها...
خوشم به تو ای خدا...
خوب است که شبیه ما نیستی...
خوب است که میشود خستگیها را برایت تعریف کرد...
خوب است که قضاوتمان نمیکنی خدا...
خوب است که هستی...
خسته ام خدا -
خسته از خستکی...
دلم حال خوش میخواهد خدا...
یک نفر در عالم نیست که راه غصه دادنم را بلد نباشد...
خوشم به تنهایی...
خوشم به نیامدن ها...
به نماندنها...
خوشم به تو ای خدا...
خوب است که شبیه ما نیستی...
خوب است که میشود خستگیها را برایت تعریف کرد...
خوب است که قضاوتمان نمیکنی خدا...
خوب است که هستی...
خسته ام خدااین پست پاک شده! -
بازم اینو دیدم
دفتر خاطرات هشت سالگی
به این صفحه که میرسم همیشه توقف میکنم... حس عجیبی دارم نسبت به این نقاشی
تاریخ رو برعکس نوشتم
من خیلی به آینده فکر میکردم
هیچوقت فکر نمیکردم در آینده اینجایی که هستم قرار بگیرم و این اتفاقاتو تجربه کنم
نمیدونم چرا:/
-