هفته های خوشحالی
-
امروزم یه روزبود با اتفاقایی که میتونه یه سریاش جا خوش کنه واسه همیشه اون گوشه موشه های ذهنت: )
از قایم موشک بازیای هشتادیِ خونه بابت کیکی که الکی مثلا من ندیدمش بگیر تا حرف زدن با بی بی سی کلاس که همیشه ی خدا کلیییی حرف و خبرای جدید داره واسه گفتن و امکان نداره حرف زدن باهاش ازون خنده های از ته دل نیاره سراغت و عجیب اینه که روز تولد هیچ کسو یادش نمیره برعکس ِ من که خیلی تو این مورد فراموشکارم...
راستش خودمم هنوز باورم نشده که واقعنی شده ۲۰ سالم و پس فردام میشه ۲۱ و پسون فرداشم به خودم میام میبینم شدم ۳۰ ( البته که خانوما همیشه ۱۴ سالشونه)
از همه ی اتفاقای امروز که بگذریم پیام سارا و بعدش تبریکای بچه ها بود که حالمو عجیب خوب کرد ممنونم از همتون رفقا@همه
کی میگه اینجا فقط یه مجازیه وقتی دوستایی رو توش پیدا میکنی که شاید هیچ وقت لنگشونو تو دنیای واقعی پیدا نکنی...
abcc نمیدونی چقدر میتونست اون پیامت حالمو خوب کنه
@F_ssu_وقتی پیامتو رو صفحه دیدم باورم نمیشد یادت باشه ممنونم بخاطر همه چیز رفیق ِ قدیمی ؛)
@philosopher امروز وقتی داشتم باهات حرف میزدم مامانم جوری چپ چپ نیگام میکرد که فک کنم به ناقص بودن عقلم شک کرد بابت اون خنده ها
خوشحالی ، ختم شدنِ یک بلوار به ساحل شنی ست، که در آن مرغ های دریا صدف ها را زیر و رو می کنند.
خوشحالی ، پریدن از دیواریست پر از انگورهای رسیده ، و رسیدن به تپه ی سرسبزیست که در آن گوسفندهای سیاه و سفید کنار هم چرا میکنند.
خوشحالی، پروازِ درون یک بالن است که هرگز سقوط نمیکند و فقط بالا میرود تا خودِ خورشید.
خوشحالی، رویاهای شبانه است ، صدای سکوت شب در هم آمیخته با جیرجیرکها
خوشحالی یعنی همین قدر ساده
خوشحالی یعنی همین -
روز دوم
سلام به همه..
فیتیله،جمعه چی دارع؟؟بعله آزمون..
صبح که خواستم برم آزمون،برای اولین بار خودم رفتم،یعنی کسی نرسوند منو،در نتبجه خودم رفتمبا سو استفاده از خلوتیِ صبح جمعه فقط گازوندم،گازاااا..
آزمون چیز خوشحال کننده ای نداره مسلماپس رد میشیم ازش
بعد ازمون که از حوزه اومدم بیرون،مدیر جایی که قبلا یه مدت کار میکردمو دیدم و گفت میخواد ته مونده حقوقم که مونده بوده رو بهم بدهتا اینجا جز هفته های خوشحالی حساب میشه،ولی حرف من،نــــع
روم نشد که ازش بگیرم،در نتیجه گفتم ممنون احتیاجی نیست
لعنت به همون دهنی که چپکی باز بشه
همین دیگه
آها شبم رفتیم احیا که خب حال آدمو رو به راه میکنه خدایی
دوستمو بعد از خیلی وقت دیدم،بقول خودش بعد ۳۵روز،هی میخواستیم دعا بخونیم هی حرف میزدیم،گفتیم من بعد هرکی حرف بزنه،خرهکه همش من خر شدم تا آخر مجلس
من خر میشدم اون نطقش باز میشد
اون دختر خالم که عاشقشمم تو مسجد به همه مُهر زدهمه رو گاز گرفت
بچم یخورده تو ابراز احساسات خشنه..
تا بعد بدرووود -
روز سوم..
امروزم اتفاق خاصی نداشت..
درس خوندم..
با خرابکاریام مامانم رو خندوندم..
هشتادیمون برام غیرتی میشه،که گاهی باعث میشه دلم ضعف بره..
و بازهم دخترخاله جان..
چه افطار کردنی قشنگ تر از اینکه که این فلفل خانوم پیشت باشهخیارشوراتو بخوره و برای گول زدنت به پهنای صورت برات بخنده
و بازم دلم ضعف میره از اینکه لاکامو میبینه و جوری ذوق میکنه که انگار بار اولشه..و انگار منم بار اولمه که این ذوق کردناشو میبینم و خوشی کل عالم میریزه تو دلم...
چی لذت بخش تر از اینکه براش لاک بزنم و با شگفتی داد بزنه:بَــــه بَــــه
چی لذت بخش تر از اینکه وسایلمو خراب کنه و بیاد با اون زبونش بهم توضیح بده که چیکار کرده...
خدایا شکرت -
روز چهارم..
کل خوشحالیش برای شب بود که رفتم مسجد..
وقتی که خدا رو با بیش از۱۰۰تا از صفاتش صدا زدم..
وقتی که معنی دعای جوشن کبیر رو میخوندم و دلم غرق خوشی میشد،بخاطر بودنش..بخاطر اینکه میبینه منو..هوامو داره..
وقتی زیر سایه قران بخودش و بهترین مخلوقاتش قسمش میدادم..
وقتی صدای العفو بقیه دلمو زیر و رو میکرد..
خوشحال بودم که امسال،دقیقه نود به یادش نیفتادم..
خوشحال بودم که فقط تو سختی به یادش نبودم..- این روزا سالگرد یه دوستیِ آسمونیِ برام...بخاطر بودنت شکر
- این روزا سالگرد یه دوستیِ آسمونیِ برام...بخاطر بودنت شکر
-
روز پنجم..
خوشحالی عمدش برای صبح بود که با یکی از دوستام حرف زدم،حالش خوب بود و این برای من کافی بود..از اینکه میخندید منم خوشحال میشدم..
و ظهر که رفتم کولر سرویس کردم،البته از دور
تو اوج هوا گرمی و تشنگی آب بازی کردم و خندیدم..
بابامو خیس کردم و ریز ریز خندیدم که مثلا عه حواسم نبود شما اونجایی..
خدایا شکرت -
۶و۷..وتامام
چه زود تموم شد..
روزای آخرم گذشتن دیگه..
بهترین شب قدر زندگیم تا به الان برام رقم خورد..
اون دوستمم که اولین روز چالش روهم هفت تیر کشیدیم،الان با هم خوبیم و نکشتمش دیگه(@ M-an)
کنکورم که عقب نیفتاد که بگم بخاطر اون خوشحال شدم
فلفل خانوم هم که چند روزه ندیدم اصن
marzyeh78 توهم که نیومدی
.
فک کنم من تاپیکو با تاپیک هفته های بدحالی اشتباه گرفتم
مرسی از دعوتتون- امید چیز خوبی ست
مثل اخرین سکّه، مثل اخرین بلیط
مثل اخرین گلوله، مثل اخرین کشتی
اخرین سکّه نمیگذارد که غرورت بشکند
اخرین بلیط نمیگذارد که نا امید از ترمینال ها برگردی،
اخرین گلوله نمی گذارد که سرباز اسیر شود،
کسی که امید دارد فقیر نیست،
همیشه چیزی دارد،
یادم رفت از آخرین کشتی بگویم،
آخرین کشتی حتی اگر هم نیاید
نمی گذارد که نام دریا و مسافرت از یادت برود...
- امید چیز خوبی ست
-
بعضی موقع اینقد اوضاع داغون میشه و حالت بد که فقط میخوای هر طور شده بگذرن این روزا
این وسط یه آدمای خوشقلب و مهربون و بامعرفتی داری که برات وقت میذارن و حالتو عوض میکنن:)
خوشحالم شمارو دارمآسمان ِ آبی @zedtwo
پ.ن:قبلا دعوت شده بودم بنابراین آزادم هر موقع دلم خواست بیام اینجا :|:face_savouring_delicious_food: -
%(#fa0859)[به نام شادی بخش قلب ها]
%(#08fad2)[سلام به رفقای خوب آلایی]
قراره توی این تاپیک لحظات خوش زندگیمون رو برای همدیگه تعریف کنیم، اتفاقاتی که به خاطرشون حتی شده برای یک لحظه هم یه لبخند (: کوچیک نشسته کنج لبمون،
قراره تو پایین تاپیک همدیگه رو به چالش خوشحالی دعوت کنیم،
نحوه ی کار ما به این صورت هستش که هر کسی که به این چالش دعوت شد باید هر شب بیاد و چنتا از دلایل خوشحالیِ اون روزش رو بنویسه، هر چیزی که برای یک لحظه هم که شده خوشحالتون کرده، هر اتفاق کوچیک یا بزرگی که باعث خنده و ذوقتون شده، همه رو اینجا برامون بنویسین، تا ما هم بتونیم از شادی های کوچیک و بزرگتون یاد بگیریمو خوب ازشون استفاده کنیم
ما برای شاد بودن شما ارزش قائلیم، و امیدواریم روز به روز غم و ناراحتی تو دلاتون کمتر بشه
این چالش رو با سه نفر شروع میکنیم که این سه نفر موظفنتا یک هفته هر شب بیان و دلایلِ خوشحالی روز اخیرشون رو توضیح بدن
هر روز یک نفر به این چالش دعوت میشه
تا جایی که میتونید سعی کنید به این چالش پایبند باشید و از چیزای بزرگ و کوچیکی که ناراحتتون میکنه دوری کنید و یا بهشون توجه نکنید،بهمون قول بدید که یک هفته همه خشم و کدورت هارو از دلتون بیرون کنیددوستانی که به چالش دعوت میشن اینجا برامون بنویسن و بقیه دوستان تو تاپیک مهسا بنویسن این دوتا تاپیک مکمل هم هستن
پ ن: چندین هفته هست داره برای این تاپیک فکر میشه (: و کارای آماده سازیش انجام میشه
پ ن : دوستان اسپم هم نفرستین فقط افراد دعوت شده بنویسن
پ ن : عکس های این تاپیک رو negaarin می گیره (:این پست پاک شده! -
خب اول از همه تشکر میکنم بابت دعوت و عکس
خب طی تقریبا یکسال گذشته خوشحالیام بهتر شدنحداقل بهتر از خوردن وسط هندونه
خب امروز که جالب بود
امتحانا هم تموم شدنو منم که امتحانا از دل جون مایه گذاشتمو برکینگ بد و نصف گات رو تموم کردم
امروز وقت برگشتن از مدرسه (مدرسمون تو دشت و بیابونو بین دو تا نهر آبه) اردکایی که تو اب شنا میکردن اومده بودن بیرون جوجه هاشون زیر سایه شون خوابیده بود اصلا صحنه فوق العاده ای بود
بعدم که اومدم خونه و ادامه گات
نهار رو خوردم (البته جلوی گات)
قرار شد ساعت سه بریم سالن و منم با مهارت های فوق العادم تو فوتبال همرو متاثر کنم رفتم واقعا تیم رو به تنهایی به پیروزی رسوندم البته منظورم تیم حریفه
وقتی داشتیم برمیگشتم یه نم نمکی بارون زد و ما هم از خدا خواسته به بهانه خیس نشدن گفتیم بریم شیرینی فروشی یه دلی از عزا در بیاریم و منم نصف شیرینیا رو خالی کردم و زدیم بیرون
حالا بیا با بدن خسته از دو ساعت دویدن و شکم پر از شیرینیای بیات شیرینی فروشی حاشیه شهر بقیه راه رو رکاب بزن
بعد اومدم خونه رفتم سر وقت گاتپارچ اب کنارم هی اب میخوردمو از مونده نهار میخوردم
کلا وضع خوردنم داره نگران کننده میشه
یکم که رد شد نشستم پای والیبال که خانواده اومدن منم یه بحثایی رو پیش کشیدم اخرش قبول کردن بازی ایران فرانسه برم ورزشگاه
بعدشم طبق معمول رفتم جلوی گاتتا الان که اینارو نوشتم
البته امروز به طرز عجیبی خوب بود وگرنه از فردا با همون وسط هندونه ها سر میکنیم