-
نوشتهشده در ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت -
نوشتهشده در ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۲۰:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
می گویند
می روی با آخرین %(#0010f0)[باران] ..
زبانم لال
می گویند
از دلم %(#ff0000)[دل] میکنی آسان..
زبانم لال
من گاهی با خودم در خلوتم آهسته میگویم
مبادا..
راست باشد حرف این و آن
زبان لال.. -
نوشتهشده در ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گیرم از قصه این غصه هم آگاه شدم...
زندگی روز و شبش، از غم نشمرده پر است...| فاضل نظری |
-
نوشتهشده در ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چو قناری به قفس ؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ...من چو یک کبوتر، نه رهایم، نه اسیر| فاضل نظری |
-
نوشتهشده در ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟| فاضل نظری |
-
نوشتهشده در ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما، مسیر رفتنش را جا گذاشت| فاضل نظری |
-
نوشتهشده در ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۵:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد
باغ امسال پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفاه شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویر تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد -
نوشتهشده در ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کلماتم همه ستارهاند
آن کلمهای که به سوی تو میآید
از همه مستتر
آنکه به زمین میافتد
از همه دلتنگتر
آن کلمهای که از تو باز نمیگردد
از همه پیچیدهتر
آن که از تو باز میگردد
از همه گمتر
دو قاره دورتر از همه
ماهش را گم کرده است...| بیتا ملکوتی |
-
نوشتهشده در ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ۱۳:۵۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی هیچ نام
می آیی
اما تمام نام های جهان باتوست
وقت غروب نامت ،
دلتنگی ست ...
وقتی شبانه چون روحی عریان
می آیی ،
نام تو وسوسه است ...
زیر درخت سیب، نامت
حواست .
و چون به ناگزیر
با اولین نفس که سحر می زند
می گریزی
نام گریزناکت
رویاست ... -
نوشتهشده در ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ۱۸:۲۵ آخرین ویرایش توسط sheyda.fkh انجام شده
هرکس بد من به خلق گوید!
خب گفته که گفته، نوش جانم
شاید که بدی بدیده در من
من خوب و بد خودم ندانم
.......................................
هر کس بد من به خلق گوید
گر حق بُوَد آن جدل ندارد
ور حق نبود چه باک باشد؟!
زیرا به گناه خود فزاید
.......................................
هرکس بد من به خلق گوید
حرف و سخنش بود برم باد
بگذار که با همین سخنها
دلخوش بود و همیشه دلشاد
.......................................
هرکس بد من به خلق گوید
هرگز نکنم ملامت او
خواهم ز خدای مهربانم
خوشبختی او ، سلامت او
.......................................
هر کس بد من به خلق گوید
ما سینه ی او نمی خراشیم
من خوبی او به خلق گویم
تا هر دو دروغ گفته باشیم -
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز.... -
عمر رفت و هنوز در خوابم
کاروان از سرم خموش گذشت... -
نوشتهشده در ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۴:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۲۱:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱ دی ۱۳۹۸، ۱۴:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش -
نوشتهشده در ۱ دی ۱۳۹۸، ۱۶:۳۸ آخرین ویرایش توسط Rosa انجام شده
نه توان ماندنم هست نه به سر خیال رفتن
به کجا زخود گریزم که تو در میان جانی -
نوشتهشده در ۱ دی ۱۳۹۸، ۱۷:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کاش چون برگِ خزان رقصِ مرا
نیمه شب "ماه" تماشا می کرد
در دلِ باغچهٔ خانهٔ تو
شورِ من، ولوله برپا می کرد...!