کارگاه نویسندگی
-
غلتی دیگر زدم و باز خود را بدست رویاهای شیرین پراکنده ام سپردم
گویی خستگی بیداری شب گذشته هنوز از تنم بیرون نرفته بود.
در بین رویاهای تکه پاره ام دست و پا میزدم.هیچ چیز شفاف نبود؛ گویی به تماشاخانه ای رفته بودم و از هر نمایش تکه ای ناچیز نصیبم گشته بود. و همیشه همین بود رویاهای اشفته و پراکنده
رویاهایی که گاها پس از بیداری حتی توان یاداوریشان را نداشتم
گاها در رویاهایم مردی را میدیدم ؛مردی زیبا خو؛ با او گفت و گو میکردم ولی عجب انجا بود که پس از بیداری حتی چهره او را هم به یاد نمی اوردم و حال اصرار من به ادامه ی خواب و نگشاییدن چشم هایم تنها بهانه ای برای دیدن ادامه ی ماجرای دل انگیزم بود
همیشه میل عجیبی به پیدا کردن علت دیدن بعضی از خواب های تکه پاره ی رویای خیالم داشتم و نگون بختانه همواره بخت از من گریزان بوده و است...
صداهای مزاحم اطرافم به درون ذهن اشفته ام یورش اورده بودند و سعی داشتند مرا از رویاهای شیرینم بیرون بکشند و من سمجانه در مقابله بودم برای رهایی از اوا ها
صداهای بم گرفته ای که برای من نا اشنا نبودند...
پس از مدتی کلنجار رفتن برای گوش نسپاردن به اواها نا امیدانه چشم هایم را گشودم.
همه چیز برایم گنگ بود حتی چهره ی ادم های مهربانی که با لبخند نگاهم میکردند گویی ذهنم هنوز در میان دو عالم رویا و واقعیت سرگردان مانده بود. چشم هایم را باردیگر بشتم و کمی تامل کردم.
کم کم هجوم افکار به ذهنم را احساس کردم .با شرم چشم هایم را گشودم و لبخندی شرمگین به میزبان زدم....
...پس از صرف صبحانه ان نیز به تنهایی به دلیل خواب بیش از اندازه ام بی پروا به حیاط رفتم
و نفسی عمیق کشیدن برای بلعیدن هوای پاک و سرشار از انرژی سرزمین پدریم. شک نداشتم که دیدن رویاهای شیرین چند وقته ام و شیرین شدن خواب هایم را مدیون این طبیعت بکر هستم...#روزنوشت
#قالب توصیفی
#شمال☆اقا این روز نوشت از روزایی که رفته بودیم شمال (جاتون خالی )
دوتا جلسه رو ترکیبی زدم
روزنوشت و قسمت توصیفی و سعی کردم یجا بیارم
نمی دونم خوب شده یا ن ولی بالاخره اولین روز نوشت و نوشتمفاطمه رحیمی فقط خواهش میکنم که هرروز روز نوشت بگذارید به نظر من قلم شما خیلی خوب هست برای نوشتن به خصوص اینکه در اولین روزنوشتتون اشکار است
-
فاطمه رحیمی خیلی نوشته اتون خوب بود بااینکه اولش ها تا الان خوندم به نظرم عالی نوشتید
واقعا دستتون طلا
ولی یکی سوال سمجانه چیه؟
از کلمه به صورت نادرست استفاده کردم؟ یا غلط املایی؟
با سمجی
سمج= کسی که سیریش پا فشاری میکنع
مرسی از نظرت -
از کلمه به صورت نادرست استفاده کردم؟ یا غلط املایی؟
با سمجی
سمج= کسی که سیریش پا فشاری میکنع
مرسی از نظرتفاطمه رحیمی خودمم یکمی تعجب کردم اول باخودم گفتم حتما سمانه است یا سنجاب ولی خیلی خوب بود متنتون اینا دارم واقعا میگن
-
فاطمه رحیمی خودمم یکمی تعجب کردم اول باخودم گفتم حتما سمانه است یا سنجاب ولی خیلی خوب بود متنتون اینا دارم واقعا میگن
arthur morgan نظر لطفته
-
@roghayeh-eftekhari خانم افتخاری ادامه ویرایش را نمی دهید در از بس منتظرم که علف های زیر پام خشک شدن
arthur morgan ببخشید چرا ادامه میدم امروز دسترسی به کامپیوتر نداشتم
-
arthur morgan ببخشید چرا ادامه میدم امروز دسترسی به کامپیوتر نداشتم
@roghayeh-eftekhari اشکالی نداره هروقت شد بفرستید
-
@roghayeh-eftekhari اشکالی نداره هروقت شد بفرستید
arthur morgan ممنون بازم معذرت میخوام بابت تاخیر
-
فاطمه رحیمی فقط خواهش میکنم که هرروز روز نوشت بگذارید به نظر من قلم شما خیلی خوب هست برای نوشتن به خصوص اینکه در اولین روزنوشتتون اشکار است
arthur morgan اگه بتونم حتما بازم ممنونم از مهربونیتون
-
#جلسه_ششم
#داستان_کوتاهداستان کوتاه همانند نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلی ست که باید بر احساسات خوانندگان تاثیر بگذارد. ازآنجا که داستان کوتاه حاکی از تفسیر نویسنده از واقعیت است، باید به گونه ای هنری از زبان استفاده کند که بر تجربیات بشری دلالت کند.
#یک_نکته_مهم
#الهام_گرفتنیک نویسنده ی باتجربه و حرفه ای نیازی به الهام ندارد چون افکار او بطور طبیعی روان می شود و کافی ست که آنها را در کلمات تعبیه کرده و روی کاغذ پیاده کند. اما نویسنده های تازه کار باید الهامی داشته باشند چون نه تنها داشتن الهام به شما کمک می کند که اولین پاراگراف تان را بنویسید بلکه شما را یاری می دهد تا انتها پیش روید. الهامتان ممکن است به شکل یک شی باشد؛ یک شخص خاص یا رویدادی که نمی توانید فراموشش کنید.
#تجسم_کردن
به چیزی فکر کنید که می خواهید درباره اش با خوانندگان یا شنوندگان حرف بزنید. فرض کنید می خواهید داستانی درباره ی دو نفر که راهی سفر می شوند، تعریف کنید. آن دو چگونه افرادی هستند؟ چه چیزِ آنها برایتان جالب است که می خواهید به شنوندگان منتقل کنید؟ روی این موضوع تمرکز کنید و به موضوعات دیگری که می خواهید این دو را پیوند دهید، فکر کنید. فرض کنید در حین مسیر نشانه هایی از اینکه خدا در هر لحظه حاضر و ناظر بر اتفاقات است و به نوعی کمک از سوی خدا برای افراد صورت میگیرد
را بیان کنید.بیان همین اتفاقات در قالب یکسری تلنگرات که حاوی پیام هایی است برای شنونده یا خواننده بی آنکه خود متوجه شود.پاسخ به این سوالات ممکن است علامت خوبی برای آغاز داستانتان باشد. شما از اینجاست که باید اندیشه ای درباره ی آنچه خواهید نوشت را فراهم کنید. -
#جلسه_هفتم
#صحنه_ها_را_کنار_هم_بچینید
برای اینکه داستانتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های آن از قبل بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را گوشه ای یادداشت کنید. قرار نیست این لیست شامل تعداد زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد.
#زاویه_دید
داستانتان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید.
#شخصیتهای_داستان
برای یک داستان کوتاه سه شخصیت اصلی لازم است. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کند چون هر شخصیت جدید بُعد تازه ای به داستان می دهد.شخصیت ها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند.
#مقدمه_خوب
وقتی همه چیز طراحی و برنامه ریزی شد.
صحنه را بچینید و شخصیت های اصلی تان را معرفی کنید. این صحنه باید جایی باشد که شما خوب به آن واقفید تا قادر باشید جهت توصیف واضح آنجا از تصاویری که در خاطر دارید، بهره بگیرید. باید پاراگرف اول چنان جالب باشد که خواننده توجه اش جلب شده و تشویق شود تا داستان را تا انتها بخواند. نکته ی مهم این است که در این پاراگراف، جزئیات مهم و نیز قسمت اصلی را پشت پرده نگهدارید تا معمای داستان فاش نشود. -
فاطمه رحیمی سلام خوبی؟
به نظرم هر روز یه موضوع مشخص کن درمورد اون بنویسیم من واقعا بی موضوع ذهنم یاری نمیکنه -
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرت -
فاطمه رحیمی سلام خوبی؟
به نظرم هر روز یه موضوع مشخص کن درمورد اون بنویسیم من واقعا بی موضوع ذهنم یاری نمیکنه@roghayeh-eftekhari
چشم امروز بهش فکر میکنم میزارم تو تاپیک موضوعات و -
@roghayeh-eftekhari
چشم امروز بهش فکر میکنم میزارم تو تاپیک موضوعات وفاطمه رحیمی خیلی ممنون
-
arthur morgan اگه بتونم حتما بازم ممنونم از مهربونیتون
فاطمه رحیمی عالیه
خیلی ممنون
-
arthur morgan ممنون بازم معذرت میخوام بابت تاخیر
@roghayeh-eftekhari نه بابا سخت نگیرید دنیا صد سال اولش سخته
-
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرتفاطمه رحیمی راستش خیلی خوب بود
ولی یکمی افسره شدم
-
فاطمه رحیمی راستش خیلی خوب بود
ولی یکمی افسره شدم
arthur morgan
اره چون تو قسمت دل محوری قرار بود ک هم زبان عامیانه باشه هم ی داستان غم انگیز و جوری تعریف کنیم ک رو بقیه هم حالت غم و ایجاد کنه
ببخشید با توجه به هشتک نوشتم -
arthur morgan
اره چون تو قسمت دل محوری قرار بود ک هم زبان عامیانه باشه هم ی داستان غم انگیز و جوری تعریف کنیم ک رو بقیه هم حالت غم و ایجاد کنه
ببخشید با توجه به هشتک نوشتمفاطمه رحیمی اره ولی خیلی خوب نوشته بودید و از زبان عامیانه به خوبی استفاده شده بود که البته میشد یکمی بهترش هم کرد با حرف زدن شخصیت های داستان نظر شما چیه؟
-
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرتفاطمه رحیمی خیلی زیبا غمگین بود🥺🥺