-
فاطمه بانو خدا زیادش کنه
-
@dr-es78 در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
revival
دادا نگو من تو اتاق تنهام طبقه پایین میگرخم هاااااخودمم گرخیدم:/
-
revival
اره خیلی تلخه رفتن آدم هایی که اصن فکرشو نمیکردی فردا نباشن...
و چه قدر بد که ما این قدر فراموش کاریم...نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده@dr-es78 در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
revival
اره خیلی تلخه رفتن آدم هایی که اصن فکرشو نمیکردی فردا نباشن...
و چه قدر بد که ما این قدر فراموش کاریم...اره مرگ ناگهانی خیلی بده خیلی
-
@dr-es78 در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
revival
اره خیلی تلخه رفتن آدم هایی که اصن فکرشو نمیکردی فردا نباشن...
و چه قدر بد که ما این قدر فراموش کاریم...اره مرگ ناگهانی خیلی بده خیلی
-
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
این قدر فیک و اصل قاطی شده آدم تشخیص نمیده کی کیه
-
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@Vadf
حداقل فرصتی واسه حلالیتی چیزی هست... -
@dr-es78 ان شا الله فقط خوشی به زندگیا بباره و هیچکی داغدار نشه به حق این شب
-
دخترخاله مادرم 27 سالش بود جهشی خونده بود
باهوش خانم خوش برخورد استادیار دانشگاه!
نامزده کرده بود تو زندگیش موفق و زبانزد
روز قبل از پروازش که قرار بود بره کانادا
خانوادش میگن حالا که مهسا داره میره براش ی مهمونی بگیرگیم
ولی مهسا میگه مهمونی نمیخاد
راضیش میکنن که آخرین تفریح خانوادگیش کنار سد کرج باشه
همه بودن عموها عمه ها دایی وخاله ها..
نشسته بود لب اب روی ی تیکه سنگ
دقیق یادمه
پدرش به ترکی گفت گفته بود مهسا پاشو آب میبرتت ها
میگفت گفته باشه راحتم اینجاوقتی پدرش میره پنج دقیقه بعد صدای افتادن یچیزی تو آب شنیده میشه
همه پریدن تو آب ولی پزشک قانونی میگفت از ترس تو خود آب سکته کرده وقلبش وایستاده..هرچند که مهسا تاوان کارایی بود که پدرش کرد اما حقش نبود(:
-
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۰ آخرین ویرایش توسط انجام شدهاین پست پاک شده!
-
دخترخاله مادرم 27 سالش بود جهشی خونده بود
باهوش خانم خوش برخورد استادیار دانشگاه!
نامزده کرده بود تو زندگیش موفق و زبانزد
روز قبل از پروازش که قرار بود بره کانادا
خانوادش میگن حالا که مهسا داره میره براش ی مهمونی بگیرگیم
ولی مهسا میگه مهمونی نمیخاد
راضیش میکنن که آخرین تفریح خانوادگیش کنار سد کرج باشه
همه بودن عموها عمه ها دایی وخاله ها..
نشسته بود لب اب روی ی تیکه سنگ
دقیق یادمه
پدرش به ترکی گفت گفته بود مهسا پاشو آب میبرتت ها
میگفت گفته باشه راحتم اینجاوقتی پدرش میره پنج دقیقه بعد صدای افتادن یچیزی تو آب شنیده میشه
همه پریدن تو آب ولی پزشک قانونی میگفت از ترس تو خود آب سکته کرده وقلبش وایستاده..هرچند که مهسا تاوان کارایی بود که پدرش کرد اما حقش نبود(:
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۰ آخرین ویرایش توسط انجام شدهفاطمه بانو
چقدر تلخ... -
دخترخاله مادرم 27 سالش بود جهشی خونده بود
باهوش خانم خوش برخورد استادیار دانشگاه!
نامزده کرده بود تو زندگیش موفق و زبانزد
روز قبل از پروازش که قرار بود بره کانادا
خانوادش میگن حالا که مهسا داره میره براش ی مهمونی بگیرگیم
ولی مهسا میگه مهمونی نمیخاد
راضیش میکنن که آخرین تفریح خانوادگیش کنار سد کرج باشه
همه بودن عموها عمه ها دایی وخاله ها..
نشسته بود لب اب روی ی تیکه سنگ
دقیق یادمه
پدرش به ترکی گفت گفته بود مهسا پاشو آب میبرتت ها
میگفت گفته باشه راحتم اینجاوقتی پدرش میره پنج دقیقه بعد صدای افتادن یچیزی تو آب شنیده میشه
همه پریدن تو آب ولی پزشک قانونی میگفت از ترس تو خود آب سکته کرده وقلبش وایستاده..هرچند که مهسا تاوان کارایی بود که پدرش کرد اما حقش نبود(:
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده -
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
این همه
بدو
بدو
تهش... -
@1999 تردمیلو خاموش کن
-
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
-
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
پدرش تو جوونی پدر و مادرش رو کتک زده بود
خدارو قبول نداشت
قرآن براش ی دفتر بود انگار هیچ احترامی و هیچ باوری نداشت
بارها تو جمع بی احترامی میکرد به معصومین
باور کنید راست میگمپولدار بود و شاد ی دختر هم نداشت بیشتر
الان جوری شده که میگه قرآن بزارید جیگرم داره آتیش میگیره (: -
پدرش تو جوونی پدر و مادرش رو کتک زده بود
خدارو قبول نداشت
قرآن براش ی دفتر بود انگار هیچ احترامی و هیچ باوری نداشت
بارها تو جمع بی احترامی میکرد به معصومین
باور کنید راست میگمپولدار بود و شاد ی دختر هم نداشت بیشتر
الان جوری شده که میگه قرآن بزارید جیگرم داره آتیش میگیره (:نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهفاطمه بانو
خدای من...
چقدر سخته.. -
دخترخاله مادرم 27 سالش بود جهشی خونده بود
باهوش خانم خوش برخورد استادیار دانشگاه!
نامزده کرده بود تو زندگیش موفق و زبانزد
روز قبل از پروازش که قرار بود بره کانادا
خانوادش میگن حالا که مهسا داره میره براش ی مهمونی بگیرگیم
ولی مهسا میگه مهمونی نمیخاد
راضیش میکنن که آخرین تفریح خانوادگیش کنار سد کرج باشه
همه بودن عموها عمه ها دایی وخاله ها..
نشسته بود لب اب روی ی تیکه سنگ
دقیق یادمه
پدرش به ترکی گفت گفته بود مهسا پاشو آب میبرتت ها
میگفت گفته باشه راحتم اینجاوقتی پدرش میره پنج دقیقه بعد صدای افتادن یچیزی تو آب شنیده میشه
همه پریدن تو آب ولی پزشک قانونی میگفت از ترس تو خود آب سکته کرده وقلبش وایستاده..هرچند که مهسا تاوان کارایی بود که پدرش کرد اما حقش نبود(:
نوشتهشده در ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۹:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهفاطمه بانو
خدا رحمتش کنه....افتادم یاد
یکی اینجا میشناختم،پسر بچه اش افتاد تو اب،خودش شنا بلد نبود،خواسته بود بپره نذاشته بودن،گفته بود؛
یک دقیقه بیشتر میذارم حداقل زنده بمونه و بزور پریدخ بود تو آب....
هردو ....:( -
پدرش تو جوونی پدر و مادرش رو کتک زده بود
خدارو قبول نداشت
قرآن براش ی دفتر بود انگار هیچ احترامی و هیچ باوری نداشت
بارها تو جمع بی احترامی میکرد به معصومین
باور کنید راست میگمپولدار بود و شاد ی دختر هم نداشت بیشتر
الان جوری شده که میگه قرآن بزارید جیگرم داره آتیش میگیره (:فاطمه بانو کارگردان سریال کلید اسرار اینو بشنوه ارضا ی روحی میشه
-
عاقا این چه بحثیه. شب بخیر