کافــه میـــم♡
-
چه آسان میتوان از یادها رفت.........!
-
نوشته بود بهترین جملهای که تراپیستم
همیشه بهم میگه اینه که:
تو تنبل نیستی؛
تو فقط مقدار مشخصی انرژی داری و
در حال حاضر از همهش برای زنده موندن
استفاده میکنی!
و چقدر عمیقاً میتونم بفهممش...'
'
-
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست -
-هیس... اوژنی اون کهکشان های پر ستارهات رو بارونی نکن....
میخوای ناپلئونت زیر بارون خیس بشه؟!=] -
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی میکند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم...احمد شاملو
-
- یسری دردا رو نه میشه گفت...
نه میشه توضیح داد...
نه میشه بیان کرد...
و نه کسی میتونه بفهمه و درک کنه....
پس از کسی که میگه نمیدونم چِمِه توضیح نخواید:)))
- یسری دردا رو نه میشه گفت...
-
بــه ایــن فـکــر مـیـکـنم
لالایـــی هــای ِ مـــادرم
زیــر ِ کــدام بـالشتکــ ِ کـودکــی هــایـم جــا مانــده؟
شـایـد هــنـوز بـشـود آســوده خــوابـیـد… -
آرزو دارم ناخواسته به دست آوری آن چيزهايی را که خواسته هایت هستند… آن گونه که با خود بياندیشی : آيا کسی برايم آرزويی کرده است … ؟! هی پاک می کنم… هی می نويسم… املايم بد نيست ! از تکرار اسمت لذت می برم…
-
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است
با تیغِ کُند -
میدونی بن بست زندگی کجاست؟ وقتیه که نه حق رسیدن داری! نه توان فراموش کردن !
-
خوب نیستم
همین...!
-
گاهی وقت ها آنقدر از زندگی خسته می شوم که دلم می خواهد قبل از خواب،
ساعت را روی “ هیچوقت ” کوک کنم . . . -
از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشی
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، می بُری
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی هستی . . . -
هــر کــس از ایــن دنـیــا چـیـزی بـرمـیـدارد …
من امـا فـقـطـ ؛
دسـتـــ بــرمــیــدارمــ ! -
مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..
و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را ! ببخشیـد !
کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ !! -
@ABR_DJ در کافــه میـــم♡ گفته است:
«همیشه می ترسیدم کسانی را که دوست دارم،یک روزی از دست بدهم
همین جمله رو اگه اشتباه نکنم قاتل سریالی Jeffrey Dahmer گفته بوده و انگیزه قتل هاش هم به این صورت بوده
Kourosh Mousavi
قتل های زودیاک رو بیشتر دوست داشتم ( خیلی هوشمندانه ان )
ولی اینم الهام بخشه...
Jefff مردی که از همه طرد شده بود درحالی که گونی بزرگی به شانه اش آویزان بود سلانه سلانه سوی خانه گام برمیداشت
کودکان برهنه در ساحل با دیدن او شروع به فریاد زدن کردند دیوانه دیوانه و صدا گـُنگ تر بنظر میرسید و او دور تر شد
از آدمها ؟
وقتی به خانه ( خانه کلمه عجیبیست نه ؟ ) جسد جدیدش را با لطافت نوازش میکرد و روی پیراهنش کلمه دوست را گلدوزی کرد کنار جسد با گلدوزی مادر نشست و جرعه ای قهوه نوشید
سپس مثل هرشب کلیدهای پیانو را محکم فشار میداد
می ،را ،سل سل و سل.
کاملا نامنظم همچون احساساتش