هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
دوستان بیاید یه داستان بسازیم من خط اولو مینویسم شما ادامه بدین :
نقل قول بزنید بقیه ادامه داستان قبلو ببینن و بحث هم عوض شه :
خب توی مه هیولای بزرگی رو دیدم_MILAD_
ادامه:
که داشت به طرفم میومد -
_MILAD_
ادامه:
که داشت به طرفم میومد -
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
-
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
-
@Mr-Perfect در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
@Mr-Perfect موقع پریدن روی سنگ بزرگ پام لیز خورد و پرت شدم و اون به چند قدمی من رسیده بود
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Mr-Perfect در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
@Mr-Perfect موقع پریدن روی سنگ بزرگ پام لیز خورد و پرت شدم و اون به چند قدمی من رسیده بود
من خیلی ترسیده بودم ناگهان بلند شدم دیدم خواب بوده
-
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Mr-Perfect در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
@Mr-Perfect موقع پریدن روی سنگ بزرگ پام لیز خورد و پرت شدم و اون به چند قدمی من رسیده بود
من خیلی ترسیده بودم ناگهان بلند شدم دیدم خواب بوده
-
@yasin-sheibak این جریانی ک راه افتاده توی تودلی از چشم تو و غزل میبینم فقد
هیچ کدومتونم نمی بخشم
امیدوارم...
واقعا خیلی ادمای بیشعوری هستیدM Tg باشه
-
@Mr-Perfect
من خیلی ترسیده بودم ناگهان بلند شدم دیدم خواب بوده
لیوان آبی که کنارم از دیشب مونده بود رو برداشتم و یه قُلُپ خوردم و بخاطر کابوسم نفس نفس میزدم_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Mr-Perfect لیوان آبی که کنارم از دیشب مونده بود رو برداشتم و یه قُلُپ خوردم و بخاطر کابوسم نفس نفس میزدم
بعد از چند دقیقه ریلکس کردن به خودم اومدم و داشتم داستان رو مرور میکردم که زنگ در خانه زده شد
-
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Mr-Perfect لیوان آبی که کنارم از دیشب مونده بود رو برداشتم و یه قُلُپ خوردم و بخاطر کابوسم نفس نفس میزدم
بعد از چند دقیقه ریلکس کردن به خودم اومدم و داشتم داستان رو مرور میکردم که زنگ در خانه زده شد
@Mr-Perfect در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Mr-Perfect لیوان آبی که کنارم از دیشب مونده بود رو برداشتم و یه قُلُپ خوردم و بخاطر کابوسم نفس نفس میزدم
بعد از چند دقیقه ریلکس کردن به خودم اومدم و داشتم داستان رو مرور میکردم که زنگ در خانه زده شد
بلند شدم رفتم درو باز کردم ولی کسیو ندیدم فقط یه اعلامیه روی در بود که عکس یه بچه بود زیرش نوشته شده بود ربوده شده
-
@Mr-Perfect در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
راهی برای فرار نداشتم جز پریدن به بالای سنگ بزرگ
@Mr-Perfect موقع پریدن روی سنگ بزرگ پام لیز خورد و پرت شدم و اون به چند قدمی من رسیده بود
در اون گوشه که تاریک بود و فقط از بازه ای باریکی نور می تابید در حالتی که من در تاریکی و هیولا هم در تاریکی قرار داشت و بازه نو ما بین ما
نفسم در سینه حبس شده بود تا هیولا قدم در بازه نورانی گذاشت.ان لحظه بود که تمام تصوراتم از ان بهم ریخت
هیولا نبود بلکه خرس بزرگی به رنگ سیاه و چشمانی قرمز بود که شاخه های درختان روی دست ها و سرش پیچ و تاب خورده بود.(دستی دستی هیولا رو خذف کردم
)
-
شما ادامه بدید داستان رو کاری به بینات بنده نداشته باشید