شــآدکــَــده ی جــوکــیـســـــم
-
اونقدر از این چینیا متنفرم که تو ملامین غذا میخورم:grinning_face_with_sweat:
-
نامزدم زنگ زده میگه: کجایی؟؟؟؟
.
.
.
.
منم تو مترو بودم گفتم: شهید همتم
گفت: ای وای شمایید.... 😳
من شماره نامزدم رو گرفته بودم 😳
ببخشید مزاحم شدم؛ قطع کرد 😐
میفهمییییییی؟؟؟؟
قطع کرد 😳😑😂😂😂 -
حدود 4 ماه پیش زنگ زدم خونه دوستم اینا که بهش بگم برام کتاب بیاره مامانش برداشت سکت موند تا حرفم تموم بشه بعدش گفت: مگه خونه شما نیست؟
منم حول شدم گفتم ای بابا خونه ما و شما نداره(نمیدونم چرا:neutral_face: ):expressionless_face: هیچی دیگه فهمید من از دوستم خبر ندارم
بنده خدا الان 4 ماهه تحت تدابیر امنیتیه:face_with_tears_of_joy:
به من چه اصلا تقصیر خودش بود بهم نگفته بود دوساعت بوده داشته با من درس میخونده:face_with_tongue: :face_with_tongue: :face_with_tears_of_joy:
خدایی من اینجا حیف شدم:no_mouth: اگه الان ژاپن لبودم از سوتی های من برق تولید میکردن:joy: :grinning_squinting_face: -
میخوای بهت بگم چندتا خواهر برادر داری؟؟؟؟
تعداد برادراتو به علاوه 3 کن
حاصلو ضربدر 5 کن
حاصلو به علاوه 20 کن
حاصلو ضربدر 2 کن
حاصلو به علاوه 5 کن
حاصلو به علاوه تعداد خواهرات کن
حاصلو از 75 کم کن
یه عدد 2 رقمیه
سمت چپی(دهگان)= تعداد برادر
سمت راستی(یکان)= تعداد خواهر
اگه درست بود لایک کن -
مرد در حال جان دادن بود که به همسرش گفت :باید چیزی را به تو بگویم
زن:لازم نیست
مرد:اما اگر نگویم نمیتوانم آسوده بمیرم و عذاب وجدان رهایم نخواهد کرد
زن:باشه بگو
مرد:من زن دوم دارم
زن با خونسردی گفت :
میدونم همین امروز فهمیدم ...
حالا آروم باش تا مرگ موش کارشو بکنه... -
ﺳﺮ ﮐﻼ ﺱ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ گفتم ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ .
“ﺍﮔﺮ ﻣﺪﯾﺮﻋﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟"
ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ.
ازش پرسیدم:ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ؟
گفت:ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ ﻣﻨشی بیاد تایپ کنه
ینی قوه تخیلش هلاکم کرد!!!!

