هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق -
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا گر آئین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آئینیromisa بسی دل تنگ
-
این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمه گله و همپای سکوت
همدم زمزمه نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگ آمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من@Kosar-mortazavi
-
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش
اما شب من هم نه سیه پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوش است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من@Kosar-mottaghi
-
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
این دو فتنه بهم می زنند دنیا را
چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
اند شب ماهتاب دریا را
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
چشم مانده به ره آهوان صحرا را
به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
جای عشوه غزالان بادپیما را
فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
درد و داغ بود عاشقان شیدا را
هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
سازتر از اشگ من ثریا را
اشاره غزل خواجه با غزاله تست
به لطف بگو آن غزال رعنا را
به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
این قدر که فراموش می کند ما را@سمیه-صادقلو
-
اي قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بیصـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از ان راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
ان خانــــه لطیفست نشانهـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه ان خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر ان بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه ان رنج شما گنج شما باد
حيف که بر گنج شما پرده شمایید -
اگر عالم همه ی پرخار باشد
دل عاشق همه ی گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد
همه ی غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق ده تو هر جا شمع مردهست
که وی را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
رقیب عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
گرچه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق
که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی
دلی کو مست و بس هشیار باشد -
بی داد رفت لاله ی برباد رفته را
یارب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله ای که از دل این خاک دان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دوهفته را
برخیز لاله ، بند گلوبند خود بتاب
آورده ام به دیده گهرهای سُفته را
ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گُل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تَفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه رد و نکول است سفته را
این گوژپشت، تیرقدان راست تر زند
چندین کمین نکرده کمان های چفته را
یارب چها به سینه ی این خاکدان دراست
کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه عدم نَرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی این همه راه نَرفته را
لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک دُر افشان شهریار
در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را@فرناز-مقیمی
-
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی
منم که جورو جفا دیدم و وفا کردم
توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت ای ماه
خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی
بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد کس
نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی
منت به یک نگه آهوانه می بخشم
هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی
اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم به جان لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزلهای شهریار توئی
بیا که پادشه ملک دل گدا کردی -
کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد
گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد
زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم
بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد
سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار
هر که با آن سر زلفش سر سودا باشد
رستخیز چمن و شاهد و ساقی مخمور
چنگ و نی باشد و می باشد و مینا باشد
یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون
طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد
لاله افروخته بر سینه مواج چمن
چون چراغ کرجی ها که به دریا باشد
این شکرخواب جوانی است که چون باد گذشت
وای از این عمر که افسانه و رؤیا باشد
گوهر از جنت عقبا طلب ای دل ورنه
خزفست آنچه که در چنته دنیا باشد
شهریاراز رخ احباب نظر باز مگیر
که دگر قسمت دیدار نه پیدا باشد -
chichak am بیاااا,خوابیدم خواب دیدم رونالدو شده مدیر مدرسمون,خیالت جم شد؟
من نگفتم دارم رد میدم؟!
الان ابهت سی ار سونو تو ذهنم شکستی خوبت شد؟؟؟
نه میخوام بدونم دلت خنک شد اومد سرصف گف ازجلو نظاااام؟
.
پ.ن:بااختلاف یکی ازسمی ترین خوابای بشریتو دیدممهشید حسن زاده 0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
chichak am بیاااا,خوابیدم خواب دیدم رونالدو شده مدیر مدرسمون,خیالت جم شد؟
من نگفتم دارم رد میدم؟!
الان ابهت سی ار سونو تو ذهنم شکستی خوبت شد؟؟؟
نه میخوام بدونم دلت خنک شد اومد سرصف گف ازجلو نظاااام؟
.
پ.ن:بااختلاف یکی ازسمی ترین خوابای بشریتو دیدم#تباه
-
@F-Seif-0 آخییییی
نه تو کتابخونتو بایه اعوذبالله من الذکور و بسم الیوم الکنکور آغازکنمهشید حسن زاده 0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@F-Seif-0 آخییییی
نه تو کتابخونتو بایه اعوذبالله من الذکور و بسم الیوم الکنکور آغازکنبا شعار سینگل باشو پادشاهی کن میریم که زندگی کنیم
-
مهشید حسن زاده 0
الان من نفهمیدم
تو بحث خودشیفتگی
از من دفاع کردی یا تخریبم کردی؟ -
رقیه خانوم
بدان و آگاه باش وقتی میگی فدای سرم ، انقد کوتاهه که از کنار میتونم بخونمش
حالا هی پز چتتو بده
ببین چطور زخمیت کنم با چتمخانومِ_دوست_داشتنی در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
رقیه خانوم
بدان و آگاه باش وقتی میگی فدای سرم ، انقد کوتاهه که از کنار میتونم بخونمش
حالا هی پز چتتو بده
ببین چطور زخمیت کنم با چتممیدانم و آگاهم ای فرزند ایران زمین
اونموقع که داشتی زخمی میشدی فقط -
@F-Seif-0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
عجیب نیست که ادم اتفاقایی که با گریه پشت سر گذاشته رو با خنده تعریف میکنه؟....
این خیلی زیبا بود ولی:)
-
اونجا که کیف سیدی هات رو میذاشتی جلوت و یکی یکی ورق میزدی و دودل بودی که واسه بار دویستم شرک1 ببینی یا واسه بار چهارصدم گارفیلد؛ اونجا خود خود زندگی بود.
صادف
amir ahmadi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
اونجا که کیف سیدی هات رو میذاشتی جلوت و یکی یکی ورق میزدی و دودل بودی که واسه بار دویستم شرک1 ببینی یا واسه بار چهارصدم گارفیلد؛ اونجا خود خود زندگی بود.
صادف
یه یادآوریم از این پست....