هرچی تودلته بریز بیرون7
-
نیاز دارم به یه آدم رندوم که مثل من به زندگی نگاه کنه
که بتونم به قول خودم باهاش حرفای جدی بزنم
و از هر دری سخنی باشه
اما نشناسیم همو
فقط یه شب یا نمیدونم چند شب یا هر چی اما نشناسیم همو
و در نهایت بریم و پشت سرمونم نگاه نکنیم
ولی عملا چنین چیزی غیر ممکنه
حتی اگه برای خودم ممکن بدونمش برای طرف مقابلمو نمیدونم
نیاز دارم یه سری روزا فقط زیست و فارسی بخونم
یا حرکت نخونم یهو برم وسط دینامیک تست دینامیک بزنم بعد گیر کنم اون موقع بیام سمت حرکت
یا داخل الکتروشیمی فقط دستگاها رو حل کنم
نیاز دارم عامل اتصال به زندگی پیدا کنم
تو این شرایط این حرکتا میتونن متصلم کنن
نیاز دارم یه مدت برم کتابخونه
با هیچ کس حرف نزنم
هیچ نوتیفی نیاد
مشاورم فکر کنه نرگسی وجود نداره
حس کنم نیستم
اخبار رو حتی یه ذرههههه هم نخونم
و زندگیم بهتر جلو بره
وقتی وقت میزارم رو یه مبحث تو همون پارت جمع بشه نه که مثل پنیر پیتزا کش بیاد تا چند روز و بهم حس ناکافی بودن و خوب نبودنو القا کنه -
Zahra.HD در هرچی تودلته بریز بیرون7 گفته است:
دوتا از دوستای دوران مدرسه م دقیقا همین کارو کردن باهام
به شدت ایگنورم کردن
منم واقعا حساسم رو این چیزا
هی از خودم میپرسم مگه چیکار کنم چه رفتارم ناراحتشون کرده که اینطوری میکنن باهام
یکی بعد ده روز جوابمو داد یکی هم کلا سین میزد جواب نمیداد
یه بار یکی شون از دهنش مرید که اره با فلانی(اون یکی) درباره تو حرف میزدیم و اینا
.
ظاهرا داشتن منو ایگنور میکردن
ولی باهم میشستن درباره من حرف میزدن
فهمیدم با دیدن موفقیت من بدجوری رودل کردنخیلی بده
ما خوابگاهمون دانشگاه آزاد رفته بود یه مدت
و اتاقمون دو دره بود
منتهی یه درش همیشه قفل بود
یه بار دعوا شده بود، من با دخترای کلاس دعوا کرده بودم
شبش، تو اتاق، کلا من۳ تا دوست صمیمی داشتم، از اتاق زدم بیرون، اتفاقی رفتم پشت در دوم اتاق که بستست
و حرفاشونو میشنیدم
خیلی بد بود
کامل هر حرفی میزدن میشنیدم، نشستم یادداشت کردم حرفاشونو
تروما بود برام
اونجا فهمیدم، اینا که حضوری رفیقای منن، دارم میبینمشون، و اینطور پشت سرم حرف میزنن
اون رفیقی که منو نمیبینه رو چطور باید بفهمم دوسته یا دشمن و چی راجبم فکر میکنه🚶♂️
یادداشت های اون شب😑😂
۵ آذر بود اونشببب😂 -
میدونی بد ترین و مسخره ترین نقطه برام کجاست؟
اون جایی که دلم میخواد قبولی بهمن باشم تا حتی درسای دانشگاه رو هم نخونم
نمیدونم این همه فرارم از زندگی تهش میخواد به چی ختم بشه
فرار نمیکنم اما بدم نمیاد انجامش بدم
دلم میخواد تو خلاء باشم
یهو وسط نوشتن یاد بابا افتادم
همین کافیه که برم ادامه بدم
مهم نیس گاهی وقتا قلبم میشکنه
مهم نیس اینا
مهم اینه از خودش گذشته به خاطرمون
کاش خوشحالش کنم یه روز
کاش بخونم همیشه فقط و فقط واسه بابا
چون بعید میدونم تو حالت عادی تا حداقل 8 سال آینده خوشحالی خاصی رو تجربه کنم
من آدم زیاد فکر کردنم
زیاد فکر کردن به هر چی
به این که بگم
عه فلان کار؟
خب تهش چیه؟
به چی میرسم؟
و الان همون حسای خطرناک پارسال دارن برمیگردن
یکم با بابا حرف بزنم برم بشینم بخونم -

یادداشت های اون شب😑😂
۵ آذر بود اونشببب😂در هرچی تودلته بریز بیرون7 گفته است:

یادداشت های اون شب😑😂
۵ آذر بود اونشببب😂بعد اون شب
تصمیم گرفتم نمایندگی آدمای احمق رو نکنم
دقیقا همین شب بود که به این نتیجه رسیدم چرا یه نفر آدم درست باید از مسئولیت فراری باشه
چون اونقدری که وضعیت رو درست میکنه و همه اجزا رو کنار هم نگه میداره، ارج و قرب نمیشنوه و فقط حرف بیخود میشنوه، اینم امیدشو از دست میده -
😂😂چه برگ ریزون، فکر نمیکردم یه وقت این نوشته هارو به اشتراک بزارم و بخندم بهشون
-

یادداشت های اون شب😑😂
۵ آذر بود اونشببب😂Infinitie. A
چقد نامرد و بیشرفن...
🚶🏻♀️حق داشتی اون زمان عصبی باشی


