کافــه میـــم♡
-
-
مادربزرگم می گفت:
دل هر آدمی دری دارد…
باید باز کنی درِ دلت را رویِ لبخندها…
می گفت:
هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند
کلیدِ دل آدم دست خودش نیست
می گفت: کلیدها را پخش کرده اند بین آدمها
و هر کس یکی برای خودش برداشته
می گفت :
بلند شو و بگرد
بگرد ببین کلید قلبِ چه کسی در دستِ توست
و ببین کلید قلبت کجاست ؟
-
این پست پاک شده!
-
-
-
ریشه انسان ها فهم آن هاست
یک سنگ به اندازه ای بالا می رود
که نیرویی پشت آن باشد
با تمام شدنِ نیرو سقوط
و افتادن سنگ طبیعی است
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن
که چطور از زیر خاک ها
و سنگ ها سر بیرون می آورد
و حتی آسفالت ها و سیمان ها را
می شکند و سربلند می شود
هر فردی به اندازه این گیاه کوچک
ریشه داشته باشد از زیر خاک و سنگ
از زیر عادت و غریزه و از زیر حرف ها
و هوس ها و سر بیرون می آورد و با
قلبی از عشق افتخار می آفرینید
ریشه ما همان فهم ما است -
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﯿﺪ:
ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻩ...
ﻧﮕﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ...
ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺎ ﺟﻮﮎﻫﺎﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺨﻨﺪﻭﻧﯿﺪﺵ چون ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺨﻨﺪﻩ...
ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﻦ،
ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﮑﺮﮐﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ،
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﺍﺻﻼ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻦ،
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ!
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ،ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯿﺪ
و به ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ...
ﺑﺮﺍﺵ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯾﺪ،
ﺑﺮﺍﺵ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﭙﺰﯾﺪ،
ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﺵ،ﺑﻌﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ...
ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ،
ﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺻﺎﺩﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﻨﯿﺪ،
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ،
ﺷﻤﺎ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ...
ﺷﻤﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ...
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ،
و ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ...
ﺍﮔﻪ ﺩﻟﺶ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ...
این بزرگترین کمکه!عشق هرگز کافی نیست
- پرفسور_آرون_تی_بک
-
خیلی از چیزها در حقیقت عاشقانه نیست ما خودمون رو در شرایطی قرار میدهیم که عاشقانه به نظر برسد،یکجورهایی جلوه های ویژه ی میدانی است تا خود عشق،عشق یک گام بعد از اینهاست بعد از این قول و قرارهای عاشقانه و حالات خوش،عشق دقیقا همان بهانه جویی های بی علتی است که دلیلش را نمیدانیم...
- سید تقی سیدی
- سید تقی سیدی
-
مثل یک باریکه ی نور
بر تاریکی زندگی ام می تابی
سیاهی احاطه ام کرده بود اما
تو محکم برای من ماندی
با نور تو
اطرافم را حس میکنم
با وجود تو
چند خطی مینویسم
فقط برای خودت
گرمای وجودت
قفل سرما بر انگشتانم را باز میکند
گرمای تو نه فقط جسم
بلکه روحم را نوازش میکند...
گرمای تو
مرا دلگرم میکند... -
کسی را دوست بدار که "دوستت دارد",
حتی اگر غلام درگاهت باشد؛
و دست بکش از دوست داشتن کسی که "دوستت ندارد",
حتی اگر سلطان قلبت باشد...
فراموش نکن که:
"زمان"
آدم وفادار رو مشخص می کنه
نه "زبان"....
دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،
اما برای ماهی زندگیست...برای کسی که دوستت دارد
"زندگی" باش نه "تفریح" -
محبوب من؛ لعنت به آن چهارشنبهسوری کذایی که با تو آشنا شدم؛ آتش عشقت را آن شب در قلب من شعلهور ساختی و زردی من از تو سرخی تو از من گویان از روی آن پریدی و من ماندم و قلبی که در آن آتش خاکستر شد.
-
یکی بهم بگه چطوری بعضیا دوس داشتنتو ک نشون میدی رو میبینن ولی خب واکنشی نشون نمیدن ؟ همیشه اونی ک دوسش داشتم مهر دلش مال یکی دیگه بود ولی من با این حال علاقمو نشون دادم ولی خب غین همیشه برام راه رفتن روی تردمیل بود.
-
دیونه کیه؟!
عاقل کیه؟!
جونور کامل کیه؟!
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیییچکسیو ندارم
کفر نمیگم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکاره ام
میچرخمو میچرخونم، سیاره ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم، رفتمش
جوونه ی نشکفته رو، رستمش
ویروس که بود حالیش نبود، هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود، جون شما بـود؟!
مردن من مردن یک برگ نبود، تورو به خدا بود؟!
اونهمه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پرخون ولش؟!!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟؟؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟؟؟!
خیابونا
سوت زدنا
شپ شپ بارون ولش؟؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست،، دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم،، که دیدم
پرسیدم این آتیش بازی تو آسمون معناش چیه؟؟!
کنار این جوب روون نعناش چیه؟؟!
این همه راز این همه رمز
این همه سر و اسرار معماس!!!
آوردی حیرونم کنی که چی بشه،، نه والله؟؟؟؟
مات و پریشونم کنی که چی بشه،، نه به الله؟؟؟!
پریشونت نبودم؟؟؟!
من،، حیرونت نبودم؟؟؟!
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه:)))
چشمای من اهن انجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیوونه کیه؟!
عاقل کیه؟!
جونور کامل
کیه؟؟؟! -
ولی من فکر می کنم بعضی ها را خدا
خود با ظرافت خاصی تراشیده است،
تا آرام جان اطرافیانشان باشند...
تا قلب را به طمأنینهٔخدایی متصل کنند!
تا زندگی روی زمین را آسان تر کنند...- میشود از این بعضیها بود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- میشود از این بعضیها بود!
-
زندگی پانتومیم است !
حرف دلت را به زبان بیاوری
باختی . . ! -
اﻧﻘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ رو ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﻧﮑﻨﯿﺪ !
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯿﺸﯽ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﻋﺮﻭﺱ ﻣﯿﺸﯽ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺸﯽ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ …
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ
ﮐﻮﺩک ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐـــﻮﺩﮐــﯽ ﮐﻨﺪ ! . . . -
کُردا یه جمله قشنگ دارن که میگه:
لِ خُدا قَسم هَرچیگ بو عزیز دلمی
یعنی به خدا قسم هرچی بشه عزیز دلمی️
# کوردی -
سعدے یہ قسم زیبا داره ڪه میگہ:
◗بہ وصالٺ،ڪہ مرا طاقٺِ هجرانِ ٺو نیسٺ️🩺◖
-
:)) -
تو هر شرایطی بخند!
نمیدونی خندیدن چه معجزه هایی میکنه!!
وسط شادی هات،با صدای بلندتر
وسط گریه هات،به سختی
حتی وقتی نمیشه،خندیدنو تو ذهنت مرور کن
میشه باهاش تظاهر به خوب بودن کرد
میشه باهاش واقعا خوب بود
حتی خندیدن میتونه اشکتو دربیاره!!
این آخریو تازه فهمیدم،وقتی میخندیدُ من یواشکی از دور نگاهش میکردم (: -
خیلی دلم ترمینال میخواد! مسخرهس نه؟ دلم میخواد با یه گوشیِ اینترنت خاموش و بدون پاور بانک، با یه کولهی کوچیک روی دوش برم ترمینال وُ بلیتِ اولین اتوبوس به سمت جنوب رو بگیرم.
میگم جنوب چون دلم جادهی کویری میخواد، میدونم شب کنار جاده چیزی معلوم نیست اما آسمون همیشه معلومه، درست شبیه خدا!
نمیشه گرفت بغلش کرد، نمیشه لمسش کرد اما معلومه، از همه چیزایی که میبینی و میشه لمسشون کرد معلوم تره! حتی از پسِ همون تاریکیِ کویرِ کنار جاده که جلو چشمای منتظرِ من قد علم کرده هم خدا معلومه.
هی نگاه کنم به تاریکی و صدای حرکت لاستیک اتوبوسِ آبی رنگ که مقصدش جنوبه روی آسفالت دلتنگیم رو هزار برابر کنه.
دلتنگِ خودمم. چی بود آخه این زندگی.
صدا وُ نورِ کم جون وُ حتی بویِ اتوبوسِ شب چنگ میزنه به دلِ آدم.
وقتی اتوبوس بین راه زد کنار پیاده شم و با فاصله از آدما بشینیم روی سکو وُ یه نخ سیگار روشن کنم وُ از لابهلای دودِ محوِ کِنتِ چهار که دیر کام میده نگاه کنم به سیاهیِ مطلقِ کویر.
به این فکر کنم وسط اون همه تاریکی چه خبره؟
نیازیام به تکوندن خاکسترِ سیگار نیست، باد از شرق و غرب و شمال و جنوب میوزه!
دلم میخواد کسی بهم زنگ نزنه، دلم میخواد کسی بهم نگه کجایی، کِی میرسی؟ اینهمه رسیدیم تهش چی شد؟ باز فهمیدم نرسیدیم.
اصلا یکی نیست بگه کجا داریم میریم.
راننده بیاد اتوبوس رو روشن کنه و بگه مسافرا سوار بشید، بی توجه به راننده برم یه چای نبات بگیرم وایسم اون کنج وُ چوبِ نبات رو بچرخونم توی لیوان.
اتوبوسِ آبی کم کم بره توی جاده وُ آروم آروم دور شه. به این فکر نکنم فردا چیکار دارم، کجا باید باشم، اصلا هیچ بایدی نباشه.
زُل بزنم به کویر وُ باد بپیچه توی موهام.
امیدوارم اتوبوسی که از اینجا رد میشه و میره سمت شمال برای من هم جا داشته باشه.
چون میخوام بین راه پیاده شم وُ برم سمت غرب وُ بعدشم شرق وُ بعدشم...
فهمیدی نمیخوام برسم نه؟ کجا برسم آخه.
وقتی مقصد داری هیچی از مسیر نمیفهمی
همش میخوای برسی، بعدشم تا میرسی یادت میره مقصدت اونجا بوده وُ بعد مقصدت رو عوض میکنی.
اینجوری همش میخوای برسی اما نمیرسی.
خسته ام. خیلی خسته ام.
| علی سلطانی |
-
یه روز یه نفر ازم یه سوالی پرسید
پرسید اگر فقط 60 ثانیه برای زندگی کردن وقت داشته باشی- چیکار میکنی؟
- از چیزی توی زندگیت پشیمون هستی؟
- دوست داشتی یه کاری رو جور دیگه ای انجام بدی؟
و من گفتم آره!
شاید این سوال یکم ترسناک باشه
ولی خیلی مهمه که از خودتون بپرسیدش
ببینید از چیزی توی زندگیتون ناراضی بودین؟
اونجوری که دوست داشتید تا الان زندگی کردین؟
میدونین ...زندگی گذراست
اونجوری که دوست دارین زندگی کنید
خودتون باشید
طوری زندگی کنید که اگر فقط 60 ثانیه
از عمرتون باقی مونده باشه
از زندگیتون تا به حال راضی باشید...