-
نوشتهشده در ۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۳:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
من ماندم و ۱۶ جلد
لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش
مترادف “دلتنگی” نمیشود…
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!!
درد دارد…
-
آرامش محصول فکر کردن نیست !
آرامش محصول فکر نکردن به انبوه مشکلاتی است که ارزش فکرکردن ندارند -
نوشتهشده در ۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۸:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
-
نوشتهشده در ۵ خرداد ۱۳۹۹، ۱۶:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
خودت را که به خدا سپردی دیگر نگران هیچ طوفانی نباش
کشتی نوح را یک غیرحرفه ای ساخت
و کشتی تایتانیک را یک حرفه ای ....! -
نوشتهشده در ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۶:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد "می شود"
و اگر نخواهد "نمی شود"
به همین سادگی ...
کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس ...
-
نوشتهشده در ۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۳۸ آخرین ویرایش توسط آمـاج انجام شده
بِـ چیـ ما اِدِعـــا داریـم؟!
کـِـ دَردارو دَوا کـَـردیـم؟..نَـه مـا اِمـــروزُ خـوابـیدیـمُ فـَـردا رو رَهــا کـَــردیم!..
وَ ایـن، دَردِ تـَــمـومِ مــاست!
مَنـَــم هَمسَـنگِ تـو تَقصیـــر، وَ تــو هَمسَـنگِ مـَـن، مَــستیـ !
اَگـــَـر ایـن عَصـــر کم نـوریـم،
مُقَصِـــرکُلِ مــا هَستیـم! چِـــرا؟!..
چــون خــونـه ویـرونـَه ست..کُجـا ایـن حَــرفِ ما بـودهـ؟! کُجـا ایـن رَســمِ آدَمهـــاستـ؟!
هَـمه دُنیــا رو گشتـم مـن، فقــط،
ایـن رَســم مـا تَنهــاستـ
کِـهـ وَقتـی آدَمیـت رو شُغـالا خـوردن و بـردن،
فقط مـَن سیـر باشَــم، بَقیــه مُــردَنَم، مُـردَن!.. -
نوشتهشده در ۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ۱۷:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ۱۷:۲۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
این پست پاک شده!
-
نوشتهشده در ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مشکی
زيباست،
نژاد پرست نباشيم!! -
تئوری سوسک
داستانی در این رابطه وجود دارد که منسوب به ساندار پیچای است.
ساندار پیچای یک مهندس و مدیر اجرایی هندی تبار در حوزه فناوری اطلاعات است که از دهم آگوست ۲۰۱۵ به عنوان مدیر عامل اجرایی شرکت گوگل انتخاب شد.
این داستان را ساندار در سخنرانی خود در گوگل بیان کرده است و
"تئوری سوسک در توسعه شخصی"
از آن نشأت میگیرد:
در یک رستوران، یک "سوسک"
ناگهان از جایی پر میزند و بر روی
یک خانم می نشیند.
آن خانم از روی ترس شروع به فریاد میکند.
وحشت زده بلند میشود و سعی میکند
با پریدن و تکان دادن دست هایش،
"سوسک" را از خود دور کند.
واکنش او مُسری بوده و افراد دیگری هم
که سر همان میز بودند وحشت زده میشوند.
بالاخره آن خانم موفق می شود، سوسک را از خود دور کند.
"سوسک" پر میزند و روی خانم دیگری
نزدیکی او می نشیند.
این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود
که همان حرکت ها را تکرار کنند!
"پیشخدمت" به سمت آنها میدود تا
کمک کند.در اثر واکنش های خانم دوم، این بار
"سوسک" پر میزند و روی"پیشخدمت"
می نشیند.
پیشخدمت محکم می ایستد و به
رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه
میکند.
زمانی که مطمئن میشود،"سوسک"
را با انگشتانش میگیرد و به خارج
رستوران پرت میکند
در حالیکه قهوهام را مزه مزه
میکردم، شاهد این جریان بودم و
ذهنم درگیر این موضوع شد.
آیا "سوسک" باعث این رفتارِ
"هیستریک" شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا "پیشخدمت" دچار
این رفتار نشد؟
چرا او تقریباً به شکل ایده آلی این
مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی
ایجاد کند؟این "سوسک" نبود که باعث این
ناآرامی و ناراحتی خانم ها شده بود،
بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد
با "سوسک" موجب ناراحتیشان
شده بود.من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود،
بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.این ترافیک بزرگراه نیست که من
را ناراحت میکند، این ناتوانی من در
برخورد با این پدیده است که موجب
ناراحتیم میشود.من فهمیدم در زندگی نباید "واکنش"
نشان داد، بلکه باید "پاسخ" داد!آن خانمها به اتفاق رخ داده "واکنش"
نشان دادند، در حالیکه "پیشخدمت"،
"پاسخ" داد.”واکنش" ها همیشه غریزی هستند
در حالیکه "پاسخ" ها همراه با تفکرند!این مفهوم مهمی در فهم زندگیست،...
*آدمی که خوشحال است، به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است؛
او به این خاطر خوشحال است که “دیدگاهش” نسبت به مسائل درست است....
@دانش-آموزان-آلاء -
-
-
-
-