کارگاه نویسندگی
-
فاطمه رحیمی سلام
منم حس میکنم برا نوشتن اتفاقات روز، جوری ک اینقد خوب باشه ک تصویرش تو ذهن مخاطب بیاد استعداد دارم ولی زیاد انجامش ندادم.@dr-aryan خب یکبار امتحان کنید
-
@dr-aryan خب یکبار امتحان کنید
arthur morgan خب اون ی بار امتحان کردم و خیلی خوب دراومد حالا باز وقت کنم مینویسم اینجا
-
arthur morgan خب اون ی بار امتحان کردم و خیلی خوب دراومد حالا باز وقت کنم مینویسم اینجا
@dr-aryan خیلی عالیه
-
فاطمه رحیمی سلام
منم حس میکنم برا نوشتن اتفاقات روز، جوری ک اینقد خوب باشه ک تصویرش تو ذهن مخاطب بیاد استعداد دارم ولی زیاد انجامش ندادم.@dr-aryan باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم
باعث افتخار
منتظرم اولین نوشتتون و بخونم تو تاپیک -
#جلسه_نهم
به اطرافیان خود اجازه دهید خطاهایتان را بازگو کنند
اطرافیان را وادار کنید که نگاهی به کارتان بیاندازند. احتمالا آنها قادر خواهند بود که اشتباهات و خطاهایی را ببینند که از چشم شما دور مانده.
نوشتن یک داستان کوتاه شاید آسان نباشد ولی غیرممکن هم نیست. با دانستن اصولی درباره ی عناصر اصلی و اندکی انگیزه می توان تنها با داشتن ایده هایی محدود داستان نوشت. -
#آموزش_جلسه_دهم
#غلبه_بر_خشک_طبعی_در_نویسندگی
خشک طبع بودن در مسیر نگارش نوعی سرخوردگی در ادامه دادن متن را به همراه دارد
یعنی به طور طبیعی با حاکمیت روندی خشک در متن،شما از همان ابتدا یک گره کوری را در کارتان ایجاد میکنید که تمامی روزنه های روان نویسی را فلج میکند
بدین منوال رشته ی کلام از دستتان خارج شده و انچه که مد نظرتان بوده را نمیتوانید بازگو کنیدنکات خشک طبعی که ممکن است متوجه آن نباشید
*شروعی که هنوز خوب نیست
*شروعی که آنقدر با خشک طبعی همراه است که روند کار را به سوی یک باتلاق سوق میدهد
*بی قانونی در وضعیت حاکم
*انتخاب موضوع اشتباهبرای غلبه با یک چنین مقوله ای چه باید کرد؟
*قبل از نگارش یک طرح اولیه برای خود آماده کنید
*در مقابل خیل کثیری از موضوعات مختلف موضوعی در خور توجه است که خود بدانید در ادامه ی این داستان در نوشتنش گیر نخواهید کرد
(یعنی جورچینی که در ذهنتان دارید آنقدر روان است که کافیست دست به قلم شوید همان جورچین روان را انتخاب کنید)
*برای خود یک قانون و خط مشی مشخصی تعیین کنید
مثلا قرارتان با خود این باشد که از جملات کوتاه قابل فهم استفاده کنید
*آغاز و یا شروع بد را به هیچ وجه ترجیح ندهید
زیرا همین شروع نامناسب پیچیدگی و آشفتگی در ادامه ی متن را به همراه دارد
*اگر ذهنتان کشش نداشت و امکان نگارش برایتان فراهم نبود یک مدت به خود استراحت دهید و سپس با ذهنی روشن با کارتان ادامه دهید -
سلام
جمله اسنادی - جمله متعدی - جمله مجهول - جمله لازم رو تعریف میکنیم#جملات_اسنادی
به جملاتی گفته میشود که در آن فعل اسنادی و مسند ذکر بشود
فعل های اسنادی شامل است،بود،شد،گشت وگردید
و این افعال زمانی کاربرد دارد که ما بخواهیم نسبتی رو به نهاد جمله خودمان بدیم.
برای مثال : زهرا سردش است.
این جمله که دارای فعل اسنادی است حالتی نسبت به نهاد یا زهرا داده شده است
نکته
برای پی بردن و کشف یک چنین حالتی در جملات
دو سوال پر کاربرد وجود دارد
از فعل میپرسیم نهاد چگونه شد؟ سردش شد
از فعل میپرسیم نهاد چطور شد؟ سردش شد
توجه این نکته ضروری هست
سردش شامل سرما و اش یا همان ضمیر چسبان سوم شخص مفرد (او)هستش و تنها کلمه گرما مسند ماست.
فراموش نکنید
افعال اسنادی:است شد بود گشت گردید،هستند
سوال برای کشف مسند هم :چه گونه و چه طور...
فعل های اسنادی
منظور خاصی رو نمیرسانند و زمان ماضی، مضارع و یا مستقبل ندارند.در اصل فعل کمکی محسوب میشونداما برسیم به #فعلهای_متعدی
سوالی که در ذهن ایجاد میشود این است که چطور فعل متعدی و لازم را تشخيص بدهیم؟خب در مرحله ی اول
و در قسمت اول متن موجود
(چه کسی را و یا چه چیزی را درج کنید)اگر معنادار بود متعدیست و در غیر این صورت لازم میباشدبعنوان مثال
زهرا غذا پخت
چه چیزی را پخت؟ غذا را(چون معنادار هست متعدی گفته میشه)
اما به این مثال توجه کنید
زهرا رفت
چه چیزی را رفت _چه کسی را رفت؟
بنابراین معنی نمیدهد و لازم است#فعل_مجهول
فعل مجهول: فعلی است که فاعل آن معلوم نباشد و به مفعول نسبت داده میشود
بعنوان مثال
زهرا مداد را آورد
فعل این جمله (آورد) معلوم است، زیرا آن را به نهاد (زهرا) نسبت دادهایم. صورت مجهول این جمله چنین است: کتاب آورده شد. فعل این جمله (آورده شد) مجهول است زیرا آن را به نهاد جدید (کتاب) نسبت دادهایم که در جملهٔ معلوم، مفعول بود -
قاصدک
بچه که بودم همیشه دنبال قاصدک می گشتم،ازپیدا کردنش انقدر خوشحال میشدم که نگو،بعد کنار گوشم می گرفتم تا خبر خوشی که برام اورده توی گوشم بگه.گاهی هم موفق نمیشدم و به خیال خود میگفتم خبر را برای دیگری اورده...
در دوران کودکی خیال میکردم خبرهای خوش را از سمت پدر و برادر اسمانیم اورده (:حالا که بزرگ شدم گاها وقتی قاصدکی را میبینم به یاد کودکی به دنبالش میدوم و میگیرمش
ولی هر چه قدر گوش میکنم چیزی نمیشنوم،بعد با خودم فکر میکنم،وقتی بچه بودم چیزی میشنیدم،اما به خاطر نمیارم.مثل خیلی چیزای دیگه از کودکی که فراموش کردم.
آرزوهامو ،راحت خندیدن و گریه کردن،سادگی وشور وانرژی،لابه لای کدوم روز از تقویم زندگیم گم کردم؟!
گاهی باید برگردیم وجا موندها رو پیدا کنیم،ومراقب داشته هامون باشیم شاید دیگه هیچ وقت نتونیم پیداشون کنیم پس باید حسابی حواسمون جمع باشه
#دلنوشته
-
حتما تا حالا براتون پیش اومده که توی #خواب از یه جا بیافتین!
افتادن در خواب زمانی رخ میدهد که بیش ازحد خسته، کمبود خواب یا استرس زیادی درطول روز داشته باشید؛
بنابراین مغز شما به سرعت وارد چرخه خواب میشود در حالیکه بدن هنوز وارد چرخه نشده است.
# پروفسور سمیعی
-
@dr-aryan خیلی عالیه
arthur morgan متشکرم
-
@dr-aryan باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم
باعث افتخار
منتظرم اولین نوشتتون و بخونم تو تاپیکفاطمه رحیمی
لطف دارید
ممنون همچنین
ان شالله -
میخوام بنویسم
اون چیزی ک از ذهنم تراوش میشه
و اون چیزی رو ک دستم ب تصویر میکشهدرسته شلوغی گاها اذیتتون میکنه ن؟
صدای بوق و صدای موتور سیکلتا و... میره رو اعصابتون؟
خب باید بگم حق دارید و طبیعیهبا من بیا
میخوام ابتدای ی خیابون نسبتا بلند بایستیم
اره تصورش کن
من و تو
و اون خیابون بلند
ک سرو هایی از دوطرف سر ب اسمون کشیدن و تا انتهای خیابون ادامه دارن
رنگ سبز تیره سرو ها و رنگ ابی اسمون ک ب طرز عجیبی در افق ب رنگ نارنجی و بنفش دراومده
نسیم نسبتا سردی ک میوزه و روحت رو سرزنده میکنه
جوری ک ناخوداگاه با چشمای بسته نفس های عمیق میکشی و لذت میبری
قشنگه ن؟
تونستی با اونجا باشی و تصورش کنی؟
گرگ و میش میشه
قطره های بارون رو ک روی سر و صورتمون میریزه رو حس میکنی؟
چراغ های ماشینا روشن میشن و از پشت شیشه های خیس عینکمون رنگ ها و نور ها رو پررنگ تر میشنهمه چی ی رنگ و بوی خاصی میگیره
حس ها و بوها برات ملموس تر میشنصدای خنده ها و قهقه ها رو میشنوی؟
شادی عابرای پیاده ک برای قدم زدن بیرون اومدن
و صدای برف پاک کن ماشین ها وقتی ک روی شیشه های نسبتا خشک کشیده میشن مث جیرجیرک ب اواز درمیانهنوز اونجایی؟
خوبه منم اونجا
بزا ی تغییری بدیم
همه لامپا و چراغای توی خیابون خاموش شه
فقط کور سوی نور دو سه تا ماشین معلوم باشه
و خبری از عابرای پیاده نیست
ی سرو شکسته و روی ی ماشین افتاده ک دزدگیر اون ماشین روی حالت بیصدا فعال شده و چشمک زدن چن تا از چراغای کوچیکش رو میبینی رو میبینی
اطرفت رو ببین
تاریک
سرد
و سوزناک
ماشین هایی ک از مسیرشون کج شده و ب درختا و دیوار برخورد کردن
تقریبا بخاطر این ک همه ماشینا بهم خوردن و وسط خیابون هستن راه بسته هس
لامپا خاموش
و ب ندرت ب جز صدای پرنده ها صدای دیگ ای رو نمیشنویچ حسی داره؟
ترسناک؟ سرد و سوزناک؟- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
یا حالت اول رو ترجیح میدی؟
صدای شلوغی همیشه هم رو اعصاب نیس
همیشه رو مخ نیس
بعضی اوقات اون صدای شلوغی
صدای زندگیه
سعی کن ک ازش لذت ببریکافیه زاویه دیدت رو عوض کنی تا از زندگیت بیشتر لذت ببری
- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
-
فاطمه رحیمی
خب راجع ب موضوع فکر کردم ولی چیز خاصی ب ذهنم نرسید
ی تصویر سازی ذهنی انجام دادم
امیدوارم خوب شده باشه
خوشحال میشم نظرتون رو بشنوم -
میخوام بنویسم
اون چیزی ک از ذهنم تراوش میشه
و اون چیزی رو ک دستم ب تصویر میکشهدرسته شلوغی گاها اذیتتون میکنه ن؟
صدای بوق و صدای موتور سیکلتا و... میره رو اعصابتون؟
خب باید بگم حق دارید و طبیعیهبا من بیا
میخوام ابتدای ی خیابون نسبتا بلند بایستیم
اره تصورش کن
من و تو
و اون خیابون بلند
ک سرو هایی از دوطرف سر ب اسمون کشیدن و تا انتهای خیابون ادامه دارن
رنگ سبز تیره سرو ها و رنگ ابی اسمون ک ب طرز عجیبی در افق ب رنگ نارنجی و بنفش دراومده
نسیم نسبتا سردی ک میوزه و روحت رو سرزنده میکنه
جوری ک ناخوداگاه با چشمای بسته نفس های عمیق میکشی و لذت میبری
قشنگه ن؟
تونستی با اونجا باشی و تصورش کنی؟
گرگ و میش میشه
قطره های بارون رو ک روی سر و صورتمون میریزه رو حس میکنی؟
چراغ های ماشینا روشن میشن و از پشت شیشه های خیس عینکمون رنگ ها و نور ها رو پررنگ تر میشنهمه چی ی رنگ و بوی خاصی میگیره
حس ها و بوها برات ملموس تر میشنصدای خنده ها و قهقه ها رو میشنوی؟
شادی عابرای پیاده ک برای قدم زدن بیرون اومدن
و صدای برف پاک کن ماشین ها وقتی ک روی شیشه های نسبتا خشک کشیده میشن مث جیرجیرک ب اواز درمیانهنوز اونجایی؟
خوبه منم اونجا
بزا ی تغییری بدیم
همه لامپا و چراغای توی خیابون خاموش شه
فقط کور سوی نور دو سه تا ماشین معلوم باشه
و خبری از عابرای پیاده نیست
ی سرو شکسته و روی ی ماشین افتاده ک دزدگیر اون ماشین روی حالت بیصدا فعال شده و چشمک زدن چن تا از چراغای کوچیکش رو میبینی رو میبینی
اطرفت رو ببین
تاریک
سرد
و سوزناک
ماشین هایی ک از مسیرشون کج شده و ب درختا و دیوار برخورد کردن
تقریبا بخاطر این ک همه ماشینا بهم خوردن و وسط خیابون هستن راه بسته هس
لامپا خاموش
و ب ندرت ب جز صدای پرنده ها صدای دیگ ای رو نمیشنویچ حسی داره؟
ترسناک؟ سرد و سوزناک؟- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
یا حالت اول رو ترجیح میدی؟
صدای شلوغی همیشه هم رو اعصاب نیس
همیشه رو مخ نیس
بعضی اوقات اون صدای شلوغی
صدای زندگیه
سعی کن ک ازش لذت ببریکافیه زاویه دیدت رو عوض کنی تا از زندگیت بیشتر لذت ببری
@dr-aryan نوشتتون خوب بود
از نظر من و به نظرم توصیف خوبی داشت یکمی عامیانه بود که به نظر جذاب است ولی بهتر نیست مرزی بین عامیانه و رسمی باشد؟
- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
-
arthur morgan متشکرم نظر لطفتونه
هدفم نوشتن ی چیز رسمی یا ی متن رسمی و خیلی ادبی نبود
دلم میخواست خواننده بیشتر با من همراه شه و کلا میخواستم مث ی دلنوشته ک ب زبان عامیانه هس باشه
منظورتون رو از مرزی بین عامیانه و رسمی نفهمیدم -
میخوام بنویسم
اون چیزی ک از ذهنم تراوش میشه
و اون چیزی رو ک دستم ب تصویر میکشهدرسته شلوغی گاها اذیتتون میکنه ن؟
صدای بوق و صدای موتور سیکلتا و... میره رو اعصابتون؟
خب باید بگم حق دارید و طبیعیهبا من بیا
میخوام ابتدای ی خیابون نسبتا بلند بایستیم
اره تصورش کن
من و تو
و اون خیابون بلند
ک سرو هایی از دوطرف سر ب اسمون کشیدن و تا انتهای خیابون ادامه دارن
رنگ سبز تیره سرو ها و رنگ ابی اسمون ک ب طرز عجیبی در افق ب رنگ نارنجی و بنفش دراومده
نسیم نسبتا سردی ک میوزه و روحت رو سرزنده میکنه
جوری ک ناخوداگاه با چشمای بسته نفس های عمیق میکشی و لذت میبری
قشنگه ن؟
تونستی با اونجا باشی و تصورش کنی؟
گرگ و میش میشه
قطره های بارون رو ک روی سر و صورتمون میریزه رو حس میکنی؟
چراغ های ماشینا روشن میشن و از پشت شیشه های خیس عینکمون رنگ ها و نور ها رو پررنگ تر میشنهمه چی ی رنگ و بوی خاصی میگیره
حس ها و بوها برات ملموس تر میشنصدای خنده ها و قهقه ها رو میشنوی؟
شادی عابرای پیاده ک برای قدم زدن بیرون اومدن
و صدای برف پاک کن ماشین ها وقتی ک روی شیشه های نسبتا خشک کشیده میشن مث جیرجیرک ب اواز درمیانهنوز اونجایی؟
خوبه منم اونجا
بزا ی تغییری بدیم
همه لامپا و چراغای توی خیابون خاموش شه
فقط کور سوی نور دو سه تا ماشین معلوم باشه
و خبری از عابرای پیاده نیست
ی سرو شکسته و روی ی ماشین افتاده ک دزدگیر اون ماشین روی حالت بیصدا فعال شده و چشمک زدن چن تا از چراغای کوچیکش رو میبینی رو میبینی
اطرفت رو ببین
تاریک
سرد
و سوزناک
ماشین هایی ک از مسیرشون کج شده و ب درختا و دیوار برخورد کردن
تقریبا بخاطر این ک همه ماشینا بهم خوردن و وسط خیابون هستن راه بسته هس
لامپا خاموش
و ب ندرت ب جز صدای پرنده ها صدای دیگ ای رو نمیشنویچ حسی داره؟
ترسناک؟ سرد و سوزناک؟- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
یا حالت اول رو ترجیح میدی؟
صدای شلوغی همیشه هم رو اعصاب نیس
همیشه رو مخ نیس
بعضی اوقات اون صدای شلوغی
صدای زندگیه
سعی کن ک ازش لذت ببریکافیه زاویه دیدت رو عوض کنی تا از زندگیت بیشتر لذت ببری
@dr-aryan
خلی قشنگ بود تک تک صحنه هاییی ک گفتیو تصور کردم و به جرعت میتونم بگم با نوشتت حس کردم اونجام اشکمم درراوردی
فک کنم زیاد رفتم توحس
ولی بی اغرار واقعا خییلی قشنگ توصیف کرده بودی - حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
-
@dr-aryan
خلی قشنگ بود تک تک صحنه هاییی ک گفتیو تصور کردم و به جرعت میتونم بگم با نوشتت حس کردم اونجام اشکمم درراوردی
فک کنم زیاد رفتم توحس
ولی بی اغرار واقعا خییلی قشنگ توصیف کرده بودیخلی قشنگ بود تک تک صحنه هاییی ک گفتیو تصور کردم
ممنون نظر لطفتونه
و به جرعت میتونم بگم با نوشتت حس کردم اونجام اشکمم درراوردی
عه واقعا؟ خب قرار نبود اشک کسی دربیاد ک شما ب بزرگی خدتون ببخشید
فک کنم زیاد رفتم توحس
خودمم وقتی مینوشتم انگار اونجا بودم
ولی بی اغرار واقعا خییلی قشنگ توصیف کرده بودی
مرسی تشکر
-
@dr-aryan
خلی قشنگ بود تک تک صحنه هاییی ک گفتیو تصور کردم و به جرعت میتونم بگم با نوشتت حس کردم اونجام اشکمم درراوردی
فک کنم زیاد رفتم توحس
ولی بی اغرار واقعا خییلی قشنگ توصیف کرده بودیفاطمه رحیمی تازه من معمولا اتفاقایی ک برام میوفته ذهنم خودش شروع میکنه تبدیلش میکنه ب متن انگار میخواد ک بنویسمش و اون متن میاد تو ذهنم
بعضی مواقع اینقد اینجور میشد ک ب ذهنم میگفتم بسه اه هیچ جا نمیخام بنویسم چیزیو ول کن دیگ -
فاطمه رحیمی تازه من معمولا اتفاقایی ک برام میوفته ذهنم خودش شروع میکنه تبدیلش میکنه ب متن انگار میخواد ک بنویسمش و اون متن میاد تو ذهنم
بعضی مواقع اینقد اینجور میشد ک ب ذهنم میگفتم بسه اه هیچ جا نمیخام بنویسم چیزیو ول کن دیگ -
میخوام بنویسم
اون چیزی ک از ذهنم تراوش میشه
و اون چیزی رو ک دستم ب تصویر میکشهدرسته شلوغی گاها اذیتتون میکنه ن؟
صدای بوق و صدای موتور سیکلتا و... میره رو اعصابتون؟
خب باید بگم حق دارید و طبیعیهبا من بیا
میخوام ابتدای ی خیابون نسبتا بلند بایستیم
اره تصورش کن
من و تو
و اون خیابون بلند
ک سرو هایی از دوطرف سر ب اسمون کشیدن و تا انتهای خیابون ادامه دارن
رنگ سبز تیره سرو ها و رنگ ابی اسمون ک ب طرز عجیبی در افق ب رنگ نارنجی و بنفش دراومده
نسیم نسبتا سردی ک میوزه و روحت رو سرزنده میکنه
جوری ک ناخوداگاه با چشمای بسته نفس های عمیق میکشی و لذت میبری
قشنگه ن؟
تونستی با اونجا باشی و تصورش کنی؟
گرگ و میش میشه
قطره های بارون رو ک روی سر و صورتمون میریزه رو حس میکنی؟
چراغ های ماشینا روشن میشن و از پشت شیشه های خیس عینکمون رنگ ها و نور ها رو پررنگ تر میشنهمه چی ی رنگ و بوی خاصی میگیره
حس ها و بوها برات ملموس تر میشنصدای خنده ها و قهقه ها رو میشنوی؟
شادی عابرای پیاده ک برای قدم زدن بیرون اومدن
و صدای برف پاک کن ماشین ها وقتی ک روی شیشه های نسبتا خشک کشیده میشن مث جیرجیرک ب اواز درمیانهنوز اونجایی؟
خوبه منم اونجا
بزا ی تغییری بدیم
همه لامپا و چراغای توی خیابون خاموش شه
فقط کور سوی نور دو سه تا ماشین معلوم باشه
و خبری از عابرای پیاده نیست
ی سرو شکسته و روی ی ماشین افتاده ک دزدگیر اون ماشین روی حالت بیصدا فعال شده و چشمک زدن چن تا از چراغای کوچیکش رو میبینی رو میبینی
اطرفت رو ببین
تاریک
سرد
و سوزناک
ماشین هایی ک از مسیرشون کج شده و ب درختا و دیوار برخورد کردن
تقریبا بخاطر این ک همه ماشینا بهم خوردن و وسط خیابون هستن راه بسته هس
لامپا خاموش
و ب ندرت ب جز صدای پرنده ها صدای دیگ ای رو نمیشنویچ حسی داره؟
ترسناک؟ سرد و سوزناک؟- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟
یا حالت اول رو ترجیح میدی؟
صدای شلوغی همیشه هم رو اعصاب نیس
همیشه رو مخ نیس
بعضی اوقات اون صدای شلوغی
صدای زندگیه
سعی کن ک ازش لذت ببریکافیه زاویه دیدت رو عوض کنی تا از زندگیت بیشتر لذت ببری
- حاضری باهم تا اخر این خیابون رو طی کنیم؟