راهنمای عضویت در انجمن آلاء

کاف‍ــه می‍ـــم♡


  • دوازدهم

    میگن پشت مسافر اب بریزی برمیگرده ولی اشک که از اب زلال تراست چرا مسافره من برنمیگرده...


  • دوازدهم

    خدایا ته نشین شد آرزوهایم ، کمی هم بزن زندگی ام را


  • دوازدهم

    دلم آغوشی میخواهد از جنس قبر
    دلم خوابی میخواهد از جنس مرگ


  • دوازدهم

    کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم.


  • دوازدهم

    بعد از مرگم….. جنازه ام رابسوزانید …میخواهم….حسرت سر خاک امدنم به دل خیلی ها بماند..


  • دوازدهم

    میدونی درد یعنی چی ؟
    درد یعنی برم سر قبرش آروم اشک بریزم بگم دوسش دارم
    چون فکر میکردم برای گفتنش به اندازه کافی وقت دارم


  • تجربی دوازدهم

    @SPRING-GH در کاف‍ــه می‍ـــم♡ گفته است:

    قرار بود متولد فصل اسمش باشه
    قرار بود بهار متولد فصل بهار باشه اما
    خیلی واسه دیدن دنیای شما عجله داشتم و دو ماه زودتر از زمان تایین شده پریدم بیرون
    قرار بود بهار بابا نماد سر زندگی باشه ...اما
    خیلی زودتر از زمان پیشبینی شده قوانین بازی که شما ادم بزرگا اسمشو زندگی گذاشتین یاد گرفت
    قرار بود بهار /بهار باشه و گل خنده رو روی لبای مامان باباش بکاره اما
    بهار داستان من مثل هر سال شکوفه نداد
    مثل تابستون بقیه میوه ای نداشت و
    مثل پاییز زیبا نمی رقصید ...فقط
    مثل زمستان سرد بود همین
    بهار قصه ی من به جای شبیه اسمش بودن شبیه ماه تولدش بود
    به جای شکوفه دادن سرما هدیه میداد و به جای بارون بهاری و بوی خاک بارون خورده بوی غم میداد
    .....

    نمیدونم بر چه اساسی واسم اسم انتخاب کردن ...
    بابا بعضی وقتا به شوخی میگه نمیدونستیم قراره سازنده ی سرد ترین لحظات زندگیمون باشی
    شوخی میکرنه ولی هر بار بین حرفاش یه حقیقت تلخو بیان میکنه
    من بهارم....بهاری که نتونسته تا الان یه گل هم به زندگی خودش هدیه بده
    بهاری که هر چی بهش نزدیک تر میشی سرمای فصل تولدشو بیشتر حس میکنی
    بهاری که از بهار بودن فقط اسمشو یدک میکشه
    بهاری ساختین که لبخند زدنش روز به روز به پوزخند شبیه تر میشه
    روز به روز با حرفاتون نا امیدتر میشه
    .......



  • ب سلامتی خودم که میخوام ی تیپی بزنم خفن با پارچه ای به نام کفن


  • تجربی دوازدهم

    قرار بود متولد فصل اسمش باشه
    قرار بود بهار متولد فصل بهار باشه اما
    خیلی واسه دیدن دنیای شما عجله داشتم و دو ماه زودتر از زمان تایین شده پریدم بیرون
    قرار بود بهار بابا نماد سر زندگی باشه ...اما
    خیلی زودتر از زمان پیشبینی شده قوانین بازی که شما ادم بزرگا اسمشو زندگی گذاشتین یاد گرفت
    قرار بود بهار /بهار باشه و گل خنده رو روی لبای مامان باباش بکاره اما
    بهار داستان من مثل هر سال شکوفه نداد
    مثل تابستون بقیه میوه ای نداشت و
    مثل پاییز زیبا نمی رقصید ...فقط
    مثل زمستان سرد بود همین
    بهار قصه ی من به جای شبیه اسمش بودن شبیه ماه تولدش بود
    به جای شکوفه دادن سرما هدیه میداد و به جای بارون بهاری و بوی خاک بارون خورده بوی غم میداد
    .....


  • همیار

    IMG-20180808-234815-296.jpg

    چـــقدر وقتی که خودم درگیر طـوفان ها بـودم
    برای سالـم رسیدن رفیقم به ساحـل دِل دِل زدم
    ولی او چــــقدر بی اعتنا از کنارم میگذرد
    چرا برایم تجربه نمیشود...
    چرا من مار گزیده هنوزم از ریسمان سیاه و سفید نمی ترسم 💔



  • آدم هایی هستند در زندگیتان
    نمی گویم خوبند یا بد...
    چگالی وجودشان بالاست...
    افکار
    حرف زدن
    رفتار
    محبت داشتنشان
    و هر جزیی از وجودشان امضادار است...
    یادت نمی رود
    هستن هایشان را...
    بس که حضورشان پرنگ است و بسیار خواستنی...
    ردپا حک می کنند اینها روی دل و جانت ...
    بس که بلدند باشند ...
    این آدم ها را باید قدر بدانی...
    و گرنه دنیا پر است از آن دیگرهای بی امضایی که شیب منحنی حضورشان همیشه ثابت است...



  • بنگر به چرخ زمان که کمر شکن است
    منگر به مد لباس که اخرش کفن است
    هنوز روی خاکیم ویادمان نمی کنند
    وای به حال روزی که خاکمان کنند


  • ریاضی

    IMG_20200209_001739_088.jpg
    قلبـــــ ، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند دو سه ساعت يا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند.
    قلبـــــ لانه‌ ی گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود و در پاييز باد آن را با خودش ببرد.
    قلبـــــ ، راستش نمی دانم چيست؟
    اما اين را می دانم
    که فقط جای آدمهای خيلی خيلی خوب است!
    برای همیشه…❤

    به یاد شما❤
    ✨dlrm ✨
    ✨marzyeh78 ✨


  • دوازدهم

    طلا باش تا اگر روزگار آبت کرد

    روز به روز طرحهای زیباتری از تو ساخته شود

    ،
سنگ نباش تا اگر زمانی خردت کرد

    لگدکوب هر رهگذری بشوی …!


  • دوازدهم

    بدترین درد اینه که ،
    مخاطب های گوشیتو چک کنی
    و بخوای با یکی درد و دل کنی
    ولی . . .
    هیچکس و پیدا نکنی ...


  • دوازدهم

    متن جایگزین


  • دوازدهم

    سرگرمی ام شده گرفتن فال حافظ و من خسته از جواب های تکراری :
    “غم تمام می شود”
    “غصه نخور”
    “مشکلات حل می شود ”
    و …
    دلم می گیرد ، چرا حافظ نمی داند بی او هیچ چیز تمامی ندارد جز این زندگی ؟!


  • دوازدهم

    یاد گرفته ام
    بگریم بی دغدغه
    بخندم بی بهانه
    برقصم بی ترانه
    برنجم بی گلایه
    و نظاره کنم آنچه نیستم
    و نبینم آنچه هستم


  • دوازدهم

    کــآش فقـــط بودی . . .
    وقتی بغـــض میکردم . . .
    بغلــــم میکردی و میگفتی . . .
    ببینــــم چِشــآتو . . .
    منـــو نیگــــآ کُن . . .
    اگه گریــــه کنی قهر میکنــــم میرمــــ.. .


  • همیار

    ahrargroup-2061.png

    آخر یک روز
    در میان جمعیت
    ناگهان
    نگاهم به نگاهت گره می‌خورد
    و این
    تنها گره ای است
    که دوست دارم کور باشد
    و تا ابد کور بماند... ❤


  • ریاضی

    فلانی سلام، امروز که دارم برایت می نویسم خندانم و چشم هام چیزی از روزهای گذشته کم ندارد،

    چیزی که میگفتی اگر بروی با خودت میبری و نبردی، یعنی نگذاشتم که ببری،

    نگذاشتم دست رویاهام را بگیری و بیندازیشان یک جای دور و برق توی چشم هام را کم کنی که بعد از تو بنشینم یک گوشه، زانوی غم بغل بگیرم و آنقدر اشک بریزم که شعله ی نگاهم به تاریکی پیوند بخورد و هیچ یادم نیاید قبل از آن اتفاق، آهویی بودم که دویدن برایش کم بود و دلَش میخواست بال دربیاورد و توی غروب های دل انگیز زمستان تا اٌفق پرواز کند،

    نگذاشتم از یادم ببری عشق تا همیشه میتواند راهش را توی دل آدم پیدا کند و زندگی مثل لمس گلبرگ های یاس لطیف است، که هنوز چیزهایی توی دنیا هست و آدم را به نفس کشیدن وصل میکند و طعم مربای بهارنارنج مادربزرگ را میدهد که شیرین است و عطرش داستان عشق های اساطیری را یاد آدم می آورد،

    نگذاشتم دلم را مچاله کنی و بگذاری لای روزنامه های میز کارت که بود و نبودشان برایت فرقی نداشت و اگر نبودند خیال میکردی باد قاصدکی را از مقابلت برده و میخواهد به یک نفر دیگر بسپاردش،

    نگذاشتم چون دوست داشتن اگر آنی باشد که باید، کم نمی آید و نیمه ی راه مثل خون جریان یافته از زخم های آدمی تمام نمیشود، مثل قلب خون را میگیرد و میچرخاند که آدم را سرپا نگهدارد، که عشق اگر بودنش به حادثه ای بند باشد عشق نیست و تمام شدنش چیزی از چشم های آدم کم نمی کند...

    راستی از چشم های من نه اما، از چشم های تو چیزی کنار من جا نمانده است؟!

    | نازنین عابدین پور |


  • دوازدهم

    یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

    حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

    حالا که مقدر شده آرام بگیرم

    سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

    بگذار که درها همگی بسته بمانند

    وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .


  • دوازدهم

    پر از اشکم ولی میخندم به سختی
    به قول فروغ که میگفت:
    شهامت میخواهد سردباشی و گرم بخندی!


  • دوازدهم

    دلـــم چـِـه کــودکــانــه بَهــانــه ی تــو را میگیـــرد،
    امـــا تــو بـــزرگـــانــه بِــه دِل نگیـــر…
    فقـــط بگــــو : کــــودکـــ استـــ، نـِـمی فهمــد…


  • دوازدهم

    چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
    گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…


  • دوازدهم

    مسافر بی بدرقه من
    اینقدر بی صدا رفتی که از وداع جا ماندم ،
    باز به غیرت چشمانم
    که آبی پشت سرت ریختند


  • دوازدهم

    چه کسی گفته که من تنهایم ؟
    من ، سکـوت ، خاطرات ، بغض و اشک همیشه با همیم …
    بگذار تنهایی از حسودی بمیرد


  • دوازدهم

    قول داد تا آخر دنیا بماند،
    سر قولش هم ماند،
    همان روزی که رفت برای من آخر دنیا بود


  • دوازدهم

    نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند
    می گویند حساسیت فصلی است
    آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم.


  • دوازدهم

    چقدر دلم
    هوایت را می کند
    حالا که دگر هوایم را نداری….


  • دوازدهم

    نامت را بر باد نوشته بودم
    تا فراموشم شود
    اما ندانستم
    گردبادی از
    نامت… یادت…
    مرا به کام خود کشیده است


  • دوازدهم

    هم بازی قدیم
    چشم نگذار
    آنقدر دورم که
    با شمردن همه اعداد هم
    پیدایم نمی کنی!!!!.


  • دوازدهم

    خدایا
    گله نمیکنم…
    ولی کاسه ام را اینقدر خالی دیده ای
    که هر چه خواسته ام را
    در کاسه ام میگذاری!
    ::


  • دوازدهم

    من بی تـــو، شعر خواهم نوشت…
    تـــو بی من چه خواهی کرد؟



  • -...نمی تونستم از رفتن منصرفش کنم، چون اون راه رو پیدا کرده بود و بالاخره یه روز می رفت.

    -پس چی کار کردی؟

    -نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم.

    -بعدش رفتی خونه؟

    -نه، یه پاکت سیگار کشیدم، گفتم شاید برگرده.

    -بعدش چی؟ رفتی خونه؟

    -آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم.

    -سوزوندی؟

    -نه، گذاشتم تو انبار.

    -چرا نسوزوندی؟

    -دیوونه شدی؟! شاید برگرده!!

    •   کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی /  روزبه معین

وارد شوید تا پست بفرستید