هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
HADAF MAN
من حتی راز بقا می بینم یه شیری اومده مثلا آهو رو جلو بچه هاش خورده گریم می گیره چه برسه به این
نه گریه میکنم که خالی شم وگرنه تو گلوم گیر میکنه -
@sania-andiravan اوهوم گریه خوبه خیلی خوبه قدرشو بدون
من بعضی ک گلومو میگیره خفم میکنه ولی اشکی نمیاد -
maryam111
من یه مرغ عشق داشتم
این ترسیده بود سکته ناقص زده بود داشت میمرد
من انقد گریه کردم سراین
4جا دامپزشکی بردمش
انقد بهش اسپرین دادم تا خوب شد بالاخره
اونکه یه مرغ عشق بود فقط
حالا فک کن یه ادم جلو چشمت تلف شه نتونی کاری کنی :_)@f-seif-0 دقیقا
تازه نگاه نا امید همراهش که خانومش بود رو دیدم دیگه خیلی دلم رحم اومد
بعدشم پسرش اومد دنبال مامانش وسیله ها رو جمع کردن رفتن خیلی بیشتر دلم واسشون گرفت
نگاهی که به تخت مریضشون میکرد.. به یه امیدی اومده بودن بیمارستان آخه
دقیقه های ۲۰ و خورده ای بود که همراهش اومد تو اتاق سرپرستار گفت برید بیرون .. زنگ بزنید یکی از همراهاتون بیاد پیشتون):
پیرزنه خیلیییی آروم بود ... بعد شنیدن خبر فوت هم فقط رفت یه گوشه آروم گریه کرد .. معلوم بود چقدر حال مریضش بد بود که آمادگی این اتفاق رو داشته
ولی یه وقتایی هست علاوه بر مریض باید سعی کنی همراه رو آروم کنی و هدایتش کنی بیرون اتاق و نذاری بیاد تو(_: -
HADAF MAN در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@sania-andiravan
من نمیتونم تحمل کنم شاید خیلی پوکر باشم ولی از درون داغون میشم شاید تو گریه کنی اروم شی ولی من نمیتونماقا ولی من این رو خوندم بهش علاقه پیدا کردم
مریضم فک کنم سادیسم دارم :ا -
@f-seif-0 دقیقا
تازه نگاه نا امید همراهش که خانومش بود رو دیدم دیگه خیلی دلم رحم اومد
بعدشم پسرش اومد دنبال مامانش وسیله ها رو جمع کردن رفتن خیلی بیشتر دلم واسشون گرفت
نگاهی که به تخت مریضشون میکرد.. به یه امیدی اومده بودن بیمارستان آخه
دقیقه های ۲۰ و خورده ای بود که همراهش اومد تو اتاق سرپرستار گفت برید بیرون .. زنگ بزنید یکی از همراهاتون بیاد پیشتون):
پیرزنه خیلیییی آروم بود ... بعد شنیدن خبر فوت هم فقط رفت یه گوشه آروم گریه کرد .. معلوم بود چقدر حال مریضش بد بود که آمادگی این اتفاق رو داشته
ولی یه وقتایی هست علاوه بر مریض باید سعی کنی همراه رو آروم کنی و هدایتش کنی بیرون اتاق و نذاری بیاد تو(_:maryam111 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@f-seif-0 دقیقا
تازه نگاه نا امید همراهش که خانومش بود رو دیدم دیگه خیلی دلم رحم اومد
بعدشم پسرش اومد دنبال مامانش وسیله ها رو جمع کردن رفتن خیلی بیشتر دلم واسشون گرفت
نگاهی که به تخت مریضشون میکرد.. به یه امیدی اومده بودن بیمارستان آخه
دقیقه های ۲۰ و خورده ای بود که همراهش اومد تو اتاق سرپرستار گفت برید بیرون .. زنگ بزنید یکی از همراهاتون بیاد پیشتون):
پیرزنه خیلیییی آروم بود ... بعد شنیدن خبر فوت هم فقط رفت یه گوشه آروم گریه کرد .. معلوم بود چقدر حال مریضش بد بود که آمادگی این اتفاق رو داشته
ولی یه وقتایی هست علاوه بر مریض باید سعی کنی همراه رو آروم کنی و هدایتش کنی بیرون اتاق و نذاری بیاد تو(_: -
ولی من تاالان درکی از مردن ادما نداشتم
وقتی یکی فوت میکنه اصلن انگار که هست ولی فقط من نمیبینمش
ینی تموم نشده...
ولی بعد خوندن اون پست خیلی دلم گرف :(( -
HADAF MAN
سرنوشت همه ماها مکتوبه...
هممون تو مسیری که برامون بهترینه هدایت میشیم
ولی اینکه تو اون مسیر بهترین باشیم یا نه فقط بستگی به خودمون داره