هرچی تودلته بریز بیرون۶
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۸:۵۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
یه سری مسائل شخصی هم تو این مسئله دخیله...و الا میشد خیلی خوش گذروند...
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
و خیلی کارا کرد...
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ولی خب از این مسائل شخصی بگذریم......
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۸:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تو ناشناس جدیدم فقط یه نفر اومد میگ میگ کرد و رفت
️
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۸:۵۹ آخرین ویرایش توسط Mehrsa 14 انجام شده
به بعضی مسائل بیش از حد اهمیت میدم
در حالی نگران بعضی هاشون هستم که واضحا ارزشی ندارن، اما خب چه میشه کرد همیشه همین بوده -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بهم گفته باید ترمک هارو به فرزندی قبول کنم:)
من هنوز خودم دلداری لازمم -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
این ترم بچه های اتاقمونم باب میلم نیستن...بیشتر از همه چی از این مسئله خیلی نگرانم...
به دوستم گفتم باهم بریم اتاق دیگه...ولی گفت آدمای جدید رو نمیشناسیم...
ولی ترکیب این ۲نفر برام غیرقابل تحمل تر از همیشه است...
ان شاءالله اکیپ شن و کارمون نداشته باشن... -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من اون بز کوهی بودم که علفایی رو که میخوردم هیچکس نمیتونست حتی بهشون برسه ....کجا رفت اون بزه؟
#تودلی -
این ترم بچه های اتاقمونم باب میلم نیستن...بیشتر از همه چی از این مسئله خیلی نگرانم...
به دوستم گفتم باهم بریم اتاق دیگه...ولی گفت آدمای جدید رو نمیشناسیم...
ولی ترکیب این ۲نفر برام غیرقابل تحمل تر از همیشه است...
ان شاءالله اکیپ شن و کارمون نداشته باشن...نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شدهزهرا بنده خدا 2
هم اتاقی بد تقریبا بدترین اتفاق خوابگاهه🥲
همونطور که بعضی ها میتونن کلی حالمونو خوب کنن بعضی ها هم میتونن محیطو عذاب آور کنن -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آخه من واقعا نمیتونم اون حجم از بزن و بکوب رو هی هر شب و روز تحمل کنمممممممم گگگ
وای یادم اومد
اصن باشه قبول
صداشو اکی ام
ولی منو ول کنید دیگه
من دوست ندارم دم به دقیقه برم اون پارکه
خب شما بریدددددد
وای
خوبه دوستم هستتت -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تویه محیط پر از افکار منفی و خب دوستامم اتاقای دیگه بودن. تقریبا خیلی کم تو اتاق خودم میموندم
چه پارادوکس عجیبی داشت بگی بخندی ولی در واقع تنها باشی -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
اگه بگم این یه هفته رو واقعا زندگی کردم دروغ نگفتم
چی داره اونجا که اینقدر ادم حالش خوبه -
زهرا بنده خدا 2
هم اتاقی بد تقریبا بدترین اتفاق خوابگاهه🥲
همونطور که بعضی ها میتونن کلی حالمونو خوب کنن بعضی ها هم میتونن محیطو عذاب آور کنننوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMehrsa 14
آره واقعا...🥲
حالا بچه های بدی نیستنااااااااا
اصلا....
ولی خب متفاوتیم...
ما اینو سال پیش پذیرفتیم
و کنار اومدیم که اونا هرکاری دوست دارن کنن...(چون دوست دارن و حالشون با اون کارا خوب میشه)
ولی اونا میخوان ما هم شبیهشون باشیم و همراه...
ولی ما واقعا نمیتونیم...🥲
و اونا نمیپذیرن و گیر میدن...
اونا خیلییییی برونگرا
ما دوتا گاهی نیاز به آرامش و خلوت داریم...
کارای اونا تمام انرژیمون رو میگیره
من قدم زدنِ دو نفره رو ترجیح میدم(#بامحدثه)
اونا میخوان همیشه جمعمون شلوغ ترین و پر سروصدا ترین باشه
و از روابط دانشگاه بگن و بخندن
من واقعا حوصلهی بحثاشونو ندارم -
@Look میدونم کدومه، اولین پیام ناشناسم هم بود
-
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بعد خب قاطیِ بحثاشونم نشی حس بدی داره...
انگار مزاحم همدیگه ایم🥲
ولی خب حداقل ۲تاشون باهام آشنا ان...
میدونن از روی این نیست که بگم شما حرف نزنید...سکوتم یعنی خودم دوست ندارم شرکت کنم -
نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
و شما رو تحمل میکنم
-
Mehrsa 14
آره واقعا...🥲
حالا بچه های بدی نیستنااااااااا
اصلا....
ولی خب متفاوتیم...
ما اینو سال پیش پذیرفتیم
و کنار اومدیم که اونا هرکاری دوست دارن کنن...(چون دوست دارن و حالشون با اون کارا خوب میشه)
ولی اونا میخوان ما هم شبیهشون باشیم و همراه...
ولی ما واقعا نمیتونیم...🥲
و اونا نمیپذیرن و گیر میدن...
اونا خیلییییی برونگرا
ما دوتا گاهی نیاز به آرامش و خلوت داریم...
کارای اونا تمام انرژیمون رو میگیره
من قدم زدنِ دو نفره رو ترجیح میدم(#بامحدثه)
اونا میخوان همیشه جمعمون شلوغ ترین و پر سروصدا ترین باشه
و از روابط دانشگاه بگن و بخندن
من واقعا حوصلهی بحثاشونو ندارمنوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شدهزهرا بنده خدا 2
میفهمم چی میگی🥲
من خودم یه جور دیگشو تجربه کردم و خداروشکر شرایطو تونستم تغییر بدم که امیدوارم خوب پیش بره.
برا هممون الهی
انشاالله هم اتاقی های شما هم باهاتون راه میان و این سری درک میکنن این تفاوت هارو🫠 -
بعد خب قاطیِ بحثاشونم نشی حس بدی داره...
انگار مزاحم همدیگه ایم🥲
ولی خب حداقل ۲تاشون باهام آشنا ان...
میدونن از روی این نیست که بگم شما حرف نزنید...سکوتم یعنی خودم دوست ندارم شرکت کنمنوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شدهزهرا بنده خدا 2
عمیقا میفهمم -
زهرا بنده خدا 2
میفهمم چی میگی🥲
من خودم یه جور دیگشو تجربه کردم و خداروشکر شرایطو تونستم تغییر بدم که امیدوارم خوب پیش بره.
برا هممون الهی
انشاالله هم اتاقی های شما هم باهاتون راه میان و این سری درک میکنن این تفاوت هارو🫠نوشتهشده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۱۹:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMehrsa 14
خداروشکر که تغییر کرد
ان شاءالله...