هرچی تودلته بریز بیرون۶
-
براش دعا میکنم...
خدا کمکش کنه... -
حالم گرفته شد با حرفای آخرش...
خدایا کمکش کن... -
این لامپ لعنتیام فعلا خاموش نمیشه...
-
برم حدیث کساءمو بخونم...
( : -
ولی کاری از دست من برنمیومد...
وقتی خودش با این شدت میگه که قبول دارم
چیکار باید کرد؟...
هیچی...
واقعا هیچی... -
ولی مطمئنم اون دوستشم برنامه ریزی شده بردتش اونجا...
کاملا برنامه ریزی شده... -
به خودشم گفت...
ان شاءالله که حضرت زهرا کمکش کنه... -
-
سلام
چطورین بچهها؟
میگم که موافق تاپیک «ترینها» هستین؟!
اگه بزنم استقبال میکنین؟
هرچند شرکت کردنتون اجباریه -
به خودشم گفت...
ان شاءالله که حضرت زهرا کمکش کنه...زهرا بنده خدا 2 در هرچی تودلته بریز بیرون۶ گفته است:
به خودشم گفتم...
ان شاءالله که حضرت زهرا کمکش کنه...گفتم من فک میکنم که...
حالا شاید زدن این حرف، وقتی دوستتون و اون خونواده رونمیشناسم
درست نباشه...
ولی میگم...
من فک میکنم همش برنامه ریزی شده بوده...
.
اومدن صحبت کنن
من: دوستتون این مسئله رو قبول داشتن، نه؟...
اون: آره
من:خب پس...و طبیعتا دفاع کردن و گفتن نه اگه بودین و میدیدین ،میفهمیدین که برنامهریزی شده نبوده...
و از اول کامل تر و جامع تر کل ماجرا رو با جزئیات توضیح دادن و گفتن که شما اگه میخواید انکار کنید ماجرا فرق داره...و من در آخر: ان شاءالله که خیره...
اون: این مسئله که خیر هست...ان شاءالله بقیهاش خیر باشه
من: ان شاءالله...
پن: امیدوارم که حضرت زهرا دستشوبگیره و از این منجلاب بیاد بیرون...
تموم شد و تمومش کردیم ولی خب واقعا دلم گرفت از تمام ماجرا...
و بدتر اینکه من باید سعی میکردم منطقی باشم چون اون اینقدرا نبود...حرف بی ربطی به من نزدن ولی معلوم بود...
و تمام تلاشمو کردم که جدی و منطقی باشم که تموم کردنش برای اونم راحت تر باشه...
و اونم این مدت همین بود و آخرشم گفت ،و تشکر کردم که حواسش بوده...
امیدوارم که خدا کمکش کنه...
ته ماجرا برام مهم نیست...کنار میایم...ولی دعا میکنم که خدا کمکش کنه از این فرقه بیاد بیرون...کمی دلم روشنه...فقط کمی...خدا پارسالم خیلی هواشو داشته که نتونسته بره نجف پیش اونا...وگرنه معلوم نبود الان به کجا رسیده بود...شاید خدا نذاشته بره که تهش ما با هم مواجه شیم و همین دوکلام حرف زدنمون ،همینکه هرچی که میدونستم رو بهش گفتم و فرستادم(هرچند ندیده بود برخیشو)و نهایتا هم رها کردم
به فکر فرو ببرتش...
یک درصد پیگیر این مطالب بشه...براش دعا میکنم و تنها کاری که ازم برمیاد همینه...
دیگه دسترسی ای هم به هم نداریم...(البته من دارم ولی تمایلی نیست...)
شماره ای نبوده که بخوایم الانم به چیزی فک کنیم یا هرچی...
ولی خب اونجایی که گفت لطفا آیدیتون رو عوض کنید
حس بدی بود...گفتم نکنه جایی حرف بی ربطی زدم که الان اینو گفتن؟...
ان شاءالله که چیزی نبوده...چون تمام تلاشمو کردم که جدی باشم و چرت و پرت نگم...
به خودش نگفتم...خیلی چیزا رو نگفتم...و خوبه که خدا همشو دید و با خودش معامله کردم( :
ان شاءالله که برای هردومون اتفاقای خوبی رقم بخوره...
براش آرزوی خوشبختی کردم و سکوت کرد...و این خیلی بد بود...
خیلی حس بدی بود که مجبور بودم اینجوری حرف بزنم...
مجبور نبودم...دوست نداشتم بعدا اذیت شه...چون اون این مدت تمام تلاششو کرده بود...از خیلی خواسته هاش زده بود...با خیلی مسائل من کنار اومده بود...ولی خب این حل نمیشد و خودشم میدونست...
خیلی حس بدی بود که گفت الان چیکار کنیم؟ و گفتم کاری از هیچ کدوممون برنمیاد؛چیکار کنیم؟...
سکوت کرد و حس کردم خیلی بد بودم... ولی درستشم همین بود...فقط سعی کردم توضیح بیارم که قانعش کنم...
گفت دوست داشتم این اتفاق بیفته به همون دلایلی که گفتم...من: منم دوست داشتم...ولی نمیشه...منطقیش اینه که نمیشه...
اولش پرسیده بود که نظر قطعیتون چیه؟
من: آخه....من هیچی...به نظر خودتون با این شرایط شدنیه؟
اون: سخته...
من: خیلی سخته...خیلی زیاد...
اون: جواب سوالمو ندادین...نظرتون چیه؟...
من: منطقیش اینه که تمومش کنیم...
و خب تمام فرآیند من بودم که خیلی جدی داشتم حرف میزدم...
تمام تلاششو کرد که راضیم کنه ولی فایده نداشت( :
خودشم میدونست...
جواب توضیحاتشو با یه ان شاءالله که خیره/بله
میدادم...
فقط همین که ۴۰دقیقه بعد از اذان وبا زبون روزه وقت گذاشتم یعنی برام مهم و باارزش بود...
یعنی همه چی حل بود جز این مسئله...
یعنی دوست نداشتم بیشتر از این اذیت شه و معطل...
همین که گفت با مادرتون صحبت کرده بودم و شما هم گفتید که یه بار دیگه حضوری صحبت کنیم...
من: چیبگیم؟...اون: ولی گفتید که موافقید...من: من همون روز میخواستم این حرفا روبزنم ولی گفتم ازمون دارید بذارم تموم شه بعد...گفتم شاید اینجوری بهتر باشه...و سکوت کردن...
بگذریم...
و بازم میگم...هرچند دیگه برام مهم نیست... ولی دستم به چادر حضرت زهراست که دستشوبگیره...
و مطمئنم اگه خودش بخواد،حضرت زهرا براش مادری میکنه...
ان شاءالله که یه تلنگری بهش وارد شه و خیلی منطقی دست برداره...
حیفه این جووناست...
و نهایتا...
یقینا کله خیر....
#تودلی -
جواب تلفن بابامو ندادم...
چون نمیکشم...
چون واقعا نمیتونم باهاشون حرف بزنم...حالم بد میشه...
بچه ها هم میخوان اخر این هفته برن خونه...
من نمیرم( :
نمیتونم که برم...