هرچی تودلته بریز بیرون7
-
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت
تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت... -
یه مدته که دیگه شبها برام آرامش ندارن!
اتفاقا برعکس... هر چقدر که ساعت از ۱۲ میگذره و دیرتر و دیرتر میشه، حجم بیشتری از افکار و احساسات منفی و نگرانی سراغم میان
و این موضوع شدیدا داره من رو آزار میده
اینجوری که شاید صبح روز بعدش اصلا اثری از اون چیزایی که دیشب تو ذهنم چرخ می زدن نباشه هاااا، ولی همون دیشب من داشتم تو همون لحظه رسما "زجر می کشیدم"!
بله! این اذیت، به مرحلهی "زجر کشیدن" می رسه بعضی شبا!! به اندازهای که دلم می خواد دستم رو بندازم تو سرم و مغزم رو از اون تو در بیارمعجیبه به خدا
امیدوارم درست شه زودتر
باید تلاشمو کنم درستش کنم زودتر
تا قبل اینکه سکته کنم -
یه کوچولو نوسان هورمونی لازم داشتم فقط برا اینکه از ماجرای ناپدید شدن مامان وینستون اشکم دربیاد
مچکرم -
یه پسره بود سرکلاس ریاضی مهندسی از دانشکده مکانیک اومده بود روزانه مکانیک هم بود ،
ازش پرسیدم اگه دوست داره بگه که سهمیه ای بوده ؟، بعد خیلی بهش برخورد
من بعدش معذرت خواهی کردم گفتم منظوری نداشتم ،
حالا شاید بگید واقعا چقدر بیشعوری و این حرفو زدی
ولی اگه شما ببینید :
ترم دوازدهه مکانیکه ، و دو سال اضافی تر مونده دانشگاه
حداقل داخل ذهنتون این سوال براتون پیش نمیاد -
دوستت دارم اورول
ولی لطفا زودتر تموم شو دیگه
قشنگیا... خیلی قشنگی... ولی زود جمع و جور کن می خوام برام بابا لنگ دراز بخونم یه نمه ذهنم آروم شه:)
هابیت رو اینترنتی سفارش نمیدم
منتظر می مونم خانم صادقی هفته بعد بیاردش که برم از همونجا بخرم
با مبینای عزیزم هم میرم و این خیلی خیلی خوبه:)
اینبار دیگه قراره بریم اونجا و چیزی جز خودکار بخریم:)))))
برای شروع یه رمان فانتزی و وارد شدن به دنیای تالکین، ذوق دارم:)

