هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
مولانا حسودانه میپرسد: «جانِ جهان! دوش کجا بودهای؟» بعد خودش را دلداری میدهد: «در دل ما بودهای». بعد سعی میکند دلِ محبوب را نرم کند: «آه که من دوش چهسان بودهام!» و باز حسادت هجوم میآورد: «آه که تو دوش که را بودهای!» و دوباره خودش را دلداری میدهد: «در آغوش قبا بودهای.»
-
"واگر بر تو ببندد همه رَهها و گذرها
رَه پنهان ِنماید، که کس آن راه نداند" -
زندگی گر بزند زخم به من
شوم آن دانه که شد جوانهای. -
ای که نزدیکتر از جانی و پنهان زِ نگه
هجر تو خوشترم آید ز وصالِ دگران -
این پست پاک شده!
-
ميتواني كه فريبم بدهي با نظري
پنجهانداختهاي سوي شكار دگري
آه! ديوانه آن لحظه ی چشمان توام
كه پلنگانه به قرباني خود مينگري
آنچنان رد شو كه آشفته كني موي مرا
اي كه آسوده دل از بيشه ی من ميگذري
مرهميبهتر از اين نيست كه زخمم بزني
عشق، آماده بكن خنجر برنده تري
هيمه بر هيمه ی اين آتش سوزنده بريز
تا از آن جنگل انبوه نماند اثري
نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري
-
اگر بی من خوشی یارا
به صد دامم،چه می بندی؟اگر ما را همی خواهی؛
چرا تُندی، نمی خندی ...!؟✍️مولانا
-
در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد!فروخ فرخزاد
-
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز -
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

