کافــه میـــم♡
-
".Let your branches fork my veins"
-
چقدر عبرت در این عروسکهاست،
و ما از عروسک کمتریم…
آنها مرده بودند و زندگی میکردند،
ما زندگی میکنیم و مردهایم…
-
گاهی بنویس…
هر چند…
کاغذ و قلم نیز میگریند به حالت…
چه کسی گفته قلم مینویسد؟!:)
قلم میگرید…
فقط بدان ! در این فقره هم دلت می گیرد…
چون قلم کاغذش را دارد اما تو …
م.آ -
روزی دعوتت خواهم کرد…
تو خواهی آمد
می نشینی رو به روی صندلی چوبی پیانو…
خیره می شوی به من
که چقدر عجیب شده ام…
به رسم مهمان نوازی ازت خواهم پرسید
چای یا قهوه؟
لبخندی خواهی زد و سکوت…
برایت مینوازم
چشمانت را میبندی و خوب گوش میکنی…
یک آن به خود می آیم!
چه طور در قفسه سینه ام نیستی و من زنده ام؟!
مگر می شود آدمی بدون قلبش زنده باشد؟!
هر دو با هم پرواز خواهیم کرد…به جایی که نمیدانیم کجاست…ولی هر چه هست
از این دنیا بهتر است…
قلب عزیزم
مرا ببخش…در حق ات بد کردم…م . آ
-
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم درد میکند
انحنای روح من، شانههای خسته غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور -
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه ی بی معنا بودفریدون مشیری
-
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کنامیر خسرو دهلوی
-
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیل و طلسم
چه پرنده ها که تو جاده کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون به
تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور که سرش
داره به خورشید میرسه
منم
منم
… -
-
از لحاظ روحی نیاز دارم همزمان نزدیک ولیعصر تهران زندگی کنم، اصفهان بگردم، تو حافظیه ی شیراز قدم بزنم، تو مشهد هرروز برم حرم امام رضا زیارت، توی مازندران همه ی غذاهارو امتحان کنم، توی کیش ماشین سواری کنم، عصر ها تو جنگل های گلستان چایی بخورم، غروب خورشیدو از ساحل بوشهر و شب ستاره ها رو از آسمون کویر یزد ببینم.
:)))))
-
خوش به حال اونایی که دلیل حال خوب دیگران هستن
-
تــو را نادیده خواهند گرفـت
حال که تــو ؛
هر روز بیشتر خواهی شـد ... -
از خویش به دنبال خویش
-
بسيار سالها گذشت تا بفهمم
آن که در خيابان میگريد
از آن که در گورستان میگريد
بسيار غمگينتر است . . !
سال ها گذشت و من
از خيابان های بسيار
از گورستان های بسيار گذشتم
تا فهميدم
آن که حتی در خلوت خانه خويش
نمیتواند بگريد
از همه اندوهناک تر است . .
#حسنآذری -
همه از شعرهای شاعر و متن های نویسنده میگویند اما کسی از حال آنها موقع نوشتن خبر دارد.
۱۹۳۵