هرچی تودلته بریز بیرون۶
-
@xanom-mah
بله -
Zahra2020
میگن درسای مشترک با پرستاری داره اون کلاسا مختلطه -
@Venus655
خوشبحالت🥲
من خوراکی های شور و شیرینو خیلی دوست دارم
اصلا دلم میخواد هرچیزی پر از طعم باشه
مثل تندی
اصلا ظرف ادویه رو خالی میکنم رو غذا -
@xanom-mah
نه فک نکنم ...حالا بازم از دوستم میپرسم بهت میگم
-
Zahra2020
باشه منتظرم -
Mehrsa 14 نه ببین واقعا نمیشه شیرینی نخورد
اصلا اینایی که میگن شیرینی دوست نداریم رو نمیتونم درک کنم @Venus655
چطور میشه به دانمارکی نه گفت
چطور میشه نون خامه ای و کلوچه و کیک رو پس زد -
مامایی حاشیه کمتری داره
پرستاری بخاطر مختلط بودن ...چاپلوسی ...و خلاصه این حرفا یکم حاشیه داره
البته من اینو شنیدم
-
مامایی حاشیه کمتری داره
پرستاری بخاطر مختلط بودن ...چاپلوسی ...و خلاصه این حرفا یکم حاشیه داره
البته من اینو شنیدم
Zahra2020
اگه مختلط بودن حاشیه س ک همه رشته ها حاشیه دارن اگ اینجوری باشه
باگ مامایی همین کلاساشه چ وضعشه -
مامایی حاشیه کمتری داره
پرستاری بخاطر مختلط بودن ...چاپلوسی ...و خلاصه این حرفا یکم حاشیه داره
البته من اینو شنیدم
این پست پاک شده! -
Zahra2020
اگه مختلط بودن حاشیه س ک همه رشته ها حاشیه دارن اگ اینجوری باشه
باگ مامایی همین کلاساشه چ وضعشه@xanom-mah
آها ...میگم منم شنیدم ...خودم نرفتم که
-
((= -
Zahra2020
اگه مختلط بودن حاشیه س ک همه رشته ها حاشیه دارن اگ اینجوری باشه
باگ مامایی همین کلاساشه چ وضعشه@xanom-mah
-
@_maya
همین واقعا چطور میشه نخورد؟🥲
خیلی خوبن
اصلا شیرینی خامهای و دانمارکی و اینا:)
من خودم آخرین بار خیلیی وقت پیش خوردم و خیلی کم میخریم ولی نمیشه دوستشون نداشت.Mehrsa 14 اره دقیقا
-
@Venus655 از ما نیستی
-
@Venus655 از ما نیستی
-
حقیقت در تمام مدت همانجا بود.
درست در کنار انکارهایش.
با انکارهایش حرکت میکرد.
با انکارهایش از خواب بیدار میشد.
با انکارهایش به خواب میرفت.
با انکارهایش غذا میخورد.
حقیقت درست همانجا بود.
از روز اول.
صبور و آرام.
به هم آغوشی انکارهایش با یک رویا نگاه میکرد.
به تلاشهای بیفایده و دردناک.
حقیقت، آنقدر منتظر ماند.
آنقدر با او همراه شد
با او زندگی کرد
با او اشک ریخت
با او فریاد زد
با او خندید
تا روزی در نهایت، او توانست چشمهایش را باز کند.
درست در همان لحظه، حقیقت به او لبخندی زد و گفت:
این حقیقتیست که میخواستم به تو نشان دهم.
هدیهی من به تو این است، نه آنکه تو میخواستی از درون هدیهام بیرون بیاوری.
اشکهایش فرو ریختند و همزمان انکارهایش آرام آرام فرو ریختند.
صبوریِ حقیقت و پخته شدنِ روان او، کار خودشان را به درستی انجام دادند.
حالا او میتوانست هدیهی حقیقت را در آغوشش بفشارد و آنچه به او داده شده است را ببیند نه آنچه او میخواست داشته باشد.
پس دست حقیقت را گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
هدیه ی تو از آنچه من میخواستم، زیباتر است.
من با تمام وجودم این هدیه را قبول میکنم.
از تو ممنونم.