هرچی تو دلته بریز بیرون 3
-
-
صوفی مرسی صوفی
-
-
نوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۶:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
اینم از روز عیدمون(:
چرا روز عید خدا؟(:
چرا آذر؟(:
به قولی چرا پاییز هیچکی برنمیگرده؟(: -
نوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۶:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
یه تصمیمی بود که تنهایی نگرفتم ولی تنهایی توئون پس میدم!
-
نوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آخرین باری که ساعتو دیدم 4و نیم صب بود://
تا الان دریغ از یک نگاه:/// -
تکراری ولی تازه :
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که ارزان فروختم خود را
راستی قیمت شما چند است؟!
.
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
.
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!
.
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
.
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!
.
مثل یک گرگ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات ...
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات! ...
از سرم دست برنمی دارند
حرف های ناتمامِ نگفته ات ...
.
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر!
گریه زیر پتوی یک نفره
.
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند، بلند ...
چون که تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند ...
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند(:
.
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد(:
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
.
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است:
اینکه پایان قصّه می میری...(؛ -
نوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سلام
واقعا یه وقتایی که میام انجمن احساس غریبی میکنم
هیشکیو نمیبینم که بشناسم
توروخدا حداقل آی دی هاتونو عوض نکنین به همینا عادت کنیم
من یه سر رفتم فالویینگ اینارو نگاه کردم دیدم نصفشونو نمیشناسم دیگه:woman-facepalming:
خدافس:woman-walking: -
تکراری ولی تازه :
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که ارزان فروختم خود را
راستی قیمت شما چند است؟!
.
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
.
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!
.
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
.
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!
.
مثل یک گرگ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات ...
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات! ...
از سرم دست برنمی دارند
حرف های ناتمامِ نگفته ات ...
.
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر!
گریه زیر پتوی یک نفره
.
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند، بلند ...
چون که تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند ...
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند(:
.
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد(:
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
.
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است:
اینکه پایان قصّه می میری...(؛نوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده@نوشابه شما که میگی از سیگار خوشت نمیاد تلویحا هم بهش اشاره نکن لطفا
بعضیا با همین سیگار سیگار گفتنا عادی میشه واسشون
بعضیا از شما که بشنون آرزو هم ممکنه بشه واسشون
هرچند صاحب اختیاری(: -
@نوشابه شما که میگی از سیگار خوشت نمیاد تلویحا هم بهش اشاره نکن لطفا
بعضیا با همین سیگار سیگار گفتنا عادی میشه واسشون
بعضیا از شما که بشنون آرزو هم ممکنه بشه واسشون
هرچند صاحب اختیاری(: -
صوفی
قاعدتا حافظ هم نباید از مِی و قدح و ساغر و ... صحبت کنه پس دیوان های لسان الغیب! را جملگی بسوزانیمنوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۲۴ آخرین ویرایش توسط صوفی انجام شده@نوشابه در هرچی تو دلته بریز بیرون 3 گفته است:
صوفی
قاعدتا حافظ هم نباید از مِی و قدح و ساغر و ... صحبت کنه پس دیوان های لسان الغیب! را جملگی بسوزانیمنمیخوای که بگی سیگار روحانی هم داریم؟(:
روحانی -
@نوشابه در هرچی تو دلته بریز بیرون 3 گفته است:
صوفی
قاعدتا حافظ هم نباید از مِی و قدح و ساغر و ... صحبت کنه پس دیوان های لسان الغیب! را جملگی بسوزانیمنمیخوای که بگی سیگار روحانی هم داریم؟(:
روحانی -
صوفی
سیگار از لحاظ تاریخی قدمت زیادی نداره که بخواد از گذشته وارد ادبیات عرفانی بشه کمااینکه تو شعرای مولانا دائم تریاک رو میبینینوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۲۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده@نوشابه منظور مولانا و سعدی و حافظ شراب انگوریه ینی؟
-
صوفی
شراب و سیگار و تریاک و ... سمبل هستن و منظور خودشون نیستن بلکه حالتی هستن که تو فرد ایجاد میکنننوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده@نوشابه خودت میدونی از چی حرف میزنم
واسه شما خوبیت نداره با ما صوبت کردن(:
خرقه ی ما می آلوده
خدا رو چه دیدی شاید بوی سیگارم داد
شما راحت باش
هرچی دوست داری بنویس
تا همینجاشم لطف کردی جواب دادی(: -
@نوشابه خودت میدونی از چی حرف میزنم
واسه شما خوبیت نداره با ما صوبت کردن(:
خرقه ی ما می آلوده
خدا رو چه دیدی شاید بوی سیگارم داد
شما راحت باش
هرچی دوست داری بنویس
تا همینجاشم لطف کردی جواب دادی(: -
صوفی یاد این افتادم؛
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
.
.
هر طور مایلی .
فعلانوشتهشده در ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۳۶ آخرین ویرایش توسط صوفی انجام شده@نوشابه هرطور مایلم ؟ فعلا؟
موفق باشی