کافــه میـــم♡
-
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم
چاقم، لاغرم؛ قد بلندم، کوتاه قدم؛ سفیدم؛ سبزه ام
همه به خودم مربوط است…:_)
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی،حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری؟
آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند … -
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصلهی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام !
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش !
راه دیدم نرفته بود ، رفتمش
جوونهی نشکفته رو ، رستمش
ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود؛
جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛
تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرندهها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛
دویدم !
چشم فرستادی برام تا ببینم؛
که دیدم !
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من ، حیرونت نبودم؟
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد،
آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقهای از حلقهی زنجیر شدن . . .
عمو زنجیر باف ، زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم . . .حسین پناهی
-
چقدر دلتنگی رو تو یه بیت زیبا گفت
بی تو با قافله ی غصه و غم ها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم -
لوین:خسته و دلتنگم
جین :خسته ای؟
لوین:آره بد جور خسته ام فک میکردم با یه شب خواب درست میشه ولی بیشتر از این حرفاس این دلتنگی -
#گاهی_زندگی رو_جدی_نگیر
گاهی باید همه چیزو ساده تر بگیری
به جای پلو خورش،نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده بزنی
به جای رستوران لوکس تو زعفرانیه،بری تجریش یه کاسه آش رشته بخوریمزخرف ترین فیلمی که در طول تاریخ ساخته شده رو بذاری توی دستگاه و ولو شی رو مبل و بعد از شدت خسته کننده بودن فیلمه همونجا خوابت ببره
گاهی باید به جای موزیک فاخر، سنتی شجریان و بی کلام باخ و سمفونی پنجم بتهوون، یه آهنگ قر دار که ترانه ش از معیارای یه ترانه ی درست، فقط وزن داره پخش کنی و به مسخره ترین شکل ممکن باهاش برقصی
گاهی باید “عقاید یک دلقک” و “صد سال تنهایی” رو بذاری تو همون کتابخونه بمونن و به جاش بری چند تا جوک تکراری رو از نو بخونی و بخندی
به جای بحث در مورد روند تکمیل انسان و تاریخ تمدن، بشینی انقدر با دوستات مسخره بازی دراری و بخندی که دیگه خنده به دل درد بندازدت اصلا گاهی باید همه چیز رو به طرز احمقانه ای ساده بگیری تا حالت جا بیاد
گاهی باید زندگی رو اونقدری که همیشه جدی می گرفتی جدی نگیری، حال کنی با زندگیت
اگه این کارا رو نکنی، دیگه نمی تونی از اون پلو خورش و رستوران لوکس و اون فیلمی که پارسال اسکار گرفت و موزیک لایت و کتابای برتر جهان و بحث های فلسفی لذت ببری
هیچ یکنواختی ای لذتبخش نیست
حتی یه پادشاه هم گاهی از تشریفات و پادشاه بودنش خسته میشه.. -
روانشناسی:یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربش میکنید وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛ میگید یهو هُوری دلم ریخت:_)
از نظر علمی اسمش pvc عه که یعنی قلبتون
یه ضربان قلبی رو جا میندازه و تو ضربان
بعدی جبران میکنه که این حس رو میده -
".Let your branches fork my veins"
-
چقدر عبرت در این عروسکهاست،
و ما از عروسک کمتریم…
آنها مرده بودند و زندگی میکردند،
ما زندگی میکنیم و مردهایم…
-
گاهی بنویس…
هر چند…
کاغذ و قلم نیز میگریند به حالت…
چه کسی گفته قلم مینویسد؟!:)
قلم میگرید…
فقط بدان ! در این فقره هم دلت می گیرد…
چون قلم کاغذش را دارد اما تو …
م.آ -
روزی دعوتت خواهم کرد…
تو خواهی آمد
می نشینی رو به روی صندلی چوبی پیانو…
خیره می شوی به من
که چقدر عجیب شده ام…
به رسم مهمان نوازی ازت خواهم پرسید
چای یا قهوه؟
لبخندی خواهی زد و سکوت…
برایت مینوازم
چشمانت را میبندی و خوب گوش میکنی…
یک آن به خود می آیم!
چه طور در قفسه سینه ام نیستی و من زنده ام؟!
مگر می شود آدمی بدون قلبش زنده باشد؟!
هر دو با هم پرواز خواهیم کرد…به جایی که نمیدانیم کجاست…ولی هر چه هست
از این دنیا بهتر است…
قلب عزیزم
مرا ببخش…در حق ات بد کردم…م . آ
-
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم درد میکند
انحنای روح من، شانههای خسته غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور -
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه ی بی معنا بودفریدون مشیری
-
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کنامیر خسرو دهلوی
-
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیل و طلسم
چه پرنده ها که تو جاده کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون به
تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور که سرش
داره به خورشید میرسه
منم
منم
…