بویِ امید ✨
-
من امروز لحظهای داشتم که عمیقا دوست داشتم ثبتش کنم ولی مطمئن نبودم برای این تاپیکه یا برای دستاوردهای من یا ففط محدود به تودلی میشه
دوباره متن تاپیک رو خوندم ومطمئن شدم که بله برای همین جاست... لحظهای بود که "انگار همهچیز در بهجاترین شکل ممکن خودش بود" و "انگار دنیا حتی برای یکلحظه مال من بود".
لحظهی قشنگ من برای وقتی بود که چشمم رو تمام پیامدهای منفیِ احتمالی کارم بستم، هر چقدر شجاعت تو وجودم داشتم رو ریختم تو صدام و با اینکه هنوز از درون بدنم میلرزید، تصمیم گرفتم بگم اون چیزی رو که یک ماهه تو سرم میچرخه و میچرخه و میچرخه و زندگی رو ازم گرفته. تمام مدتِ گفتوگویی که داشتم، هنوز با لرزش بدنم داشتم میجنگیدم اما سراسر پر بودم از احساس امید و افتخار نسبت به خودم و کاری که دارم میکنم و حرفی که دارم میزنم و شجاعتی که تو چشمام کنار خشم داشت شعله میکشید.
این لحظه تو قلبم ثبت شد و دوست داشتم اینجا ثبتش کنم
و همچنان به روزهای بهتر پیش رو "امید" دارم:) -
زندگیم تازگیا داره بهم حال میده
یه ادم قدیمی که میشناختم الان شده جز افرادی که بهترین پارت روزامو میسازه در حالی که قبلا برام ارتباط گرفتن سخت بود الان دور و برم پر شده از ادمای جدید که هر روز به هشون اضافه میشه
چند روز قبل تونستم اون مرز کوچیک که همیشه پشتش خودمو قایم کرده بودم بشکنم تو یه جمع بزرگ قرار گرفتن حرف زدم خندیدم نظر دادم و تمام این کارا بدون حضور کمک بود بدون اینکه مامانم بهم تذکر بده این کارت درسته یا اشتباه بدون حضور چت جی بی تی که بهم کمک کنه تو اون لحظه چی بگم یا چی سفارش بدم...سراسر اون لحظات بدنم از تو داشت خود خوری میکرد عسل چرا اومدی چرا تنهایی...ولی وقتی چند ساعت از تجربه اون لحظات ناب گذشت متوجه شدم اشکالی نداره خطایی بکنم تپق بزنم با صدای پلیکانی بخندم هیچ فردی بی نقض نیست و این تفاوت ها ما و هویت مونو میسازه حتی در لحظات خداحافظی افراد اونجا گفتن از هم صحبتی با من لذت بردن و هیچ وقت نحوه خندیدنم رو فراموش نمیکنن و با فکر کردن به یهویی خندیدنم خندشون میگیره اینجا بود که امید در من زنده شد فهمیدم تونستم شده چند ثانیه لبخند به لب فردی بیارم
احساس میکردم دنیا رو فتح کردم
گام بعدی بزرگی که برداشتم جمع کردن خودم بود سخت بود امیدی نداشتم منتظر شکست بودم اما بلند شدم از کمترین ساعت مطالعه الان بالای 8 ساعت میخونم دوباره امید برگشته بود و ااون حس خوب تا الان باعث شده دوباره زمین نخورم
و الان توی سراسر دنیای کوچیک خودم به فرماندهی رسیدم -
در دو روزِ گذشته، سهبار برام تولد گرفتهن. سه گروه متفاوت؛ از دوستام و خانواده.
و توی این دو روز، تقریبا تمامِ دوستام دور هم جمع بودن و حضورشون رو دیدم و احساسِ غریبانهای که برای ماههای طولانی داشتم رو گذاشتم کنار و خودم رو موظف کردم به این نتیجه برسه که پشتش خالی نیست.
یه نامه هم دریافت کردم. هدیهای نگرفتهم... و الا ذوق اون رو هم میکردم و مینوشتم. -
بابت یادداشتی که برای تولدم نوشتم خیلی واکنشای جالبی گرفتم.
انگار که تونستهم اونچه که میخواستم رو بگم.
خوشحالم... -
منظم تراپی رفتن به دستاورد محسوب میشه
-
بالاخره ارایش کردن یاد گرفتم
-
نمیدونم این جزو چیزایی محسوب میشه که میشه اینجا نوشت یا نه
ولی برای خودم که امشب دیدم قشنگ بود
درسته کار های بزرگی نیستن
ولی وقتی امشب دیدم رسیدم به روز ۱۵ ام که دارم تکرارشون میکنم و کنارشون نزاشتم برام حس خوبی داشت
بقیهاش رو هم امیدوارم ادامه بدم و زنجیرهاش قطع نشه🤝✨️ -
جلسه ی آخر باشگاه نفسم بعد چند تا حرکت خیلی سنگین دیگه بالا نمیومد که صدای بوق اسپیکر بلند شد و گفت stop
مربی استراحت داد حدود ۲ دقیقه
و تو اون دو دقیقه بازم یه لحظه ی کم نظیرو تجربه کردم
ضربان قلبم خیلی زیاد بود
و حس میکنم دوپامین خونمم حسابی بالا بود
قابل توصیف نیست اصلا
اما اون لحظه یاد این تاپیک افتادم
یادِ این که
عه الان حس 《زنده》 بودن دارم.
و تمام این لحظه متعلق به منه. -
بالاخره یاد گرفتم با چاپستیک غذا بخورم🥢
خوردن نودل مرغ چیلی باهاش حس جالبی داشت
انگار تو اون دقایق مال اینجا نبودم...و این خوب بود -
هفتهی گذشته بعد مدت ها ۲بار بارشِ زیادِ برف رو دیدم...
حس اعلام حضور زمستون رو میداد
و درود بر زمستان
به تک تک لحظات سرد قشنگش -
نمیدونم این جزو چیزایی محسوب میشه که میشه اینجا نوشت یا نه
ولی برای خودم که امشب دیدم قشنگ بود
درسته کار های بزرگی نیستن
ولی وقتی امشب دیدم رسیدم به روز ۱۵ ام که دارم تکرارشون میکنم و کنارشون نزاشتم برام حس خوبی داشت
بقیهاش رو هم امیدوارم ادامه بدم و زنجیرهاش قطع نشه🤝✨️

