خــــــــــودنویس
-
این پست پاک شده!
-
سلام
:hand:
نمی دونم درست از کی ولی می دونم حدودا از چند هفته پیش ،زنجیره ای از اتفاقات ، شرایطی رو به وجود آورد که درس خوندن رو سخت می کرد و حال منو روز به روز بدتر...
خب دیدم باز دارم وارد بحرانات بعد از اعلام نتایج و بازخورد هاش از اطرافیان میشم و من که تجربه غرق شدن توی اون منجلاب ذهنی رو داشتم تصمیم گرفتم باهاش مبارزه کنم...
دیدم دیگه واقعا نایی برای درس خوندن توی اون شرایط ندارم ، همه ی کتابا و جزوه هام و نوشته هام و خلاصه همه ی وسایلمو توی کمد چیدم و درشو بستم...
تصمیم گرفتم خودمو به یه کاری مشغول کنم که زمان باز هم مثل همیشه کار خودشو بکنه و بگذره و بگذره و بگذره و اندکی شرایط بهبود پیدا کنه ، و چه کاری بهتر از هنری که توی مدرسه یاد گرفتم ، معرق !!:facepunch: :facepunch:
در سالی که پشت کنکور بودم ، یکی از بزرگ ترین مشکلاتم این بود که همیشه پایان راه رو گم می کردم ، خیلی اتفاق می افتاد که از خودم بپرسم اصلا چرا من درس می خوانم ؟!...
به واسطه همین تجربه تصمیم گرفتم با استفاده از هنرم ، نمادی بسازم تا همیشه مقابل چشمام باشه و هر وقت راهو گم کردم یا خواستم بی خیال بشم ، بهم چشمک بزنه و راهو نشونم بده
و این چنین شد که ستاره قطبی رویا هام رو درست کردم
{این همون عکس پروفمه و اینکه اسممو خط زدم}
امیدوارم امسال به اون آدمی که باید تبدیل بشم و تهش اون چیزی بشه که می خوام ...
پ ن 1 : این دوتا کار رو هم همراه "ستاره قطبی رویاهام" درست کردم
پ ن 2 : رسما همین جا قول میدم از بچه های انجمن هر کی سال دیگه پزشکی آورد ، از این روپوشا واسش درست کنم ، دیگه انگیزه از این بالاتر؟؟!
پ ن 3 : خداروشکر بارقه هایی از بهبود شرایط داره به چشم می خوره ، بریم واسه درس -
پارت اول
مهرشاد میخوای از روی یه شعر بخونیااا
نگاهم رو بهش دوختم..
دستی به ریشش کشید و گفت :حالا نمیشه یه نفر دیگه بخونه؟!
رضا:ای بابا!پسر دو بیت بیشتر نیست!!
نگاهش رو به صفحات شعر دوخته بود
شروع به خوندن کرد:وقتی که زندگی من..
صدای بمش با بغض مخلوط شد.روی صورتش دقیق شدم.درد رو توی چهره اش حس کردم..
مکث کرد،دوباره گفت بهتره من نخونم!
نوید با اعتراض گفت:ای بابااا بخون دیگه
نگاه گذرایی به جمع کرد و روی من نگاهش متوقف شد.چند ثانیه..
غم توی چشماش موج میزد،همراه با درد..
نگاهش رو از من گرفت و دوباره مشغول خواندن شد
ناگهان قلبم ایستاد..تک تک سلول های بدنم متوقف شده بودند..
تمام زورم برای گریه نکردن و قورت دادن یک بغض چند ساله رو سر لیوان توی دستم خالی کردم.با تک تک حروفی که به زبان می آورد،خاطرات به ذهن من هجوم می آوردند.. -
پارت دوم
سه سال پیش
_من نمیام
+اینقدر ترسو نباش
_آره من میترسم..اصن من از ارتفاع وحشت دارم
+نگران نباش!من پیشتم..به من اعتماد نداری؟!
توی چشماش خیره شدم.چطور میتونستم بگم نه وقتی قلبم و مغزم به من فرمان همراهی میداد؟!
سوار تلکابین شدیم.روبه روی هم نشستیم.تلکابین به حرکت دراومد و من علاقه ای به نگاه کردن به اطراف نداشتم .زنگ گوشیم به صدا دراومد.با تعجب نگاهمو از صفحه گوشی گرفتم و نگاهش کردم.
چشمکی زد و با سر اشاره کرد که جواب بدم.تماس رو وصل کردم..
+دوست دارم..با من تا آخرش میمونی؟!
از حرفی که زده بود شوکه شدم و با دوتا دستام صورتمو پوشاندم و درحالی که می خندیدم گریه می کردم..شایدم برعکس ولی حس عجیبی بود.منتظر نگاهم می کرد..
هنوز تماس وصل بود..
_وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارمکسی را که مثل هیچکس نیست
فروغ فرخزاد
.
.
با صدا زدن اسمم متوجه درد توی دستم شدم.لیوان توی دستم خورد شده بود و سیل اشک روی صورتم راه افتاده بود.
به من نگاه میکرد..نگاهی از جنس نگرانی..
جعبه کمک های اولیه رو از نوید گرفت و دستم رو پانسمان کرد و من تمام لحظات غرق او بودم..
با گفتن «تموم شد» منو از دریای خودش بیرون کشید.نگاهی به دست باندپیچی ام انداختم
مهرشاد هم رفت تا دستاش رو بشوره.وقتی برگشت به ستون تکیه داد و با نگاهش به من دنبال جواب می گشت..دنبال دلیلی منطقی که رفتن من رو توجیح کنه..
رفتن بی دلیل من..
وقتی جوابی پیدا نکرد به بالکن رفت سیگار میکشید..
سیگار پشت سیگار..
و منی که پشیمان تر از همیشه مردی را تماشا می کردم
که سیگار را با سیگار روشن میکرد..
تمام
ببخشید اگه طولانی بود -
اجیا داداشام
خیلی دوستون دارمعاغا همینا جا شد بکشم بقیتونم تو یادم هستینا
خب بگم که اولی مرضیه و سحر، گونش ، فاطمه، دلارام ، بهاره ،مهسا بعد مجهول انجمن شاه شطرنجمون بعد صدرای خلاق و ایل خان بعد به ترتیب
revival
@bfesfilmbvxazsjk دکتر دراکولا
@Milad91 از اون ناظم مهربوناست
Acola
_MILAD_ اون ماسته
athenaa
developer غول فیزیک
ققنوس
romisa
ایهام
sandiiii -
کوتاه برای تو بخشی از پاییز من..
بلند ترین خط دوست داشتنت هنوز زنگ میزند..
در قلبم پیغام میگذارد و بی وقفه بوق میخورد..
میترسم....
میترسم خط دوست داشتنت تا ابد هر پاییز زنگ بزند و دیر برسم برای رسیدن به دستانت..
پاییز من.. من همین جا.. حوالی باران و خش خش برگ ها به انتظارت نشسته ام..
پیش خودمان بماند.. دلم میخواهد تا ابد خط دوست داشتنت در قلبم زنگ بزند..
#پاییز مبارک
ببخشید اگر نوشته رو دوست نداشتین
️
-
امروز رفتیم ارومیه دانشگاه ثبت نام کردیم و از دوشنبه کلاسا شروع میشن. خب اولین چیزی که دیدم دریاچه ارومیه بود. از اخرین بار که دیدم فکر کنم 2-3 سال میگذره. وضعیت افتضاحه
اون پلی که زدن مثلا روی اب- دور و بر اون مسیر رو با سنگ پر کردنیعنی کلا اون دیدن طبیعت دریاچه پر!
بعدیش این بود که به نسبت شهر ما شلوغی کمتر بود و هواش طوری که من میخواستم بود یه جورایی انگار تخیلی بود
یعنی چی میگن بهش تو فارسی
humidity ش طوری بود که انگار توی خوابی
اون جایی که من میرم دور و برش پره درخت انگوره. هواش عالیه. رفتم یه دور دانشگاه رو دیدم کلاسا ازمایشگاه و ... خوبه. برای یه ادم که بخواد درس بخونه بدون حواس پرتی و شلوغی زیاد خیلی خوبه. توی .... ش هم (به این چی میگن به فارسی)
bulletin board از دانشگاه صنعتی شریف دانشگاه تهران دانشگاه شهید بهشتی و تبریز اصفهان ارومیه و جاهای دیگه قبولی داشتن تو ارشد. ثبت نام فقط نیم ساعت طول کشید... پیام نور که بودم 2 روز یعنی جمعا حدود 6-7 ساعت طول کشید تا فقط ثبت نام کنمبرای انصراف هم یه 4 ساعت طول کشید
پرنسلش که خیلی خوش اخلاق بودن خیلی .
همه اینا به کنار من عاشششششششششششششششششششششششششقق ارومیه ام. یعنی یه جوریه. وقتی که به دریاچه نگاه میکنی یا جاهای دیگه انگار محدودیتی نیست یه حالت خاصیه اصلا
-
روز اول دانشگاه
زنگ اول زبان عمومی بود... همین اول میخواستم بگم که دارم این اوایل استادا رو اسکن میکنم
استاد زبان از اون تیپ استادایی بود که دایم میخواست خودنمایی کنه و کسی مخالف حرفش نباشه و سوال نپرسه. شاید امروز حدودا یه 20-30 بار از خودش تعریف کرد اونقدر که اون اواسط کلا حوصله همه رفت هی تعریف میکرد میرفت که تعریف تموم بشه و خودشم راضی بود که تموم بشه ولی دوباره برمیگشت از خودش تعریف میکرد
نمیدونم یادم نیست چی پرسیدم یه جزیی حس کردم ناراحت شد یا همچین چیزی. ولی دلیلی نداره. اها یادم اومد پرسیدم که شما که گفتین رایتینگ کار کنیم میخواستم بدونم رایتینگ جنرال کار میکنیم یا اکادمیک؟ لقب به این استاد توی ذهنم vainglorious رو دادمیعنی کسی که دایم از خودش تعریف میکنه از کاراش.
کلاس بعدی فیزیک عمومی داشتیم یه خانم بود. این تیپو کامل میشناسم میدونم دقیقا خصوصیات این استادو
چون تیپش دقیقا مثل خواهر خودمه
تو هر دو تاش که سوال میپرسیدم نمیدونم قراره ازم بدشون بیاد یا خوششون بیاد چون اسمم رو پرسیدن
تربیت بدنی هم داشتیم ولی تو برنامه تداخل بود موند برای هفته بعد...
من لقمه پنیر که برده بودم میل بنمودم
بعد این که کتابخونه اش عضو شدم. کتابخونه اش واقعا خیلی کوچیکه و کتابای لاتین که میخواستم نداشت بیشتر فارسی بود به جز کتابای کامپیوتر و بعضی کتابای دیگه فکر کنم لاتین ریاضی داشته باشن؟ نمیدونم یادم نیست. سالن مطالعهیه تک روم که یه خرده بزرگتر شده اسمش رو گذاشتن سالن مطالعه
امروز همون اول یه دوست پیدا کردم. مسیح
یه ادم باحال و پر انرژی
دوستش رو هم دیدم اونم هم رشته ای منه. الان سه نفریم
دو ساعت برو سه ساعت بیا عصر هم ترافیکه ادم بدجور خسته میشه. باید دنبال خوابگاه چیزی بگردم.
یه چیزی رو هم میخواستم بگم ولی واقعا منظور خاصی ندارم از گفتنش. بحث اینه که این وسط یه چیزی درست نیست. اینجا دختر یا پسر باهم حرف میزنیم با جنس مخالف راحت هستیم و راحت صحبت میکنیم. ولی توی محیط دانشگاه اصلا یه وضع بدیه. یه جوی هست که انگار مثبتا رفتن یه طرف منفیا طرف دیگه
یه چیزی اگه اشتباه نکنم در حد الکتروفورز
الان فقط منتظر تایم خوابم
از صبح ساعت 5 که رفتم سوار اتوبوس شدم تا الان که ساعت 8-9 تازه رسیدم خونه
-
بعضی وقتا واقعا از خودم میپرسم که خوبه یا بده انجام دادن بعضی کارا. میگم مشکل از من نیست ، این عادت شده اینجا و من بهش فقط عادت نکردم و نمیخوام هم خودم رو قاطی این عادتای بد بکنم.
نمیدونم شاید تحمل کردن این جو بدی که هست بهتر باشه ولی بعدش میپرسم از خودم که تا کی ؟ و به این نتیجه میرسم که کاش میشد از اینجا رفت و واقعا یه لحظه زندگی واقعی کرد . نمیدونم اصلا دیگه چیکار کنم ،تو این مورد به خصوص واقعا دیگه کم اوردم و نمیخوام هم از طرف دیگه قاطی این جو بد بشم ،دوست دارم که خودم باشم و برای خودم زندگی کنم تا اینکه به خاطر این جو بد و چیزای ارزشمند که دارم رو کلا بیخیال بشم.
واقعا تقصیر من نیست و دست منم نیست. یعنی اونقدر این وضعیت پیش اومده که عادت کردم . بعضی وقتا فقط میگم کلا بیخیال بشم ولی بعداً میگم بیخیال برای خودم زندگی میکنم نه دیگران ، شاید بعضی آدما( که الان شده خیلی خیلیاشون) کلا شخصیتشون اینطوری هست که باید باهاشون سرد برخورد کنی و اهمیتی ندی ،ولی بازم به این نتیجه میرسم که باید برای خودم زندگی کنم و خودم باشم تا این که به خاطر بعضی رفتارا، خصوصیات خوب رو حذف کنم. واقعا تقصیر من نیست جو اینطوریه ،تربیت و شعور آدمای مقابل در این حده. چیکارش میشه کرد ؟ هیچی فقط تحمل و پشیمونی از این که اینجا به دنیا اومدم . فقط میگم این مهم ترین چیزیه که دارم این برای خودش یعنی یه دنیا معنی ، و به خاطر جو بد کنار گذاشتنش یعنی همون مرده متحرک بودن،پس به تحمل کردنش میارزه -
%(#04ff00)[خـــــــــــــودت] باش مگه خودت چشـــــــــــــــه؟؟
-
_الووو
سلام چه طوری دکترجان؟
+سلام عزیزم ، خوبم ولی طبق معمول اوضاع روحیم خوب نیس ، احساس می کنم...
_ول کن این حرفارو ، پاشو چن روز بیا پیش من ، بریم
دور دور
+آخه خودت که می دونی ، درس دارم '' البته درسی که نمی خونم! ''
_اصن بیا چن روز با هم بریم دانشگاه ، بیا ببین چه قدر شیرینه! چه قدر محیط جذاب و ارتباطات جدیدی در انتظارته!
+اصن حال ندارم آبجی آخههههه
_دیگه آخه و ولی و اما نداره... فردا منتظرتم
خدافظ!!منم شاید واسه فرار از شرایط بدی که باز داشتم درش غرق میشدم ، قبول کردم...
فرداش حدود ساعت هفت رسیدم ، خواهرم تا ساعت پنج کلاس داشت و گمان میکردم حسابی خسته باشه ، واسه همین مستقیم رفتم حرم...
ولی بر خلاف تصورم زنگ زد و گفت : بریم بیرون شام خفن!! :male-cook: :male-cook:
رفتیم یه فست فودی خفن و یه غذای خفن که من اصن اسمش بلد نبودم سفارش دادیم! تازه خوردنشم بلد نبودم
خلاصه غذامونو که خوردیم یهو یه کادو مقابل خودم دیدم! (از اون سورپرایز خفنا!)
و وقتی بازش کردم به معنای واقعی کلمه '' ذوق مرگ'' شدم
اینم مایه ذوق مرگیییییم
این خیلییی حس خوبیه کسی این قدر واسه هدفت احترام قائل باشه و بهت ایمان داشته باشه
خواستم این حس خوبو به اشتراک بزارم...24مهر 1398
پ ن : حرم واسه همه بچه های الا دعا کردم
-
اومد گفت پدرم مُرده..
صداش نه غم داشت نه حس..
فندکمو از تو جیبم بیرون آوردم و گفتم :سیگار؟
لبخند زد.. لبخندشم هیچ حسی نداشت..
مگه میشد لبخند آدم حس نداشته باشه؟
ی نخ در آورد و گذاشت رو لباش و گفت: راحت شد..
فندک رو گرفتم زیر سیگارش و جرقه آتیش صورتشو روشن کرد گفتم این اواخر حالش چطور بود؟
پوک اول رو که به سیگار رو گفت
خیلی بد.. آلزایمر کارداده بود دستش.. راحت شد..
گفتم هیچ کس یادش نبود؟
گفت هیچکس حتی زنش..!
گفتم واقعا؟!چه مرد بی احساسی.. دیگه زنشو که نباید یادش میرفت!؟
خندیددود سیگار و همزمان با خنده بیرون داد و گفت:
مامانمو زودتر از همه یادش رفت!
گفتم عجیبه!؟ پس این عشقا همش مال قصه هاس نه؟
یهو برگشت صاف تو چشام نگاه کرد
نگاهش عمیق بود تا مغز استخونم یخ زد
خیلی آروم گفت : حتی وقتی سالم بود هم حواسشون به هم دیگه نبود!
بابام شبا تو اون اتاقکه میخوابید یادته که مامانم ک وسواسی داشت؟
ی شب آقاجون وسایلش جمع کرد رفت بالا دیگ فقط سر شام و ناهار میدیدیمش.. مامان اونو زودتر یادش رفت وقتی درگیر تمیزی خونه و زندگیش بود
سرمو تکون دادم و گفتم:حالا مطمعنی بابات مامانتو فراموش کرده بود؟
گفت یعنی چی؟!
گفتم یعنی میگم شاید فراموش نکرده باشه واقعا مثلا داشته تلافی اون روزایی که مامانت حواسش بهش نبوده رو درمیاورده!
یکم نگاهم کرد و ته سیگارشو با کفشش له کرد..
سوز سرما لای موهامون میپیچید و من به زنی فکر کردم که بعد از مراسم نگران شستن ظرفها و تمیز کردن خونه اش بود تا مردی که سالها تو اتاقک بالا مُرده بود..!یهو رسید به ذهنم
️از واقعیت دور نیس
️
ممنون که خوندی️
-
نذار اونجوری که نباید بشه...نذار دیر برسی، نذار آرزوھاتو بگیرن، نذار واست از نرسیدن بگن، نذار رویاھات کمرنگ شن، نذار حقت پایمال شه...
نذار سرنوشتت عوض شه، نذار دنیات به کام تو نگرده، نذار حسرت بمونه، نذار "ای کاش" تو لحظه ھات خودنمایی کنه...
نذار دیر برسی...نذار خواب بمونی...یه کاری کن تا فرصت ھست،
تا نفس میکشی، تا وقت داری یه کاری کن
ھنوز خدا ھست...امید زندست...ھنوز ثانیه ھا نفس میکشن،
قلبت رو پر از شوق رسیدن و آسمون دلتو صاف کن...ھنوز پرنده ھا پرواز میکنن...ھنوز ھستی در تکاپوئه
میتونی بلند شی چشمات رو باز کنی
این تویی، تو زیباترین و بالاترین مسیر زندگی قرار گرفتی،
مسیری که اگه بخوای و ھمت کنی تهش خود خود خوشبختی و سعادتته
پُر لبخند، پُر شوق، پُر زندگی
پس ادامه بده
یه نفس عمیق، یه یا علی محکم ،یه امید از ته دل، یه توکل قلبی و یه باور عمیق کافیه تا دوباره شروع کنی️
دستان خدا پناه لحظه ھات قهرمان -
و خدایی که به شدت کافیست
️
خودش گفته...تأکید هم کرده
بعد از هر سختی
آسانی ست...
بعد از هر تلاش موفقیته
باور کنشایدخداقصه تو از نو نوشته باشه...