چهرازی طور❤️حبیب(:


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    247722_339.jpg
    سلام
    برای جوان اول آسایشگاه ها
    برای بهترین دوستم(:
    ❤

    نمیدونم چه قدر چهرازی رو میشناسید چه قدر دوسش دارید یا چندبار گوشش دادین(:
    ولی این جا دنیای دیوونه هاس
    دیوونه ها به هیچکس کار ندارن از ما شاد ترن
    آدم های دیووونه خطرناکن؟
    بستگی داره شما چی باشید(:
    ی وقتایی نشستن پای حرف دیوونه ها مثل زندگی میمونه(:
    قصه از حبیب و جمشید و دلبره(:
    میخام 40 تا داستان بگم
    40 تا هم صحبتی من با جمشید
    من و دلبر
    منو حبیب(:
    نترسید! نه ترسناک ان نه بدآموزی دارن نه سیاسی ان نه خطرناک
    فقط از من و آدم های دورم انسان ترن(:❤

    DedSec دمتون خیلی گرمه که بهم 40 تا پست دادین 🌱🍊

    ی چیزی(:
    بیایم قبلش داستانشونو از زبون خودشون بشنویم(:
    اینجوری شاید شما هم دلبسته شدین(:

    مهر.. آبان.. وای از آذر.. 🌱🍊
    16-پاییز-همه-ش-شب-ه-دیگه.mp3

    بعد بریم آسایشگاه ❤😃
    12-modiriate-asayeshgah.mp3

    ی ذره هم پی روزمرگی ها..
    09-hardadi-bor-dadi.mp3

    عید دیوونه ها رو دیدین؟
    18-هوای-فردا-بستگی-داره-کی-تو-دل-کی-ه.mp3

    و دلبر که جان فرسود از او(:
    3-باهار-جمشید-دلبر.mp3

    حالا که با جمع مون آشنا شدید
    شروع میکنیم(:
    بسم الله الرحمن الرحیم ❤

    خواهش میکنم اسپم ندید چیزی تو تاپیک ندید من فقط 40 تا پست میتونم بزارم

    @رتبه-های-انجمن-آلاء
    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @خیرین-کوچک-دریا-دل
    @ناظم
    @ادمین
    @فارغ-التحصیلان-آلاء
    @دانش-آموزان-آلاء


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    جمشید ی قلپ چای میخوره میگه مطمعنی اون اتاقم گشتی؟
    حبیب کلافه در کابینت ها رو باز می‌کنه میگه : آره اونجا نبود!
    جمشید میگه : دیوونه مگه تو کابینت جا میشه آخه!
    حبیب کلافه دست میکشه به موهاش میگه نه نمیدونم چ میدونم اصلا! مگه تو دل ما جا نشد؟
    جمشید لیوان کثیف هارو جمع میکنه میگه آره جا شد ولی نیست تو کابینت نگرد.
    دلبر میاد میگه تو حیاط و اون اتاق کوچیکه هم نبود
    حبیب میگه الحق که دیوونه اس
    چی شد بهش اصلا؟!
    جمشید ی سیبیل نازک داره سفید شده دست میکشه به سیبیل هاش میگه : میخوای زنگ بزنیم به عادل؟
    حبیب میخنده میگه فک میکنی عادل خبر داره؟
    دلبر میگه نه اونجام نیست.
    حبیب میگه سر چی رفت اصلا؟
    جمشید میگه که نمیدونم شاید ناراحت شد سهمیه ی موزش رو ندادیم
    دلبر میگه شاید چون در لاکش رو باز گذاشتم خشک شد
    حبیب میگه شاید چون دیگ نرفتم سر به سرش بزارم؟
    جمشید میگه نه! خانوم اصلا دلش نمیومد قهرر کنه
    حبیب میگه که خب الان پس چرا نیست؟! چرا هر وقت میومد از درداش حرف بزنه جدیش نمیگرفتم
    چرا نگاهش نکردم
    اصلا اون دوتا dlrm و خانوم تو ی روز شاد میشدن
    تو ی روز هم ی کلمه از دهنش درنیومد
    اخرم ی روز بدون خداحافظی رفتن
    راستشو بخواین انگار غیب شدن!
    بدم غیب شدن...
    جمشید میگه عجیبه....
    دلبر میگه کاش ی حرفی میزد قبل رفتن می‌فهمیدیم چشه
    حبیب میگه : کاش یهو نمیرفتن
    جمشید میگه : بریم دنبالش؟
    حبیب میگه نه اگه بریم برگرده مانیستیم میترسه
    دلبر میگه از بدون ما بودن نمیترسه
    حبیب میگه ولی من میترسم
    جمشید میگه چ بی سرانجام شدیم...
    حبیب میگه : ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم:)


  • ناظم تجربی

    c1484cdc-a7ad-4896-b4a6-feb599434f9d-image.png

    قرصِ ماه ، دلبر ، مِی

    سرِ شونمون میزنه میگه : چته باز توو لکی !
    میگیم : ولمون کن جمشید اومدیم دو دقیقه ای واسه خودمون بهمنمونُ دود کنیم، ناراحت باشیم خیر سرمون !
    میگه : چیشده باز ؟ رفته بر نگشته؟! برنگشته رفته؟!! رفته بر نمیگرده؟! برنمیگرده رفته؟!
    گفتیم : بابا ولمون کن دم غروبی . اومدی یه نخِ باقی مونده رو هم زهرمارمون کنی؟!
    یه موز برمیداره پوس میکنه میشینه جلومون نگاشو میدوزه به دهنمون .
    میگیم: ها چیه؟! مشکلی داری؟!
    میگه : ها؟ چی؟ من؟! چی میگی تو دیوونه؟!
    میگیم : اه جمشید. عمرا تو یکی رو ول کنن از این دیوونه خونه.
    پامیشیم بریم یه گوشه دیگه ناراحت باشیم پش سرمون میاد میگه :
    تا نگی چته که ولت نمیکنم. ببین آسمون بادمجونی شده قشنگه !
    میگیم : مگه تو بادمجون دیدی؟!
    میگه: آره دیگه !بین قرمز و آبی پررنگه !
    میگیم : جمشید دست از سرمون بردار بابا ناخوشیم یچی میگیم بهت برزخی میشی توام !
    میگه: خب بگو چته ! من میرم !
    میگیم: هیچی !!! باخودمون میگفتیم وقتی دلبر برگرده ، حتما دو حالت داره ! یا میگیم : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ! یا میگیم: آمدی؟!وه که چه مشتاق و پریشان بودم !
    از سهمیه سیگارای خودش یکی میده بهمون میگه : خب ! اومد چی گفتی؟!
    یه پک طولانی زدیم به سیگارمون ، نگاش کردیم ،بعد سرمونو چرخوندیم سمت آسمون.
    گقتیم : آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود !!!
    گمون بردیم دوماد موفرفری دلشُ برده !بااون گوشواره ها !!!گمون بردیم سوار اسب شدن رفتن باهم از ارس گذشتن! گمون بردیم که می با دیگران خوردست و باما سرگران دارد !!!
    میگه : خب چی شد؟!
    میگیم : چیزی نشد ! خودش میگفت رفته یه سر بیرون ببینه هوا گرمه یا سرده !بعد برمیگرده به ما میگه دیوونه !!!نه جمشید ! راستشو بگو ! مادیوونه ایم؟! دکتر فوفوله آنژکسیون داده بااین پودر فشرده ها ! اسمشون چی بود...ها قرص ! همه میگن ما دیوونه ایم !جمشید تو دیگه باما بودی . از اون اول . یادته جوان اول آسایشگاه ما بودیم.راستشو بگو از تو نمی رنجیم !
    میگه : حالا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که نه !.دیوونه نیستی ولی اینا چه میفهمن؟!
    تکیه میدیم به دیوار قرص ماهُ نگا میکنیم میگیم :
    ا خودمون دیدیم! بوی شراب میزد و خربزه در دهان میبرد !باز برمیگرده بهمون میگه دیوونه !
    نگا برمیگردونیم به جمشید...
    رفته چونه بزنه سهمیه موز فرداشو دوبرابر کنن !
    فیلتر سیگارو پرت میکنیم رو زمین با خودمون میگیم جمشید ما دیوونه نباشیم الحق تو یه دیوونه ای ! 😑

    • ببخشید جسارت کردیم خانوم
      دلمون خواست یهو:)💛

  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    download.jpeg

    قرنطینه

    • جمشیییید چی شد پس این چایی؟!
    • اومدم اومدم!
      روزامون شده پر از دلتنگی و خستگی
      همش موندیم گوشه ی این آسایشگاه..
      دیگه @Vadf عادل هم با هوشنگش نیست که بهمون زور بگه یا موز ها رو سهمیه بندی کنه..
      خب دلمون واسه ستم هاش تنگ شد اخه!
      حبیب میگه:
      چی میگی دیوونه! راحت شدیم از دست هوشنگ با اون چشمای آبیش داشت دلبرو قورت میداد!!
      بهتر که رفت من که دلم تنگ نشده!
      میگم: بابا حداقل یکی بود دلمون خوش باشه به این اسارت!
      موندیم ی گوشه دنیا بی هیچ ظلمی..
      حس پوچی گرفتتم حبیب
      جمشید با سینی چای میاد میشینه جلومون میگه
      بیا دو تا استکان چایی بزن رها کن این حرفا رو!

    حبیب ی قلپ چای میخوره میگه : حالا چی شد یاد هوشنگیان افتادی؟
    میگم نمیدونم...
    اخه میدونی.. اونا که بودن کل کل میکردیم پارتی فلاسفه شونو مسخره میکردیم!
    چ میدونم! بهتر از تنهایی بود خب.
    جمشید میگه : یعنی فقط واسه تنهایی میخواستیشون؟
    گفتم نه دیوونه!! میگم عادل که بود قرنطینه خوش می‌گذشت خب
    با اون قوانین چرت و پرتش!
    حبیب میگه: اره راست میگه.. ولی خب ندیدن بهتره از نبودنش!
    میگم دلبر کجاس؟ میگه خوابیده خسته اس
    قرنطینه همه رو بی حوصله کرده این روزا
    میگم : نکنه نياد ¿
    میگه :عادل؟
    میگم نه ‌‌‌بهار رو میگم.. اخه همیشه بوی عید میومد الات هرچقدر نفس میکشم بوی هیچی نیست
    انگار همه چی رفته تو خلا.
    سبزه کاشتی جمشید؟
    جمشید میگه اره گندم هم خیس کردم که سمنو بپزیم وسط حیاط
    حبیب میگه الحق که دیوونه ای!
    میگم جمشید جانم خواستی سمنو بپزی بگیم عادل و هوشنگم بیان؟
    حبیب میگه اگه خلا سلاح میکنیدشون هااا!!!!
    دوباره نیان حکومت رو بگیرن!
    میگم نه اقا خودشون رفتن تو کار فیلم و فلسفه انقد نقد نوشته وقت حکومت رانی نداره که..
    میگه باشه پس زنگ بزن بگو بیان ولی من چشم هوشنگ رو درمیارم چپ نگاه کنه به دلبر!
    جمشید میگه پاشو پاشو بریم موز هارو ببریم انباری جلو چشمشون نباشه!
    دوره قرنطینه بی موز میمونیم
    حبیب میگه: خانوم مسئولیت خسارت موز هارو به عهده میگیره!
    میگم نگران نباشید انقدر!
    بزارید عادل و هوشنگ بیان دو قاشق سمنو میخورن میرن!
    کارگردان یهو سیمو میکشه میگه کات!
    بسه دیگ اقا اب بستین به این قسمت قرنطینه!
    دوتا توصیه ی درست و حسابی هم نگفتین چهارنفر تو خونه ان رعایت کنن!
    پاشید پاشید جمع کنید!
    ضد عفونی کنیم همه جا رو

    @دانش-آموزان-آلاء


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    IMG_20200302_235544.jpg

    کرونا

    • هاااااپچه😷
      +حببیب روتو کن اون ور عطسه کن.
    • بابا ی سرما خوردگی ساده اس دیوونه
    • واسه سرما خوردگی ساده رفتی اون همه ماسک و ژل خریدی انبار کردی
    • جون تو واسه دلبر خریدم اخه میترسیدم مریض بشه
    • اولا که جون خودت! دوما که دلبر با ماسک خوب میشه!!؟!تو فکر پیشگیری باش دیوونه
    • دارم پیشگیری میکنم دیگه!
    • جمشید پاشو این قرص رو بخور

    جمشید بدنش درد میکنه میگه : ااااخ پام وای دستم وای وای گردنم کرونا گرفتم حببیب

    میخندم میگم چی میگی دیوونه؟؟؟ رفتی فوتبال بازی کردی خوردی زمین کرونا گرفتی؟!
    بدنت درد گرفته چون خوب گرم نکردی خودتو قبل بازی

    جمشید میگه : الحق که دیوونه ای خانوم! بابا خودم میدونم کرونا گرفتم وای دارم میمیرم
    حبیب دو تا از اون ماسکا بده بزنیم

    حبیب عصبانی میشه میگه: گفتم اونا مال دلبره!!!

    لحاف رو میکشم رو جمشید میگم :جمشید جانم شما مریض نشدی انقد به اخبار توجه نکن. حبیب ماسکا کجاست برم بیارم بزنیم
    جمشید میگه : اگه کرونا نگرفتم چرا باید ماسک بزنم گرفتم دیگع!!! وای دلبر کجایی که جمشید و کشتن دیگه عید نمیاد که بخوام عید رو ببینم بگم نگاه زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره!!

    حبیب میگه: اولا چشاتو درمیارم ها دوما تو بیخود میکنی بمیری!! یادت رفته پاییز ها که دلمون تنگ بشه باید بیایم اتاق جمشید کی برامون چای بریزه
    اصلا بیا ها کن تو صورتم دید و بازدید عید کنیم بعدش باهم بمیریم

    جمشید میگه: برو خالی نبند دیوونه تو به من ماسک نمیدی بزنم الان میخوای ماچم کنی؟!

    حبیب باز عصبانی میشه : گفتم اونا واسه دلبره!!!

    میگم : بچه ها دلبر کوش اصلا؟

    بی توجه به من بحث میکنن و من میرم از اتاق بیرون
    اتاق به اتاق میگردم دنبال دلبر ولی نیست..
    میرسم به حیاط میبینم نشسته ی گوشه کنار حوض خالی

    میگم دلبر دلبر!! نشین اونجا سرما میخوری ها
    تو دستش ی گنجشگ زخمیه

    بدون این که نگاهم کنه میگه: پس کی درست میشه؟

    میرم می‌شینم کنارش میگم بالش خوب میشه اگه زود ببندیش نگران نباش

    میگه: کی حالمون خوب میشه پس؟ ی روز اب میبرتمون ی روز زمین ترک میخوره ی روز..
    حالا هم که این مریضی..
    چرا خوب نمیشه حالمون؟

    میگم پاشو بریم تو سرما نخوری
    میگه: دیدی با ما نساخت اخر شوق شراب خوردن؟
    میگم : حواسمون به هم باید باشه اگه هوای حال دل همو داشته باشیم درست میشه همه چی
    بلند میشه میگه : بیا بریم حال دل این گنجشک رو داشته باشیم حالا تا ببینیم بعدش چی میشه

    یهو جمشید و حبییب میپرن وسط حیاط
    جمشید میوفته دنبال حبیب داد میزنه: گفتم ی مااااسک بهم بده
    حبیب میگه: نمیدمممممم اینا واسه دلبرههه

    هوا تیره اس انگار میخواد بارون بیاد.. درو میبندم و اروم میزنم بیرون از اسایشگاه🌼


  • اپ کاتالیزورهای آلاء ریاضی

    quote_1581113684296.png
    -چرا مشکی پوشیدی؟ چرا لاک قرمزتو پاک کردی؟ نکنه مدیر بت گیر داده!
    +مدیر که خیلی وقته رفته دیوونه:)
    -پس چته؟ چرا دیگه پشت خط موزائیکا قرار نمیزاری؟
    +قرار گزاشتن دل شاد میخواد...
    که من ندارم حبیب:(
    -چی شده باز؟
    +آدم بعضی حرفارو فقط میتونه قورت بده و تا ابد تو دلش نگه داره!
    -مث من که تورو قورت دادم..
    +اوهوم:)
    به قول خودت دلبر ندیدن بهتر از دلبر نداشتنه!
    جمشید یهو اومد داخل و گفت:
    حبیب ببین این آلاله هم خشک شد..!
    بزار به خانوم بگم یه گلدون بیاره
    حبیب یه نگاه به گلدون خشک شده کرد و گفت: دلبر!
    دل توهم مث این گل بیچاره است که جاش تو این گلدون نبود
    گلدون لیاقت قشنگیاشو نداشت..
    واسه همینم اونقدر غصه خورد تا مرد..!
    رفت تو فکر و گفت: بدون هیچ صدایی هم رفت!
    دلبر دیدی بعضیا چه بی سر و صدا میمیرن؟!
    یهو میبینی دیگه نیستن..
    اونموقع میگی کاش یه لحظه بیشتر باش هم صحبت میشدم
    آدم خوبی بود..!
    +هوم:)
    چه آدم خوبی بود!
    -خودت چی؟ میدونی که واسم عزیزی
    ولی تاحالا فکر کردی که بمیری کی چی میگه؟
    منو زیاد حرص دادی
    همش ترس اینو داشتم نکنه دوماد موفرفری باشه!
    اصن دو بیتی هامو یادت هست؟
    +همشونو حفظم جوون اول آسایشگاه:)
    -جون من؟
    سر به سرم بزاری میرم چشم جمشیدو در میارما!
    +جون تو:)
    فقط تو گردنت بلنده ببین بهار از کدوم سمت میاد..!
    -نزدیکه
    از کوی دلبر میاد:)


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    IMG_۲۰۲۰۰۲۰۲_۱۵۵۴۵۸.jpg

    شمعدونی

    -حبیب؟! حبیب باتوام کجا رفتی ی ساعته؟!
    +اومدم بابا صبر کن دیگه
    -اخه حبیب جانم تو چرا انقد ديوونه ای؟! من مگه نگفتم این گلدون شکسته نمیشه توش گل کاشت باز رفتی نهال و دونه آوردی؟!
    +خوبم میشه حالا اگه گل نداد و پا نگرفت هرچی خواستی بگو!

    اومدم نشستم کنار گلدون شکسته گفتم :نگاه کن این اصلا از وسط دو نیم شده حبیب چ جوری توش گل بکاریم؟!

    جمشید با ی سینی جای اومد نشست وسط حیات گفت: من به این حبیب میگم گل نکاریم ها جاش بریم نخل موز بیاریم بکاریم وسط حیاط آسایشگاه رفته داره تو گلدون شکسته گل میاره دیوونه!

    خندیدم گفتم : جمشید جانم موز که وسط حیاط آسایشگاه رشد نمیکنه که!

    ی قلپ چای میخوره میگه :مهم نیته خانوم!
    حبیب سخت مشغول کاشتن نهاله منم دارم نگاه میکنم به سیگار گوشه لبش که عین دودکش دود میده بیرون
    میگم دود سیگار برای گل ها خوب نیست! پژمرده میشن!
    میگه این پا بگیره من دیگه سیگار نمیکشم!
    گفتم سر اون شمعدونی ها هم همینو گفتی ها!!
    بعد اشاره می‌کنم به گلدون خشک شده ی ته باغچه
    میگه نه این فرق داره این بابونه اس اصلا رنجش فرق داره!
    جمشید میگه برم ی چای دیگه بریزم
    میگم حبیب چه فرقی داره؟
    میگه این خوشگله آرومه سفیده نازه آرام بخشه
    گفتم هفته پیش که میگفتی اون شمعدونیه لاغره خوش رنگه لطیفه نرم و نازکه هان؟!
    گفت نه بابا اون خیلی زیادی نرم و نازک بود نمیشد بهش حرف زد اصلا! سریع هم خودشو گرفت پژمرده شد!!
    گفتم خب بابونه هم همینطوره!
    میگه عههه با من بحث نکن! من اصلا شمعدونی دوست نداشتم همین بابونه ها قشنگن!
    میگم وسط گلدون شکسته؟!
    میگه بزار پا بگیره گلدونش رو عوض میکنم
    میگم چرا اول گلدون رو عوض نمیکنی بعد بری سراغ گل؟!
    میگه نه گلدون که مهم نیست مهم این که ی گل خوشگل توش باشه نگاهش کنی حالا اون شکسته باشه هم مهم نیست!!
    گفتم چرا دیگه شمعدونی هاتو دوس نداری گفت چون رنگش خستم کرد‌ انقدم سوال نپرس پاشو برو ی لیوان آب بیار بریزم پای این گلا

    میرم تو پیش جمشید میبینم داره از پنجره حبیب رو میبینه میگم خوبی جمشید جانم؟!

    خیره به حبیب میگه مشکل از گلا نیست از گلدونه..
    قبل شمعدونی ها آفتاب گردون آورده بود هفته ی قبل رز سفید..
    برميگرده سمتم میگه حبیب گلدونش رو باید بند بزنه:)

    یک هفته بعد میرم سراغش میبینم نشسته لب باغچه میگم به به جوان اول آسایشگاه و بابونه هاش چطورن
    میگه کدوم بابونه دیوونه؟! بیا ببین که آلاله ای خریدم...
    انقدر قشنگه و خوشگله..
    اون بابونه ها همش سفید بودن دلم رو میزدن...
    جمشید از پشت پنجره نگاهم میکنه..
    هوا ابریه و حبیب هنوز داره درمورد آلاله حرف میزنه..
    بابونه های خشک شده کنار حیاط انگار زار میزنن...


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    IMG_۲۰۱۹۱۲۲۰_۲۱۵۷۴۳.jpg

    یلدا

    برنامه های ما الان یلدا طور میشه🍉❤

    حبیب اون کاسه آجیل رو بیار ببینم
    جمشید انار ها کو؟!
    دلبر اون لاک قرمز رو بزار زمین بیا کمک کن سفره بندازیم

    حبیب و جمشید با دست پر میان سر سفره
    دلبر نشسته دم اینه موهاشو شونه میکنه
    حبیب میگه اخ جون امسال همه دور همیم
    بعد محکم دست میزنه
    دلبر میگه عه حبیب اروم تر گوشم درد گرفت!

    جمشید میشینه کنار من میگه ببین امسال انار آوردیم انار دونه دونه ببین دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره
    میگم بده من اون کاسه ها رو ببینم انقد دیوونه نباش!
    حبیب تخمه میشکنه میگه چیه خب ما که همیشه دیوونه ایم امشبم ی دقیقه بیشتر دیوونه ایم!
    اصلا دنیای دیوونه ها از همه قشنگه! بیا جمشید جانم بیا آجیل بخور تا دلت میخواد دیوونه باش

    کاسه ها رو پر میکنم از آجیل یکم نخود کشمش برمیدارم
    میریزم کف دست دلبر میگم ولش کن اون موهاتو
    تو که شونه نکرده هم خوبی! بیا به جاش خرمالو بخور که دیگه رفت تا پاییز سال بعد!!
    جمشید میگه بیاین آرزو کنیم
    حبیب باز محکم دست میزنه میگه آره اره
    دلبر میگه عه یواش!!
    من میگم هووم بزار ببینم من میگم بیاین امسال از خوشی هامون بگیم که چی بود!
    حبیب میگه آره موافق ترم!
    مثلا من امسال ی جفت دمپایی خریدم برای جمشید جانم مگه نه؟
    جمشید میگه دیوونه این که خوشی من بود گفتی ولی اره دستت درد نکنه نگاه هنوز پامه!

    میگم خب حالا تو ی خوشی دیگه بگو جمشید یکم جای میخوره میگه اوم بزار فک کنم اها تو مارو آوردی چهرازی مثلا
    میگم عه این که خوشی من بود!
    ولی اره راست میگی خیلی خوشی بود
    دلبر تو چی؟

    دلبر میگه دوماد موفرفری برام گوشواره خرید با ی عطر
    حبیب چشماشو چپ میکنه میگه همین؟
    دلبر میگه هوم.. یادم نمیاد دیگه!

    میگم خب خب حالا بیاین آرزو ها رو بگیم
    من آرزو دارم شما سه تا برام بمونید😍

    حبیب و جمشید و دلبر میگن عه این که آرزوی ما بود!
    چهارتایی میخندیم
    حبیب میگه حالا درسته آجیل نداریم
    درسته هندونه نداریم
    درسته چای نداریم
    درسته شانه نداریم
    درسته انار نداریم
    درسته هیچی نداریم ولی همو داریم!

    میگم هیس عه مثلا داریم دیگه! سفره خالی رو نگاه میکنم میبینم جمشید هنوز داره الکی چای میخوره
    دلبرم الکی موهاشو شونه میکنه
    میگم حالا اصلا هیچی نداریم همو که داریم!!

    جمشید میگه بله اصلا همو داریم!
    بهش میگم حالا یکم چایی بریز همه رو نخور خودت
    جمشید میگه تموم شد!
    حبیب میخنده میگه دیوونه چاییش تموم نمیشه که
    دلبر میگه منم چای میخام
    جمشید واسه تک تکمون چای میریزه
    کتری رو بغل میکنه میگه دیگه چای نداریم!
    بیرون هوا سرده ❤
    پر از باد و صداس ..
    صدای رفتن پاییز..
    صدای اومدن زمستون..
    میخندیم می‌خونیم ..

    خداحافظ پاییز..❤


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    کیسه موز رو میگیرم تو دستام و آروم میرم سمت چهرازی..
    کلید ميندازم تو قفل و آروم درو باز میکنم
    اروم صدا میزنم

    حبیب؟ جمشید؟ دلبر؟؟ کجایین؟
    بوی خاک میده آسایشگاه

    یهو غریبه میاد بیرون میگه چیه با کی کار داری؟
    میگم جمشید خودتو لوس نکن بیا این کیسه رو بگیر
    دستم افتاد
    اون یکی غریبه میاد جلو میگه
    چی شده یاد ما فقیر فقرا کردی؟

    میگم حبیب لوس نکن خودتو بیا این موزارو بگیر دستم افتاد

    حبیب میاد جلو کیسه مورو میگیره لاغر شده
    میگم چرا لاغر شدی؟!
    میگه دیدی حیف کردی؟
    اینجا رو بستی؟
    ما رو آواره کردی دیگه هیشکی بهمون سر نمیزنه
    بغضمو قورت میدم میگم جمشید بیا وایت موز آوردم
    جمشید سیبلاشو زده میگه من موز دوس ندارم
    حبیب میگه ولش کن دیوونه اس از دستت دلخوره
    منم دلخورم هاااا
    میگم یعنی چی من دیدم پاییز داره تموم میشه
    اون عادل هم رفته با اون حکومتش گفتم بفرستمون آسايشگاه بهتر بشین!!
    میگه کدوم بهتر شدن آدم ساده؟!
    دلمون پوسید خب!!
    قبلا این هوشنگ و عادل بودن یکم بحث میکردیم زورشون بهمون می‌رسید ی دلیل داشتیم واسه غصه
    الان چی؟ الکی بی دلیل دلمون میپوسه دلیل نداریم
    ی موز پوست میکنم میدم به جمشید
    جمشید ی گاز گنده میزنه میگه دلبرم رفته نیومده
    حبیب میگه آره اره دلبرم نیس که دیگه لاک قرمز بزنه

    هیچی نمیگم فقط نگاهشون میکنم که حرف بزنن
    ادما باید حرف بزنن وگرنه میپوسن
    حبیب میگه تو چرا پوسیدی؟
    گفتم نبودی ندیدی نشنیدی هی ریختم تو خودم هی پوسیدم
    میگه خب الان بگو
    جمشید میگه نه نگو بزار برم چای بریزم
    اروم به حبیب میگم : خستم حبیب خسته
    حبیب میگه : میدونم تو رو هم خیلی اذیت کردیم باس ببخشی
    میگم نه دیوونه خستم انگار ی چیزی گم کردم
    میگه چی مثلا
    میگم نمیدونم یادته رفتم دم اتاق عادل در زدم تق تق تق؟!
    یادم رفت اصلا بعدش چی شد!!
    میگه من یادمه زدی اسمشو خط زدی
    گفتم اونو اره بعدشو یادم نیس
    میگه هیچی دیگه مارو سوار تاکسی کردی که بریم
    گفتم خب بعدش؟؟
    گفت من که نبودم ببینم دیوونه
    جمشید میاد با سینی چای
    میگم چای نمیخام بیا بشین میخام خودتو ببینم
    میگه راستشو بگو عاشق شدی؟
    میخندم میگم من که عاشق تو ام دیوونه
    میگه منم عاشق دلبرم
    سه تایی میخندیم چای میخوریم
    جمشید میگه دیگه وقتشه باس بری
    میگم من جایی ندارم برم
    حبیب میگه ساعت یه ربع به یکه پاشو برو
    جفتشون میخان نباشم چیکار کنم دیوونه ان دیگه
    وقتی میخام برم ی نارنجی میزاره کف دستم میگه
    ولی بازم بیای سراغمون ها دلمون برات تنگ میشه
    میگم باشه بهترین دوستم بازم میام
    جمشید الکی لبخند میزنه که مثلا من نفهمم بغص کرده

    درو میبندم از تو حیاط داخل آسایشگاه رو میبینم
    جمشید و حبیب نشستن موز پوست میکنن میخندن میخونن.. پادشاه فصلا پاییز... 🌻


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین
    سم خران
    در باز شد رفتیم نشستیم تو نگاش کردیم
    دیدیم نشسته پشت میز
    ی تپه پوست موز گذاشته کنارش
    هوشنگ هم که اصلا هیچی
    سرشو کرده بود تو اون کتاب فلسفی هاش حواسش به ما نبود شایدم خودشو میزد به ندیدن!!
    تودلم گفتم جربزه داشته باش!
    به خاطر حبیب
    به خاطر لاکای دلبر
    به خاطر اشکای جمشید!
    به خاطر موزا
    به خاطر موزائیک ها
    رفتم جلو کوبیدم رو میز
    گفت چته هان چیه با منی؟!
    گفتم وقتشه باید بری!
    گفت چی!؟
    گفتم عادل پاشو اذیت نکن هوشنگ باتوام پاشو
    گفت من جایی ندارم برم من باید بمونم
    گفتم باید بری دیدی هرچی میگفتی راست بود!؟ دیدی گرد سم خران شما نیز بگذرد؟؟
    دیدی حیف کردی؟!
    دیدی باید بری؟
    گفت واقعا ساعت یه ربع به یکه؟!
    گفتم آره باید بری به خاطر حبیب که رفته اون گوشه کز کرده باید بری!
    به خاطر اشکای جمشید که داره ذخایر آب زیر زمینی رو پر میکنه باید بری!
    به خاطر جوان اول آسایشگاه ها باید بری
    باید بری!!
    گفت بابا نگاه تا من هستم دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره؟!
    گفتم چ خوشگلی؟! موزش واسه توعه پارتی مال توعه خندیدن و جوک مسخره گفتنش واسه توعه دنیا واسه تو هنوز خوشگلی هاشو داره مدیریت عجیب!

    خندید گفت چ جوری میخوای بندازیم بیرون مثلا؟
    گفتم دیگه قدرتتو باور ندارم!
    کی گفته تو اصلا وجود داری؟!
    خندید خنده اش عصبی بود گفت.. یعنی.. یعنی چی؟!
    گفتم یعنی خودم باورت کردم خودم ساختم خودمم حذفت میکنم خودم گذاشتم بیای بهت اسم دادم لقب دادم حالا نگاه چی شدم؟!
    بعد کاغذ فیلم نامه رو برداشتم تا اومد داد بزنه که نکن و ننویس
    کلا اسم عادل رو خط زدم
    اسمحکومت هوشنگیان رو خط زدم
    هوشنگ رو خط زدم
    همه چی رو برگردوندم به روز خداحافظی:

    هیچی دیگ نوید اومد ی ژست گرفت حبیب وجمشید هم پونصد شونصد تا سلفی گرفتن برای روز مبادا
    دیگ یادشون رفت که من درو بستم و رفتم
    بهشون نگید
    ولی هرازگاهی دورادور میبنمشون(:
    مبادا از دستم برن(:
    

    حبیب و جمشید اومدن تو
    حبیب هیچی نمی‌گفت گفتم بیا ببین دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره!!
    بیا ببین خط خوردن دیگه باید برن!
    حبیب اومد جلو دستاش میلرزید
    گفت باید به دلبر زنگ بزنم بعد دویید تو راهرو
    عادل مات وایستاده بود
    هوشنگ هیچی نمی‌گفت داشت سیب گاز میزد جای موز
    با اولین گاز تازه فهمید چی شده
    عادل گفت خب که چی؟!
    گفتم هیچی مدیریت عجیب!
    دیگه باید بری!
    عادل گفت قرارمون این نبود!
    گفتم ازت دلخورم بدجور
    تو اول ول کردی رفتی حالا هم کاریش نمیتونیم بکنیم برید گریم هاتون رو پاک کنید دستمزد و بگیرید تمام
    تا عادل اومد حرف بزنه

    کارگردان از پشت دوربین گفت ممنون بچه ها
    خسته نباشید!

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @Vadf

    واقعا قرار نبود اینجوری بشه🎥


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    IMG_۲۰۱۹۱۲۰۲_۱۸۴۳۲۱.jpg

    منجلاب

    تیک تاک تیک تاک...
    عقربه ساعت کهنه ی خاک گرفته روی دیوار بی وقفه میزنه..
    روی تخت دراز کشیدم و تو سیاهی به سقف خیره شدم
    خسته ام از وقتی این
    هوشنگیان با سیگار های برگشون و کتاب های فلسفی شون راه میرن تو سالن و بلند بلند اراجیف فلسفی‌ میبافن!
    دیگه نمیزارن منو حبیب و جمشید و دلبر همو ببینیم
    اتاق هامون از هم جدان
    جمشید که دیشب انقد گریه کرد اتاقشو آب گرفته بود
    هوشنگ ی چاه کن برداشت رفت زمین رو سوراخ کرد
    اشک هاش رفت تو دل زمین شد آب زیرزمینی
    عادل میگه اگر به هیچ دردی هم نخوره حداقل طبیعت رو نجات میده!
    عادل ی کت مشکی داره با ی کلاه مشکی و سیگار برگ گوشه لبش
    خودش خوشش میاد باهاش شوخی کنن
    ولی کلا فقط خودشو و هوشنگ میتونن باهاش شوخی کنن
    ناهار و شام و صبحونه بهمون غذا میده
    من نمیدونم چیه ولی آدمو سیر میکنه
    هوشنگ خیلی بیخیال موز میخوره پوست موزا رو از زیر در هل میده برای حبیب
    حبیب؟
    حبیب دیگه حرف نمیزنه
    اون روز رفتم از پشت اتاق نگاهش کنم
    باهاش حرف بزنم
    ی کلمه هم نگفت
    هر روزمیرم سهمیه سیب رو میزارم پشت در
    سه تا تق تق تق میزنم یعنی :سلام!
    جوابمو نمیده اصلا
    دلبرم که فرستادیمش شهرستان که این هوشنگ انقد چپ چپ بهش نگاه نکنه
    اونجا حداقل میتونه لاک بزنه
    منم که خستم
    از وقتی که برگه رو امضا کردم همش میگم چ اشتباهی کردم اصلا چهرازی رو راه انداختم
    خودم هیچی!
    حبیب جمشید و چیکار کنم
    اونارو آوردم کردم تو قفس
    هفته ای دوبار این نیچه و فروید و فردوسی وعادل جمع میشن
    باهم تخته نرد بازی میکنن
    شبا هم موز ها رو پوست میکنن میخورن
    بوی موز کل سالن رو برمیداره
    کارگردان و فیلم بردار رو بستن به صندلی
    دهن کارگردان رو هم بستن که ی موقع نگه کات
    اخرش ی روز جرم گرفت
    خسته شدیم بابا!
    نمیتونم سی تا پست بقیه رو از شکنجه‌ گاه هوشنگیان بگم!
    رفتم دم اتاق عادل
    در زدم
    -تق تق تق
    +کیه؟!
    -خانوم
    +خانوم بزرگ؟!
    -نه
    +خانوم ناظم؟
    -اره باز کن کارت دارم
    +من حرفی ندارم برو پی کارت
    -باز کن میگم
    +باشه ولی آدم باش ها!

    در باز شد و من وارد شدم @Vadf

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @فارغ-التحصیلان-آلاء



  • متن جایگزین

    عهدنامه

    برخيز، که فجر انقلاب است امروز
    بيگانه صفت، خانه خراب است امروز

    داشتیم از حکومت جدیدمون لذت می‌بردیم که به هوشنگ گفتم :هوشنگ هوشنگ اون موزا رو از انبار بردار بیار میبریم به مشاهیر پارتی سیبارم میدیم به مردم
    هوشنگ خیلی خسته طور نشسته بود رو صندلی و داشت آخرین لایک هارو چک می‌کرد که ببینه حکومت ما پیروز شده یا حکومت این حبیب اینا خسته طور جواب داد:به فردوسی بگو بیاره

    برگشتم سمت فردوسی گفتم:فردوسی داداش اون موزا رو بردار بیار از اونورم به رازی بگو نوشابه مانندا رو درس کنه

    فردوسی دیگه کمرش هم شده بود زیر فشار فرهنگی گفت:بسی رنج بردم در این سال سی که موز جابه جا کنم؟میخوای به هاوکینگ بگم بیاره؟

    گفتم:نه اونو گذاشتم دم در

    اخرش اعصابم خورد شد داد زدم :نیچه پسر اون فروید مادر مرده رو ول کن اصلا بزار نارنجیا رو بزنه نارنجیا از وسایل غصبی حبیب برداشته شده حلاله

    از اونور اتاق ارسطو با اسکندر که خردسالی بیش نبود وارد شد و گفت:میگن دم در یه عده گژدهم کارت دارن

    پاشدم رفتم دم در دیدم به به به حبیب اینا با یه پرچم سفید ایستادن خانوم ایشونم با یه درجه ناظمی اومده داره اظهار فضل میکنه

    منم که دیگ حکومت رو برپا دیده دیده بودم گفتم :هوشنگ بدو بیا رژیم طاغوت با گرد سم خرانش اومده

    خانوم خیلی جدی با ی عینک سیاه اومد جلو زیر چشمش ی بادمجون بودگفت :این صلح نامه رو بگیر تا فردا میخوام دم در وهرازی باشه شرایطتتو بنویس

    هوشنگ بی تفاوت اب شنگولیای رازی رو داشت با موز میخورد .حبیب جرش گرفته بود.یکم هوشنگ زیادی اروم بود انگار ناظمو نشناخته بود

    رفتم دم گوشش گفتم:خهوشنگ چیکار کنیم اینا با @ادمین @ناظم و اعضای وهرازی هم دست شدن حکومت بر پایه دمکراسی و مردم سالاری ما رو بندازن

    هوشنگ داد زد:حبیب دلبر بوی لاکش از توی انبار چهرازی داره میادا زیاد خودتو نگیر
    اینو گفتو زودی درو بست حالا حبیب خودشو میکوبید به در بعد چند ساعت حبیب رفت

    ما هم نشستیم صلح نامه رو بنویسیم دیگه چاره نبود باید صلح میکردیم ولی برگ برنده با ما بود:
    بند اول : اعضای حبیبیان حق حکومت ندارند
    دوم: حق شرکت در انتخابات را ندارند
    سوم: راجب موز حرف نمیزنند
    چهارم: هیچ حبیبیانی در اجتماعات 3 نفر به بالا در یک محدوده صد متری نمیتواند جمع شود
    پنجم:همه با هم برابرند ولی ما برابر تر
    ششم: دلبر لاک نمیزنه
    هفتم: دلبر موهاشو افشون نمیکنه
    هشتم: با فلاسفه کاری نمیکنین
    نهم: هر هفته فلاسیفر پارتی داریم کسی هم چیزی نمیگه
    دهم: مردم رای میدن ولی ما میشموریم قول میدیم درست بشموریم
    یازده:هوشنگ با رای عوض نمیشه بلکه با رای گروه تجرید عوض میشه و گروه تجریدم هوشنگ انتخاب میکنه
    دوازده: هر چی ما
    سیزده:یه خونه کوچولو بغل باغ با یه سیب سهمیه دارید

    در ضمن من خودم راجب قطع سهمیه موز سر رشته ای ندارم اصلا من خودم همین فردا میفهمم

    خانوم قبول؟

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @فارغ-التحصیلان-آلاء


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین

    کودتا

    برنامه های ما الان پس گرفتنی میشه!
    حبیب پاک کن اون اشکاتو بابا ما این 40 تا پست رو با خون دل نگرفتیم که بدیم دست حکومت هوشنگ اینا!
    @Vadf

    +ولی.. ولی اونا اومدن موز های مارو بردن میخواستن جاش سیب بدن (و های های گریه می‌کند)

    جمشید تو ی چی بهش بگو
    جمشید ی نگاه خصمانه به حکومت هوشنگ اینا میکنه
    میگه اول با اون جوک بی مزش کلیه ام رو درآورد
    بعدم اومد کودتا کرد و تاپیکمونو گرفت!

    حبیب با سی ومین دستمال کاغذی دماغشو میگیره و میگه : ای وایییییی حالا فلسفیش کنه چیییی
    من فلسفه‌ ام زیر خط صفره
    و بلند تر گریه میکنه

    ولی من دارم به فکر میکنم به صبحی که از خواب بیدار شدم و یهو دیدم وسط خیابون دست و پامونو بستن و تاپیکمونو گرفتن و حکومت هوشنگ اینا رو برپا کردن
    هی با خودم فکر میکردم
    کجاش بد بوده؟
    نکنه با دکتره زیاد شوخی کردیم
    نکنه اون جاش که گفتیم تازه عروس و دوماد خوششون نیومده؟
    نکنه اون متن فمینیستی زیادی بوده؟!
    نکنه پایانش خوش نبوده اومدن عوضش کردن
    نکنه دیگه مردم موز دوس ندارن؟!
    حالا چیکار کنیم؟

    گفتم پاشید پاشید بریم پسش بگیریم هیچ هوشنگی به دیوونگی تو نمیشه حبیب!
    حبیب اشکاشو پاک کرد گفت : ولی اون چشماش آبیه قدش بلنده!
    گفتم تو هم صدات مخملیه رفتارات و حرفات جاودانه اس ما نباید کم بیاریم!!
    اولش گفتیم از در پشتی بریم با موز و کلنگ بکوبیم تو سرشون که نشد 😐
    قفل در پشتی روعوض کرده بودن دوتا قلچماق هم گذاشته بودن اون وسط
    جمشید گفت ولی خودمونیم ها چقد بودجه دارن اول کاری!!
    گفتیم ما بادست خالی ساختیم با دست خالی هم پس میگیریم
    رفتیم قلچماق هارو بزنیم اونا ماروزدن لواشک شدیم برگشتیم
    با دست و بال خونین و صورت کبود اومدیم نشستیم یکم خسته باشیم دلبر با سینی چای اومد
    گفت وای چتون شده شما ها!

    این اولیل حضوره دلبره که بلاخره چهارتا دیالوگ بهش رسید هی بهش گفتیم بابا تو کلا ی سکانس میخوای بیای لاک قرمز برای چیته گوش نکرد

    جمشید گفت من بودم حبیب جوربندی هوشنگ و دوتا از اون ارازل
    گفتم جمشید من چی پس😐
    گفت خانوم هم بود!

    دلبر گفت خُُُب

    جمشید ی قلپ چای میخوره میگه
    آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم از تاپیکمو بیرون!
    تو نمیری، به موت قسم اصلا ما تو نخش نبودیم.
    آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایۀ دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد؛ رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم.

    یهو کارگردان سیمو کشید!
    دلبر گفت مرده شورتو ببرن من کلا ی قسمت اومدم ها

    گفت عرق و آب جو رو حذف کن بگو لواشک و آلوچه
    وگرنه مجوز نمیدن ضبط کنیم!

    جمشید لاتیشو پر کرد گفت به روی چشم
    دوباره وصل شد جمشید ادامه داد:
    اولی‌ رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم.
    دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم.
    سومی رو، اومدیم بریم بالا، آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت: برین بالا؛ مام رفتیم بالا.
    گفت: به سلامتی میتی [مهدی]، تو نمیری، به موت قسم خیلی تو لب شدم.
    این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامن‌دار اومد بیرون.
    رفتم و اومدم، دیدم کسی نیست همه خوابیدن.
    یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومی‌شم زد؛ از اولی‌ش قایم‌تر زد.

    دست کردم جیبم که برم و بیام؛ چشامو وا کردم دیدم مریض‌خونه روسام.
    (مریض‌خانۀ روس‌ها = بیمارستان شوروی)

    حالا ما به همه گفتیم زدیم. شومام بگین زده. آره! خوبیت نداره؛ واردی که...

    دلبر که دیگ فک و دهنش چفت شده بوداز این دیالوگ جمشید
    حبیبم داشت لواشک می‌خورد و گریه میکرد

    گفتم آقا بیاین بریم این دفعه ی چیزی زد به سرم که رد خور نداره!

    پاشدیم هلک و هلک رفتیم دم تاپیک در زدیم تق تق
    عادل گفت بله؟

    گفتیم واسه صلح اومدیم!

    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @همیار
    @ناظم

    خیلی ممنونم از @Vadf که منو شگفت زده کردن با پستشون امیدوارم از این به بعد بیشتر هم لذت ببرید(:



  • f072f706-d01f-4546-8e68-368560c1193e-image.png
    دیو چو بیرون رود فرشته در اید

    همه با هم شعار بدین که هوشنگ شاهنشاه و اریامهر چهراز داره میاد

    -هوشنگ پاشو بیا دیگه این حبیب و صاحب حسن در چی چی بکوش رفتن

    +چیه چه خبرته

    • هوشنگ دیدی اخرش تونستیم اینجا رو بگیریم

    +خب؟

    -هیچی دیگه گرفتیم و ان دژخیمان لایک پرستو از میهن بیرون کردیم

    +عادل انصافا فازت چیه این خرابه رو چطوری میخوای درست کنی؟

    -یکم از خودت احساس نشون بده حبیبو نگا موز میداد ؟ یه سیبی چیزی نداره تشریفاتی اهدا کنی؟

    +نه ولی انصافا قول میدم به روت نیارم نویسنده نیستی

    -هوشنگ تازه تونستیم نویدشونم بگیریم خسته شدی میگم بیاد رگشو باد کنه بخندیم

    +دیگه چی؟

    -نیچه رم بر میدارم میارم اینجا هوشنگ دیدی بلاخره مدیریت تودیع شد؟

    +اره اصلا از این به بعد بجای موز سیب میدیم دلت خوش شه. نیچه رو دیگه چرا؟

    -مگه نمیدونی؟نیچه بعد لو سالومه رفته بیمارستان شهرازی؟میارمش چهرازی تازه قراره بقیه فیلسوفا رم بیاریم

    +خوبه خوبه

    منتظر قسمت بعدی و حضور فلاسفه باشین😂
    @خـانـومــ بلاخره به این بیت رسیدیم که میگه: آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست. گرد سم خران شما نیز بگذرد
    البته امیدوارم ناراحت نشده باشین چون قراره در ادامه چهرازی رو تبدیل به پارتی فلاسفه کنیم😂


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین

    خداحافظی

    جمشید بسه گریه نکن..!
    حبیب تو هم اون سیگارتُ خاموش کن دودش خفمون کرد!

    حبیب سیگارشو از پنجره پرت کرد بیرون اومد سمتم گفت
    مگه ما قرارمون 40 تا نبود!؟
    این کارا یعنی چی؟!

    گفتم نه بودجه داریم نه موز نه حوصله نه...
    حبیب گفت ما نمیریم میخای بری خودت برو!
    گفتم من اوردمت خودمم برت میگردونم
    جمشید اشکاشو پاک کرد گفت
    ادما اومدنشون با خودشونه رفتنشون نه!
    گفتم جمشید سر شبی فلسفی اش نکن!
    حبیب گفت :خب بگو چ مرگته میخوای بری؟!
    گفتم هیچی فقط برم که نباشم
    گفت چرا؟!
    گفتم چون خونه زندگیم بوی موندگی گرفته پشت این کیبورد
    چون اون قدر که باید نفس بکشم نکشیدم
    حبیب گفت مگه این جا چشه؟ مگه نگفتی اینجا همه هم زبون همن؟!
    گفتم چه ربطی به اونا داره؟
    شاید من آدم قبلی نیستم
    جمشید گفت
    بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده
    تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده
    بیا تا اومدنت دیر نشده دلها دلگیر نشده
    تا هنوز فاصله‌مون جوونه و پیر نشده

    جفتمون برگشتیم سمتش و گفتیم تموم شد؟!
    بعدم هنوز نرفتم که جمشید... دارم میرم
    حبیب گفت تو اگر برو بودی همین الان میرفتی این چرت وپرت هارو هم نمینوشتی
    وقتی همه خواب بودیم میرفتی!!
    گفتم که چی؟!
    میخای بگی من جربزه (جربذه جربضه جربذه)
    ندارم؟!

    گفت اولا که ی املا بلد نیستی بنویسی اخرش حمال میشی
    دوما این که نه نداری!
    گفتم تو میخای جلو رفتن منو بگیری یا خوشحالی از رفتنم؟
    جمشید گفت نه بابا دروغ میگه از دیشب که بهش گفتی میخوای بری داره یواشکی زیر بالشت گریه میکنه
    فقط به روش نمیاره!
    حبیب گفت جمشید ی کاری نکن دوتا از قلوه ها تو بکشم بیرون ها‌!!
    جمشید سرشو انداخت پایین ی کم فکر کرد بعد ی چرخ زد گفت
    اصلا تو مارو به امید کی میخوای ول کنی بری؟!
    روزایی که تو نیستی اینجارو آپ کنی کسی نمیاد سمتمون چون حوصلش سر میره!
    من میگم نرو چون نمیدونیم بعدش چی میشه
    چون اگر تو بری چهرازی نصفه میمونه!
    ولی اگر رفتی دیگه برنگرد!
    چون نمیگن برای 40 تا التماس کرد 10 تا هم ننوشت!
    میگن مشکل از ماست
    مشکل از من وحبیب و دلبره!
    توروخدا یکم به فکر ما باش نزار ازخاطره ها پاک شیم
    یهو حبیب گفت
    گریه ی دیوونه که میگن همینه ها؟!
    بغض گلومو گرفت
    گفتم وقتی همه زندگیت میشه ی انجمن!
    ی ساله زندگیمو گذاشتم پاش
    من میدونم دیگ دارم بهش معتاد میشم
    میدونم(زدم رومیز)
    میدونم اگر اینجا باشم نمیتونم درس بخونم
    ولی من دلم پر می‌کشه که ی بار دیگه برم تو دلی!

    یهو نوید محمد زاده از در اومد تو گفت خدایا بسه دیگ
    این جا چهرازیه یا مال منه؟!
    گفتم عه نوید تویی؟!

    حبیب به جمشید گفت عه این نوییییییده😃
    جمشید گفت کیه!!!؟
    حبیب گفت نویییییده😃

    هیچی دیگ نوید اومد ی ژست گرفت حبیب وجمشید هم پونصد شونصد تا سلفی گرفتن برای روز مبادا
    دیگ یادشون رفت که من درو بستم و رفتم
    بهشون نگید
    ولی هرازگاهی دورادور میبنمشون(:
    مبادا از دستم برن(:

    @دانش-آموزان-آلاء
    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا

    سعی میکنم که تو چهرازی باشم هرچند وقت یک بارو پست ها رو تموم کنم
    تا درودی دیگر بدرود❤
    شما نظرتون چیه؟!(:
    بهم بگید(:
    👇👇👇

    https://forum.alaatv.com/topic/11918/هرچی-تو-دلته-بریز-بیرون-4/104615

    ❤


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین

    زن

    ی چایی ریخت گذاشت جلومون
    گفت چی میخوای بنویسی؟
    گفتم حبیب بشین سرمرگی حالم گرفته اس
    میخام از زن بنویسم!
    گفت کدوم زن؟!
    گفتم همه زن ها
    خندید گفت آهان پس میخای ژست فمینیست بگیری به خودت!
    گفتم فمینیست کمونیست مارکسیسم هرچی من اصلا معنی اینا رو بلد نیستم
    پاشو برو میخام از دلبر بنویسم!
    رگ غیرتش عین نوید تو ابد ویک روز باد کرد
    گفت خودم نظارت کنم بهتره
    گفتم هوم..
    خودت بگو اصلا زن یعنی چی؟
    گفت یعنی حوا
    گفتم زن بودن یعنی چی؟
    گفت یعنی ی موجود قوی که جون 7 تا ببر داره ولی به قشنگی چندتا بچه گربه اس!
    گفتم زنا بهترن یا مردا
    گفت هیچ کدوم باهم برابرن
    گفتم پس چرا میگن زنا کم عقلن؟
    سکوت کرد
    گفتم حبیب زنا کم عقل آن؟
    گفت آره
    گفتم چرا؟!
    گفت چون همه وجودشون عشقه
    گفتم عشق احمقانه اس؟
    گفت نه.. ولی ما مردا خیلی وقتا لیاقت عشق زن ها رو نداریم مثلا مادر هامون..
    گفتم مادرتو دیدی؟
    خندید بعد بغض کرد بعد تک تک اشک هاش ریخت رو میز
    گفت نه میگن سر زا رفته ولی من دیدمش یادمه وقتی از بغلش کشیدنم بیرون زبون نداشتم گریه کردم ولی گذاشتن پای گرسنگی..
    ی قلپ چای میخورم میگم دلبر چی؟
    یهو گل از گلش میشکفه میگه دلبر؟ دلبر که هیچی
    جانمون فرسود از اوعه
    گفتم حبیب راست میگن پشت هر مرد موفق ی زنه موفقه!؟
    گفت زر مفته!
    گفتم عه چرا؟!!
    گفت بابا یادت رفته؟! جوان اول آسایشگاه بودیم تا دلبر اومد!
    گفتم اها یعنی زن مخربه!؟
    گفت واسه دیوونه ها اره.. یهو به خودشون میان روز و شبشون میشه ی زن
    گفتم با زن ی جمله بساز
    گفت بازن میشه ی کتاب نوشت!
    گفتم راسته میگن بهشت زیر پای مادراس؟
    گفت نه!
    گفتم عه چرا خب!
    گفت چون اگر مادر بره جهنم اونجا بهشت میشه!
    گفتم جمشید چرا زن ها رو هیچ وقت جدی نمیگیرن؟
    گفت مثلا تو چی؟!
    گفتم تو هرچی تو ازدواج تو خونه تو کار تو درس تو استادیوم حتما باید بریونی بشن نه؟
    گفت آره.. ولی اینم بگم ها زن ها پشت هم نیستن
    اخم کردم
    گفتم چرا خیلی هم هستن! اصلا همه مردا سر وته ی کرباسن!
    گفت بیخیال نگیم متن خراب نشه!
    گفتم خب نگفتی اخرش
    گفت چیو
    گفتم امروز روز مبارزه علیه خشونت زنان بود
    گفت زنا که هر روز بهشون خشونت میشه!
    گفتم چ جوری؟
    گفت مثلا تو فکر کن دلبر لباس قشنگ رو میپوشه لاک قرمز خوشگل بعد من نگاش نکنم بشینم رو مبل بزنم شبکه های معاند بگم این جنیفر باید زن میشد!
    یا مثلا دلبر از اون قرمه سبزیا بپزه بگم من اشتها ندارم!
    یا چای بریزه انقد سرم تو گوشی و پی لایک هام باشه که چایی از دهن بیوفته
    یا مثلا دلبر برام حرف بزنه صدبار من نشنوم هی بگم چی کجا کی با منی؟!
    همینا خشونته دیگه
    داشتم حرفاشو مینوشتم که حبیب گفت
    ببین اگه میزارم اینا رو پست کنی واسه دوتا چیزه ها
    گفتم چی؟
    گفت یکی این که من خاطر دلبرو خیلی میخام
    دوم این که روز خشونت علیه مردان هم درمورد ما بنویسی که از دست شما زنا 30 سال کمتر عمر میکنیم
    گفتم اولا که ما روز خشونت علیه مردان نداریم 😐
    دوما بده من اون داروی نظافتو
    خودتم برو پی کارت!!!

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @دانش-آموزان-آلاء

    طنز نبود به قول جمشید همش نشد خنده که ببند نیشتو❤😂


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین

    گروگان گیری 2

    اونجاش بودیم که در زدن دیدیم چندتا از بچه هاس انجمن پشت درن!
    حبیب رفت درو باز کرد سرازیرشدن تو

    حبیب موند زیر دست و پا
    مثل لواشک های دست ساز مامان بزرگ صاف شد وکش اومد
    بچه ها اومدن تو یکی یکی با صندلی واقعی
    ما بیشتر از بچه ها تو کف صندلی ها بودیم
    اومدن و نشستن و همه ساکت بودن
    حالا من اسم نمی‌برم ولی یکی با چهارتا زنش اومد
    یکی با نومزدش اومد
    یکی با کتاب غزلش اومد
    یکی داشت نقاشی می‌کشید با بامبو اومد
    یکی حوصله نداشت ولی به خاطر جمع اومد
    یکی تازه اومده بود شور و ذوق داشت با لبخند اومد
    یکی با عصبانیت اومد
    یکی اصلا نمی‌دونست ماجرا چیه قاطی جمع اومد
    یکی دست هوشنگ رو گرفته بود داشت باهاش اختلاط می‌کرد اومد
    یکی با سر تراشیده از مرخصی اومد
    یکی پدر انجمن بود با ریش سفید و عصا اومد
    یکی از کرج اومد
    یکی از سرکلاس بیوشیمی اومد
    یکی حواسش نبود سرش خورده بود به تیر برق با گوشیش اومد
    یکی اومد ولی هیچکس ندید خیلی یواشکی اومد
    خلاصه خیلی ها اومدن ببخشید نشد از همه یاد کنیم
    ولی اسمشون رو می‌زنیم ته تیتراژ همونجا که میگن
    با تشکر از همه کسانی که مارا در ساختن این مجموعه یاری کردن!
    من که اشک تو چشمام جمع شده بود نمیدونستم چی بگم
    جمشید هم ی موز از تو جیبش در آورد پوست کند خورد
    بلند شدم گفتم خانوما و آقایون
    لیدیز اند جنتلمنز!
    المخاطبته و المخاطب!
    دیگه زبون دیگه ای بلد نبودم ببخشید
    قدم گذاشتید رو تخم چشم ما
    حبیب یهو گفت اخ!
    گفتم چته گفت اون یارو پاشو کرد تو عنبیه ام!
    گفتم حبیب هیس عه!

    داشتم میگفتم خیلی خوشحالم که وقت گذاشتید و اومدید
    حتما اومدید کمکمون کنید نه؟
    توقع داشتم مثل فیلم های طنز بگن نه که مخاطب بخنده از ضايع شدن من
    ولی گفتن آره!
    خلاصه که مثل اش رشته خاله ام تو 28 صفر هرکسی ی چیز شو داد یعنی گفت!
    یکی گفت نقاشی هاش بامن
    اون یکی گفت جوک بی مزه هاش با من (که جمشید سریع گوش هاشو گرفت که مبادا بخنده کلیه شو تازه پیوند زده بود خب!)
    اونی که سرشو تراشیده بود گفت من که نیستم ولی روحمو میزارم اینجا هرکی اومد ی تست گوارش بهش میدم
    اون یکی گفت من فسنجون میپرم براتون
    یکی دیگ از ته گفت منم حواسم هست کسی بی ادبی کرد باهاش برخورد کنم
    اون یکی گفت من ی چوب جادو دارم باهاش چراغ رو خاموش روشن میکنم
    یکی بود بچه ها بهش میگفتن پدر خوانده نشسته بود ی گوشه پاشو انداخته بود رو پاش ی سیگار خاموش کنار لبش بود گفت
    منم آدم زیاد دارم نگران نباشید
    اون یکی گفت من کلی گیف و استیکر خنده دار دارم اوناش بامن
    خیلی حرف زدن به عروس و دوماد گفتیم شما چی؟
    گفت ما همین که هستیم باید ببینید دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره!
    اون پدر انجمنه هم هیچی نمیگفت فقط هر از گاهی ی نگاه می‌کرد میگفت شام!
    خلاصه ی لیست برداشتیم البته متاسفانه بازم باید بگم لیست نداشتیم کف دست فیلم بردار نوشتیم!
    همینجوری نوشتيم که یهو دیدیم صدای قاشق و کاسه میاد
    دیدیم اون اقاعه که تو تاریکی بود ی کاسه ماست با پونه گذاشت رو میز
    دختره که بامبو داشت از جیبش پونه آورد ریخت رو ماست
    یارو ی لبخند زد گفت اینم سهم من!

    کارگردان گفت :
    کات

    گفتیم دیگ چیه؟!
    گفت اسم برند ماست رو نگید تبلیغ میشه!
    گفتیم خب حالا چجوری تمومش کنیم!
    گفت دوسه بار اعتراض کردن که طولانی هستید
    به نظرم ناهار بدیم ی دور استراحت کنیم!
    گفتم ولی این بدترین پایان چهرازی طور بود

    کارگردان خندید گفت : این تازه شروعشه!

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @دانش-آموزان-آلاء

    عجیب غریب شد😐ناراحت نشید❤😐


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    متن جایگزین
    گروگان گیری
    اومدیم چشم باز کنیم دیدیم بدنمون کوفته اس
    دست و پامونو بسته بودن به صندلی
    تو ی فضای خوفناک درحال دست و پا زدن بودیم تو همین حین یادمون افتاد که ای بابا نمیشه که
    حبیب و جمشید هم باید باشن!
    40 تا قسمت با جون کندن نگرفتیم که اونا نباشن!
    برگشتیم رو به کارگردان گفتیم
    هاردادی بوردادی؟
    کارگردان گفت : یا بازی تو کن یا چهل قسمتو تحویل بده میخوام برم تکرار یوزارسیف رو ببینم!
    منم دیدم چاره ای نیس
    طبق صفحه هفت فیلم نامه
    بند سه خط دو جمله آخر
    داد زدم اهااااای کمک من اینجا گیر افتادم!!
    دیدم یهو درباز شد از تو تاریکی ی سایه بلند و کشیده اومد از بغلم رد شد وایستاد پشت میز
    البته این که من اولش به میز اشاره نکردم دلیلش این بود که ما بودجمون نمی‌رسید میز بخریم
    مجبور شدیم یکی رو بزاریم ادای میز دربیاره!
    حالا شما هم فکر کنید میزه!
    اومد نشست پشت صندلی
    (درمورد صندلی هم فکر نکنم دیگ نیاز باشه بگم!البته دست تدارکات دردنکنه حالا اگر رسیدیم جشنواره فجر سیمرغ که گرفتیم کبابش میکنیم به بچه ها ی شام درست و حسابی میدیم! )
    یارو قد بلنده همه اش تو سایه بود فقط دستاشو گذاشت رو میز و هیچی نگفت
    گفتم آقا به خدا ماغلط کردیم!
    یهو ی سیگار از کتش آورد بیرون گرفت تو دستش
    گفت واسه چی؟
    گفتم واسه همونی که مارو آوردین اینجا!
    گفت من خودمم راستش با فیلم نامه موافق نیستم
    گفتم چون صورتتون معلوم نیس؟
    گفت اونو که بودجه نداشتیم گریمور بیاریم جمشید وحبیب کل لوازم گریم رو برده بودن واسه دلبر!
    گفتم حالا چرا دستو پای ما بستس!
    گفت میخواستیم اول فیلم هیجانی باشه مخاطب فکر کنه خبریه! دیده شه گیشه خوب فروش بره
    بعد ی چاقو درآورد طناب مارو باز کرد
    گفتیم اگر طناب الکی بود چرا بدنمون کوفته اس!
    یهو جفتمون نگاه کردیم به کارگردان
    کارگردان گفت چیه خب!
    یچیزی ته صندوق مونده بود دادیم چهارتا ارازل گرفتیم کتکت بزنن! بالاخره سکانس باید طبیعی میشد دیگه!
    گفتم نمیشه اونو می‌دادید موز می‌گرفتید
    یهو در زدن
    -تق تق تق
    یارو گفت: کیه؟
    +حبیب!
    -حبیب چی؟!
    +حبیب جور بندی باز کن نذری آوردم!
    -گفتم کله ی...(دیدم کارگردان داره با تهدید نگاهم میکنه)
    گفتم بابا اون مال ی سکانس دیگس بیا منو نجات بده!یارو رفت درو باز کرد حبیب بدو بدو اومد با ی صندلی نشست کنار من
    چون دیگ نیرو تدارکات نداشتیم که نقش صندلی بازی کنن
    جمشید رو اوردیم در نقش صندلی!
    اومد صندلی رو گذاشت پشت میز نشست گفت
    چ خبر!؟
    من داشتم نگاه عاقل اندر سفیه میکردم که گفت چیه؟ خب جمشید همه شو خورد! مجبور بودم وگرنه صندلی نمیشد که!
    یارو هنوز تو تاریکی داشت نگاه می‌کرد گفتم آقا الان جریان چیه؟
    ما باید اینجا چیکار کنیم
    یارو گفت دیالوگ کم آوردیم دیگ نمیدونیم با کی شوخی کنیم!
    یا باید شوخی جدید بسازی یا کلا ببندیمش بره!
    برگشتم سمت کارگردان گفتم خب جای اون بودجه ای که دادی به ارازل چهارتا طنز نویس نیاوردی اضافه کنی
    الان نزنیم تو سرمون!
    کارگردان رو کرد سمت فیلمبردار گفت
    آقای فیلمبردار!!! سنی دیلر ها!!
    فیلم بردار روشو کرد اون ور گفت من هنوزم معتقدم ایده خوبی بود‌!
    ولی
    سنی دیلرررر
    یهو ی موزیک خفن تورکی که تقریبا فقط و من وحبیب چالششو انجام ندادیم و نگذاشتیم تو اینستاگرام(همون شبکه های مجازی معاند!)
    پخش شد و حبیب پاشد رقصید!
    گفتم بیا بشین مگه تو ترکی بلدی؟!
    گفت چه ربطی داره
    گفتم بیا بشین فکر کنیم چیکار کنیم
    گفت ببین با تازه عروسه که شوخی کردیم
    پیشکسوتان هم که جامش تموم شد!
    میمونه چندتا کاربر بی آزار که اونام جای شوخی ندارن
    گفتم خب میخای با خودت شوخی کنم؟
    گفت هوووو من خودم خط قرمز خودم هستم ها
    گفتم نمیشه که!
    باهمه شوخی کردی با خود نه!
    گفت حالا وایستا ی فکری میکنیم
    جمشید دیگ کمرش درد گرفته بود از حالت صندلی خارج شد گفت حبیب بابا من تازه ی جفت کلیه پیوند زدم جامونو عوض کنیم تو جا من صندلی شو من جات فکر میکنم
    حبیب گفت
    نه من جنس صندلی شدنم خوب نیس میشم از این پلاستیکی ها میشکنم زود
    تو همین اوضاع بودیم که یهو درزدن
    یارو گفت کیه؟
    دیدیم چندتا از بچه های انجمن وایستادن پشت در!
    تا اومدیم ببینیم کیه!
    کارگردان باز گفت :
    کات
    بمونه بقیش برای فردا صدای اعتراض بلند شد!
    گفتیم چرا؟
    گفت اعتراض شدن به صدا و سیما که طولانی شده قسمت هاتون ما نمیرسیم یوزارسیف ببینیم!
    جمع کنید واسه فردا!

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    برای چندروزی خداحافظ ❤


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    IMG_۲۰۱۹۱۱۲۴_۰۰۴۱۰۶.png

    هردمبیل!

    اقا ما تا دست این حبیب جمشید رو گرفتیم بیاریم انجمن زدن اینترنت و قطع کردن!
    نه آقا چرا دستت میره رو دکمه قفل تاپیک برادر من😐
    ما که با سیاست کاری نداریم!

    قبل این که بیایم به حبیب جمشید گفتم میخام ببرمتون ی جا پی آرامش اعصاب مغزتون پوکیده تو این آسایشگاه!
    بریم ی جا که همه با هم خوبن همه درد مشترک دارن که اونم کنکور و امتحانه!

    حبیب گفت خداوکیلی دنیای دیوونه ها از همه قشنگه ما نشستیم این گوشه نارنجی می‌زنیم با جمشید و دلبر با ما چیکار داری!
    گفتم اولا بده من اون داروی نظافتو اون برای خوردن نیس
    دوما میخام ببرمتون ی جا که یکم مختون باز شه!
    اقا ما چه می دونستیم دقیقا از بدشگومی(بدشوگونی😐بدشگونی😐بد شگومی😐)

    +اخرش حمال میشی ی املا بلد نیستی تو!!(حبیب)

    حالا هرچی اصلا از بدبختی این جمشید و حبیب یهو میزنن اینترنت رو قطع میکنن همه اعصابشون تخمه ژاپنی میشه!

    تا اومدیم بگیم خانوما آقایون این حبیب وجمشید
    دیدیم یکی کلا رفته ی جور دیگه اومده!
    یکی کلا یادش رفته کیه!
    یکی داره دنبال پروکسی میگرده!
    یکی غزل میخونه!
    یکی نومزد کرده!
    یکی دنبال جزوه میکروب شناسیه‌!
    یکی پنج دقیقه وصله دوساعت قطعه‌!
    یکی از قرون وسطا اومده!
    یکی با فروغون پوکه گلوله میاره!
    یکی واسه نت شعر مینویسه!
    یکی چهارتا چهارتا زن میگیره
    یکی هووی اون یکی شده
    یکی افسردس
    یکی زیادی میخنده
    یکی بی خداحافظی رفته
    یکی با خداحافظی برگشته!
    یکی از دوری تلگرام درس نمیخونه
    دیگه حتی بزرگون هم کلافه شدن از دست نق نق های کوچیکترا
    جمشید حبیب دهنشون باز شد جا مخشون!
    گفتم بیایم بریم بشینیم ی گوشه هیچی نگیم تا یکم بچه ها ساکت بشن اروم بشن
    همه تبریکا و این حرفا رو گفتن
    یهو مجری گفت بزن به افتخار دو گل نوشکفته
    یهو حبیب پاشو کل کشید لی لی لی لی لی😂
    بابا جمشید بشین اینا هنوز نومزدن!
    همه تک تک تبریک به عروس و تهدید به داماد و
    کلاس های چگونه چشم خواهر شوهر و دربیاریم
    وکشتن گربه دم حجله و توصیه های ایمنی به داماد بودن که
    دیگه حبیب خورد تو ذوقش نشست ی گوشه
    منم گفتم چیکار کنم پاشم ی تاپیک بزنم ببینن این دوتا بچه رو!
    از این پی وی به اون پی وی واسه گرفتن ی مجوز
    یکی گفت ول کنا بشین بچسب به درست
    یکی گفت خود دیوونه ات کم بود اومدی دوتا دیوونه هم اوردی
    اخرش چهارتا چک و ده تا صفته دادیم که چهل قسمت به ما برنامه بدن ما بریم رو آنتن!
    حالا کجا؟! شبکه چهار هیشکی نگامون نمیکنه!
    حالا از اون روز حبیب برداشته این گوشیو فرت و فرت از خودش عکس میگییره هی میگه من شبیه جورج کلنی ام شبیه جانی دپم!
    اخه آدم ساده مهران رجبی بفهمن تو رو شبیهش گرفتن میزاره میره 😐😂
    بعدم تو با این کارات تاپیکت پر بازدید نمیشه حبیب جان
    تو که کتابات رنگی رنگی نیستن اونم با 53 تا لایک!
    ولی مام بهش چیزی نمیگیم میزاریم خجسته دل بمونه!
    بابا کی میگه خجسته دل بودن بده!
    ایناها ی دونه خجسته دل داریم تو انجمن واسه سه تا نسل کافیه!
    میخونه میخنده تازه ی هوشنگم داره افتخار نداد بیاد تو تاپیک ما دوکلام حرف بزنه کلا دوتا چشم ابی داره با 187 متر قد حالا هوشنگ از خود خجسته دل واقعی تره!
    به هوشنگ گفتیم میای همسایمون شی؟
    گفت نه تا خجسته نگه من حرفم نمیزنم‌!
    حالا بگذریم که چرا حرف زد😂
    به خودشم گفتیم بیا چهارتا کلمه بگو این سین خوردن و لایک خوردن تاپیک ما به ثمره برکت وجودخجسته ی انجمن بره بالا! توکتش نرفت!
    بهش گفتیم بابا صاحب حسن در جمال خودتو نگیر!
    گفت کی من‌؟!
    حبیب گفت نکنه اون بیت آخری زیادی بوده!
    نکنه حالا حرفات دیگه مد نیس!
    نکنه دیوونه اس؟!
    اخرش مجبور شدیم به تهدید
    گفتیم ببینننننننننن
    اگر خجسته نبودی وجودش رو داشتی با من اینجوری حرف بزنی؟
    نه میخام بدونم اگر همه نمی‌شناختنت دوست نداشتی بیای تو تاپیک ما بی واسطه خودتو معرفی کنی!
    تو نه همتووووون کل این انجمن
    یهو ادمین اومد گفت چیه با کی کار داری
    گفتم هیچی اقا داشتیم تمرین باد کردن رگ گردن میکردیم به سبک نوید محمد زاده!
    ولی جدا از این حرفا نه به اون که حرف نمیزدی نه به این که انقد با اون جوک بی مزه هات جمشید و خندوندی که سرطان گرفت!
    تو خجالت نمیکشی ‌‌اخه‌؟!
    الانم میخان ببرنش بیمارستان که اولین جلسه شیمی درمانی رو بگذرونه!
    بهش گفتم چه جوکی بهت گفت انقد خندیدی کلیه ات زد بیرون!
    جمشید سعی کرد به جوک فکر نکنه که اون یکی کلیه اش هم نره رو هوا‌!
    حبیب گفت بزار من بگم بابا:
    یه روز یکی داشته خودشو میزده میگن چرا خودتو میزنی میگه چون وقتی خودمو نمیزنم راحت میشم😂حس میکنم خیلی هوشمندانس😂

    نگم براتون حبیب که غش کرد بعد این که دوتا انژکسیون بهش زدیم پاشد خیلی جدی نشست دستشو کوبید رو تخت
    جمشید پرید عصبانی شد گفت چته حیوان!
    دوباره کارگردان از پشت دوربین گفت:
    کات!
    عزیزم حیوان یعنی چی!
    این ی کار فرهنگیه بگو غیرانسان!
    جمشید همونجور که درد داشت گفت باشه!
    کارگردان گفت :
    نورصدا حرکت!
    حبیب باز دستشو کوبید رو تخت جمشید داد زد چته غیر انسان!
    گفت من انتقام اون کلیه از دست رفته رو میگیرم خان دایی
    گفتم چته حبیب! باز قیصر دیدی!
    گفت احترامت واجب خان دایی!
    ولی حرف از مرام و مردونگی نزن که هیچ خوشم نمیاد!
    جمشید گفت این کلیه که رفت ولی خدایی ی بار دیگ این جوکو بگی من میدونم و تو ها

    حبیب گفت آدم باش تا نگم‌!
    اومدم بیرون زنگ بزنم مدیریت بگم اون خجسته دلو اخراجش کنید بابا زد کلیه جمشید و با ی جوک پروند
    دیدم منطقی نیس گفتم بزار برم رو درو باخودش حرف بزنم
    ترسیدم ی جوک بگه کلیه خودم این بار دربره😐
    رفتیم از قصابی سر کوچه ی جفت قلوه گرفتیم پیوند زدیم به جمشید
    البته الان جمشید سه تا کلیه داره
    در حد نو مال ی گوسفند بوده صبحا می‌رفته میچریده میومده می‌خوابیده!
    خلاصه که...
    اگر کسی کلیه اضافه خواست ما درخدمتیم! ❤

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @ادمین
    @ناظم
    @همیار

    پنج دقیقه دستم مونده بود رو دکمه ارسال میخاستم همشو پاک کنم جمشید گفت پاک نکن دیوونه!
    گریم رو پاک کردم حال ندارم دوباره گیریم شم! 😕🙁


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    247717_606.jpg
    نشسته بودم دم پنجره راحت وآسوده
    گفتیم یکم خستگیمون دربره ی چای ناشتا بخوریم!
    دیدیم حبیب گوشی به دست اومد
    چشماش برق میزد
    از شوق زبونش بند اومده بود
    هی میگفت نگاه نگاه!!
    میگفتم چیه؟
    میگفت نگاه دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره
    گفتم کو خوشگلیاش؟
    گفت نگاه دیوونه داریم لایک میخوریم
    جمشید از اون اتاق داد زد چی میخورید منم گشنمه!!
    گفتم هیچی بابا
    بعد سعی کردم نخندم و جدی باشم
    اخه حبیب بدش میاد وقتی خوشحاله کسی بهش بخنده
    گفتم لایک خوردن یعنی دنیا هنوز خوشگلی هاشو داره؟
    سینشو سپر کرد گفت داداشت خودش اینکارست
    ببین سر جمع 20 تا رو لایک خوردیم دیگ!
    گفتم واسه 20 تا حبیب؟
    جمشید دویید تو راهرو گفت هرچی میخورید منم میخام حالا چه 20 تا چ یدونه!
    گفتم بابا آدم ساده بیا ببین این پست تودلی چندتا لایک و کامنت داره!
    ما که تازه اول راهیم!
    حبیب گفت من نمیدونم باید ی چیزی بنویسی که از بهاره اینا پستمون بیشتر لایک بخوره!
    گفتم اولا بهاره اینا نه و بهاره خانوم!
    دوما اونجا تودلیه همه حرف میزنن کامنت و لایک هاش میره بالا!
    اینجا چی؟
    بعد به خودم اشاره کردم و گفتم
    سه تا دیوونه نشستیم دور هم لایکم میخوایم!
    گفت خب این یارو چی رفته صدر جدول!
    گفتم حبیب زشته عه! یارو یعنی چی!
    اصلا تا ادب رعایت نکنی جوابتو نمیدم
    گفت بابا صاحب حسن در وفا خودتو نگیر!
    بابا نمک متن رو خراب میکنی!
    گفتم حالا هرچی!
    بعدشم کدوم یارو‌؟ یعنی چیزه منظورت کیه؟
    گفت همین که صدره دیگ همه پستاشم شده گوارش گوارش!!!
    گفتم اوه اوه دکتر برنوسی رو میگید؟ Amir.Bernousi
    گفتم خب ایشون زحمت کشیده این همه کار کرده تو ی شبه میخوای جای چی رو بگیری؟
    گفت خب باشه این نه! اون یکی چی
    گفتم کدوم؟
    گفت همون که همش میگفت درس بخونید و اینا
    گفتم اینجا همه همینو میگن!
    گفت نه اون که میگفت درس بخونید همتون بهش میگفتید پدر!
    گفتم اون بابامه ها😐درست حرف بزن😐😂
    @ali_soltani
    گفت نه اتفاقا ازش خوشم اومد جسور بود جون تو!
    یهو جرمون گرفت
    گفتم اصلا به تو چه!
    گفت میگم اینا همه تو انجمن تو یاد ها موندن ما چرا اینجوری نیستیم؟
    گفتم چون هرچیزی راه داره چاه داره
    تاحالا کی یشبه ره صدساله رفته!
    گفت خب تو چرا خودت هیچ پخی نشدی؟
    گفتم من‌‌؟ منو میگی؟
    پاشدم ی بادمجون بکارم پا چشمش
    یهو جمشید گفت اون بادمجون بده من سرخ کنم بزارم لای نون گشنمه!
    بادمجون دادم به جمشید گفتم کشک بادمجون کن!
    بعد برگشتم سمت حبیب گفتم
    جناب رئیس همه دیوونه ها
    من اگر نیک و بدم تو برو خود را باش!
    بعدم به تاریخ و ساعت نیس به فهم و شعور رو اثریه که آدما از خودشون به جا میزارن!
    حبیب پوزخند زد و گفت اها یعنی الان شما خدای درک و شعوری؟
    رفتی به اون بنده خدا که کتاب دوس نداشت
    اسمش چی بود؟ _MILAD_
    گفتی شعور و اینا رو فروختی!
    سرمو تکون دادم و گفتم
    کات!
    کارگردان ی لیوان آب داد دستم خوردم و بعد رو به دوربین گفتم: من سی بار عذر خواستم بازم اینجا جلوی این همه آدم عذر میخام خوبه؟😑
    بعد کارگردان گفت:
    نور
    صدا
    حرکت!
    بعدحبیب گوشی رو پرت کرد روزمین که جمشیدپرید وسط صحنه رو هوا قاپیدش
    حبیب گفت اصلا من نمیدونم!
    چرا باید تو کاربرای اعتبار بالا نباشیم؟
    چرا نباید تو برترین فرستاده ها نباشیم!
    اصلا چرا هیشکی مارو نمیبینه
    گفتم بابا دوروز هم نشده اومدی آدم ساده!
    بزار دوروز این مهر اومدنت خشک بشه بعد بیا طلبکاری کن!

    جمشید هی این ور اون رو نگاه می‌کرد :گفت حالا نمیشه ی دونه از این لایک ها رو بخوریم؟

    خندیدم حبیب هم خندید :گفت خیلی خری!

    گفتم زشته اینجا ی انجمن فرهنگیه خجالت بکش 😐
    گفت باشه خیلی حیوان چهارپای گوش درازی هستی خوب شد!!
    اصلا خر چشه هان؟
    جمشید گفت:موز دوس نداره!
    گفتم موز خریدم تو یخچاله!

    الانم که این متن رو میخونید در یخچال باز کردن یک کیلو موز رو گذاشتن جلوشون یکی یکی پوست میکنن و میخورن و حبیب داره از راه های جذب لایک برای جمشید میگه
    شما هم ی لایک بکن این حبیب ما دلش خوش بشه(:
    دمت گرم! ❤

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @همیار
    @ناظم
    @دانش-آموزان-آلاء

    ذوق دارم❤


  • ناظم اپ کاتالیزورهای آلاء تجربی

    247716_829.jpg
    حبیب جمشید باز کنید چشماتون رو😃

    ح: وای جمشید باز کن چشماتو ببین مارو کجا آورده این دیوونه!!

    -اره جمشید باز کن چشماتو ببین چه جای توپی آوردمت! 😌

    ح: ولش کن خجالت میکشه اینجا دیگه کجاس چه سفید وشاده

    +بهش میگن انجمن اینجا همه دلا کنار همه همه باهمن

    ح: موزم میدن؟

    -نه دیووونه اینجا که آسایشگاه نیست اینجا همه به هم کمک میکنن که تو کنکور کم نیارن!

    ح: کنکور چیه ‌‌دیگه؟

    -غریبه ها وقتی میرن مدرسه و میخوان بعدش ی کاره ای بشن باید کنکور بدن حبیب

    (حبیب به آدم های بیرون آسایشگاه میگه غریبه ی جورایی منم اوایلش غریبه بودم! 😃)

    ح: تو هم کنکور میدی یعنی؟

    • اره منم پشت کنکورم

    جمشید ریز ریز میخنده
    حبیب میگه :چرا جلوی کنکور واینستادی؟

    -حبیب کنکور که عقب جلو نداره 😐مگه موزائیکه😐

    حبیب:حالا هرچی چرا غریبه هاش ساکتن؟ بیرون نکنن مارو تو این سرما لباسمون کمه سرما میخوره دلبر!

    -اینجا کسیو بیرون نمیکنن اقا حبیب😐 ی مدیر داریم گل‌گلاب 😃M.an مدیر داریم ی دونه sohrab ی چندتا ناظم توپ هم داریم!

    حبیب:توپ پلاستیکی؟
    جمشید :نه دیوونه منظورش همون خفن خودمونه

    • اره جمشید😂 آدمین هامونو نگو اصلا یکی یدونه بامرام مهربون❤

    حبیب: ناظم هاتون کتک میزنن؟
    جمشید : آره مثلا با شیلنگ؟

    • چیکار کنم از دست شما؟! 😐نه ناظم هامون همه خوش اخلاق و محکمن بهاره dlrm ❤️ اگر رفتار بد و زشتی ببینن تذکر میدن(:

    حبیب: تق تق!

    -چیه؟! 😐

    حبیب:هیچی گفتی محکمن میخاستم امتحان کنم!
    جمشید :حبیب پس آدم باش!
    حبیب:تق تق
    جمشید:ناظم بیا بهش تذکر بده این ادم نمیشه!

    -ناظم ها چیکار به آدم بودن شما دوتا دارن! میگن قوانین رو رعایت کنید همین!

    حبیب:این جمشید خدای قانونه!
    یادته؟ رفت بالا چهار پایه گفت کی میخواد مدیر عوض شه!جمشید از این کارا نکنی اینجا!دیگه بحث موز نیس ها بحث چیزه
    جمشید:بحث چیه؟!
    حبیب:چیز همین که غریبه ها باهاش آدم میشن!
    -کنکور! 🙄
    حبیب: اره همون.پس آدم باش!

    جمشید:حوصلم سررفت خب!
    اینجا موزائیک هم نداره.. آب گرم داره راستی؟

    +میگم اینجا انجمنه!
    حبیب: بابا اینجا غریبه ها درس میخونن مشخ مینویسن
    -مشق نه مشخ😂🙄
    جمشید :حبیب اخرش حمال میشی ی املا بلد نیستی تو؟
    -گوسفند 😐
    +بزدل 😐

    -عه بسه بچه ها😐میان جمعمون میکنن ها😐
    حبیب : اصلا من اینجا نمیمونم!
    جمشید: تو نمیمونی؟ رات نمیدن! 😂

    • میگم دلبر بیاد ها😐

    جمشید:😶
    حبیب:😶

    -حالا قرار نیس ی عمر بمونیم که!
    کلا 40 تاس

    حبیب :چرا چهل تاش؟
    جمشید :پس چندتا!!!
    حبیب :صدتا
    جمشید:کل پاکدست ها رو تو حرف زدی حالا 100 تا دیگه هم میخای حرف بزنی؟
    حبیب: چیه خب تو بلدی بیا تو حرف بزن
    جمشید:آدم باش ها حبیب😐

    -بس میکنید یا بگم ببندن تاپیکو😐
    حبیب: نیاز به بستن نیس آدم ساده میتونی حذف کنی
    -تو از کجا میدونی؟! 😐

    حبیب:نحوه کار باانجمن رو خوندم خب😐
    DedSec

    -نه بابا! دوروز دیگه بیا جای منم بشین تایپ کن🙄

    جمشید:میگم بیا جای اینکارا چهارتا حرف حساب بنویس حوصلشون سر رفت!
    حبیب:آره اصلا اگه از ما خوششون نیاد چی!
    جمشید: حبیب اگر از دلبر خوششون بیاد چی؟!
    حبیب : باز تو شکر خوردی؟چشمتو درمیارم ها!

    -فک کنم باید ببندیمش😐

    حبیب: بگو موز مارو بدن بعد
    جمشید:بشین دو دقیقه آدم باش جای این جلافتا!

    حبیب:دیگ چیا دارید غیر موز!
    جمشید :موز که ندارن دیوونه!

    -همیار داریم

    حبیب:همیار چیه!
    جمشید: فک کنم از تبار موزه!

    • نه عه 😐 میخونن ناراحت میشن! همیار یعنی کسی که تو درسا و سوالا به بچه ها کمک میکنه! از شما دوستام خاصیتشون بیشتره!24 ساعت هستن و به بچه ها کمک میکنن! دمشونم گرم❤️@همیار

    حبیب:من دیگ بازی نمیکنم!
    جمشید:هرچی حبیب بگه

    -چرا بابا من ریش گرو گذاشتم واسه این 40 تا😐

    حبیب: این همیارا بیان جواب سوالای دلبرو بدن چی؟!

    -همیارا جواب سوالای درسی رو فقط میدن نگران نباش😐
    جمشید : دیگه داره سیاسی میشه الان میبندنمون😐

    -نه خیرم! اینجا کسی بی دلیل اخراج نمیشه.
    بعدم انجمن این همه محاسن داره!

    حبیب و جمشید: خب حالا چهار تا مثال بزن از این محاسن!

    -اول این که همه پشت همن!

    حبیب:پشت خط موزائیک؟!

    -نه دیوونه میگم تو سختی ها پشت همن!
    دوم این که وقتی دلت میگیره انقد بچه های.. ببخشید غریبه های خوب و خوش خنده و درجه یک داریم که میخندونتون و یادتون میره غم داشتید

    حبیب: مثال بزن خب

    -زیادن😐

    حبیب:خب چهارتا شو بگو مثلا!

    • خب هوم
      Acola
      Zrex
      @m-Daal-s
      Dr-acula
      Flight
      @Milad91
      جمشید :این که شد شیش تا!
      -میتونم صدتا مثال بزنم فقط وقت نیس🙄
      حبیب:حالا برنامه چیه
      -از آسایشگاه آوردمت بیرون سرت ی هوایی بخوره!
      بگرد بچرخ عشق کن ولی کسیو اذیت نکن باشه؟
      ...
      ....
      ..
      .....

    -حبیب؟! 😐 حبیب کجا رفتی😐😐
    برم دنبالش ببینم کجا غیب شد😐
    جمشید توهم باز کن چشماتو بسه!!

    @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
    @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
    @رتبه-های-انجمن-آلاء
    بابت شوخی ها ببخشید ❤
    امیدوارم به کسی برنخوره❤


وارد شوید تا پست بفرستید