-
یه بار داشتم از کلاس میرفتم بیرون ....در زدم ! :joy: انقد خندیدم که بقیه هم فهمیدن چه سوتی دادم :joy: کلی خندیدیم
من عادت دارم به فارسی میگم پارسی ...یه بار خواستم به یه نفر که همش لغات فک کنم عربی تو حرفاش بود بگم فارسی را پاس بدار ...خیلی جدی گفتم پارسی را فاس بدار:neutral_face:
یه اکیپ چهارنفره داشتیم که هرسال تو مدرسه باهم بودیم .....یه قانون داشتیم : برداشتن به منزله برداشتن است!:neutral_face: ...تقریبا نصف بچه ها این ضرب المثل رو میدونستن بقیه هم که نمیدونستن چون رو دیوار نوشته بودیم میخوندنش ولی هیشکی جز ما چهارتا مفهومشو درک نمیکرد :joy:
یه ناظم داشتیم فامیلیش بازگیر بود ....من بهش میگفتم گیرنده باز :smile:
چهارم دبیرستان بودم میز دوم میشستم...جمعیت کلاس زیاد بود میزا هم دونفره بود من تنها نشسته بودم رو میز دوم اجازه نمیدادم کسی بغل دستم بشینه ...یه نفر اون آخر بود دائم گریه میکرد میگفت میخوام بیام جلو بشینم خلاصه اون آخریا همه شاکی بودن ...منم که مرغم یه پا داشت ...یادمه یه بار یکیشون در نبود من کیف و بند و بساطشو آورده بود نشسته بود وقتی برگشتم گریه کرد و وسایلشو جمع کرد رفت میز آخر :joy:...آخر سر بابای یکیشون اومد بابامو میشناخت خخخ دیگه منم تو حال و هوای رودربایستی و این حرفا اجازه بدم بشینه ...مدرسمو عوض کردم رفتم یه مدرسه دیگه کلا کلاسش تکمیل بود منو هم چون معدلم خوب بود علاوه بر ظرفیت کلاس ثبت نام کردن ...رفتم تو کلاس دیدم همه صندلیا تکمیله جز اون آخر ! میگن چوب خدا صدا نداره همینه :joy:
-
من کلا تو هر مدرسهای بودم شوهر مدیر مدرسمونم اونجا بوده الکی...ماهم ک تو دوران دبیرستان هم از مدیرمون و هم از شوهرش بدمون میومد...نمیدونم سوم بودیم یا پیش بودیم...یه لیوان اب برداشتیم ،بعد جوهر توش خالی کردیم ،فک کنم حوهر خودکار ابی بود ،رفتیم از طبقه اول کلاسمون از پنجره ریختیم رو سقف ماشین شوهر مدیرمون (فک کنم سمند سفید بود) هیچی دیگ بدجور گند زده شد ب سقف ماشینش!:)))) روز بعدش اومد مدرسه از پنجره دیدیم ک سقف ماشینش تمیز شده ،و عصبیم بود اونروز... :))))
-
یه بار داشتم از کلاس میرفتم بیرون ....در زدم ! :joy: انقد خندیدم که بقیه هم فهمیدن چه سوتی دادم :joy: کلی خندیدیم
من عادت دارم به فارسی میگم پارسی ...یه بار خواستم به یه نفر که همش لغات فک کنم عربی تو حرفاش بود بگم فارسی را پاس بدار ...خیلی جدی گفتم پارسی را فاس بدار:neutral_face:
یه اکیپ چهارنفره داشتیم که هرسال تو مدرسه باهم بودیم .....یه قانون داشتیم : برداشتن به منزله برداشتن است!:neutral_face: ...تقریبا نصف بچه ها این ضرب المثل رو میدونستن بقیه هم که نمیدونستن چون رو دیوار نوشته بودیم میخوندنش ولی هیشکی جز ما چهارتا مفهومشو درک نمیکرد :joy:
یه ناظم داشتیم فامیلیش بازگیر بود ....من بهش میگفتم گیرنده باز :smile:
چهارم دبیرستان بودم میز دوم میشستم...جمعیت کلاس زیاد بود میزا هم دونفره بود من تنها نشسته بودم رو میز دوم اجازه نمیدادم کسی بغل دستم بشینه ...یه نفر اون آخر بود دائم گریه میکرد میگفت میخوام بیام جلو بشینم خلاصه اون آخریا همه شاکی بودن ...منم که مرغم یه پا داشت ...یادمه یه بار یکیشون در نبود من کیف و بند و بساطشو آورده بود نشسته بود وقتی برگشتم گریه کرد و وسایلشو جمع کرد رفت میز آخر :joy:...آخر سر بابای یکیشون اومد بابامو میشناخت خخخ دیگه منم تو حال و هوای رودربایستی و این حرفا اجازه بدم بشینه ...مدرسمو عوض کردم رفتم یه مدرسه دیگه کلا کلاسش تکمیل بود منو هم چون معدلم خوب بود علاوه بر ظرفیت کلاس ثبت نام کردن ...رفتم تو کلاس دیدم همه صندلیا تکمیله جز اون آخر ! میگن چوب خدا صدا نداره همینه :joy:
-
یه بار داشتم از کلاس میرفتم بیرون ....در زدم ! :joy: انقد خندیدم که بقیه هم فهمیدن چه سوتی دادم :joy: کلی خندیدیم
من عادت دارم به فارسی میگم پارسی ...یه بار خواستم به یه نفر که همش لغات فک کنم عربی تو حرفاش بود بگم فارسی را پاس بدار ...خیلی جدی گفتم پارسی را فاس بدار:neutral_face:
یه اکیپ چهارنفره داشتیم که هرسال تو مدرسه باهم بودیم .....یه قانون داشتیم : برداشتن به منزله برداشتن است!:neutral_face: ...تقریبا نصف بچه ها این ضرب المثل رو میدونستن بقیه هم که نمیدونستن چون رو دیوار نوشته بودیم میخوندنش ولی هیشکی جز ما چهارتا مفهومشو درک نمیکرد :joy:
یه ناظم داشتیم فامیلیش بازگیر بود ....من بهش میگفتم گیرنده باز :smile:
چهارم دبیرستان بودم میز دوم میشستم...جمعیت کلاس زیاد بود میزا هم دونفره بود من تنها نشسته بودم رو میز دوم اجازه نمیدادم کسی بغل دستم بشینه ...یه نفر اون آخر بود دائم گریه میکرد میگفت میخوام بیام جلو بشینم خلاصه اون آخریا همه شاکی بودن ...منم که مرغم یه پا داشت ...یادمه یه بار یکیشون در نبود من کیف و بند و بساطشو آورده بود نشسته بود وقتی برگشتم گریه کرد و وسایلشو جمع کرد رفت میز آخر :joy:...آخر سر بابای یکیشون اومد بابامو میشناخت خخخ دیگه منم تو حال و هوای رودربایستی و این حرفا اجازه بدم بشینه ...مدرسمو عوض کردم رفتم یه مدرسه دیگه کلا کلاسش تکمیل بود منو هم چون معدلم خوب بود علاوه بر ظرفیت کلاس ثبت نام کردن ...رفتم تو کلاس دیدم همه صندلیا تکمیله جز اون آخر ! میگن چوب خدا صدا نداره همینه :joy:
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه بار داشتم از کلاس میرفتم بیرون ....در زدم ! :joy: انقد خندیدم که بقیه هم فهمیدن چه سوتی دادم :joy: کلی خندیدیم
من عادت دارم به فارسی میگم پارسی ...یه بار خواستم به یه نفر که همش لغات فک کنم عربی تو حرفاش بود بگم فارسی را پاس بدار ...خیلی جدی گفتم پارسی را فاس بدار:neutral_face:
یه اکیپ چهارنفره داشتیم که هرسال تو مدرسه باهم بودیم .....یه قانون داشتیم : برداشتن به منزله برداشتن است!:neutral_face: ...تقریبا نصف بچه ها این ضرب المثل رو میدونستن بقیه هم که نمیدونستن چون رو دیوار نوشته بودیم میخوندنش ولی هیشکی جز ما چهارتا مفهومشو درک نمیکرد :joy:
یه ناظم داشتیم فامیلیش بازگیر بود ....من بهش میگفتم گیرنده باز :smile:
چهارم دبیرستان بودم میز دوم میشستم...جمعیت کلاس زیاد بود میزا هم دونفره بود من تنها نشسته بودم رو میز دوم اجازه نمیدادم کسی بغل دستم بشینه ...یه نفر اون آخر بود دائم گریه میکرد میگفت میخوام بیام جلو بشینم خلاصه اون آخریا همه شاکی بودن ...منم که مرغم یه پا داشت ...یادمه یه بار یکیشون در نبود من کیف و بند و بساطشو آورده بود نشسته بود وقتی برگشتم گریه کرد و وسایلشو جمع کرد رفت میز آخر :joy:...آخر سر بابای یکیشون اومد بابامو میشناخت خخخ دیگه منم تو حال و هوای رودربایستی و این حرفا اجازه بدم بشینه ...مدرسمو عوض کردم رفتم یه مدرسه دیگه کلا کلاسش تکمیل بود منو هم چون معدلم خوب بود علاوه بر ظرفیت کلاس ثبت نام کردن ...رفتم تو کلاس دیدم همه صندلیا تکمیله جز اون آخر ! میگن چوب خدا صدا نداره همینه :joy:
حکایت دومت شبیه این میمونه...
سوار تاکسی بودم ، راننده با ماشین پشتی دعواش شد گفت: ببین داداش ، من اینجا وایسادم و وای خواهم ساد!😳میفهمی ؟ وای خواهم ساد😑
حیف فردوسی که خواست از ادبیات فارسی حمایت کنه😐
من ک پیاده شدم ولی او همچنان وای خواهد ساده بود😐
-
ماکلاس داشتیم برای کنکور استاد شیمی تو 2جلسه بهمون درس میداد و تو یکی از جلسات آخرهای زنگ گفت تشنمه یکی برام آبمیوه بگیره منم رفتم رانی خریدم تهشو سوراخ کردم دادم یکی از دوستام خورد رانی رو(البته چاقو پیدا نکردم باچنگال سوراخ کردم)تو اون قوطی رو پرآب کردم زیرشو آدامس زدم گذاشتم رومیز استاد یه نیم ساعتی تشکر میکرد ممنون اصلا توقع نداشتم برید چیزی بخرید همین جوری میگفت ممنون .متشکرم حالا کی خریده؟؟؟؟؟؟هیچ کس چیزی نمیگفت چندبار تکرار کرد گفت کی خریده؟بگه میخوام بهش جایزه بدم یهو یکی از بچه های کلاس گفت من خریدم(خودشیرین)گفت ممنون لطف کردی دوستای منم همه اش میخندیدن هیچی دیگه آخر کلاس استاد اومد بخوره رانی رو هی میخورد هی به قوطی نگاه میکرد 2باره میخورد به قوطی نگاه میکرد که چرا مزه ی آب میده این رانی آخرش آدامس چون خیس شده بود افتاد آب ریخت رو شلوارش کلاس منفجرشد از خنده ی بچه ها
Dr در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ماکلاس داشتیم برای کنکور استاد شیمی تو 2جلسه بهمون درس میداد و تو یکی از جلسات آخرهای زنگ گفت تشنمه یکی برام آبمیوه بگیره منم رفتم رانی خریدم تهشو سوراخ کردم دادم یکی از دوستام خورد رانی رو(البته چاقو پیدا نکردم باچنگال سوراخ کردم)تو اون قوطی رو پرآب کردم زیرشو آدامس زدم گذاشتم رومیز استاد یه نیم ساعتی تشکر میکرد ممنون اصلا توقع نداشتم برید چیزی بخرید همین جوری میگفت ممنون .متشکرم حالا کی خریده؟؟؟؟؟؟هیچ کس چیزی نمیگفت چندبار تکرار کرد گفت کی خریده؟بگه میخوام بهش جایزه بدم یهو یکی از بچه های کلاس گفت من خریدم(خودشیرین)گفت ممنون لطف کردی دوستای منم همه اش میخندیدن هیچی دیگه آخر کلاس استاد اومد بخوره رانی رو هی میخورد هی به قوطی نگاه میکرد 2باره میخورد به قوطی نگاه میکرد که چرا مزه ی آب میده این رانی آخرش آدامس چون خیس شده بود افتاد آب ریخت رو شلوارش کلاس منفجرشد از خنده ی بچه ها
چه شیطونی هستی تو رفیق !!!!!!!!!!!!!!!!!!
استاد ما تو رو میخواست
کاش زود تر خاطرت میگفتی من سر استادمون این بلا رو میاوردم یکم ادم میشد تا قدر منو بیشتر میدونست
خخخخخخخخ -
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html -
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html -
یه بار یادمه ناظممون اومد یه سری بچه ها رو برد بیرون!منم گف بیا بیرون!منم با خودم ینی چیکار کردم که خودمم نمیدونم!خلاصه تو همین لحظه ها که داشتم با مغزم مشورت میکردم که کمکم کنه!چشتون روز بد نبینه!یدفه دیدم برق بدنم ولتاژش یه لحظه رسید به 0 و دوباره برگشت!بقول معروف 3فازم پرید!خخخخ!برگشتم دیدم اون یکی ناظممون یه پس گردنی خوابونده قفای سر ما!بعدش گفتم آقا چرا زدی من کاری نکردم که!گفش عه!مگه باید کاری کنی!دوس داشتم زدم!کلا مخم دیگه از اون موقع به بعد خوب کار نمیکنه!
-
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html@سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.htmlمنم یه بار اینچوری برام پیش اومد!ولی بچه هامون انقد بی چنبن که به مسخره گرفتن!
-
بچه ها یه خاطره پیدا کردم براتون خیلی عالیه....از آقای فدایی فرد :heart_eyes:
خیلی خوبن ایشون نمیدونم از کلاسا استفاده میکنین یا نه ....ولی توی کلاسا هم دقت بکین مثل اینکه بادصبا رو نصب کردن روی گوشیشون وقتی به اذان نزدیک میشه گوشیشون اذان میده....ان شا الله قسمت بشه از نزدیک یه بار ببینمشون :blush:
اینم خاطره از زبان خودشونپاییز 69 بود و من دانش آموز سال دوم دبیرستان، دبیرستان غیرانتفاعی صالح. حضرت استاد، جناب آقای سید علی صدر، گفتند که می خواهند قبل از نماز ظهر، مطالبی را بیان نمایند که سبب حضور قلب در نماز شود. اتاق کوچک موکت شده ساده ای، در زیر زمین مدرسه، دفتر مشاوره ایشان بود و محل جمع شدن علاقمندان. روزهای اول تعدادی از بچه ها می آمدیم و می نشیتیم و بهره می گرفتیم. اندک اندک تعداد بچه ها زیاد شد، آنقدر که توی اون اتاق 4، 5 متری جا نمی شدیم..
یادم است که برای اینکه بتوانم توی مشاوره باشم و صدای استاد را از نزدیک بشنوم و ایشان را نیز ببینم، از زنگ تفریح قبل وضو می گرفتم و پس از خوردن زنگ نماز، بلافاصله خودم را به مشاوره می رساندم، البته یواش یواش تعدادی دیگر هم همین کار را می کردند و رقابت داشتیم که چه کسی زودتر می رسد. در آن روزها، ایشان مناجات منظوم امیرالمؤمنین علی علیه السلام را ترجمه و شرح می کردند، ما هم همگی سراپا گوش بودیم. آنقدر این مناجات، شیرین و شرح استاد، دلنشین بود که تقریبا بلافاصله و با چند بار دوره کردن، آن را حفظ می شدیم. ابیاتی از این دعا را که در حافظه داشتم، شده بود ذکر روزانه ام ... شاید این ابیات زیبا، اولین اشعار عربی باشد که حفظ کرده ام و هنوز هم گاهی مونس تنهایی هایم است.
امروز بر آن شدم تا این ابیات زیبا را اینجا قرار دهم تا شاید دوستانم هم از آن لذت ببرند. فایل صوتی این مناجات دلنشین به صدای حاج مهدی سماواتی در آدرس زیر وجود دارد که اگر مایل باشید می توانید از آن هم لذت ببرید.
فایل صوتی دعا اینجا
متن عربی و ترجمه اینجا -
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html@سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.htmlhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
سهند دادا منم ترکم هاااااااااااااااا :disappointed: -
@سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست:heart: ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)
روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا :heartpulse: چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدینhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.htmlاین رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست :heart_eyes:
http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.htmlhttp://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و roz گوش بدن )
سهند دادا منم ترکم هاااااااااااااااا :disappointed:Taha 76
سلام ببخشید یادم رفت...شما هم گوش بده ! خیلی عالیه یه حدیث رو با یه روضه معروف ترکی ترکیب کرده ! -
Taha 76
سلام ببخشید یادم رفت...شما هم گوش بده ! خیلی عالیه یه حدیث رو با یه روضه معروف ترکی ترکیب کرده ! -
از طرف مدرسه رفته بودیم واس مسابقه سرود از تمام مدرسه ها اومده بودن تمام این بزرگای اموزش و پرورش خلاصه زن و مرد بودن تو مجتمع شلووووووووغ بودا ماهم مدیرمون عجول بود زود فرستادمون ماهم همون ردیف دوم نشسته بودیم ردیف اولم معلما و مدیرا بودن اونجا اولین مدرسه ک اجرا کرد ما بودیم خیلی عالی بود مجبورم بودیم تا اخر واستادیم اجرای همه رو ببینیم ماهم حوصله مون سررفته بود همه بچه داشتن صحبت میکردن باهم یکی ازمدیرا جلوی ما نشسته بود بچه هاشون خراب کردن اعصابش داغووووون هی برمیگشت ب ما غر میزد منم خیلی ازدسش عصبانی شدم همون موقع بلند شد رف بیرون وختی برگشت داشت رئیس اموزش و پرورش حرف میزد منم صندلیشو از زیرش کشیدم معلمه رف هوا رئیس اموزش پرورش اینقد خندید ک نتونس ادامه ی حرفاشو بگه کل سالن ترکید از خنده
-
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :| -
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|
:expressionless:
حسین دادا الان من به تو چی بگم ؟ -
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|
:expressionless:
حسین دادا الان من به تو چی بگم ؟ -
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/
%(#0000ff)[سلام آلایی های عزیز]
تو این تاپیک میخوایم نحوه کار با markdown رو قدم به قدم یادبگیریم و با امکانات ادیتور انجمن بیشتر آشنا بشیم که شما عزیزان بتونید پست هاتون رو زیباتر بنویسید :smile:
منبع این آموزش سایت: http://alihossein.ir/ با اندکی تغییر
%(#1fc710)[Heading] (عنوان نویسی)
برای ایجاد heading (عنوان گذاری) در تگ های h1تا h6 قبل از متن مورد نظرمون از # استفاده می کنیم . مثلا اگر تگ h1 لازم داشته باشیم از یک # قبل از متن استفاده می کنیم , اگر تگ h2 لازم داشتیم از دو تا تگ # استفاده می کنیم و الی آخر ….
مثال :[image: 1483101376670-untitled-resized.png]
خروجی :
The largest heading
The second largest heading
The smallest headin
برای Bold کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از ** یا __ استفاده کنیم .
برای Italic کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از * یا _ استفاده کنیم .
برای Strikethrough (خط خوردگی روی خط ) باید دو طرف آن از~~ استفاده کنیم .
[image: 1483101840703-fdtt-resized.png]
%(#26cc0c)[Quoting text](نقل قول کردن)
برای ایجاد حالت نقل قول یا باید در ابتدای متن یک علامت > قرار دهید .
[image: 1483102073483-gdfhdhfghg-resized.png]
%(#26cc0c)[Quoting code] (نقل قول و متمایز کردن کد ها)
همانند متن ساده , کدهامونم می توانیم داخل نقل قول بگذاریم تا داخل متن از سایر کلمات متمایز بشوند.برای این کار آنها را باید داخل علامت backtick بگذاریم .
[image: 1483102831306-gg-resized.png]
خروجی :
. Use git status to list all new or modified files that haven't yet been committed
اگر بخواهیم چند خط را داخل این نقل قول بگذریم باید از 3 تا backtick استفاده کنیم :
[image: 1483103097573-gfghj-resized.png]
خروجی :
: Some basic Git commands are
git status
git add
git commit
ادامه دارد ....:smile:
سلام بچه ها
امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی سرحال و شاد باشین✨
خب از عنوان تاپیک یچیزایی مشخصه که قراره در مورد چی اینجا حرف بزنیم ولی بزارین توضیحات بیشتر بدم👀
خیلی از ما یوقتایی هست که ممکنه احساس کنیم هیچ کاری نکردیم یا هیچ کاری ازمون برنمیاد و روزمون رو تلف کردیم و..
و ذهنمون ما رو با این افکار جور واجور و عجیب غریب مورد آزار قرار بده و احساس ناتوانی رو بهمون بده
در حالی که در واقعیت اینطوری نیست و ما توانا تر از اون چیزی هستیم که توی ذهنمون هست🐤
اینجا قراره از موفقیت های کوچولومون حرف بزنیم و رونمایی کنیم تا به ذهنمون ثابت کنیم بفرما آقا دیدییی ما اینیم 😎
هر شب از کار های مثبت کوچولوتون بیاین و بگین و این حس مثبت و قشنگ مفید بودن رو به خودتون بدین🍀
مثلا کنکوری ها میتونن تموم شدن یه بخش از برنامه اشون رو بگن ، از انجام دادن کار هایی مثل مرتب کردن اتاق ، از گذروندن امتحانای سخت و آب دادن به گل ها و کلی کار کوچیک و مثبت دیگه
منتظرتون هستم آلایی ها
موفق باشین🥹❤️
دعوت میکنم از :
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانش-آموزان-آلاء
@فارغ-التحصیلان-آلاء
@دانشجویان-درس-خون
@دانشجویان-پزشکی
@دانشجویان-پیراپزشکی
سلام به همه رفقای کنکوری
اومدم یه تاپیک بزنم برای روز آخر کنکور، اینجا بچههایی که میخوان روز آخر رو مفید درس بخونن، بیان برنامههاشونو پارتبندی شده بزارن ❤️
و هم اونایی که تصمیم گرفتن دیگه درس نخونن و فقط ریلکس کنن، اینجا کنار هم باشیم ، حرف بزنیم ، استرسارو بریزیم دور، انرژی مثبت بدیم و بگیریم😁
... اگه برنامهریزی برای روز آخر داری، بیا پارتهات رو بزار و تا لحظه آخر تلاش کن ( مثل خودم ایده همینه چون مجبورم )
... اگه تصمیم گرفتی دیگه فقط استراحت کنی که خیلیم عالی
... اگه دکترای پارسالی هستی و تجربه شب قبل کنکور رو داری، لطفا بیا راهنمایی کن، آرامش و انرژی بده :))
فقط یه خواهش کوچولو دارم لطفا فضای تاپیک آروم و مثبت نگه داریم چون قرار نیست با کارای دیگه اتفاق خاصی بیفته اما با اینکارا اتفاق خاصی میفته ✨
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانش-آموزان-آلاء
@تجربیا
بِسْم رَبّ النور ☁️
سلام
امیدوارم حال دلتون بهترین باشه..... 🎈
برم سراغ حرف اصلی....
در فکر تاپیکی بودم که هر روز توش چند تا پست قشنگ بزارم و با چند تا عکس و متن نوشته و دل نوشته...... حالمون خوب بشه، انرژی بگیریم در طول روز.....❤️☁️
یه جورایی این تاپیک شبیه کانال یا چنل.....
البته پست هایی که قرار بزارم برای خودم نیست و صرفا گلچینی از مطالبی که ممکنه توی فضای مجازی یا کتاب ها ببینم و بارگذاری بکنم.....
اگر شما هم دوست داشتید خوشحال میشم همراه من بشید.... ☁️🎈🍒
[image: 1686940882701-img_-_.jpg]
پ.ن:اسم تاپیک برگرفته از اسم یک کانالِ
و در آخر دعا میکنم دلتون ذهنتون ابری باشه(:☁️❤️
مدت هاست که از نشست غبار سرد و تیره به قلبم میگذرد
مدت هاست منِ تاریکِ گم شده، در خودم به دنبال روزنه هایی از نور میگردد
نفس هایم سخت به جانم می نشینند
اشک هایی که سرازیر نمی شوند وجود مرا به ستوه آورده اند
دوست دارم بایستم سرم را بالا بگیرم و تا زمانی که صدایم خفه شود فریاد بزنم
بماند
در پس پرده ی خاکستری غم بماند که چه می شود...
شاید شد....چه میدانی؟!


