Skip to content
  • دسته‌بندی‌ها
  • 0 نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
  • جدیدترین پست ها
  • برچسب‌ها
  • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
  • دوره‌های آلاء
  • گروه‌ها
  • راهنمای آلاخونه
    • معرفی آلاخونه
    • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
    • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
    • استفاده از ابزارهای ادیتور
    • معرفی گروه‌ها
    • لینک‌های دسترسی سریع
پوسته‌ها
  • Light
  • Brite
  • Cerulean
  • Cosmo
  • Flatly
  • Journal
  • Litera
  • Lumen
  • Lux
  • Materia
  • Minty
  • Morph
  • Pulse
  • Sandstone
  • Simplex
  • Sketchy
  • Spacelab
  • United
  • Yeti
  • Zephyr
  • Dark
  • Cyborg
  • Darkly
  • Quartz
  • Slate
  • Solar
  • Superhero
  • Vapor

  • Default (بدون پوسته)
  • بدون پوسته
بستن
Brand Logo

آلاخونه

  • سوال یا موضوع جدیدی بنویس

  • سوال مشاوره ای
  • سوال زیست
  • سوال ریاضی
  • سوال فیزیک
  • سوال شیمی
  • سایر
  1. خانه
  2. بحث آزاد
  3. غیر درسی
  4. ماه عسل ماهکِ آلا🌟
هر چی تو دلته بریز بیرون8
M.anM
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام ...اینجا از هرچی اذیتتون میکنه بگید وبزارین تخلیه شین...از موانع درس خوندنتون بگید تاباهم براش راه حل پیداکنیم....برعکس از خوشحالی هاتون هم بگید...از چیز هایی بگید که باعث شده باعلاقه وقتتون رو صرف مطالعه کنید...موفق باشید وامیدوارم تاروز کنکور کلی اتفاقای خوب براتون بیفته که شمارو به سمت پیروزی ببره... رعایت قوانین تاپیک برای همه الزامی می باشد بحث سیاسی، اعتقادی و تنش زا ممنوع پرسیدن سوال درسی و مشاوره ای ممنوع پرهیز از توهین و بی احترامی و استفاده از الفاظ نامناسب پرهیز از قرار دادن متن ، آهنگ و... با محتوای نامناسب مواظب شوخی هاتون باشید هر شوخی مناسب محیط انجمن نیست همه ی گویش ها و زبان ها برای همه ما آلایی ها با ارزش هستند پس برای احترام به هم فقط فارسی صحبت کنید سبز باشید و سربلند
غیر درسی
| گالری روح نواز🫀✨ |
AinoorA
سلااامممم هممون گاهی عکس هایی رو میبینیم که شادی برای قلبمون به همراه دارن✨ گاهی بعضی عکسا یادآور یه خاطره خوبن بعضی عکسا خنده روی لبمون میارن و بعضی اشک تو چشامون... بعضی عکسا یادآور آدم هایی هستن که دوستشون داریم 😍 بنظر عکسا روح دارن و حسشون به ما منتقل میشه... بعضیاشون خیلی کیوت و با نمکن 🐥🐰 بعضیاشون غمگینن 🙁 بعضیا بی حس و بی حالن 😶 بعضیا خیلیی شادن 😄 اینجا گالریِ عکسایی ک دوسشون داریم یا یه چیزی رو برامون زنده میکنن دوست داشتین یه متن خوشگلم زیرش بنویسین..😉🤗 دعوت میکنم از : @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @بچه-های-تجربی-کنکور-1402 @بچه-های-تجربی-کنکور-1401 @ریاضیا @تجربیا @انسانیا @بچه-های-تجربی-کنکور-1403 (شما یه سر کوچولو بزنین کافیه خوشحال میشیم😉♥) و هر کس دیگه ای که دوست داره شرکت کنه منتظر عکس های زیباتون هستم😍🤗♥
غیر درسی
پروژه موفقیت من:هر روز یک قدم به سوی ارزوها✨
HakoH
سلام به همه دوستان عزیزم در الا خونه، من این تاپیک رو ایجاد کردم تا مسیر پیشرفت خودم رو به صورت روزانه ثبت کنم و با نظم و پشتکار به اهداف بزرگم برسم. هدف اصلی من در این دوره اینه که [ بتونم عسل الان رو لول اپ کنم و یه شخصیت مفید برای جامعه و زندگی خودم باشم]. “برنامه‌ریزی برای موفقیت نیست، بلکه برنامه ریزی برای شکست نخوردن است. با هم قدم به قدم پیش می‌ریم!” 🎯 اهداف کلیدی (Goals Matrix) برای شفافیت بیشتر، اهدافم رو به دسته‌های اصلی تقسیم کردم و برای هر دسته، فعالیت‌های روزانه قابل اندازه‌گیری رو تعریف کردم: حوزه سلامتی: هدف کلی: رسیدن به [وزن/سطح تناسب اندام] فعالیت روزانه: ۳۰ دقیقه پیاده‌روی/ورزش سبک. حوزه دانش و مهارت (تخصصی): هدف کلی: تسلط بر [مهارت/نرم‌افزار خاص]. فعالیت روزانه: مطالعه یا تمرین ۴۵ دقیقه‌ای. حوزه مالی و پس‌انداز: هدف کلی: پس‌انداز مبلغ X. فعالیت روزانه: ثبت تمام هزینه‌ها در اپلیکیشن یا دفترچه. ✅ سیستم تیک زدن و به‌روزرسانی روزانه (The Tick System) هر روز (یا هر زمان که آپدیت می‌کنی)، لطفاً وضعیت فعالیت‌ها رو در قالب زیر به‌روز کن. این کار باعث نظم و قابل مشاهده شدن پیشرفت می‌شه: تاریخ به‌روزرسانی: [تاریخ امروز] هدف وظیفه روزانه وضعیت سلامتی ۳۰ دقیقه ورزش ✔ انجام شد دانش ۴۵ دقیقه تمرین ✖ انجام نشد مالی ثبت هزینه‌ها ✔ انجام شد دعوت به همراهی: دوستانی که هدف مشترکی دارند یا به دنبال ایجاد یک روتین منظم هستند، خوشحال می‌شم در این چالش کوچک همراه من باشن. بیایید در این تاپیک، پیشرفت‌های هفتگی‌مون رو با هم به اشتراک بذاریم. اگر روش بهتری برای تیک زدن می‌شناسید، حتماً راهنمایی کنید! @دانش-آموزان-آلاء @ریاضیا @تجربیا شروع به انجام اهداف از :1404.۱۲.۳ پایان هدف:هر وقت احساس کردم دیگه این اهداف روتین زندگیم و بخش جدایی ناپذیر شدن و باید برم سراغ لول بالاتر
غیر درسی
بویِ امید ✨
S.daniyal hosseinyS
راستش بعد از موضوعِ «قشنگ‌ترین تعریف»، یه‌وقتایی می‌شد که یه‌چیزی رو می‌خواستم درونش بنویسم ولی می‌دیدم این یه «تعریف» نیست. برای همین تصمیم گرفتم این موضوع رو ایجاد کنم. ‌ اینجا بیاین از لحظه‌هاتون بنویسین. از یه «آن». از اون لحظه‌ای که انگار همه‌چیز در به‌جاترین شکل ممکن خودش بود. مثل اون لحظه‌ای که دوتا قطعه رو جا می‌زنن و صدای جا رفتنش به جون آدم جلا می‌ده. اینجا از اون لحظه‌ای بنویسین که انگار دنیا حتی برای یک‌لحظه مال شما بود. ‌ از یه‌ خط چشم که امروز درست کشیدی، از اینکه امروز کیک پختی و خوشمزه شده، از اینکه امروز یه لایی تمیز کشیدی و ذوق خودتو کردی، از اینکه توی فیفا رو دستت نیست و امروز همه رو سوسک کردی بگیر، تا کارای گنده‌گنده، تا قبول شدن توی فلان آزمون و گرفتن گواهینامه و اومدن یه رفیق قدیمیِ مهاجرت‌کرده به ایران... و هزارتا اتفاق ریز و درشت دیگه. ‌ دلم می‌خواد این موضوع «بوی امید» بده. همین ❤
غیر درسی
شــآدکــَــده ی جــوکــیـســـــم
mriawM
سلام دوستااااااااان این تاپیک واسه اینه که تا میتونیم شاد باشیم،هرکی از درس خسته شد یا چیز دیگه،واسه زنگ تفریح بیاد اینجا شاد بشه انرژی بگیره،جوک یا سوتی های خنده دار یا هرچیز خنده دار دیگه رو اینجا بنویسیم :smiling_face_with_open_mouth_smiling_eyes:
غیر درسی
قشنگ‌ترین تعریف
S.daniyal hosseinyS
بیاید بگید ببینم قشنگ‌ترین تعریفی که تاحالا یه شخصی ازتون کرده چی بوده؟ 👀 (امیدوارم تاپیکش پر از جملات جذابِ ذوق‌دار بشه) @دانش-آموزان-آلاء @فارغ-التحصیلان-آلاء
غیر درسی
گلچینی کوتاه از کتاب های معروف
Mr. PerfectM
سلام دوستان هدفم از زدن این تاپیک اینکه: 🕙شبی حداقل یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚 لطفا شما هم در این مسیر یارا باشید. تا حداقل شبی یه قطره از اقیانوس علم را به معلومات خود بیافزاییم.
غیر درسی
هرچی تودلته بریز بیرون7
M.anM
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام ...اینجا از هرچی اذیتتون میکنه بگید وبزارین تخلیه شین...از موانع درس خوندنتون بگید تاباهم براش راه حل پیداکنیم....برعکس از خوشحالی هاتون هم بگید...از چیز هایی بگید که باعث شده باعلاقه وقتتون رو صرف مطالعه کنید...موفق باشید وامیدوارم تاروز کنکور کلی اتفاقای خوب براتون بیفته که شمارو به سمت پیروزی ببره... رعایت قوانین تاپیک برای همه الزامی می باشد بحث سیاسی، اعتقادی و تنش زا ممنوع پرسیدن سوال درسی و مشاوره ای ممنوع پرهیز از توهین و بی احترامی و استفاده از الفاظ نامناسب پرهیز از قرار دادن متن ، آهنگ و... با محتوای نامناسب مواظب شوخی هاتون باشید هر شوخی مناسب محیط انجمن نیست همه ی گویش ها و زبان ها برای همه ما آلایی ها با ارزش هستند پس برای احترام به هم فقط فارسی صحبت کنید سبز باشید و سربلند
غیر درسی
کاف‍ــه می‍ـــم♡
sandiiiiS
سلام به یاران ج‍ــان😍 به %(#ff00ff)[ک‍ـــافه می‍ـــم] خوش اومدین..❤ توی انجمن جای همچین تاپیکی خالی بود دعوتتون میکنم که اینجا %(#00ffff)[مت‍ــن های ادب‍ــی] بفرستین ما نمیتونستیم توی تاپیک شع‍ــردانه متن ادبی بفرستیم😊 توی تاپیک خ‌ــــودنویس هم نمیتونستیم چون مخصوص دست نوشته های خودمونه😅 و توی تاپیک هرچی تودلته بریز بیرون هم نوشته ها گم میشدن همگی خوش اومدین..💕 %(#0000ff)[اسپم ممنوعه] و اینکه از مدیر عزیز هم درخواست دارم که تاپیک رو قفل نکنن🙏❤ @M-an %(#7f7fff)[_________________________________] خب خب😍 دعوت میکنم از : @خانوم @dlrm @اکالیپتوس @revival @گونش @Saahaar @sheyda-fkh @دانش-آموزان-آلاء @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
غیر درسی
چالش 75 روز سخت 😁🌝
Zahra.tgZ
سلام سلام😍 خب من اومدم با یه چالش سخت 😁 قضیه از این قراره که من قبلاً این چالش خیلی شنیده بودم که بنظر من هم برای نظم شخصی و هم سلامت و پیشرفت خودمون بسیار تاثیر گذار هست ولی با این حال هنوز نتونستم شروع کنم،ولی می خوام از امروز که میشه روز دوم بهمن سال ۱۴۰۴ شروع کنم. این چالش یه سری قوانین داره: ۱)نوشیدن روزی ۴ لیتر آب ۲)روزی دو نوبت ورزش که یکیش باید در فضای باز باشه(مثل پیاده روی) ۳)رژیم غذایی مشخصی رو باید طی این چالش ادامه بدیم بدون فست فود و چیز های سوپرمارکتی مثل چیپس و پفک و ... ۴) مطالعه روزانه حداقل ده صفحه کتاب غیر درسی ولی علمی ۵)گرفتن عکس روزانه برای ثبت پیشرفت یک نکته مهمی که داره اگه یه روز عمل نکنی باید از فرداش از روز یک شروع کنی برای ثبت کار هایی که برای این چالش باید انجام بدیم در واقع انجام قوانین من خودم چک لیست در آوردم از پینترست که پرینت کنم و روی اون خط بزنم متاسفانه اینجا نمیشه آپلودش کرد اگه خواستین می‌فرستم بهتون ولی اگه پرینت نخواین میتونین از یادداشت گوشی هم استفاده کنید ولی هدف این تاپیک این هست که هر روز گزارش بدیم از روزمون که چیکارا کردیم برای این چالش در طول روز. برای رژیم غذایی و ورزش تو خونه می تونین از چت جی پی تی هم استفاده کنید که بر اساس بدن و هدف شما ورزش و برنامه غذایی بده بهتون و حتی میزان کالری و پروتئین و چربی و کربوهیدرات یا هر چیزی لازم دیگه ای که در طول روز باید مصرف کنید هم میده بهتون و میتونین ازش استفاده کنید. 😍😍 از همتون دعوت میکنم تو این چالش منو همراهی کنید و هر روز گزارش کار بدیم تو این تاپیک چه وسط راه نتونستیم ادامه بدیم چه چندین و چند بار از اول شروع کنیم و چه و تا بتونیم در آخر این چالش رو تموم کنیم و اضافه کنیم به لیست موفقیت هامون😍 ولی باید اینم در نظر داشته باشیم این چالش سخت هست و اکثرمون وسط راه ممکنه جا بزنیم یا روی روز اول گیر کنیم ولی مطمئنم آخرش هممون تموم میکنیم این چالش رو😁🤩🤩 ممنونم از الان که همراهیم میکنید😃😍 @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانش-آموزان-آلاء @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانشجویان-درس-خون
غیر درسی
هفته های خوشحالی
M.anM
Topic thumbnail image
غیر درسی
موسیقی کده🎵
MmdasnM
از نظر من موسیقیای خوب و آروم میتونن خیلی رو تمرکز تاثیر بزارن موسیقی های خوبتون رو اینجا به اشتراک بزارید تا بقیه هم ازش لذت ببرن
غیر درسی
♥شعردانه♥
banooB
درود آلایی های خوب راستش من این تاپیک رو مکمل تاپیک قرابت میدونم برای همین امیدوارم اینجا هم حضور پر رنگی داشته باشین و حس خوبی رو از طریق شعر به هم انتقال بدیم .پیشاپیش از همراهی تون سپاسگزارم با احترام بانو پ ن : %(#ff0000)[اینجا فقط شعر بنویسید نه متن ادبی] @دانش-آموزان-آلاء @خیرین-کوچک-دریا-دل
غیر درسی
انجمن انیمه ای :>
Michael VeyM
هاعیییییی به هممه برین تو chat gpt و یه عکس از خودتون رو آپلود کنین و زیرش بنویسین: restyle image in studio ghibli style keep all details بعدشم نتیجه رو بفرستین اینجا تا ببینیم هر کدوممون چه شکلییم👀😂 @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانش-آموزان-آلاء @تجربیا @ریاضیا @انسانیا
غیر درسی
ژنِستوری 🔞
D
خب راستش از اونجا که میخواستم به غیر از دلقک بازی یه میراثی تو آلاخونه واسه خودم باقی گذاشته باشم و مث خیلی از رفقا که در روزای اخیر از آلاخونه بدون خدافظی و میراث درست و حسابی رفتن (نامردای بی خاصیت 😂)، تصمیم گرفتم این تاپیکو بزنم... 🤡 تو این تاپیک به بررسی اتفاقات و زندگی اشخاص مهمی میپردازیم که سهم بسزایی در علم ژنتیک و زیست شناسی داشتن! 🧬 سعی کردم از بین 1500 صفحه کتاب، مطالب رو گلچین کنم و گلشو براتون بزارم... در ضمن، مثبت 18 رو برا این زدم که دوستانی که به شدت درگیر کنکور یا امتحاناتشون هستن و وقت خالی ندارن نیان اینجا... وقت واسه دلقک بازی زیاده برید درستونو بخونید 📚 این فکرو هم نکنید که الان یسری متنو اومدم کپی پیست میکنم و براتون میزارم... بخدا زحمتش زیاد بود... یجوری متنا رو جمع آوری و ساده کردم که دوستانی که غیر از رشته ی تجربی هستن هم بتونن استفاده کنن. به قول یه عزیزی : «مشکل داری مشکل داری ... ما داریم زحمت میکشیم اینجا نمیدونی چه بلایی سر ما اومده ...»😂 هر جمعه ساعت 3 و 35 دقیقه بامداد با یک اپیزود از این تاپیک همراهمون باشید... 😎😂 اگرم دیدید که یه هفته چیزی نزاشتم بدونید که دار فانی رو وداع گفتم. باشد که رستگار شوید. @دانش-آموزان-آلاء @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @ریاضیا @تجربیا
غیر درسی
بهخوان🌱
Hhh HhH
به نام خدا سلاااام به همگی پس از مدت ها دارم یک تاپیک(موضوع) مینویسم😂 به تازگی با فضایی به نام "بهخوان" آشنا شدم(وقتی واردش شدم اولش یاد انجمن(آلاخونه) افتادم😇) که افراد کتابخوان دور هم جمع شدن و درباره کتاب هاشون باهم گفت و گو میکنن. • وقتی واردش شدم و نظرات و نقد های کتاب ها و یادداشت های افراد رو خوندم ؛ متوجه شدم: چقدر ادبیات شخصی که کتاب میخونه با اشخاص دیگه فرق میکنه. یک جا وارد شدم(موضوع کتب فلسفی و پر تعمق) ؛ بیشتر افرادی که درحال گفت و گو بودن. ادبیاتشون فرق می‌کرد. و احساس کردم من در مقایسه با این دوستان هنوز خیلی راه دارم. خلاصه کیف کردم از بیانشون😇 حتی در موضوعات دیگه • چقدر در بیان نظراتشون(حتی مخالف) نکات نوشتاری و احترام متقابل رو رعایت کردن. با تموم باگ هایی که ممکنه داشته باشه(مخصوصا با سرعت اینترنت پایین) ● داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوب میشد هممون از کوچیک تا بزرگ گوشه ای از زندگیمون(هرچقدر میتونیم) رو به کتاب اختصاص بدیم‌. که همین ما رو خیلی بهتر میکنه: _ در شنیدن و گوش دادن حرف ها _ در گفت‌وگو و بیان نظراتمون و در مجموع _ در روابط و زندگی هامون و جامعه(که واقعا بهش نیاز داره) اینجور که متوجه شدم؛ این برنامه مشابه(تا حدی) خارجی هم داره، به نام گودریدز . جهانیه . با امکانات بیشتر. ولی متاسفانه برای ایرانی ها به راحتی قابل استفاده نیست(این محدودیت از طرف برنامه صورت گرفته) اگر دوست داشتید شما هم واردش بشید یا به دوستانتون معرفی کنید. به عنوان عضوی کوچک؛ دوست داشتم شما رو هم تا حدی با این فضای ساده و قشنگ آشنا کنم. تا قدمی هرچند کم، برداشته باشم برای ترویج فرهنگ مطالعه و گفت و گو=)) اگه واردش شدید بهم بگید(درصورت تمایل) که همدیگه رو اونجا پیدا کنیم🤩😎 یا تو همین آلاخونه؛ درباره کتاب هامون حرف بزنیم. هرسوالی دربارش داشتید بپرسید. باعث افتخار و خوش حالیم هست که تا جایی که میدونم پاسخگو باشم(یا در همین تاپیک یا تودلی یا پیوی) موفق باشید✨ @تجربیا @ریاضیا @دانش-آموزان-آلاء @دانشجویان-پزشکی @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانشجویان-مهندسی @دانشجویان-درس-خون @دانشجویان-پیراپزشکی اگر میدونید دوستی علاقمند به کتاب و کتابخوانی هست ، یا دوست دارید بقیه هم باهاش آشنا بشن و عضو گروه های تگ شده نیستن؛ تگشون کنید‌ یا براشون ارسال کنید.
غیر درسی
جرعت حقیقت
Gharibe GomnamG
سلام بچه ها میخوایم جرعت حقیقت بازی کنیم فقط لطفا سوالات درحد انجمن باشه لطفا احترام هم رو حفظ کنید دعوا و بحث نداریم... @yasin-sheibak @سمیه-صادقلو @Felli @sina-bigdeli @Ryhn-E @Reyhaneh-moradi @Miss-joker @دانش-آموزان-آلاء
غیر درسی
نوشته های با ارزش
AmirbernosiA
درود به دوستان ؛) دیدم جای این تاپیک خالی بین بقیه تاپیکا :) بریم سر اصل مطلب! تو این تاپیک جملات ارزش مند بزرگان دنیا و حتی جملاتی که خودتون بهش میرسید رو میگین! همین :) صرفا هم فقط جمله قرار میدیم! اسپمو نقل قول خواهشا نباشه! کمی نظم داشته باشه ؛)
غیر درسی
پناه دل 🌱
_
بعضی وقت‌ها حال آدم اونقدر بد میشه که حتی نمی‌دونه با چه کلماتی باید توصیفش کنه... دیشب من همینطور بودم اما وقتی چند آیه از قرآن خوندم دیدم واقعا بعضی آیاتش یه آرامش عجیبی به دل میدن :) برای همین دوست دارم توی این تاپیک مجموعه‌ای از همین جملات و محتواها بزاریم ، در صدرش آیه‌هایی از قرآن که آرامش‌بخشن و همین‌طور فیلم‌ها، عکس‌ها یا جمله‌هایی که می‌تونن حس خوبی منتقل کنن و آروممون کنن🌱 اینجوری هر وقت حالمون بد شد بیایم اینجا سر بزنیم، بخونیم و ببینیم و حالمون یه کم بهتر بشه امیدوارم توی لحظه‌های سخت این کلمات و تصاویر بتونن پناه دلمون باشن 👀💚
غیر درسی
والیپر دانشگاه تهران🏛
Hhh HhH
Topic thumbnail image
غیر درسی

ماه عسل ماهکِ آلا🌟

زمان بندی شده سنجاق شده قفل شده است منتقل شده غیر درسی
15 دیدگاه‌ها 4 کاربران 301 بازدیدها 5 Watching
  • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
  • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
  • بیشترین رای ها
پاسخ
  • پاسخ به عنوان موضوع
وارد شوید تا پست بفرستید
این موضوع پاک شده است. تنها کاربرانِ با حق مدیریت موضوع می‌توانند آن را ببینند.
  • MAHAkM آفلاین
    MAHAkM آفلاین
    MAHAk
    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط M.ba78 انجام شده
    #1

    سسسلام:hand_with_fingers_splayed_light_skin_tone: دووووستای گل آلایی:princess: :prince: امیدوارم حال دلتوون عالیه عااالی باشه:rainbow: توی این چند سال زندگیمون خیلی اتفاقای تلخ و شیرین:high_voltage: ناراحت کننده و ذوق مرگ کننده:glowing_star: برامون اتفاق افتاده:beating_heart: و حتمااا یه تجربه ی خیییلی خییلی بزرگ به ما داده،یا شاید معجزه ی خدا رو توی یکی از اون اتفاقا دیدید:green_heart: یه دوست عااالی اومده و بهتون کمک کرده یا شایدم خودتون دست خودتون رو گرفتید و به خودتون کمک کردید:sparkles: :rainbow: و اتفاق هایی مثل اینایی ک گفتم براتون پیش اومده و از شما یه استادپر تجربه ساخته..دوووست دارم اگه کسی همچین اتفاقی براش افتاده بیاد اینجا و براموون تهریف کنه و قهرمان داستان ما باشه شاید یه دوست عزیزی دقیقا توی همون شرایط قبلی شما باشه و باخوندن داستان شما کلی امید بگیره یا اگه توی موقعیت شما قرار گرفت بدونه چیکار باید انجام بده..:grinning_face_with_big_eyes:دوست دارم اینجا یه چی شبیه ماه عسل آقای علیخانی بشه :grinning_face_with_sweat::rainbow: :glowing_star: :hibiscus:همه با هم برای هم:rainbow: ستاره ی آرزوتون درخشان درخشان:heart_suit: :green_heart: تاپیکمون متفاوت انجمنمون عسل:green_heart: :green_heart:

    دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

    1 پاسخ آخرین پاسخ
    11
    • MAHAkM آفلاین
      MAHAkM آفلاین
      MAHAk
      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
      #2

      همیشه از تنهایی شروع کردن میترسیدم ولی الان شروع کردم به ایجاد این تاپیک و امیدوارم بچه ها همراهی کنند و ضایع نشم:face_with_tears_of_joy: :heart_suit: :green_heart: اگرم همراهی نکردید بعد کنکور خودم میام چون تجربه هایی زیادی دارم:rainbow:

      دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

      1 پاسخ آخرین پاسخ
      5
      • MAHAkM آفلاین
        MAHAkM آفلاین
        MAHAk
        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
        #3

        دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @خانوم-وكيل gol narges my name sandiii پیروز @هرکی دلش خاست:cat_face_with_tears_of_joy: :rainbow:

        دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

        1 پاسخ آخرین پاسخ
        3
        • unlimitedU آفلاین
          unlimitedU آفلاین
          unlimited
          تجربی
          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
          #4

          سلام تاپیک هیجان انگیزیه:grinning_face_with_sweat: :star-struck: با اجازتون شروع کنندش باشم :person_raising_hand_light_skin_tone: :relieved_face:
          میخوام از یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم که نمیدونم نجات پیدا کردنم معجزه بود یا سوء تفاهم:neutral_face::rolling_on_the_floor_laughing: براتون بگم : این ماجرای نفس گیر:sad_but_relieved_face: برمیگرده به یکی از وحشتناک ترین سوتیایی که تا حالا دادم و حتی تا مدتها دوست نداشتم دربارش با کسی صحبت کنم:face_with_rolling_eyes::face_with_tears_of_joy: اما اینجا میخوام با شجاعت دربارش بگم:neutral_face: البته بگماا قهرمانی در کار نیست:expressionless_face: فقط درس زندگی گرفتم از ماجرا:ok_hand_light_skin_tone:
          من یه بار حواسم نبود دیدم یه شیشه که فکر میکردم توش شربته رو میزمونه فکر کنم تشنمم بود با چه اشتیاقی نصفشو سر کشیدم ...دیدم خیییــلی تلخـه:nauseated_face: شیشه رو برگردوندم ، دیدم الکل بوده اونم از نوع متانولش:neutral_face: یه جمله نوشته بود :anxious_face_with_sweat: :anxious_face_with_sweat: : از نوشیدن این مایع %(#ff0000)[جدا] خود داری شود نوشیدن این مایع باعث مرگ و کوری میشود (بعدم نوشته بود دور از دسترس اطفال قرار گیرد:smirking_face:) تازه از این علامتام:backhand_index_pointing_left_light_skin_tone: ☠ بزرگ کنارش کشیده بود:tired_face:
          خلاصه اونجا بود که کل زندگیم جلو چشمم مرور شد :pensive_face: حتی فکرشم نمیکردم قرار باشه این پایان من باشه:thinking_face: به این زوودی تو این سن و سال (16 سالم بود:grinning_face_with_smiling_eyes: ) جوون مرگ بشم بعدم علتم مرگم این باشه:neutral_face:
          شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اون موقع باورم شده بود هیچ راهی برای برگشت وجود نداره حتی فکر میکردم به ساعت نمیکشه:face_with_tears_of_joy: اما ترجیح میدادم بمیرم ولی کور نشم چون اون موقع بود که تازه فهمیدم از نعمت بیناییم اون طور که باید استفاده نکردم و نمیتونم با نداشتنش وجدانمو قانع کنم که تا اون موقع ازش درست استفاده کرده بودم:crying_face: ، جالبتر اینکه اون روز با مامانم دعوام شده بود و از یه طرفم اعصابم بابت یه سری مسائل داغون بود و به خودم میگفتم من چقدر بدبختم کاش بمیرم راحت شم:woman_facepalming_light_skin_tone: :grinning_squinting_face: ولی اون موقع فهمیدم نباید این حرفو میزدم چون من خیلی چیزایی نداشتم که برای از دست دادنشونون نگران بودم:disappointed_face: هنوز کلییی امید و آرزو و راه نرفته داشتم اصلا باید از خیلیا از جمله مامانم خصوصا بابت اون روز حلالیت میگرفتم:folded_hands_light_skin_tone: ولی تقریبا شب بود و شاید حتی نمیشد به کسی زنگ زد و ازشون دلجویی کرد فقط و فقط از خدا خواستم کسایی که از دستم به نحوی ناراحت شدن منو ببخشن:confounded_face: حتی دعا میکردم کسی نفهمه علت مرگم چی بوده:expressionless_face::frowning_face: برای همین به مامان و بابامم چیزی نگفتم که با این کار وحشتناک من سکته نکنن حداقل چون میگفتم دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد جز خود خدا:backhand_index_pointing_up_light_skin_tone: :sparkles:... زمان خیییلی سخت میگذشت و من نمیدونستم چطوری قراره با همه چیزایی که یه عمر قدرشونو نمیدونستم خداحافظی کنم.اون روز تا چن ساعت تا قبلش همه حقا رو به خودم میدادم ولی اون موقع بود که فهمیدم من خیلی تند رفتم...به اشتباهاتم پی بردم ، به قضاوتام یا حتی مسئولیتام ، به کارایی که باید انجام می دادم و انجام ندادم و یا حتی به کارایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم:confused_face: خیلی سردرگم بودم:dizzy_face: انگار همه دنیا دور سرم میچرخید ، دست و پام سرد شده بود ، بغض گلومو گرفته بود . خییلی خدا رو التماس میکردم که کمکم کنه:heart_suit: چون تنها راه نجات رو فقط خودش می دیدم...(و مطمئنم که کمکم کرد چون اون لحظه خیلی بیشتر حضورشو حس کردم:sparkling_heart: و انگار یه آرامش عجیبی گرفتم:slightly_smiling_face: :smiling_face_with_halo:) ...
          .
          .
          .
          .
          .
          البته بماند که بعد فهمیدم تاریخ الکلهه هم گذشته بود یا فکر کنم از نوع تقلبیش بود:neutral_face: هرچند هنوز شک دارم چون من فقط سعی کردم با آب خوردن خیییلی زیاد خودمو نجات بدم:rolling_on_the_floor_laughing::rolling_on_the_floor_laughing: ولی معجزه :dizzy: یا یه سوء تفاهم ساده:squinting_face_with_tongue: هرچی اسمشو میشه گذاشت مهم اینه که اطمینان دارم همچین اتفاقی برای زندگیم لازم بود:smiling_face: اصلا ضروری بود... خیلی چیزا از همون لحظات یاد گرفتم حتی تا هفته ها و ماه ها باور نمیکردم سالمم و دارم رو پاهای خودم راه میرم و همش منتظر بودم یه اتفاق غیر منتظره ای دیر یا زود بیفته و همین باعث شد یه مدت خیلی بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم. این تاپیکم باعث شد من یاد این ماجرا بیفتم و یکم تو رفتارام تجدید نظر کنم:beaming_face_with_smiling_eyes:

          🔵🟢🟡🟠🔴برو جایی که رویاهـ❤ـات تو رو میبرن🔴🟠🟡🟢🔵

          MAHAkM مليكابانوم 2 پاسخ آخرین پاسخ
          8
          • unlimitedU unlimited

            سلام تاپیک هیجان انگیزیه:grinning_face_with_sweat: :star-struck: با اجازتون شروع کنندش باشم :person_raising_hand_light_skin_tone: :relieved_face:
            میخوام از یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم که نمیدونم نجات پیدا کردنم معجزه بود یا سوء تفاهم:neutral_face::rolling_on_the_floor_laughing: براتون بگم : این ماجرای نفس گیر:sad_but_relieved_face: برمیگرده به یکی از وحشتناک ترین سوتیایی که تا حالا دادم و حتی تا مدتها دوست نداشتم دربارش با کسی صحبت کنم:face_with_rolling_eyes::face_with_tears_of_joy: اما اینجا میخوام با شجاعت دربارش بگم:neutral_face: البته بگماا قهرمانی در کار نیست:expressionless_face: فقط درس زندگی گرفتم از ماجرا:ok_hand_light_skin_tone:
            من یه بار حواسم نبود دیدم یه شیشه که فکر میکردم توش شربته رو میزمونه فکر کنم تشنمم بود با چه اشتیاقی نصفشو سر کشیدم ...دیدم خیییــلی تلخـه:nauseated_face: شیشه رو برگردوندم ، دیدم الکل بوده اونم از نوع متانولش:neutral_face: یه جمله نوشته بود :anxious_face_with_sweat: :anxious_face_with_sweat: : از نوشیدن این مایع %(#ff0000)[جدا] خود داری شود نوشیدن این مایع باعث مرگ و کوری میشود (بعدم نوشته بود دور از دسترس اطفال قرار گیرد:smirking_face:) تازه از این علامتام:backhand_index_pointing_left_light_skin_tone: ☠ بزرگ کنارش کشیده بود:tired_face:
            خلاصه اونجا بود که کل زندگیم جلو چشمم مرور شد :pensive_face: حتی فکرشم نمیکردم قرار باشه این پایان من باشه:thinking_face: به این زوودی تو این سن و سال (16 سالم بود:grinning_face_with_smiling_eyes: ) جوون مرگ بشم بعدم علتم مرگم این باشه:neutral_face:
            شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اون موقع باورم شده بود هیچ راهی برای برگشت وجود نداره حتی فکر میکردم به ساعت نمیکشه:face_with_tears_of_joy: اما ترجیح میدادم بمیرم ولی کور نشم چون اون موقع بود که تازه فهمیدم از نعمت بیناییم اون طور که باید استفاده نکردم و نمیتونم با نداشتنش وجدانمو قانع کنم که تا اون موقع ازش درست استفاده کرده بودم:crying_face: ، جالبتر اینکه اون روز با مامانم دعوام شده بود و از یه طرفم اعصابم بابت یه سری مسائل داغون بود و به خودم میگفتم من چقدر بدبختم کاش بمیرم راحت شم:woman_facepalming_light_skin_tone: :grinning_squinting_face: ولی اون موقع فهمیدم نباید این حرفو میزدم چون من خیلی چیزایی نداشتم که برای از دست دادنشونون نگران بودم:disappointed_face: هنوز کلییی امید و آرزو و راه نرفته داشتم اصلا باید از خیلیا از جمله مامانم خصوصا بابت اون روز حلالیت میگرفتم:folded_hands_light_skin_tone: ولی تقریبا شب بود و شاید حتی نمیشد به کسی زنگ زد و ازشون دلجویی کرد فقط و فقط از خدا خواستم کسایی که از دستم به نحوی ناراحت شدن منو ببخشن:confounded_face: حتی دعا میکردم کسی نفهمه علت مرگم چی بوده:expressionless_face::frowning_face: برای همین به مامان و بابامم چیزی نگفتم که با این کار وحشتناک من سکته نکنن حداقل چون میگفتم دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد جز خود خدا:backhand_index_pointing_up_light_skin_tone: :sparkles:... زمان خیییلی سخت میگذشت و من نمیدونستم چطوری قراره با همه چیزایی که یه عمر قدرشونو نمیدونستم خداحافظی کنم.اون روز تا چن ساعت تا قبلش همه حقا رو به خودم میدادم ولی اون موقع بود که فهمیدم من خیلی تند رفتم...به اشتباهاتم پی بردم ، به قضاوتام یا حتی مسئولیتام ، به کارایی که باید انجام می دادم و انجام ندادم و یا حتی به کارایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم:confused_face: خیلی سردرگم بودم:dizzy_face: انگار همه دنیا دور سرم میچرخید ، دست و پام سرد شده بود ، بغض گلومو گرفته بود . خییلی خدا رو التماس میکردم که کمکم کنه:heart_suit: چون تنها راه نجات رو فقط خودش می دیدم...(و مطمئنم که کمکم کرد چون اون لحظه خیلی بیشتر حضورشو حس کردم:sparkling_heart: و انگار یه آرامش عجیبی گرفتم:slightly_smiling_face: :smiling_face_with_halo:) ...
            .
            .
            .
            .
            .
            البته بماند که بعد فهمیدم تاریخ الکلهه هم گذشته بود یا فکر کنم از نوع تقلبیش بود:neutral_face: هرچند هنوز شک دارم چون من فقط سعی کردم با آب خوردن خیییلی زیاد خودمو نجات بدم:rolling_on_the_floor_laughing::rolling_on_the_floor_laughing: ولی معجزه :dizzy: یا یه سوء تفاهم ساده:squinting_face_with_tongue: هرچی اسمشو میشه گذاشت مهم اینه که اطمینان دارم همچین اتفاقی برای زندگیم لازم بود:smiling_face: اصلا ضروری بود... خیلی چیزا از همون لحظات یاد گرفتم حتی تا هفته ها و ماه ها باور نمیکردم سالمم و دارم رو پاهای خودم راه میرم و همش منتظر بودم یه اتفاق غیر منتظره ای دیر یا زود بیفته و همین باعث شد یه مدت خیلی بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم. این تاپیکم باعث شد من یاد این ماجرا بیفتم و یکم تو رفتارام تجدید نظر کنم:beaming_face_with_smiling_eyes:

            MAHAkM آفلاین
            MAHAkM آفلاین
            MAHAk
            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
            #5

            unlimited در ماه عسل ماهکِ آلا🌟 گفته است:

            سلام تاپیک هیجان انگیزیه:grinning_face_with_sweat: :star-struck: با اجازتون شروع کنندش باشم :person_raising_hand_light_skin_tone: :relieved_face:
            میخوام از یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم که نمیدونم نجات پیدا کردنم معجزه بود یا سوء تفاهم:neutral_face::rolling_on_the_floor_laughing: براتون بگم : این ماجرای نفس گیر:sad_but_relieved_face: برمیگرده به یکی از وحشتناک ترین سوتیایی که تا حالا دادم و حتی تا مدتها دوست نداشتم دربارش با کسی صحبت کنم:face_with_rolling_eyes::face_with_tears_of_joy: اما اینجا میخوام با شجاعت دربارش بگم:neutral_face: البته بگماا قهرمانی در کار نیست:expressionless_face: فقط درس زندگی گرفتم از ماجرا:ok_hand_light_skin_tone:
            من یه بار حواسم نبود دیدم یه شیشه که فکر میکردم توش شربته رو میزمونه فکر کنم تشنمم بود با چه اشتیاقی نصفشو سر کشیدم ...دیدم خیییــلی تلخـه:nauseated_face: شیشه رو برگردوندم ، دیدم الکل بوده اونم از نوع متانولش:neutral_face: یه جمله نوشته بود :anxious_face_with_sweat: :anxious_face_with_sweat: : از نوشیدن این مایع %(#ff0000)[جدا] خود داری شود نوشیدن این مایع باعث مرگ و کوری میشود (بعدم نوشته بود دور از دسترس اطفال قرار گیرد:smirking_face:) تازه از این علامتام:backhand_index_pointing_left_light_skin_tone: ☠ بزرگ کنارش کشیده بود:tired_face:
            خلاصه اونجا بود که کل زندگیم جلو چشمم مرور شد :pensive_face: حتی فکرشم نمیکردم قرار باشه این پایان من باشه:thinking_face: به این زوودی تو این سن و سال (16 سالم بود:grinning_face_with_smiling_eyes: ) جوون مرگ بشم بعدم علتم مرگم این باشه:neutral_face:
            شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اون موقع باورم شده بود هیچ راهی برای برگشت وجود نداره حتی فکر میکردم به ساعت نمیکشه:face_with_tears_of_joy: اما ترجیح میدادم بمیرم ولی کور نشم چون اون موقع بود که تازه فهمیدم از نعمت بیناییم اون طور که باید استفاده نکردم و نمیتونم با نداشتنش وجدانمو قانع کنم که تا اون موقع ازش درست استفاده کرده بودم:crying_face: ، جالبتر اینکه اون روز با مامانم دعوام شده بود و از یه طرفم اعصابم بابت یه سری مسائل داغون بود و به خودم میگفتم من چقدر بدبختم کاش بمیرم راحت شم:woman_facepalming_light_skin_tone: :grinning_squinting_face: ولی اون موقع فهمیدم نباید این حرفو میزدم چون من خیلی چیزایی نداشتم که برای از دست دادنشونون نگران بودم:disappointed_face: هنوز کلییی امید و آرزو و راه نرفته داشتم اصلا باید از خیلیا از جمله مامانم خصوصا بابت اون روز حلالیت میگرفتم:folded_hands_light_skin_tone: ولی تقریبا شب بود و شاید حتی نمیشد به کسی زنگ زد و ازشون دلجویی کرد فقط و فقط از خدا خواستم کسایی که از دستم به نحوی ناراحت شدن منو ببخشن:confounded_face: حتی دعا میکردم کسی نفهمه علت مرگم چی بوده:expressionless_face::frowning_face: برای همین به مامان و بابامم چیزی نگفتم که با این کار وحشتناک من سکته نکنن حداقل چون میگفتم دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد جز خود خدا:backhand_index_pointing_up_light_skin_tone: :sparkles:... زمان خیییلی سخت میگذشت و من نمیدونستم چطوری قراره با همه چیزایی که یه عمر قدرشونو نمیدونستم خداحافظی کنم.اون روز تا چن ساعت تا قبلش همه حقا رو به خودم میدادم ولی اون موقع بود که فهمیدم من خیلی تند رفتم...به اشتباهاتم پی بردم ، به قضاوتام یا حتی مسئولیتام ، به کارایی که باید انجام می دادم و انجام ندادم و یا حتی به کارایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم:confused_face: خیلی سردرگم بودم:dizzy_face: انگار همه دنیا دور سرم میچرخید ، دست و پام سرد شده بود ، بغض گلومو گرفته بود . خییلی خدا رو التماس میکردم که کمکم کنه:heart_suit: چون تنها راه نجات رو فقط خودش می دیدم...(و مطمئنم که کمکم کرد چون اون لحظه خیلی بیشتر حضورشو حس کردم:sparkling_heart: و انگار یه آرامش عجیبی گرفتم:slightly_smiling_face: :smiling_face_with_halo:) ...
            .
            .
            .
            .
            .
            البته بماند که بعد فهمیدم تاریخ الکلهه هم گذشته بود یا فکر کنم از نوع تقلبیش بود:neutral_face: هرچند هنوز شک دارم چون من فقط سعی کردم با آب خوردن خیییلی زیاد خودمو نجات بدم:rolling_on_the_floor_laughing::rolling_on_the_floor_laughing: ولی معجزه :dizzy: یا یه سوء تفاهم ساده:squinting_face_with_tongue: هرچی اسمشو میشه گذاشت مهم اینه که اطمینان دارم همچین اتفاقی برای زندگیم لازم بود:smiling_face: اصلا ضروری بود... خیلی چیزا از همون لحظات یاد گرفتم حتی تا هفته ها و ماه ها باور نمیکردم سالمم و دارم رو پاهای خودم راه میرم و همش منتظر بودم یه اتفاق غیر منتظره ای دیر یا زود بیفته و همین باعث شد یه مدت خیلی بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم. این تاپیکم باعث شد من یاد این ماجرا بیفتم و یکم تو رفتارام تجدید نظر کنم:beaming_face_with_smiling_eyes:

            سسلام عزیزم:rainbow: اختیار دارید بانو:rainbow: میگن همیشه جوری زندگی کن که فکر کنی امروز دیگه زندگیت تموم میشه و شاید یه ثانیه دیگه زنده نباشی اونوقته که قدر تموم داشته هات رو میدونی و بیخیال نداشته هات میشی و لذت میبری:sparkles: من خودم هر وقت یاده این جمله میفتم با هرکی که قهر کردم آشتی میکنم:cat_face_with_tears_of_joy: ممنون ک وقت گذاشتی و نوشتی عزیز جان:green_heart:

            دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

            unlimitedU 1 پاسخ آخرین پاسخ
            5
            • MAHAkM MAHAk

              unlimited در ماه عسل ماهکِ آلا🌟 گفته است:

              سلام تاپیک هیجان انگیزیه:grinning_face_with_sweat: :star-struck: با اجازتون شروع کنندش باشم :person_raising_hand_light_skin_tone: :relieved_face:
              میخوام از یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم که نمیدونم نجات پیدا کردنم معجزه بود یا سوء تفاهم:neutral_face::rolling_on_the_floor_laughing: براتون بگم : این ماجرای نفس گیر:sad_but_relieved_face: برمیگرده به یکی از وحشتناک ترین سوتیایی که تا حالا دادم و حتی تا مدتها دوست نداشتم دربارش با کسی صحبت کنم:face_with_rolling_eyes::face_with_tears_of_joy: اما اینجا میخوام با شجاعت دربارش بگم:neutral_face: البته بگماا قهرمانی در کار نیست:expressionless_face: فقط درس زندگی گرفتم از ماجرا:ok_hand_light_skin_tone:
              من یه بار حواسم نبود دیدم یه شیشه که فکر میکردم توش شربته رو میزمونه فکر کنم تشنمم بود با چه اشتیاقی نصفشو سر کشیدم ...دیدم خیییــلی تلخـه:nauseated_face: شیشه رو برگردوندم ، دیدم الکل بوده اونم از نوع متانولش:neutral_face: یه جمله نوشته بود :anxious_face_with_sweat: :anxious_face_with_sweat: : از نوشیدن این مایع %(#ff0000)[جدا] خود داری شود نوشیدن این مایع باعث مرگ و کوری میشود (بعدم نوشته بود دور از دسترس اطفال قرار گیرد:smirking_face:) تازه از این علامتام:backhand_index_pointing_left_light_skin_tone: ☠ بزرگ کنارش کشیده بود:tired_face:
              خلاصه اونجا بود که کل زندگیم جلو چشمم مرور شد :pensive_face: حتی فکرشم نمیکردم قرار باشه این پایان من باشه:thinking_face: به این زوودی تو این سن و سال (16 سالم بود:grinning_face_with_smiling_eyes: ) جوون مرگ بشم بعدم علتم مرگم این باشه:neutral_face:
              شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اون موقع باورم شده بود هیچ راهی برای برگشت وجود نداره حتی فکر میکردم به ساعت نمیکشه:face_with_tears_of_joy: اما ترجیح میدادم بمیرم ولی کور نشم چون اون موقع بود که تازه فهمیدم از نعمت بیناییم اون طور که باید استفاده نکردم و نمیتونم با نداشتنش وجدانمو قانع کنم که تا اون موقع ازش درست استفاده کرده بودم:crying_face: ، جالبتر اینکه اون روز با مامانم دعوام شده بود و از یه طرفم اعصابم بابت یه سری مسائل داغون بود و به خودم میگفتم من چقدر بدبختم کاش بمیرم راحت شم:woman_facepalming_light_skin_tone: :grinning_squinting_face: ولی اون موقع فهمیدم نباید این حرفو میزدم چون من خیلی چیزایی نداشتم که برای از دست دادنشونون نگران بودم:disappointed_face: هنوز کلییی امید و آرزو و راه نرفته داشتم اصلا باید از خیلیا از جمله مامانم خصوصا بابت اون روز حلالیت میگرفتم:folded_hands_light_skin_tone: ولی تقریبا شب بود و شاید حتی نمیشد به کسی زنگ زد و ازشون دلجویی کرد فقط و فقط از خدا خواستم کسایی که از دستم به نحوی ناراحت شدن منو ببخشن:confounded_face: حتی دعا میکردم کسی نفهمه علت مرگم چی بوده:expressionless_face::frowning_face: برای همین به مامان و بابامم چیزی نگفتم که با این کار وحشتناک من سکته نکنن حداقل چون میگفتم دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد جز خود خدا:backhand_index_pointing_up_light_skin_tone: :sparkles:... زمان خیییلی سخت میگذشت و من نمیدونستم چطوری قراره با همه چیزایی که یه عمر قدرشونو نمیدونستم خداحافظی کنم.اون روز تا چن ساعت تا قبلش همه حقا رو به خودم میدادم ولی اون موقع بود که فهمیدم من خیلی تند رفتم...به اشتباهاتم پی بردم ، به قضاوتام یا حتی مسئولیتام ، به کارایی که باید انجام می دادم و انجام ندادم و یا حتی به کارایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم:confused_face: خیلی سردرگم بودم:dizzy_face: انگار همه دنیا دور سرم میچرخید ، دست و پام سرد شده بود ، بغض گلومو گرفته بود . خییلی خدا رو التماس میکردم که کمکم کنه:heart_suit: چون تنها راه نجات رو فقط خودش می دیدم...(و مطمئنم که کمکم کرد چون اون لحظه خیلی بیشتر حضورشو حس کردم:sparkling_heart: و انگار یه آرامش عجیبی گرفتم:slightly_smiling_face: :smiling_face_with_halo:) ...
              .
              .
              .
              .
              .
              البته بماند که بعد فهمیدم تاریخ الکلهه هم گذشته بود یا فکر کنم از نوع تقلبیش بود:neutral_face: هرچند هنوز شک دارم چون من فقط سعی کردم با آب خوردن خیییلی زیاد خودمو نجات بدم:rolling_on_the_floor_laughing::rolling_on_the_floor_laughing: ولی معجزه :dizzy: یا یه سوء تفاهم ساده:squinting_face_with_tongue: هرچی اسمشو میشه گذاشت مهم اینه که اطمینان دارم همچین اتفاقی برای زندگیم لازم بود:smiling_face: اصلا ضروری بود... خیلی چیزا از همون لحظات یاد گرفتم حتی تا هفته ها و ماه ها باور نمیکردم سالمم و دارم رو پاهای خودم راه میرم و همش منتظر بودم یه اتفاق غیر منتظره ای دیر یا زود بیفته و همین باعث شد یه مدت خیلی بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم. این تاپیکم باعث شد من یاد این ماجرا بیفتم و یکم تو رفتارام تجدید نظر کنم:beaming_face_with_smiling_eyes:

              سسلام عزیزم:rainbow: اختیار دارید بانو:rainbow: میگن همیشه جوری زندگی کن که فکر کنی امروز دیگه زندگیت تموم میشه و شاید یه ثانیه دیگه زنده نباشی اونوقته که قدر تموم داشته هات رو میدونی و بیخیال نداشته هات میشی و لذت میبری:sparkles: من خودم هر وقت یاده این جمله میفتم با هرکی که قهر کردم آشتی میکنم:cat_face_with_tears_of_joy: ممنون ک وقت گذاشتی و نوشتی عزیز جان:green_heart:

              unlimitedU آفلاین
              unlimitedU آفلاین
              unlimited
              تجربی
              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
              #6

              MAHAk
              :ok_hand_light_skin_tone: :ok_hand_light_skin_tone: کاملا درسته:relieved_face: خواهش عزیزم:rose:

              🔵🟢🟡🟠🔴برو جایی که رویاهـ❤ـات تو رو میبرن🔴🟠🟡🟢🔵

              1 پاسخ آخرین پاسخ
              2
              • پیروزپ آفلاین
                پیروزپ آفلاین
                پیروز
                فارغ التحصیلان آلاء
                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                #7

                سلام
                من وقتی کلاس نهم بودم یه معلم ریاضی فوق العاده داشتم به اسم خانم مقدسی💖 که با تک تک دانش آموزا رابطه دوستانه برقرار میکرد
                منی که تقریبا با ریاضی قهر بودم تازه فمیدم ریاضی چه نعمتیه
                خلاصه انقدر با هم دوست شدیم که کتاب رد و بدل میکردیم و کلی حرف میزدیم با هم بعدش پیشنهاد داد ک بیشتر درس بخونم تا تیزهوشان قبول شم منم که عاشقش بودم گفتم چشم
                درس خوندمو شدم بچه ترکتور خون مدرسه:tractor:
                اون سال بین یه جمعیت زیاد تک رقمی شدم و در حالی ک تیزهوشان فقط 10 نفر میخواست قبول شدم
                البته جاتون خالی انقدر معلم ریاضی امسالم بد بود(آقای ف. ع) که تلافی نهمو سرم دراورد:unamused_face:

                هر کی دوسِت نداره از دل ما پر
                پای تو وسط باشه کل دنیا پر

                MAHAkM پیروزپ 2 پاسخ آخرین پاسخ
                5
                • پیروزپ پیروز

                  سلام
                  من وقتی کلاس نهم بودم یه معلم ریاضی فوق العاده داشتم به اسم خانم مقدسی💖 که با تک تک دانش آموزا رابطه دوستانه برقرار میکرد
                  منی که تقریبا با ریاضی قهر بودم تازه فمیدم ریاضی چه نعمتیه
                  خلاصه انقدر با هم دوست شدیم که کتاب رد و بدل میکردیم و کلی حرف میزدیم با هم بعدش پیشنهاد داد ک بیشتر درس بخونم تا تیزهوشان قبول شم منم که عاشقش بودم گفتم چشم
                  درس خوندمو شدم بچه ترکتور خون مدرسه:tractor:
                  اون سال بین یه جمعیت زیاد تک رقمی شدم و در حالی ک تیزهوشان فقط 10 نفر میخواست قبول شدم
                  البته جاتون خالی انقدر معلم ریاضی امسالم بد بود(آقای ف. ع) که تلافی نهمو سرم دراورد:unamused_face:

                  MAHAkM آفلاین
                  MAHAkM آفلاین
                  MAHAk
                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                  #8

                  پیروز تشکر ویژه از خانوم مقدسی عزیز و دوست داشتنی خدا حفظشون کنه :hibiscus: :green_heart: و یه در:face_with_tears_of_joy: خواست ویژه از آقای ف ع برای خوب بودنشون:face_with_tears_of_joy: مرسی که وقت گذاشتی عزیز جان:green_heart:

                  دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

                  پیروزپ 1 پاسخ آخرین پاسخ
                  3
                  • MAHAkM MAHAk

                    پیروز تشکر ویژه از خانوم مقدسی عزیز و دوست داشتنی خدا حفظشون کنه :hibiscus: :green_heart: و یه در:face_with_tears_of_joy: خواست ویژه از آقای ف ع برای خوب بودنشون:face_with_tears_of_joy: مرسی که وقت گذاشتی عزیز جان:green_heart:

                    پیروزپ آفلاین
                    پیروزپ آفلاین
                    پیروز
                    فارغ التحصیلان آلاء
                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                    #9

                    MAHAk خواهش میکنم:hibiscus:

                    هر کی دوسِت نداره از دل ما پر
                    پای تو وسط باشه کل دنیا پر

                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                    3
                    • MAHAkM آفلاین
                      MAHAkM آفلاین
                      MAHAk
                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                      #10

                      فارغ-التحصیلان-آلاء

                      دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                      2
                      • unlimitedU unlimited

                        سلام تاپیک هیجان انگیزیه:grinning_face_with_sweat: :star-struck: با اجازتون شروع کنندش باشم :person_raising_hand_light_skin_tone: :relieved_face:
                        میخوام از یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم که نمیدونم نجات پیدا کردنم معجزه بود یا سوء تفاهم:neutral_face::rolling_on_the_floor_laughing: براتون بگم : این ماجرای نفس گیر:sad_but_relieved_face: برمیگرده به یکی از وحشتناک ترین سوتیایی که تا حالا دادم و حتی تا مدتها دوست نداشتم دربارش با کسی صحبت کنم:face_with_rolling_eyes::face_with_tears_of_joy: اما اینجا میخوام با شجاعت دربارش بگم:neutral_face: البته بگماا قهرمانی در کار نیست:expressionless_face: فقط درس زندگی گرفتم از ماجرا:ok_hand_light_skin_tone:
                        من یه بار حواسم نبود دیدم یه شیشه که فکر میکردم توش شربته رو میزمونه فکر کنم تشنمم بود با چه اشتیاقی نصفشو سر کشیدم ...دیدم خیییــلی تلخـه:nauseated_face: شیشه رو برگردوندم ، دیدم الکل بوده اونم از نوع متانولش:neutral_face: یه جمله نوشته بود :anxious_face_with_sweat: :anxious_face_with_sweat: : از نوشیدن این مایع %(#ff0000)[جدا] خود داری شود نوشیدن این مایع باعث مرگ و کوری میشود (بعدم نوشته بود دور از دسترس اطفال قرار گیرد:smirking_face:) تازه از این علامتام:backhand_index_pointing_left_light_skin_tone: ☠ بزرگ کنارش کشیده بود:tired_face:
                        خلاصه اونجا بود که کل زندگیم جلو چشمم مرور شد :pensive_face: حتی فکرشم نمیکردم قرار باشه این پایان من باشه:thinking_face: به این زوودی تو این سن و سال (16 سالم بود:grinning_face_with_smiling_eyes: ) جوون مرگ بشم بعدم علتم مرگم این باشه:neutral_face:
                        شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اون موقع باورم شده بود هیچ راهی برای برگشت وجود نداره حتی فکر میکردم به ساعت نمیکشه:face_with_tears_of_joy: اما ترجیح میدادم بمیرم ولی کور نشم چون اون موقع بود که تازه فهمیدم از نعمت بیناییم اون طور که باید استفاده نکردم و نمیتونم با نداشتنش وجدانمو قانع کنم که تا اون موقع ازش درست استفاده کرده بودم:crying_face: ، جالبتر اینکه اون روز با مامانم دعوام شده بود و از یه طرفم اعصابم بابت یه سری مسائل داغون بود و به خودم میگفتم من چقدر بدبختم کاش بمیرم راحت شم:woman_facepalming_light_skin_tone: :grinning_squinting_face: ولی اون موقع فهمیدم نباید این حرفو میزدم چون من خیلی چیزایی نداشتم که برای از دست دادنشونون نگران بودم:disappointed_face: هنوز کلییی امید و آرزو و راه نرفته داشتم اصلا باید از خیلیا از جمله مامانم خصوصا بابت اون روز حلالیت میگرفتم:folded_hands_light_skin_tone: ولی تقریبا شب بود و شاید حتی نمیشد به کسی زنگ زد و ازشون دلجویی کرد فقط و فقط از خدا خواستم کسایی که از دستم به نحوی ناراحت شدن منو ببخشن:confounded_face: حتی دعا میکردم کسی نفهمه علت مرگم چی بوده:expressionless_face::frowning_face: برای همین به مامان و بابامم چیزی نگفتم که با این کار وحشتناک من سکته نکنن حداقل چون میگفتم دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد جز خود خدا:backhand_index_pointing_up_light_skin_tone: :sparkles:... زمان خیییلی سخت میگذشت و من نمیدونستم چطوری قراره با همه چیزایی که یه عمر قدرشونو نمیدونستم خداحافظی کنم.اون روز تا چن ساعت تا قبلش همه حقا رو به خودم میدادم ولی اون موقع بود که فهمیدم من خیلی تند رفتم...به اشتباهاتم پی بردم ، به قضاوتام یا حتی مسئولیتام ، به کارایی که باید انجام می دادم و انجام ندادم و یا حتی به کارایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم:confused_face: خیلی سردرگم بودم:dizzy_face: انگار همه دنیا دور سرم میچرخید ، دست و پام سرد شده بود ، بغض گلومو گرفته بود . خییلی خدا رو التماس میکردم که کمکم کنه:heart_suit: چون تنها راه نجات رو فقط خودش می دیدم...(و مطمئنم که کمکم کرد چون اون لحظه خیلی بیشتر حضورشو حس کردم:sparkling_heart: و انگار یه آرامش عجیبی گرفتم:slightly_smiling_face: :smiling_face_with_halo:) ...
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        البته بماند که بعد فهمیدم تاریخ الکلهه هم گذشته بود یا فکر کنم از نوع تقلبیش بود:neutral_face: هرچند هنوز شک دارم چون من فقط سعی کردم با آب خوردن خیییلی زیاد خودمو نجات بدم:rolling_on_the_floor_laughing::rolling_on_the_floor_laughing: ولی معجزه :dizzy: یا یه سوء تفاهم ساده:squinting_face_with_tongue: هرچی اسمشو میشه گذاشت مهم اینه که اطمینان دارم همچین اتفاقی برای زندگیم لازم بود:smiling_face: اصلا ضروری بود... خیلی چیزا از همون لحظات یاد گرفتم حتی تا هفته ها و ماه ها باور نمیکردم سالمم و دارم رو پاهای خودم راه میرم و همش منتظر بودم یه اتفاق غیر منتظره ای دیر یا زود بیفته و همین باعث شد یه مدت خیلی بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم. این تاپیکم باعث شد من یاد این ماجرا بیفتم و یکم تو رفتارام تجدید نظر کنم:beaming_face_with_smiling_eyes:

                        مليكابانوم آفلاین
                        مليكابانوم آفلاین
                        مليكابانو
                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                        #11

                        unlimited من پستتو واسه مامانمم خوندم خيلي عالي بود

                        🍉

                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                        5
                        • مليكابانوم آفلاین
                          مليكابانوم آفلاین
                          مليكابانو
                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                          #12

                          نهم كه بودم دقيقا همين موقعا بود كه يه شب خيلي وحشتناكو پشت سر گذاشتم
                          يه دوستي داشتم كه هنوزم باهاش در ارتباطيم و يكي از صميمي ترين دوستامه طوري كه با هم ديگه تغيير كرديم توي عقايدمون .يه كار اشتباهي انجام داده بود و انقدر خودشو باخته بود كه يه شب ساعتاي ٨ حدودا يادمه سرشب بود به من پي ام داد گفت بيرونه گوشي دوستشم دستش بود توضيح داده بود با دوستش كلاس زبانه و از اونجا برنميگرده خونه 😑 كلاسش ساعت ٨/٥ شروع ميشد ميدونستم تا اون ساعت خودمو نرسونم بهش ديگه دسترسي ندارم بهش چون با گوشي مامانش باهام در ارتباط بود هميشه حرفامون تو مدرسه يا تو راه برگشت بود . من اولش نگرفتم منظورشو فكر كردم ميگه ميخواد خونه كسي بره به مامان باباش خبر نده داشتم بد و بيراه بهش ميگفتم كه فهميدم خانوم قصد داره زندگيشو تموم كنه 😑 انقدر هول كردم كه شايد يكي دو دقيقه كپ كردم هيچ كاري انجام ندادم فكر ميكنم اون لحظه مثل ادمي بودم كه بهم خبر دادن دوستت از دنيا رفته. زدم زير گريه . خواهرم اون موقع نامزد داشت هنوز با ما زندگي ميكرد. به مامانم كه گفتم بايد برم گفت اين وقت شب اجازه نميدم تنها بري خواهرمم باهام اومد. اصن نفهميدم چطوري لباس پوشيديم چطوري رسيديم اونجا. به گوشي درستش زنگ زد خواهرم من كه اصن نميتونستم حرف بزنم اون بهش گفت به دوستم بگه بياد جلوي اموزشگاه ما تو ماشينيم. من با صندل رفته بودم 😂 نميتونستم پياده شم خيلي ضايع بود. بهش علامت داديم بياد تو ماشين. گفتم كلاستو امشب نرو با هم حرف بزنيم گفت برم از خانوم فلاني خدافظي كنم شايد ديگه نبينمش 😑 ولي هواهرم نذاشت فكر كنم گازشو گرفت رفت دقيق با جزئيات يادم نيست ولي يادمه نذاشت بره. اون شب تا ١٢ شب با هم بوديم . خواهرم با خونواده اش تماس گرفت كلي باهاشون حرف زد. مامانُ باباشم اصن روحشونم خبر نداشت😕 خواهرم فقط تماس گرفت گفت نياين دنبالش امشب با ماست جشن تولد مليكاس 😂 يادمه اين دروغشو 😂 اونا هم هي ميگفتن نه كلي اصرار كرد خواهرم. راضي كه شدن اومد نشست توي ماشين . من رفتم عقب شونه هاي دوستمو گرفتم گفتم بريم تولدمو جشن بگيريم گفت من زنده نميمونم ختي تولدتو ببينم 😞 زد زير گريه😥 يادمه كلي تو بغل هم گريه كرديم. خيلي باهم حرف زديم اونشب. بين حرفاي خواهرم يه حرفي بود كه هنوزم كه هنوزه واسم تكون دهنده اس. همسر خواهرم از پرسنل يكي از بيمارستاناي شهرمونه. خواهرم گفت يه روز يه حرفيو ازش شنيده كه مو به تنش سيخ شده. ميگفت توي اورژانس يه موردايي پيش ميومده كه طرف خودكشي كرده بوده و به يه وضعيت پزشكي ميرسيده كه ديگه كاري از دست كسي برنميومده و انگار همه منتظر بودن بميره 😰 بخدا الانم كه فكر ميكنم تنم ميلرزه كه دوست منم ممكن بود به اون حالت برسه. تو اون چند دقيقه مريضا التماس ميكردن كه برشون گردونن 😖 ميگفتن ما فقط برگرديم ديگه اين كارو تكرار نميكنيم 😥😥😥 خيلي برام سخته تصورش. روزاي بعد خيلي با دوستم سر اين حرف اجيم صحبت كرديم. اون شب دوستم رفت خونه و فقط چون دير اومده و قبلش باهاشون هماهنگ نكرده تولد ميره دعواش كردن😅 من چندين بار شده كه توي شرايط سختي بودم و اون لحظه رو تصور كردم و يادم اونده منم يه روز ميميرم بعدش خدا رو شكر كردم كه زنده ام تحمل همه چي واسم اسون تر شده.

                          🍉

                          MAHAkM unlimitedU 2 پاسخ آخرین پاسخ
                          7
                          • مليكابانوم مليكابانو

                            نهم كه بودم دقيقا همين موقعا بود كه يه شب خيلي وحشتناكو پشت سر گذاشتم
                            يه دوستي داشتم كه هنوزم باهاش در ارتباطيم و يكي از صميمي ترين دوستامه طوري كه با هم ديگه تغيير كرديم توي عقايدمون .يه كار اشتباهي انجام داده بود و انقدر خودشو باخته بود كه يه شب ساعتاي ٨ حدودا يادمه سرشب بود به من پي ام داد گفت بيرونه گوشي دوستشم دستش بود توضيح داده بود با دوستش كلاس زبانه و از اونجا برنميگرده خونه 😑 كلاسش ساعت ٨/٥ شروع ميشد ميدونستم تا اون ساعت خودمو نرسونم بهش ديگه دسترسي ندارم بهش چون با گوشي مامانش باهام در ارتباط بود هميشه حرفامون تو مدرسه يا تو راه برگشت بود . من اولش نگرفتم منظورشو فكر كردم ميگه ميخواد خونه كسي بره به مامان باباش خبر نده داشتم بد و بيراه بهش ميگفتم كه فهميدم خانوم قصد داره زندگيشو تموم كنه 😑 انقدر هول كردم كه شايد يكي دو دقيقه كپ كردم هيچ كاري انجام ندادم فكر ميكنم اون لحظه مثل ادمي بودم كه بهم خبر دادن دوستت از دنيا رفته. زدم زير گريه . خواهرم اون موقع نامزد داشت هنوز با ما زندگي ميكرد. به مامانم كه گفتم بايد برم گفت اين وقت شب اجازه نميدم تنها بري خواهرمم باهام اومد. اصن نفهميدم چطوري لباس پوشيديم چطوري رسيديم اونجا. به گوشي درستش زنگ زد خواهرم من كه اصن نميتونستم حرف بزنم اون بهش گفت به دوستم بگه بياد جلوي اموزشگاه ما تو ماشينيم. من با صندل رفته بودم 😂 نميتونستم پياده شم خيلي ضايع بود. بهش علامت داديم بياد تو ماشين. گفتم كلاستو امشب نرو با هم حرف بزنيم گفت برم از خانوم فلاني خدافظي كنم شايد ديگه نبينمش 😑 ولي هواهرم نذاشت فكر كنم گازشو گرفت رفت دقيق با جزئيات يادم نيست ولي يادمه نذاشت بره. اون شب تا ١٢ شب با هم بوديم . خواهرم با خونواده اش تماس گرفت كلي باهاشون حرف زد. مامانُ باباشم اصن روحشونم خبر نداشت😕 خواهرم فقط تماس گرفت گفت نياين دنبالش امشب با ماست جشن تولد مليكاس 😂 يادمه اين دروغشو 😂 اونا هم هي ميگفتن نه كلي اصرار كرد خواهرم. راضي كه شدن اومد نشست توي ماشين . من رفتم عقب شونه هاي دوستمو گرفتم گفتم بريم تولدمو جشن بگيريم گفت من زنده نميمونم ختي تولدتو ببينم 😞 زد زير گريه😥 يادمه كلي تو بغل هم گريه كرديم. خيلي باهم حرف زديم اونشب. بين حرفاي خواهرم يه حرفي بود كه هنوزم كه هنوزه واسم تكون دهنده اس. همسر خواهرم از پرسنل يكي از بيمارستاناي شهرمونه. خواهرم گفت يه روز يه حرفيو ازش شنيده كه مو به تنش سيخ شده. ميگفت توي اورژانس يه موردايي پيش ميومده كه طرف خودكشي كرده بوده و به يه وضعيت پزشكي ميرسيده كه ديگه كاري از دست كسي برنميومده و انگار همه منتظر بودن بميره 😰 بخدا الانم كه فكر ميكنم تنم ميلرزه كه دوست منم ممكن بود به اون حالت برسه. تو اون چند دقيقه مريضا التماس ميكردن كه برشون گردونن 😖 ميگفتن ما فقط برگرديم ديگه اين كارو تكرار نميكنيم 😥😥😥 خيلي برام سخته تصورش. روزاي بعد خيلي با دوستم سر اين حرف اجيم صحبت كرديم. اون شب دوستم رفت خونه و فقط چون دير اومده و قبلش باهاشون هماهنگ نكرده تولد ميره دعواش كردن😅 من چندين بار شده كه توي شرايط سختي بودم و اون لحظه رو تصور كردم و يادم اونده منم يه روز ميميرم بعدش خدا رو شكر كردم كه زنده ام تحمل همه چي واسم اسون تر شده.

                            MAHAkM آفلاین
                            MAHAkM آفلاین
                            MAHAk
                            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                            #13

                            @خانوم-وكيل:cherry_blossom: مرسی ملیکای عزیزم:rainbow: :star: :rainbow: :blue_heart:

                            دَر حآلِ بآرگُذاری رویآهآی بُزُرگ

                            1 پاسخ آخرین پاسخ
                            3
                            • مليكابانوم مليكابانو

                              نهم كه بودم دقيقا همين موقعا بود كه يه شب خيلي وحشتناكو پشت سر گذاشتم
                              يه دوستي داشتم كه هنوزم باهاش در ارتباطيم و يكي از صميمي ترين دوستامه طوري كه با هم ديگه تغيير كرديم توي عقايدمون .يه كار اشتباهي انجام داده بود و انقدر خودشو باخته بود كه يه شب ساعتاي ٨ حدودا يادمه سرشب بود به من پي ام داد گفت بيرونه گوشي دوستشم دستش بود توضيح داده بود با دوستش كلاس زبانه و از اونجا برنميگرده خونه 😑 كلاسش ساعت ٨/٥ شروع ميشد ميدونستم تا اون ساعت خودمو نرسونم بهش ديگه دسترسي ندارم بهش چون با گوشي مامانش باهام در ارتباط بود هميشه حرفامون تو مدرسه يا تو راه برگشت بود . من اولش نگرفتم منظورشو فكر كردم ميگه ميخواد خونه كسي بره به مامان باباش خبر نده داشتم بد و بيراه بهش ميگفتم كه فهميدم خانوم قصد داره زندگيشو تموم كنه 😑 انقدر هول كردم كه شايد يكي دو دقيقه كپ كردم هيچ كاري انجام ندادم فكر ميكنم اون لحظه مثل ادمي بودم كه بهم خبر دادن دوستت از دنيا رفته. زدم زير گريه . خواهرم اون موقع نامزد داشت هنوز با ما زندگي ميكرد. به مامانم كه گفتم بايد برم گفت اين وقت شب اجازه نميدم تنها بري خواهرمم باهام اومد. اصن نفهميدم چطوري لباس پوشيديم چطوري رسيديم اونجا. به گوشي درستش زنگ زد خواهرم من كه اصن نميتونستم حرف بزنم اون بهش گفت به دوستم بگه بياد جلوي اموزشگاه ما تو ماشينيم. من با صندل رفته بودم 😂 نميتونستم پياده شم خيلي ضايع بود. بهش علامت داديم بياد تو ماشين. گفتم كلاستو امشب نرو با هم حرف بزنيم گفت برم از خانوم فلاني خدافظي كنم شايد ديگه نبينمش 😑 ولي هواهرم نذاشت فكر كنم گازشو گرفت رفت دقيق با جزئيات يادم نيست ولي يادمه نذاشت بره. اون شب تا ١٢ شب با هم بوديم . خواهرم با خونواده اش تماس گرفت كلي باهاشون حرف زد. مامانُ باباشم اصن روحشونم خبر نداشت😕 خواهرم فقط تماس گرفت گفت نياين دنبالش امشب با ماست جشن تولد مليكاس 😂 يادمه اين دروغشو 😂 اونا هم هي ميگفتن نه كلي اصرار كرد خواهرم. راضي كه شدن اومد نشست توي ماشين . من رفتم عقب شونه هاي دوستمو گرفتم گفتم بريم تولدمو جشن بگيريم گفت من زنده نميمونم ختي تولدتو ببينم 😞 زد زير گريه😥 يادمه كلي تو بغل هم گريه كرديم. خيلي باهم حرف زديم اونشب. بين حرفاي خواهرم يه حرفي بود كه هنوزم كه هنوزه واسم تكون دهنده اس. همسر خواهرم از پرسنل يكي از بيمارستاناي شهرمونه. خواهرم گفت يه روز يه حرفيو ازش شنيده كه مو به تنش سيخ شده. ميگفت توي اورژانس يه موردايي پيش ميومده كه طرف خودكشي كرده بوده و به يه وضعيت پزشكي ميرسيده كه ديگه كاري از دست كسي برنميومده و انگار همه منتظر بودن بميره 😰 بخدا الانم كه فكر ميكنم تنم ميلرزه كه دوست منم ممكن بود به اون حالت برسه. تو اون چند دقيقه مريضا التماس ميكردن كه برشون گردونن 😖 ميگفتن ما فقط برگرديم ديگه اين كارو تكرار نميكنيم 😥😥😥 خيلي برام سخته تصورش. روزاي بعد خيلي با دوستم سر اين حرف اجيم صحبت كرديم. اون شب دوستم رفت خونه و فقط چون دير اومده و قبلش باهاشون هماهنگ نكرده تولد ميره دعواش كردن😅 من چندين بار شده كه توي شرايط سختي بودم و اون لحظه رو تصور كردم و يادم اونده منم يه روز ميميرم بعدش خدا رو شكر كردم كه زنده ام تحمل همه چي واسم اسون تر شده.

                              unlimitedU آفلاین
                              unlimitedU آفلاین
                              unlimited
                              تجربی
                              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                              #14

                              @خانوم-وكيل
                              واقعا تأمل برانگیزه :clapping_hands_light_skin_tone: :clapping_hands_light_skin_tone: :rose:

                              🔵🟢🟡🟠🔴برو جایی که رویاهـ❤ـات تو رو میبرن🔴🟠🟡🟢🔵

                              1 پاسخ آخرین پاسخ
                              3
                              • پیروزپ پیروز

                                سلام
                                من وقتی کلاس نهم بودم یه معلم ریاضی فوق العاده داشتم به اسم خانم مقدسی💖 که با تک تک دانش آموزا رابطه دوستانه برقرار میکرد
                                منی که تقریبا با ریاضی قهر بودم تازه فمیدم ریاضی چه نعمتیه
                                خلاصه انقدر با هم دوست شدیم که کتاب رد و بدل میکردیم و کلی حرف میزدیم با هم بعدش پیشنهاد داد ک بیشتر درس بخونم تا تیزهوشان قبول شم منم که عاشقش بودم گفتم چشم
                                درس خوندمو شدم بچه ترکتور خون مدرسه:tractor:
                                اون سال بین یه جمعیت زیاد تک رقمی شدم و در حالی ک تیزهوشان فقط 10 نفر میخواست قبول شدم
                                البته جاتون خالی انقدر معلم ریاضی امسالم بد بود(آقای ف. ع) که تلافی نهمو سرم دراورد:unamused_face:

                                پیروزپ آفلاین
                                پیروزپ آفلاین
                                پیروز
                                فارغ التحصیلان آلاء
                                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                #15

                                @بیخیال در ماه عسل ماهکِ آلا🌟 گفته است:

                                سلام
                                من وقتی کلاس نهم بودم یه معلم ریاضی فوق العاده داشتم به اسم خانم مقدسی💖 که با تک تک دانش آموزا رابطه دوستانه برقرار میکرد
                                منی که تقریبا با ریاضی قهر بودم تازه فمیدم ریاضی چه نعمتیه
                                خلاصه انقدر با هم دوست شدیم که کتاب رد و بدل میکردیم و کلی حرف میزدیم با هم بعدش پیشنهاد داد ک بیشتر درس بخونم تا تیزهوشان قبول شم منم که عاشقش بودم گفتم چشم
                                درس خوندمو شدم بچه ترکتور خون مدرسه:tractor:
                                اون سال بین یه جمعیت زیاد تک رقمی شدم و در حالی ک تیزهوشان فقط 10 نفر میخواست قبول شدم
                                البته جاتون خالی انقدر معلم ریاضی امسالم بد بود(آقای ف. ع) که تلافی نهمو سرم دراورد:unamused_face:

                                ببخشید همین جا میخوام حرفمو پس بگیرم من کم آقای (ف.ع)رو اذیت نکردم
                                بداموزی داره مگرنه میگفتم بدبخت چی از دستم کشید
                                آخی یکم از عذاب وجدانم کم شد

                                هر کی دوسِت نداره از دل ما پر
                                پای تو وسط باشه کل دنیا پر

                                1 پاسخ آخرین پاسخ
                                3
                                پاسخ
                                • پاسخ به عنوان موضوع
                                وارد شوید تا پست بفرستید
                                • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
                                • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
                                • بیشترین رای ها


                                • درون آمدن

                                • حساب کاربری ندارید؟ نام‌نویسی

                                • برای جستجو وارد شوید و یا ثبت نام کنید
                                • اولین پست
                                  آخرین پست
                                0
                                • دسته‌بندی‌ها
                                • نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
                                • جدیدترین پست ها
                                • برچسب‌ها
                                • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
                                • دوره‌های آلاء
                                • گروه‌ها
                                • راهنمای آلاخونه
                                  • معرفی آلاخونه
                                  • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
                                  • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
                                  • استفاده از ابزارهای ادیتور
                                  • معرفی گروه‌ها
                                  • لینک‌های دسترسی سریع