هرچی تودلته بریز بیرون7
-
عسل این چی شد
عسل میرسونی
عسل شیمی 3 فصلم مونده بیا بهم یاد بده
عسل خوراکی چی داری
عسل اون رهام کرد
عسل غذای مورد علاقه مو میپذی
عسل میخام تو بغلت گریه کنم
عسل بیا فیلمی که دیشب دیدمو تعریفذکنم
عسل کلاس چی شد
عسل زنگ بزن به استاد
عسل درموردش برام مینویسی
عسل
عسل
عسل
عسل و کوفت یه بار بیاین بگین عسل حالم خوبه
عسل امروز فلان لحظه فان اتفاق افتاد
عسل میخوایم بریم بیرون تو ام بیا
عسل امروز نرسیدی زبان بخونی بیا من خوندم بهت میرسونم
عسل ها هم گاهی نیازمند میشوند -
Infinitie. A
تشکر🙏
دیگه طومار نمینویسید مثل قبل😅Mehrsa 14 در هرچی تودلته بریز بیرون7 گفته است:
Infinitie. A
تشکر🙏
دیگه طومار نمینویسید مثل قبل😅خاموشم کردن
-

وقتی مکالمه خیلی خوبه -
یه وقتی پیش خودم حس کردم که آدمای اطرافم چرا دوستم دارن چرا باهاش ارتباط دارن
دیدم یه سری ها کارشون که گیر میفته فقط سراغ آدمو میگیرن
یه سری ها برا تفریح و گذران زندگی سراغ آدم میان
یه سری ها از آدم خوششون میاد و برا دل خودشون ارتباط برقرار میکنن
همه ی اینا یه نیازی دارن... یکی نیاز داره حرفاشو بشنوی... یکی نیاز داره تو مشکلات کمکش کنی... یکی نیاز داره به رفیق پس میاد سراغت... همه نیاز های خودشون تو زندگی دخیله
یه سری ها واقعا پشت آدم وایمیسن مثل پدر و مادر مثل همسر و فرزند
ولی دقیق تر که شدم دیدم دوست داشتن اونا هم برای خودشونه یه جاهایی
مادر اگه دوست داره بچه شو بدون هیچ چشمداشتی بازم برا خودشه
دل خودش با محبت به بچش آروم میگیره ...
یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه ی ما نیازمندیم...
دیدم تنهام کسی منو برا خودم دوست نداره...
هر کی دوستم داره برا دل خودشه...
فقط یکی بود که منو برا خودم دوست داشت...
چون اصلا هیچ نیازی به من نداره... -
-
Maaah الان دلیل بگم؟!
Infinitie. A آره لطفا
فقط چیزی در جهت تخریب من نباشه، گفتم قبلشگچ بگم 😔😂 -
عجیبه...
خیلی عجیبه... -
من همیشه به اون آدمهایی که حساس نیستن حسادت میکنم، هیچی رو جدی نمیگیرن، وحشت نمیکنن، وقتشون رو با فکر کردن بیش از حد تلف نمیکنن، دلبستگی ندارن، من به این آدمها حسودیم میشه، آخه من به همه چی خیلی اهمیت میدم، خیلی زیاد.
مثلا چشماش اخ چشماش برق اون نگاهش وقتی یه خاطره ای رو تعریف میکرد هر کلمه ای که از دهنش بیرون میپرید من توی تک تک حروفش حضورمو حس میکردم انگار منم پا به پای اون تجربه شون کردم ولی اون اصلا این مدلی نبود همیشه یه سیگار چاق میکرد و گیفت رفت؟ به درک ادمای جدید بهتر از اونم تازه ان، مثل کرفس می مونن هرچقدر تازه تر خورشت کرفست خوشمزه تر
همیشه منم میگفتم :پس ادمای قدیمی زندگیت چی، خاطراتتون، خنده هاتون، غصه هاتون، همشون مثل سیگار دستت دود میشن میرن هوا؟ گفت:من از برگشتن از هر راهی که اونو با ذوق رفتم متنفرم کمر ادمو میشکنه
انگار یکی یه سطل اب ریخت رو سرم پرسیدم الان اگه رابطمون خراب بشه دیگه وقتی پشت این میز نشستی از جلوی محل کارم گذشتی یا جاهایی که باهم خاطره میسازیم بگذری دیگه از من و رابطمون یادی نمیکنی؟
خندید، مثل همیشه خوشگل خندید خط و خطوط بغل چشماش زد بیرون، ابروهاشو انداخت بالا و اخرین کام و از سیگارش گرفت با بی تفاوتی گفت رها میکنم و میرم اون موقع فکر کردم منظورش خودکشیه اما الان بعد از اینکه کل شهر و برای پیدا کردنش زیر پا گذاشتم میفهمم منظورش چیه
رها کردن من، خاطراتم، حتی شهر اون یه مسافر بود اما بی مقصد
اری حق با تو بود دنیا فسانه است عزیز من :)
ولی هنوز یه چیزی برام علامت سواله با اون فندکایی که از همه میگرفت وقتی اشنا میشدن چیکار میکنه؟ ممکنه لا لوی اون همه خاطره که ساخته و پشت کرده بهشون سیگاری هم با فندک من و به یاد من روشن کنه؟
Hako
1404.10.10 -
من همیشه به اون آدمهایی که حساس نیستن حسادت میکنم، هیچی رو جدی نمیگیرن، وحشت نمیکنن، وقتشون رو با فکر کردن بیش از حد تلف نمیکنن، دلبستگی ندارن، من به این آدمها حسودیم میشه، آخه من به همه چی خیلی اهمیت میدم، خیلی زیاد.
مثلا چشماش اخ چشماش برق اون نگاهش وقتی یه خاطره ای رو تعریف میکرد هر کلمه ای که از دهنش بیرون میپرید من توی تک تک حروفش حضورمو حس میکردم انگار منم پا به پای اون تجربه شون کردم ولی اون اصلا این مدلی نبود همیشه یه سیگار چاق میکرد و گیفت رفت؟ به درک ادمای جدید بهتر از اونم تازه ان، مثل کرفس می مونن هرچقدر تازه تر خورشت کرفست خوشمزه تر
همیشه منم میگفتم :پس ادمای قدیمی زندگیت چی، خاطراتتون، خنده هاتون، غصه هاتون، همشون مثل سیگار دستت دود میشن میرن هوا؟ گفت:من از برگشتن از هر راهی که اونو با ذوق رفتم متنفرم کمر ادمو میشکنه
انگار یکی یه سطل اب ریخت رو سرم پرسیدم الان اگه رابطمون خراب بشه دیگه وقتی پشت این میز نشستی از جلوی محل کارم گذشتی یا جاهایی که باهم خاطره میسازیم بگذری دیگه از من و رابطمون یادی نمیکنی؟
خندید، مثل همیشه خوشگل خندید خط و خطوط بغل چشماش زد بیرون، ابروهاشو انداخت بالا و اخرین کام و از سیگارش گرفت با بی تفاوتی گفت رها میکنم و میرم اون موقع فکر کردم منظورش خودکشیه اما الان بعد از اینکه کل شهر و برای پیدا کردنش زیر پا گذاشتم میفهمم منظورش چیه
رها کردن من، خاطراتم، حتی شهر اون یه مسافر بود اما بی مقصد
اری حق با تو بود دنیا فسانه است عزیز من :)
ولی هنوز یه چیزی برام علامت سواله با اون فندکایی که از همه میگرفت وقتی اشنا میشدن چیکار میکنه؟ ممکنه لا لوی اون همه خاطره که ساخته و پشت کرده بهشون سیگاری هم با فندک من و به یاد من روشن کنه؟
Hako
1404.10.10 -
Infinitie. A آره لطفا
فقط چیزی در جهت تخریب من نباشه، گفتم قبلشگچ بگم 😔😂Maaah خب پس هیچی بیخیال

