از روزای اول دانشگاهت بگو
-
امروز آداب داشتیم همون اخلاق پزشکی و اینا
تک تک بچه ها باید تئاتر پزشک و بیمار توو گروه های دونفره جلوی استاد و بچه های کلاس بازی می کردن
من نقش بیمار دیابتی ۲۹ ساله متاهل که رئیس شرکت بیمست رو داشتم
حالا بماند که عجب زنگی بودزنگ قبلش هم زبان داشتیم بعد استاد از هرکی می پرسید بعدش میگفت از یک تا ۳۳ یه شماره انتخاب کن که ازش بپرسم
بچه هامون چن نفر با هم لج کردن هروقت استادا اینطوری میگن زوم می کنن رو یه شماره های خاصیبعدش بعضیامون رفتیم انجمن سلول های بنیادی
برای آموزش مقدمات تحقیق در این زمینه
یه توضیحاتی داد که خیلی علاقمندتر از قبل شدم بهشپ ن : از دیروز یه جمله از استاد فیزیولوژیمون ذهنمو درگیر کرده
گفت ادم توو جای کوچیک کوچیک میشه توو جای بزرگ بزرگ
منظورش دانشکده و دانشگاهمون بود که ....
ناامیدکننده بود حرفش اما......هنوزم میشه هرچند سخته.....
%(#ff0000)[برای دانشگاهای رده بالا تلاش کنید] -
پست هارو بخونید انگیزه میگیرید
@دانش-آموزان-آلاء
@دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@تجربیا @ریاضیا -
شمام لطفا از روزای اول دانشگاهتون (یا هر خاطره جالبی ک تو دانشگاه داشتین )بگین
@فارغ-التحصیلان-آلاء
@رتبه-های-انجمن-آلاء
@حامیان-آلاء-مشاور -
عاغا یکی از ویژگی هایی که من دارم اینه که خسته که بشم یا خوابم بیاد دیگه اختیار زبونم دست خودم نیس گیج میشم گیییج ... نگم که چه اتفاقایی افتاد
البته همشونو یادم نمیاد
سر زایمان عوض اینکه حواسم به زایمان باشه عین پسرای هیزززز فقططط ماماهارو دید میزدم و مقایسه میکردم این فیسش خوشگلتره اون اندامش بهتره این فلان و اون بهمان و یعنی ذهنم متلاشی شده بود رو اون دونفر که بعد سه نفر شدن و اون نفر سومی دلمو با خودش برد گیرداده بودم من اگه پسر بودم اینو میگرفتم
استاد هم منو فرستاد گفت برو علائم حیاتیه مادرو چک کن که سرگرم شم
از اون طرف یه بیمار سفارشی اومده بود از همون اول به ما گفتن این سفارشیه دانشجوها دستکاریش نکنین ... ورود همراه به لیبر ممنوعه بعد واسه این سفارشیه راه به راه همراه میومد
استاد داشت یه مطلبیو توصیح میداد که یه دختره اومد از همراهای همون سفارشی ... من یهو برگشتم دیدمش گفتم جووووون
استاد هم گفت پاشو پاشوبرو کنترکشن صفورا رو چک کن
صفورا مریض پستیت بود باید زایمان میکرد ولی درد نداشت به اون صورت که وارد فاز زایمان بشه
رفتم دیدم هر دو دقیقه یه نفرو میفرستاد دنبال من که چک کنن خوابم نبرده باشه
رفتم به استاد گفتم چشام باز نمیشه استاد
گفت باشه خسته نباشین(یعنی میتونین برین)
منم پاشدم و با سرعت میگ میگ رفتم سمت خروجی چیزی نمونده بود با همون دمپایی های لیبر از بخش خارج شم و خودمو بدبخت کنم (دمپایی های همه پرسنل لیبر باید استریل باشن این از اون باید هایی که اگه رعایت نکنی حذف واحدی)که دوستام نجاتم دادن
دم در دوستم به نگهبان گفت خسته نباشی من گفتم الهی خسته بشیشنید بنده خدا
دم در یه خانومه بودش مسئول نمیدونم چی چی ... اسمامونو پرسید
به منکه رسید شاید باورتون نشه خیلی جدی گفتم ۹۸۲۸
دیگه دوستم اسممو بهش گفتگیر داده بود از این به بعد تو بهار نیستی ۹۸۲۸ ای
حالا بماند که در حال حرف زدن با دوستم خوابم بردنتیجه اخلاقی : برین رشته ریاضی بخونین مهندس شین قید مشاغل بیمازستانی رو بزنین که بحث از صافی دهان و بدن خستگی گذشته ... رُستونو میکشن ...نگین نگفتی
-
از روزای اول کلاس انلاین دانشگاهت بگو
@فارغ-التحصیلان-آلاء
@رتبه-های-انجمن-آلاء
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا
@دانش-آموزان-آلاء -
سلاااااامممممم
اومدم که بهتون از روزای اول مجازی و روزای اول حضوری بگم
روزای اول مجازی خب یه گروه تلگرامی و واتساپی داشتیم و کلیییی شلوغ بود همه در حال شناختن همدیگه بودن و معمولا اسما اون وسط گم میشد و چند روز طول کشید که همدیگه رو بشناسیم حالا بگم که هنوز خیلیا فامیل منو اشتباه میگن.یه درسی بعنوان اخلاق پرستاری داریم که استاد گفت از خودتون یه فیلم بگیرید و از خودتون یه بیوگرافی بگید
حدود یک ماه فقط ما فیلمای معرفی بچه ها رو دیدیم و بیشتر باهم آشنا میشدیم.خیلی خوب بود چون اینطوری هم همدیگه رو میدیدیم و هم با خصوصیات هم آشنا میشدیم
راستی تو فیلم معرفیم از آلاء هم گفتم
اما اما اما بهتون بگم روزای اول دانشگاه معمولا خیلی بحث میشه تو کلاس و ممکنه این بحثا حتی تا ترم ۳ یا بالاتر هم طول بکشهفقط باید حواستون باشه که خودتون رو درگیر حاشیه نکنید
و اماااا حضوری دیدن دانشگاه رو بگم براتون
خیلی حس خوبی داره واقعا...ولی من اسمش رو میذارم برزخ چون واقعا یه جایی از زندگی ایستادی که فکر میکنی دیگه بزرگ شدی و باید روی پای خودت وایستی از یه طرفم هنوز دلت میخواد کوچیک باشی و حس میکنی هنوز راه داری تا بزرگ شدن
روز اول ما سرخوشانه آماده شدیم و سرخوشانه تر روپوش سفید رو انداختیم روی دستمون و د برو که رفتیممنتظر موندیم تا سرویس بیاد کلاسمون ساعت یه ربع به هشت شروع میشد اما سرویس تازه یه ربع به هشت اومد و یه ربع هم تو راه بودیم تا رسیدیم
️با خودمون گفتیم هیچی دیگه همین جلسه اول استاد یه چیزی بهمون میگه چون یکم سختگیرن
ولی خدا رو شکر برخورد استاد خیلی خوب بود و به قول یزدیا خشوک بود
اول برامون صحبت کردن درباره قوانین کلاس بعد به گروه تقسیم شدیم و خدا رو شکر گروه خوبی گیرمون افتادبعد از کلاس اول یه تایم استراحت بهمون دادن و ما رفتیم تو محوطه دانشکده(دانشکدمون خیلیی خوشگلههه
حالا سر فرصت چند تا عکس میذارم براتون)تو حیاط همه درحال شناسایی همدیگه از روی ماسک بودن
《عه تو اونی که تو گروه اسمش فلان بود؟؟》 《ها راستی اسمت چی بود تو فیلم معرفیت گفته بودی...》《آخ تو اونی که پروفایلت گل محمدی بود؟؟خدا لعنتت کنه فیلم معرفیتم نفرستادی هی درگیر بودم ببینم کی هستی
》خیلی باحال بود آدمایی که تو مجازی دیده بودیشون الان حضوری باید تعیین هویت میکردی
بعدش رفتیم دور و بر دانشکده رو گشتیم تاب و سرسره داریم
آلاچیق های خوشگل با برگای پاییزی که ریخته روی زمین🥰درختای بلند
دانشکده یه آینه معروف داره که تقریبا تمامی نسل هایی که اومدن این دانشکده باهاش عکس گرفتن
ماهم برای اینکه وظیفه مون رو انجام داده باشیم همون روز اول عکسو گرفتیم
بعدم رفتیم کلاس بعدی و ساعت ۱۱ونیم کلاسا تموم شد
با اعتماد به نفس خیلی خیلی بالا دوربینا از دستمون نمیفتاد و تا وقتی که سرویس اومد عکس گرفتیم و تاب بازی کردیم
خلاصه که خیلی خوش گذشت حالا بازم براتون میگم از این جلسات کلاسا که چیکار کردیم و چیا یاد گرفتیم و چه حسی داشت
امیدوارم این حس رو تو رشته ای که دوست دارید تجربه کنید
من اول رشتمو دوست نداشتم ولی الان کم کم دارم عاشقش میشم
-
سلاااااامممممم
اومدم که بهتون از روزای اول مجازی و روزای اول حضوری بگم
روزای اول مجازی خب یه گروه تلگرامی و واتساپی داشتیم و کلیییی شلوغ بود همه در حال شناختن همدیگه بودن و معمولا اسما اون وسط گم میشد و چند روز طول کشید که همدیگه رو بشناسیم حالا بگم که هنوز خیلیا فامیل منو اشتباه میگن.یه درسی بعنوان اخلاق پرستاری داریم که استاد گفت از خودتون یه فیلم بگیرید و از خودتون یه بیوگرافی بگید
حدود یک ماه فقط ما فیلمای معرفی بچه ها رو دیدیم و بیشتر باهم آشنا میشدیم.خیلی خوب بود چون اینطوری هم همدیگه رو میدیدیم و هم با خصوصیات هم آشنا میشدیم
راستی تو فیلم معرفیم از آلاء هم گفتم
اما اما اما بهتون بگم روزای اول دانشگاه معمولا خیلی بحث میشه تو کلاس و ممکنه این بحثا حتی تا ترم ۳ یا بالاتر هم طول بکشهفقط باید حواستون باشه که خودتون رو درگیر حاشیه نکنید
و اماااا حضوری دیدن دانشگاه رو بگم براتون
خیلی حس خوبی داره واقعا...ولی من اسمش رو میذارم برزخ چون واقعا یه جایی از زندگی ایستادی که فکر میکنی دیگه بزرگ شدی و باید روی پای خودت وایستی از یه طرفم هنوز دلت میخواد کوچیک باشی و حس میکنی هنوز راه داری تا بزرگ شدن
روز اول ما سرخوشانه آماده شدیم و سرخوشانه تر روپوش سفید رو انداختیم روی دستمون و د برو که رفتیممنتظر موندیم تا سرویس بیاد کلاسمون ساعت یه ربع به هشت شروع میشد اما سرویس تازه یه ربع به هشت اومد و یه ربع هم تو راه بودیم تا رسیدیم
️با خودمون گفتیم هیچی دیگه همین جلسه اول استاد یه چیزی بهمون میگه چون یکم سختگیرن
ولی خدا رو شکر برخورد استاد خیلی خوب بود و به قول یزدیا خشوک بود
اول برامون صحبت کردن درباره قوانین کلاس بعد به گروه تقسیم شدیم و خدا رو شکر گروه خوبی گیرمون افتادبعد از کلاس اول یه تایم استراحت بهمون دادن و ما رفتیم تو محوطه دانشکده(دانشکدمون خیلیی خوشگلههه
حالا سر فرصت چند تا عکس میذارم براتون)تو حیاط همه درحال شناسایی همدیگه از روی ماسک بودن
《عه تو اونی که تو گروه اسمش فلان بود؟؟》 《ها راستی اسمت چی بود تو فیلم معرفیت گفته بودی...》《آخ تو اونی که پروفایلت گل محمدی بود؟؟خدا لعنتت کنه فیلم معرفیتم نفرستادی هی درگیر بودم ببینم کی هستی
》خیلی باحال بود آدمایی که تو مجازی دیده بودیشون الان حضوری باید تعیین هویت میکردی
بعدش رفتیم دور و بر دانشکده رو گشتیم تاب و سرسره داریم
آلاچیق های خوشگل با برگای پاییزی که ریخته روی زمین🥰درختای بلند
دانشکده یه آینه معروف داره که تقریبا تمامی نسل هایی که اومدن این دانشکده باهاش عکس گرفتن
ماهم برای اینکه وظیفه مون رو انجام داده باشیم همون روز اول عکسو گرفتیم
بعدم رفتیم کلاس بعدی و ساعت ۱۱ونیم کلاسا تموم شد
با اعتماد به نفس خیلی خیلی بالا دوربینا از دستمون نمیفتاد و تا وقتی که سرویس اومد عکس گرفتیم و تاب بازی کردیم
خلاصه که خیلی خوش گذشت حالا بازم براتون میگم از این جلسات کلاسا که چیکار کردیم و چیا یاد گرفتیم و چه حسی داشت
امیدوارم این حس رو تو رشته ای که دوست دارید تجربه کنید
من اول رشتمو دوست نداشتم ولی الان کم کم دارم عاشقش میشم
maryam111 خیل باحال بود
انشالله ما هم تجربه کنیم -
سلاااااامممممم
اومدم که بهتون از روزای اول مجازی و روزای اول حضوری بگم
روزای اول مجازی خب یه گروه تلگرامی و واتساپی داشتیم و کلیییی شلوغ بود همه در حال شناختن همدیگه بودن و معمولا اسما اون وسط گم میشد و چند روز طول کشید که همدیگه رو بشناسیم حالا بگم که هنوز خیلیا فامیل منو اشتباه میگن.یه درسی بعنوان اخلاق پرستاری داریم که استاد گفت از خودتون یه فیلم بگیرید و از خودتون یه بیوگرافی بگید
حدود یک ماه فقط ما فیلمای معرفی بچه ها رو دیدیم و بیشتر باهم آشنا میشدیم.خیلی خوب بود چون اینطوری هم همدیگه رو میدیدیم و هم با خصوصیات هم آشنا میشدیم
راستی تو فیلم معرفیم از آلاء هم گفتم
اما اما اما بهتون بگم روزای اول دانشگاه معمولا خیلی بحث میشه تو کلاس و ممکنه این بحثا حتی تا ترم ۳ یا بالاتر هم طول بکشهفقط باید حواستون باشه که خودتون رو درگیر حاشیه نکنید
و اماااا حضوری دیدن دانشگاه رو بگم براتون
خیلی حس خوبی داره واقعا...ولی من اسمش رو میذارم برزخ چون واقعا یه جایی از زندگی ایستادی که فکر میکنی دیگه بزرگ شدی و باید روی پای خودت وایستی از یه طرفم هنوز دلت میخواد کوچیک باشی و حس میکنی هنوز راه داری تا بزرگ شدن
روز اول ما سرخوشانه آماده شدیم و سرخوشانه تر روپوش سفید رو انداختیم روی دستمون و د برو که رفتیممنتظر موندیم تا سرویس بیاد کلاسمون ساعت یه ربع به هشت شروع میشد اما سرویس تازه یه ربع به هشت اومد و یه ربع هم تو راه بودیم تا رسیدیم
️با خودمون گفتیم هیچی دیگه همین جلسه اول استاد یه چیزی بهمون میگه چون یکم سختگیرن
ولی خدا رو شکر برخورد استاد خیلی خوب بود و به قول یزدیا خشوک بود
اول برامون صحبت کردن درباره قوانین کلاس بعد به گروه تقسیم شدیم و خدا رو شکر گروه خوبی گیرمون افتادبعد از کلاس اول یه تایم استراحت بهمون دادن و ما رفتیم تو محوطه دانشکده(دانشکدمون خیلیی خوشگلههه
حالا سر فرصت چند تا عکس میذارم براتون)تو حیاط همه درحال شناسایی همدیگه از روی ماسک بودن
《عه تو اونی که تو گروه اسمش فلان بود؟؟》 《ها راستی اسمت چی بود تو فیلم معرفیت گفته بودی...》《آخ تو اونی که پروفایلت گل محمدی بود؟؟خدا لعنتت کنه فیلم معرفیتم نفرستادی هی درگیر بودم ببینم کی هستی
》خیلی باحال بود آدمایی که تو مجازی دیده بودیشون الان حضوری باید تعیین هویت میکردی
بعدش رفتیم دور و بر دانشکده رو گشتیم تاب و سرسره داریم
آلاچیق های خوشگل با برگای پاییزی که ریخته روی زمین🥰درختای بلند
دانشکده یه آینه معروف داره که تقریبا تمامی نسل هایی که اومدن این دانشکده باهاش عکس گرفتن
ماهم برای اینکه وظیفه مون رو انجام داده باشیم همون روز اول عکسو گرفتیم
بعدم رفتیم کلاس بعدی و ساعت ۱۱ونیم کلاسا تموم شد
با اعتماد به نفس خیلی خیلی بالا دوربینا از دستمون نمیفتاد و تا وقتی که سرویس اومد عکس گرفتیم و تاب بازی کردیم
خلاصه که خیلی خوش گذشت حالا بازم براتون میگم از این جلسات کلاسا که چیکار کردیم و چیا یاد گرفتیم و چه حسی داشت
امیدوارم این حس رو تو رشته ای که دوست دارید تجربه کنید
من اول رشتمو دوست نداشتم ولی الان کم کم دارم عاشقش میشم
-
عاغا یه استادمونو دچار نوسان کردم بدجور
جلسه اول که اومد من ردیف اول نشسته بودم هرچی سوال موال میپرسید و اینا من جواب میدادم اینم حال کرد یه مثبت عنایت کرد و گفت به نمره پایان ترم اضافه میشه
گفتم دست خوش
جلسه بعد خوابم میومد رفتم ردیف آخر کلاس نشستم و خوابیدم
اسممو صدا زد گفت شما رفتین اون آخر خوابالو شدین همین جلو باشین بهتره
جلسه بعد که امروز بود ! رفتم ردیف اول نشستم به احترام کلامش
عاغا دیگه آخرای کلاس حس کردم خیلی گشنمه راه نداشت برم بیرون کلاس با تاخیر شروع شده بود یه نفر که گفت میخوام برم بیرون استاد اجازه نداد منم دیگه اجازه نخواستم که سنگ رو یخ شم همونجا یه آبنبات از کیفم کشیدم بیرون و تا حواسش نبود گذاشتمش گوشه لپم و چه خوشمزه بود لامصب تو همین فضا بودم که دیدم نگام میکنه ... چشام به چشاش اتصالی کردگرخیدم سعی کردم آبنباتو از گوشه لپم منتقل کنم رو زبونم و درسته قورت بدم که گفت حالا از این آبنباتا به دوستاتون هم بدین ... من نمیدونم فک کنم از ظاهرم مشخص بود که خیلی خوشمزه اس که اینو گفت
... بعد رفت ادامه درس داشتم با یه تیکه کاغذ بازی میکردم دیدم ساکت شد... من ولی ادامه دادم .. نگو صدای کاغذ رو مخش بود برگشت گفت شما همون آخر که بودی مشکلی نبودا
الان به احترام این کلامش جلسه بعد میرم اون آخر میخوابم
والا ... خلایق هرچه لایق -
سلام سلااام
قرار بود یه سری عکس دیگه از دانشکده بذارم اومدم که بذارم
خب این بزرگواری که تو تصویر میبینید ماکت دوست داشتنی اتاق پراتیک هستند (البته ۶ تا هستن این یکیشونه) ینی انقدر که این خاطر خواه داشت ملکه الیزابت نداشته تا حالا
از اساتید محترم گرفته تا مسئول اسکیل لب و مدیر گروه پرستاری حواسشون بود که چیزیش نشه ... چون نو بود تازه خریده بودنشونروز اول بهمون گفتن این ماکتایی که میبینید اینجا رو تخت خوابیدن دونه ای ۷۰ میلیون هزینه برده واسه دانشکده حواستون باشه بلایی سرشون نیارید وقتی هم از اینجا میرید بیرون مرتبشون کنید و موهاشونو شونه کنید زشته مریض نامرتب و کثیف بمونه تو تخت
چیزی هم بهشون تزریق نکنید یه وقت که با اشد مجازات رو به رو خواهید شد
-
خب این بزرگوار ورزشکار هم که میبینید از اقوام همون بنده خداست
ماکت cpr هستش یکم جنسش محکم تر از بقیه ماکتاست
هِدِ فامیله
یه روز یکی از استادا که خیلی پایه بود داشت تزریق انسولین رو درس میداد بعد رسیدیم به تزریق انسولین به داخل شکم
من داوطلب شدم برم تزریق کنم
رفتم بالا سرش سرنگ رو بردم انقدر سفت بود این ماکته که با کلی فشار بالاخره موفق شدم نیدل رو واردش کنمولی پیستون رو فشار ندادم که انسولینه وارد ماکت نشه
بعد استاد اومد گفت وااا چرا تزریق نمیکنی پس؟؟
گفتم استاد آخه گفتن نباید تزریق کنیم تو ماکتا
گفت عیب نداره بابا دو قطره است دیگه تزریق کن یاد بگیری مشکلی پیش اومد یا بقیه استادا چیزی گفتن با من
منم از خدا خواسته فشار دادم پیستون رو و تزریق کردم
بعد از کلاس مسئول اتاق پراتیک اومد و دید که تخت همون ماکته که من تزریق کردم بهش نامرتبه
گفت به این چیکار داشتین؟
ما هم قضیه رو تعریف کردیم براش که آره فلان استاد گفت تزریق کنید عیب نداره
داد زد سرمون که کی به شما اجازه داده تزریق کنید به ماکت؟؟؟من جلوی دانشجوها رو میگیرم مواظب ماکتا باشن بعد استاد خودش اومده گفته تزریق کن؟؟
ینی مرده بودیم از خندهکلی غر زد سرمون ... ما هم گفتیم ما که کاری نکردیم استاد خودش گفته ماهم اطاعت امر کردیم
️
خلاصه که خیلی دیدنی بود قیافه مسئوله -
سلام به دوستان گل آلایی
به خصوص دانشجوهای ورودی امسال
خوبین همگی ؟ اوضاع روبه راهه ؟
دانشجو شدنتون مبارک
دانشجویی یکی از دوران پرهیاهوی زندگیه هرکس به طریقی می گذرونه
برای بعضی ها میشه بهترین دوران زندگی و ساختن آینده
برای بعضی ها میشه پیدا کردن دوستان نابی که سالیان سال باهم باشن
و برای بعضی ها مسیر مهاجرت
و برای بعضی ها ترکیب همینا
و و و
خب حالا که شما هم وارد این مسیر و این دوران شدین
از روزای اول دانشگاهتون برامون بگین
از خاطره روز اول روز ثبت نام اولین کلاس و اولین اتفاقات بامزه ای که براتون میافته
و هر چیز دیگه ای که خودتون دوست دارینلذت ببرین از مسیر جدید زندگیتون از پیچ و خم هاش نترسین ادامه بدین با لبخند و امید یادتون نره زیبایی هاش رو هم ببینید هر روزش یه رنگه هر روزش یه حس و حالی داره تا چشم بهم بزنید می بینید داره به انتهاش میرسه تا می تونید خوب باشین و خوب بمونید و مولد خوبی باشین رد پاتون رو برای بقیه به یادگار بذارید شاد باشین و امیدوار و پر انرژی...
-
امروز یه اتفاق جالب افتاد
استاد اومد و اولین جلسه ای بود که بااین استاد داشتیم بعد یهو اومد خب از اون آدمای مذهبی و جاافتاده و باسواد بود ولی درسش اصلا به مذهب ربطی نداره ، خدمات بهداشت جامعه و این حرفاس
بعد خلاصه..همینجوری که اسمارو به ترتیب میخوند یه حضور غیاب کنه و آشنا شه به اسم من رسید گفت بهاره محمدی یهو خودش کل کلاس یه صلوات بلندددد فرستادن... بعد من
یه ذره پاشدم و به نشانه تشکر یه دستی رو سینه گذاشتم و دستی بالا بردم و چرخوندم به نشانه درود به همه کلاس
اصلا یه لحظه احساس امامت کردم
چقد خندیدیم
بهاره در از روزای اول دانشگاهت بگو
گفته است:
امروز یه اتفاق جالب افتاد
استاد اومد و اولین جلسه ای بود که بااین استاد داشتیم بعد یهو اومد خب از اون آدمای مذهبی و جاافتاده و باسواد بود ولی درسش اصلا به مذهب ربطی نداره ، خدمات بهداشت جامعه و این حرفاس
بعد خلاصه..همینجوری که اسمارو به ترتیب میخوند یه حضور غیاب کنه و آشنا شه به اسم من رسید گفت بهاره محمدی یهو خودش کل کلاس یه صلوات بلندددد فرستادن... بعد من
یه ذره پاشدم و به نشانه تشکر یه دستی رو سینه گذاشتم و دستی بالا بردم و چرخوندم به نشانه درود به همه کلاس
اصلا یه لحظه احساس امامت کردم
چقد خندیدیم
یادش بخیر ، سه سال از اون روز میگذره
فقط خواستم بگم اون استاد ( که تو این خاطره راجبش صوبت کردم)
یه بی .... از آب در اومد که نگم بهتره
تقریبا دوماه پیش
ببین یعنی بلایی به سرش آوردم ، که تا عمر داره دوروبر دختر جماعت نپلکه
جالب اینجاس ، این استادی بود که همه فک میکردن چون به شدت مذهبی و البته ظاهرش هم به آدمای پاک و درس حسابی میخورد... پس آدم خوبیه
یعنی ببین، یکی از وحشتناک ترین مواردی بود که دیدم
البته دهنشم صاف کردم -
@r-kh در از روزای اول دانشگاهت بگو
گفته است:
بهاره چرا
همیشه از محیط بیمارستان متنفر بودم اولین روز دانشگاهمم کارآموزی بود کلاس عصرو هم غیبت کردم
بهاره در از روزای اول دانشگاهت بگو
گفته است:
@r-kh در از روزای اول دانشگاهت بگو
گفته است:
بهاره چرا
همیشه از محیط بیمارستان متنفر بودم اولین روز دانشگاهمم کارآموزی بود کلاس عصرو هم غیبت کردم
همچنان متنفرم
-
: بچه های کمکی
:بله؟!
و این بود سوتی من که دهان به دهان چرخید و سینه به سینه منتقل شد
تو ادمیت بودیم اونجا کلا فقط دو گروه پرسنل حضور داره ، ماما های بخش و کمکی ها ( که کارای زیادی میکنن مثل تعویض ملحفه و تمیزکاری و انتقال مددجوها به بخش های مختلف و خلاصه کارایی که ماماها ازشون بخوان...) حالا یه دوتا اینترن و یکی دوتا دانشجوی کارورز پرستاری هم میان صرفا واسه اینکه آموزش ببینن(اونم فقط تو بیمارستانای آموزشی)
عاغا از ایستگاه مامایی صدا زدن : بچه های کمکی یکیتون بیاد... من با صدای بلند گفتم : بله ؟؟
یعنی پرسنل و دوستان کمکی همه خندیدن من آخه نمیدونستم خدمه رو کمکی صدا میکنن فک کردم ما دانشجوهارو میگن کمکی که اونجا در کنار آموزش به ماماها کمک میکنیم
چقد خندیدیم و آبروم رف اصلا ..
یعنی اگه اسم شخص خودمو صدا میزدن چنان با غلظت بله رو نمیگفتم
هرکی منو میبینه میگه بچه های کمکیبهاره در از روزای اول دانشگاهت بگو
گفته است:
: بچه های کمکی
:بله؟!
و این بود سوتی من که دهان به دهان چرخید و سینه به سینه منتقل شد
تو ادمیت بودیم اونجا کلا فقط دو گروه پرسنل حضور داره ، ماما های بخش و کمکی ها ( که کارای زیادی میکنن مثل تعویض ملحفه و تمیزکاری و انتقال مددجوها به بخش های مختلف و خلاصه کارایی که ماماها ازشون بخوان...) حالا یه دوتا اینترن و یکی دوتا دانشجوی کارورز پرستاری هم میان صرفا واسه اینکه آموزش ببینن(اونم فقط تو بیمارستانای آموزشی)
عاغا از ایستگاه مامایی صدا زدن : بچه های کمکی یکیتون بیاد... من با صدای بلند گفتم : بله ؟؟
یعنی پرسنل و دوستان کمکی همه خندیدن من آخه نمیدونستم خدمه رو کمکی صدا میکنن فک کردم ما دانشجوهارو میگن کمکی که اونجا در کنار آموزش به ماماها کمک میکنیم
چقد خندیدیم و آبروم رف اصلا ..
یعنی اگه اسم شخص خودمو صدا میزدن چنان با غلظت بله رو نمیگفتم
هرکی منو میبینه میگه بچه های کمکیآخی یادش بخیر
با بچه های کمکی خیلی اوکی بودم این مدت... دلم واسشون تنگ شد
دیگه به قدری باهم راحت بودیم که یادمه سر زایمان به یکیشون گفتم بیا این شلوار منو بکش بالا بعد خب من اون روز با عجله اومده بودم شلوار روپوشمو رو شلواز خودم پوشیده بودم که فقط سریع بیام بخش
نگو اون هی داشت زیری رو میگشید بالا
بش گفتم دوتاس رویی رو بکش ،
خیلی وضعیت خنده داری بود -
سلام به جمع آلایی
امروز سه شنبه ۲۵ آبان اولین روز بود رفتم دانشگاه
برای درس عملی
استاد علائم حیاتی گفتن
بعد گفتن درجه تب بخونین،من نتوستم پیدا کنم
چقد سخته
آبروم رف
️
بعد فشار گرفتیم،اینجا هم نتونستیم ضربان پیدا کنیم
اونقد دستمو فشار دادن رگم باد کرده بود
️
واینکه چون ما گروه سه بودیم استاد خسته بود
سریع درس گف نیم ساعت مونده از کلاس رف و میموندیم فشار سنجهیچی دیگه کلا امروز فقط فشار یاد گرفتم بدون پیدا کردن نبض
بعدم استاد اتاق کلا نشونمون داد
نمایی از اتاق پراتیک -
سلام سلام.صبح پاییزیتون بخیروشادی
.
.
اممممم چقد دانشگاه سخته
به معنای واقعی تمام وقت هات پر میشن.
پارسال این روزا وقتی این تاپیک رو دیدم چقده ذوق و شور داشتم که منم یه روزی اینجا قراره خاطره های دانشگاه رو بنویسم ولی...
.
شما فکر کنین خاطره اولین روز از دانشگاه رو میخوام بگمتون میشه دقیق برای یه هفته قبلبه وقت یک شنبه ۲۳ آبان ماه ۱۴۰۰
خوب از شب قبل بگم که تمام وسایل رو اماده گذاشته بودم کنارم که نکنه فرار کنن برن
واون شب با تمام سختی های جذابی که داشت گذاشت
.
.
ساعت ۷صبح وارد دانشگاه شدم درحالی که کلاس عملی مون ساعت ۸ شروع میشد
وقتی وارد دانشگاه شدم یه حس عجیبی داشتم.همینجور که با این حسه کلنجار میرفتم.یه لحظه حس کردم گم شدم
بین ۳تا ساختمون بزرگ گیر کرده بودم.نمیدونستم چکار کنم.یدفعه دیدم یه خانم داره رد میشه از موقعیت استفاده کردم رفتم ازشون پرسیدم که این ساختمون دانشکده مامایی کجاست؟!
و منی که به سختی دانشکده رو پیدا کردم و بعدش فهمیدم ساختمون پراتیک یه جای دیگه است
و......
.
.
از کلاسمون بگم که جلسه اول علائم حیاتی گفتن.از فشارسنج و ترمومتر و انواعش.
بسیار جذاب و دوست داشتنی بود.
ولی اجازه ندادن که داخل پراتیک عکس بگیریم
گوشی ها خاموش توی کمد
هیع🦯
..ولی برای جلسه اول عالی بود
-
خوب خوب بریم سراغ دومین خاطره
به وقت سه شنبه ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۰اول اینکه بگم دیگه گم نشدم
خوب این جلسه چون ۴ ساعت داشتیم چندتا مبحث رو بهمون گفتن.
از انواع تزریقات و سرم و به قول خودمون آمپول زدن و اینا
که ما حسابی از خجالت مولاژ ها در اومدیم
تا تونستیم مولاژ ها رو سرواخ سوراخ کردیم که حساااابی یاد بگیریمداشتیم ست سرم و طریق انجامش رو امتحان میکردیم که مسئول پراتیک اومد پیشمون
یه خنده ای کرد و گف تا شما بخواین به اون بنده خدا سرم بزنین به دیار باقی شتافته
دوباره برای ترمیم روحیمون گف که این اولشه و اولین باره و تازه واردین ولی بعدن یه پا دکتر میشن برا خودتون
ماهم ذووووق
.
.
رفتیم برا تایم استراحت.
دیدم کسی نبود گوشی آوردیم عکس بگیرمکه نااااگهاااان استاد پرستاری ها مچمون رو گرفت
یه چشم غره ناجور رفت که همون قضیه شکوفه و شلوار و اینا....
بعدش به یه اخم بدی گفت شما ده ههشتادیا کی میخوایین بزرگ شین
یعنی چی که ما ده هشتادیا ده هشتادیا.
مگه ما چه هیزم تری به بقیه فروختیم.
️اهه
.
و ما یه گوشه درسکوت مطلق نشستیم تاتایم کلاسمون شروع بشه
.ناگفته نمونه که بعدا فهمیدیم اون خانمه رئیس مرکز بوده
️
.
واینکه این دوروزی که برای عملی رفتیم .تا تونستیم از خودمون در انواع ژست های مختلف عکس گرفتیم.
پ.ن=وبلاخره من تونستم خاطراتم رو بنویس.🥰
خدایا شکرت بابت این موقعیت
-
و یه چیزی که خیلی جذاب بود برام این که
دیروز اولین آمپول واقعی،واقعی ها.تونستم بزنم.
اونم به یکی؟! به خودم
.
.
بماند به یادگار
جمعه ۲۸ آبان ماه ۱۴۰۰ ساعت ۱۸:۴۵ -
سلام
انقدر از روزهای اول دانشگاهم نگفتم که همزمان داره میشه با روزهای اول دانشگاه بچه های ۱۴۰۱ به امید خدا. ولی من هنوز حس میکنم در روزهای اول دانشگاه به سر میبرم
ترم یک که تا بخشیش برای ما آنلاین بود ولی من خیلی دوست داشتم که کلاسا حضوری بشه چون هم دوست نداشتم کلاسای عملی رو از دست بدم و هم میدونستم خیلی سخت میشه آنلاین درسارو فهمید!(ما تو کلاس بعد ها خیییلییی سوال میپرسیدیم
)
پارسال(یک سال و نیم پیش فکر کنم!) من تازه وارد انجمن شده بودم و از وقتی این تاپیک رو دیدم چند بار از اول تا آخر تاپیک رو خوندم. با اینکه از چند رشته اینجا خاطره گفته بودن ولی بازم دوست داشتم ماجراها و حس و حال های بیشتری باشه چون من همیشه دوست داشتم از این مطالب بخونم.
بالاخره من وقتی وارد دانشگاه شدم توی چند تا موقعیت قرار گرفتم که شبیه خاطرات بچه ها از روزهای اول دانشگاهشون بود و این برام خیلی برام جالب بود که تجربه هایی که دوست داشتم رو بدست آوردممثل اولین جلسه ای که رفتیم آزمایشگاه و همه چیز برای من خیل هیجان انگیز بود.کلا من از کاهایی که توش هیجان و شور و دقت باشه خوشم میاد...شاید همه همین باشن!
از اینکه باید لام هارو میدیدیم و ویژگی هاشون رو یادداشت میکردیم و همه به هم کمکم میکردیم که برسیم همه شونو بررسی کنیم...خیلی برام جذاب و جدید بود.
شاید اینا که میگم برای همه انقدر باحال نباشه حتی بچه های کلاس خودمون ولی من خیلی دوست داشتم آزمایشگاهه دانشگاه رو تجربه کنم و حتی اشکم هم در اومد....
و کلا دروس علوم پایه رو دوست داشتم با اینکه واقعا بیوشیمی نفسمونو گرفت و توکلاس گاهی از اینکه حرفای استاد رو نمی فهمیدم خنده مون میگرفت ولی بازم دوستش داشتم...حجم زیادی از این مسائلی که ترم یک پیش میاد دقیقا بخاطر ترم ۱ بودن و آشنا نبودن با فضای دانشگاهه نه شما...ترم ۲ به بعد هر ترم بهتر میشیماولین بارها هرگز یادتون نمیره احتمالا! اولین باری که رفتیم پراتیک، اولین امتحان ترم، اولین آزمایشگاه، اولین کارآموزی مخصوصا اولین اشتباهها!
منم میخواستم از اتاق پراتیکمون عکس بذارم ولی الان در دسترس نیست اگه بعدا درمورد اولین روزهای پراتیکمون نوشتم عکسشو میذارمشما که دانشگاهتون حضوری میشه ولی یه خاطره خیلی باحالم این بود که برای اولین کلاس حضوری دنبال هم کلاسی ها میگشتیم و فقط یکی دو تا از بچه ها که پروفایل داشتن قابل شناسایی بودن
(اونموقع دقیقا یاد خاطره ای که قبلا همینجا نوشته بودی افتادم maryam111)
هر دانشگاه هم یه محل خاص داره که همه باید باهاش یه عکس داشته باشن تا امتیاز اون مرحله رو از دست ندن من هم (یعنی تقریبا همه) از ساختمون معروفهی دانشگاه و فضای سبز عکس گرفتم اون روز میتونستی ترم اولی هارو از روی رفتارشون تشخیص بدی "احتمالا" نمیدونم!
( منم منتظر ترم اولی های امسال هستم)
جدی نمیدونم بگم کند میگذره یا سریع ولی امیدوارم بهتون خوش بگذره و اشتیاقتون به یادگیری هر روز بیشتر و بیشتر بشه.