کافــه میـــم♡
-
هیچوقت با کسی بیشتر از جنبه اش؛
رفاقت نکن....
درد دل نکن .....
شوخی نکن ....
حرمت ها شکسته میشههیچوقت به کسی بیشتر از جنبه اش؛
خوبی نکن..
محبت نکن...
لطف نکن...
تبدیل به وظیفه میشههیچوقت از کسی بیشتر از جنبه اش؛
خوبی نخواه....
کمک نگیر...
انتظار نداشته باش...
که منت میشه -
گفت: میدونی مهمترین نشونه ی عشق چیه؟
گفتم نه!
بعد همینطور که بوق میزد تا ترافیک باز بشه گفت: "خنده"
گفت تو وقتی عاشق یکی باشی
عاشق خنده هاش میشی، اونوقت هرکاری میکنی تا بخنده!
اگه خندهی یه نفر قند تو دلت آب نکرد
یعنی هیچ حسی بهش نداری
اگه خنده اش یادت موند و جلو چشمت اومد
یعنی دل باختی
حتی اگه نخوای قبول کنی!! -
دقیقا ۶ماه و ۲۴روز میگذره از اون روز کذایی
از اون روزی ک من بعد اون شدم ورژنی ک حتی فکرشم نمیکردم
تونستم با چیزایی کنار بیام ک هیچوقت نمیتونستم کنار بیام
میدونی ماها وقتی یسری چیزا تجربه نمیکنیم فک میکنیم نمیتونیم خیلی از چیزا تحمل کنیم ولی وقتی تو اون موقعیت قرار میگیریم بدتر از اون لحظه ها تجربه میکنیم...
من بعد از اون روز بزرگ شدم...
خیلی چیزا فهمیدم
چیزایی ک اگ نمیرفت شاید نمیتونستم درک کنم
میدونین مث چی؟
مث اینک فک میکردم ی شبم بدون اون نمیشه ولی شد خوبم شد...
فهمیدم اعتماد کردن ب آدما اشتباه محضه حتی اونی ک الان با خودت میگی نه اون مث بقیه نیست
چرا هست مطمئن باش هست(:
هیچوقت هیچی از هیچکی بعید نیست...
اینک موقع سختی فقط خودتی ک میتونی کنار خودت باشی هیچکی همراهت نیست حتی رفیق..
همه موقع خوشحالین ک کنارتن کافیه تو سختی بیفتی همونام میزارن میرن...
اره خوشحالم ک رفت
خوشحالم ک بزرگ شدم خیلی چیزا درک کردم
حتی همین تلاش الانم برای آیندم مدیون رفتنشم
خوشحالم ک رفتی(:
میدونم تهش میرسم همونجایی ک میخوام
میدونم تهش اونی ک پشیمون میشه اونه...
پس بی صبرانه منتظر اون روزم...
۱۴۰۲/۱۰/۷ -
هیچوقت ندیده بودم قهوه بخوره ،
میگفت قهوه که میخورم سرم درد میکنه ، دست و پام لمس میشه مخصوصا دست چپم ،
تو ۳۰ سالگی یه بار تو یکی از کافه های انقلاب دیدمش ، درست رو گوشه ای ترین صندلی سالن نشسته بود و قهوه میخورد ، برام سوال بود ، یعنی سرش درد نمیکنه؟
یا بدنش بی حس نمیشه ؟
این چند سال سراغی ازش نگرفته بودم و زشت بود یه بارکی برم بگم سلام جانِ من
حالت چطوره ؟
تو ؟
اینجا ؟
قهوه ؟
خودتی ؟
اما کنجکاو بودم ، دلمم کمی ، فقط کمی هوس کرده بود از نزدیک چشماش و ببینه .
نزدیکش شدم ، بی هوا بدون هیچ حرفی ، صندلی رو به روش و کشیدم و نشستم ،
سرش و که بالا آورد مات موند ،
هیچی نگفت ،
نگاهم کرد و نگاهش کردم ،
دروغِ اگه بگم حال چشماش اون همیشگی بود،
چه همیشگی وقتی همه ی همیشگی هایش عوض شده بود،
اون ادمی که لب به قهوه نمیزد قهوه میخورد،
این یعنی همیشگی نبود .
من هم کمی از همیشگی هایم تغییر کرده بود،
نمونه اش قهوه ای که همیشه عاشقش بودم معتادش بودم ، حالا سالها بود طعمش رو فراموش کرده بودم ، چون سرم درد میکرد و تنم لمس میشد.
من از سر دلتنگی شده بودم او
و او از سر دلتنگی اش شده بود من.•زینب حبیبی•
-
پاییز دارد تمام میشود و من مثل ماهیِ غمگینیام که تُنگش را کنار دریا گذاشتهاند و تمام این مدت، هیچ موج بلندی او را نبلعیده و هیچ سنگی تُنگ لعنتیاش را نشکسته و آفتاب تابیده و آبِ تُنگش ته کشیده و دارد کنار دریا از بی آبی تلف میشود و قسمتش از بیکرانِ دریا، فقط نگاه کردن بوده...
پاییز دارد ته میکشد و من جز تماشای خیابان و عابران از پشت شیشه، برای دلم هیچ کار دیگری نکردهام. برای دلی که جان میداد برای زرد و نارنجیها و بادها و بارانها و قدم زدن در خیابانها...بانو طوفان
پاییز گذشته
ولی رد پاش هنوز هست.... -
- گاهی دلت از سن و سالت میگیرد،و میخواهی کودک باشی
کودکی که به هر بهانهای به آغوش غمخواری پناه میبرد بزرگ که باشی،باید بغضهای زیادی را بیصدا آرام کنی:)...
- گاهی دلت از سن و سالت میگیرد،و میخواهی کودک باشی
-
برای من و تو همین بس است
که برای همیشه رازی میمانی که مرا میدَرَد
و گفته نمیشود...نزار قبانی
-
نبودن، تو را میکشد؟
مرا حضوری که شبیه نبودن است میکشد!محمود درویش