انشا
-
به نام خدا
دنياي ديروز،دنياي امروز
اين روزها نه تهران به تنهايي همه جاي ايران و جهان كمر خم كرده اند زير دود و آلودگي تب كرده ي آسفالت هاي سياه اند وله شده ي چرخ ماشين ها و متور ها شده اند برده ي انسان و پايه خانه هاي قوطي كبريتي ايستاده و همه و همه تهران و ماشين و متور مديونند به آنهايي كه سخت نفس مي كشند سخت راه مي روند سخت زنده مانندند و زندگي مي كنند در دنياي امروز و مادري كه براي كودك كم نفس خود مي گويند :
((من و مادر دو صندلي تاشو ارج داشتيم كه باز مي كرديم و مي نشستيم زير درخت نارون و وسط صبحانه زل ميزديم به مسير كلك چال پدر صبح زود مي رفت براي كوهنوردي نمي شد ديد پدر را سر صبحانه ي ما پدر كه آينه ي كوچك اترايش مادر را برداشته بود مي نشست روي سنگي در مسير و آينه ي بلژيكي را مي گرفت سمت خورشيد صبح بعد نور شرق رامي انداخت سمت خانه روي درخت نارون كه تاب كنفي از آن آويزان است.))
((امير خاني،16،1396))
تهرات به اين مادر دلتنگ هم مديون است كه نفس فرزندش را گرفته وسينه و ريه و شب و روز مادر را خسته ساخته.
كم نيستند اين طور آدم ها كم نيستند آنهايي كه بار دود و سياهي ازوز ماشين هارا به دوش سلامتيشان مي كشند و زندگيشان نيست مي شود زير اين سنگيني بي سابقه زندگي همه نيست خواهد شد روي طميني كه گسل هايش باز تر شده و هوايش گرم تر به گرماي روغن سوخته جرثغيل ها:
((من و ايليا تاب مي خوريم روي طناب كنفي اي كه به درخت نارون كهنه وصل است. صدايي مهيب.شكستن...
افتادن...
ناگهان....
ت....
ا....
ب...
تاب...آسمان مي چرخد درخت نارون همسايه از كمر مي شكند صداي شكستن ساقه جوري است كه انگار مي كنم استخوان خودم شكست،بازوي چرثغيل مي چرخد چرخ مي خورد ستاره هاي مبهم تهران آلوده همانجور در ابهام مي چرخند دست هارا ستون مي كنم منتظرم سرماي جرثغيل به پشت گردنم بنشيند اما نمي افتد زمان كش مي آيد صورت روي خاك است خاك هم بوي خاك نمي دهد بوي روغن سوخته است انگار.))
((امير خاني،30،1396))
آري گرماي جهان گرماي خاكي است كه فرسوده است و قاطي روغن سوخته ها كه در نهان سرما دارد و در بطن غرق كردن جهان د شراره هاي آتش يخبندان را و پوسيدگي درخت نارن و كاج را دارد زردي شبز درختان و سياهي تنه هاشان را دارد درد سينه و كمبود اكسيژن زنده هاي بدون زندگي را دارد .
و اين سنگين باري است كه به دوش زمين و آيندگان نهاده ايم .دردي كه سخت جبران ميشود جبران نمي شود اصلا... -
ممنون
@M-FaA
@ЄƦƝЄƧƬ -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
ممنون
@M-FaA
@ЄƦƝЄƧƬ -
یادش بخیر، آخرین باری که یادمه انشا نوشتم، امتحان خرداد سوم راهنمایی بود
-
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا@دیوونه
این حال من بند به باران است.
ای وای از آن روزی که آسمان شروع به گریستن کند .
اگر آسمان گریه نمیکرد، شاید زندگی ها زیباتر بود، شاید کمتر دلتنگ آدمهای بیارزش میشدیم، شاید در اوج جوانی پیر نمیشدیم، شاید دیرتر،شاید دیرتر به مردهای متحرک تبدیل میشدیم !
نمیدانم چه نامردیست که اینگونه دل تو را شکسته است که در تنهایی خویش بر سر ما گریه میکنی اما بگذار این را به تو بگویم این فقط تو نیستی که گریه میکنی اشکهای تو بهانهای است برای حال ابریمان، اشکهای تو است که پناهمان میشود در اوج دلتنگیهایمان.....به حرفهای مردم باور نکن که میگویند عاشق باران هستیم آن هم برای بوی نمخاک. خاکی را میگویند که توسط تو به گل تبدیل شده. اشکهای تو حتی قلب خاک را به سنگ تبدیل میکند! باور کن اینجا با آمدنت بوی نم خاکی وجود ندارد اینجا خاطرات هستند که با آمدنت جانی تازه میگیرند. آرام آرام به ما نزدیک میشوند و ما را در آغوش میگیرند و زندگیشان را برایمان تعریف میکنند. خاطراتی که به دستان خود ما شکل گرفتهاند!
باران عزیز میدانی بغض کردن چیست ؟ بگذار برایت بگویم آنها خاطراتی هستند که تو به آنها جانی تازه دادهای میآیند و تلاش میکنند که نفس کشیدن را از ما بگیرند. آنجاست که دیگر نمیتوانی نفس بکشی. خاطرات که دیگر نمیتوانند ما را از پا در بیاورند دست از کار خود کشیده و میروند و آنجاست که ناگهان بدون اینکه خودت بدانی اشکی از گوشهی چشمت روی زمین می ریزد .... نمیدانم خداوند به باران چهگفته است که هنگامی که میبارد خاطرات نیز از گوشهی چشم ما به زمین میریزند. حتما تاحالا فهمیدهاید چهگفتهام؟
خیلی ها را میشناسم که با بارش باران بدون چتر به بیرون میروند که حسو حالی تازه گیرند. خیلی وقتها حسودی میکنم به این آدمها که چه عجیب حالشان خوب است بی هیچ بهانهای!...
باران این را گفتم که بدانی با آمدنت به کنج اتاق میروم! تو میباری و شیشهی اتاقم را تمیز میکنی اما دل من را چه، دلم را خانهی خاطرههای بیخانمانی میکنی که سالهاست در تلاشم آنهارا از خود برنجانم...به شیشهی اتاقم میزنی، تازه میشود داغهای کهنهام ،نمک میپاشی بر روی زخمهای کهنهام. میآیی که تنهاییام را به رخم بکشی؟ میآیی که داغم را تازهتر کنی؟ گم میکنی خودم را در خودم .. خیلی وقت است که گمشدهام . -
@دیوونه
این حال من بند به باران است.
ای وای از آن روزی که آسمان شروع به گریستن کند .
اگر آسمان گریه نمیکرد، شاید زندگی ها زیباتر بود، شاید کمتر دلتنگ آدمهای بیارزش میشدیم، شاید در اوج جوانی پیر نمیشدیم، شاید دیرتر،شاید دیرتر به مردهای متحرک تبدیل میشدیم !
نمیدانم چه نامردیست که اینگونه دل تو را شکسته است که در تنهایی خویش بر سر ما گریه میکنی اما بگذار این را به تو بگویم این فقط تو نیستی که گریه میکنی اشکهای تو بهانهای است برای حال ابریمان، اشکهای تو است که پناهمان میشود در اوج دلتنگیهایمان.....به حرفهای مردم باور نکن که میگویند عاشق باران هستیم آن هم برای بوی نمخاک. خاکی را میگویند که توسط تو به گل تبدیل شده. اشکهای تو حتی قلب خاک را به سنگ تبدیل میکند! باور کن اینجا با آمدنت بوی نم خاکی وجود ندارد اینجا خاطرات هستند که با آمدنت جانی تازه میگیرند. آرام آرام به ما نزدیک میشوند و ما را در آغوش میگیرند و زندگیشان را برایمان تعریف میکنند. خاطراتی که به دستان خود ما شکل گرفتهاند!
باران عزیز میدانی بغض کردن چیست ؟ بگذار برایت بگویم آنها خاطراتی هستند که تو به آنها جانی تازه دادهای میآیند و تلاش میکنند که نفس کشیدن را از ما بگیرند. آنجاست که دیگر نمیتوانی نفس بکشی. خاطرات که دیگر نمیتوانند ما را از پا در بیاورند دست از کار خود کشیده و میروند و آنجاست که ناگهان بدون اینکه خودت بدانی اشکی از گوشهی چشمت روی زمین می ریزد .... نمیدانم خداوند به باران چهگفته است که هنگامی که میبارد خاطرات نیز از گوشهی چشم ما به زمین میریزند. حتما تاحالا فهمیدهاید چهگفتهام؟
خیلی ها را میشناسم که با بارش باران بدون چتر به بیرون میروند که حسو حالی تازه گیرند. خیلی وقتها حسودی میکنم به این آدمها که چه عجیب حالشان خوب است بی هیچ بهانهای!...
باران این را گفتم که بدانی با آمدنت به کنج اتاق میروم! تو میباری و شیشهی اتاقم را تمیز میکنی اما دل من را چه، دلم را خانهی خاطرههای بیخانمانی میکنی که سالهاست در تلاشم آنهارا از خود برنجانم...به شیشهی اتاقم میزنی، تازه میشود داغهای کهنهام ،نمک میپاشی بر روی زخمهای کهنهام. میآیی که تنهاییام را به رخم بکشی؟ میآیی که داغم را تازهتر کنی؟ گم میکنی خودم را در خودم .. خیلی وقت است که گمشدهام .:writing_hand: عالی بود
-
@دیوونه
و من کم کم دارم یاد می گیرم که تنهایی، نه بغض دارد و نه ترس!سهم هر کسی چیزیست..یکی آیینه بودن،دیگری تلفیق رنگ ها،من نوشتن و مترسک ها هم ترساندن..
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تارییکی بی رحم شب،سکوت میان گوش هایش زنگ می زند و روزهایش از شب هایش هم تاریک تر است.
همانی که شدیگر از روی گرداندن ماه دلخور نمی شود . مقابل خودش می ایستد و بخاطر حرام شدن قوت روزانه ی گنجشکک ظاهر خودش را نفرین می کند.
اویی که اشک هایش را آسمان هم به یاد ندارد و مرگ هم سراغی از او نمی گیرد.
رنگ دنیایش سفیدییست از جنس پوچی.
تنهایی هایش از جنس نیامدن ها.
و ننوشتن هایش از جنس دلتنگ نبودن.!
اگر ترسناکی مترسک ها معلول تنهاییشان باشد که ...من هم مترسکم!!
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تاریکی بی رحم شب ،یک بغل حرف میان گوش هایش زنگ می زند و شب هایش از روز هایش هم آشفته تر است.
همانی که دیگر از تظاهر کردن ماه دلخور نمی شود ،مقابل خودش می ایستد و بخاطر رفتن گنجشکک در مزرعه ای دیگر، دل زود باورش را نفرین می کند.
اویی که صدای اشک هایش را آسمان از بر است و مرگ نیز او را بغل کرده.
رنگ دنیایش سیاهییست از جنس تباهی.
تنهایی هایش از جنس رفتن .
و نوشتن هایش از جنس دلتنگی..! -
موضوع: اگر باران بودی به کجا نمی باریدی
شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده دو پاره ابر را از دو سوی آسمان به راه انداخت و سینه آنان را در مقابل سینه ی گدازان خورشید قرار داد. یکی تیره و گرفته و عبوس_بر چهره اش اخمی تند و در سینه اش صاعقه ها و رعد های دیوانه و مهیب به بند کشیده که بی قرار انفجار هستند و دیگری سبک بار همچون روح پارسایی_پاک همچون قلب روستایی_لطیف همچون روح مهربانی_سپید همچون صلح_سبک همچون نفس کشیدنی پس از گریستن_صمیمی همچون آشتی_روشن همچون دیداری پس از بازگشت و زیبا همچون پاره ابر سپید گوشه ی آسمان
دو نیمه سیب سقراطی_یک سیب شد و باریدن گرفت.ندایی به گوشم رسید که میگفت همه ی ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند و به گونه ای بر دل های نفرین شدگان زمین جاری شوم که گویا حریق نمرودی گلستان ابراهیمی شده است.
قطره ها کم کم جویبار و جویبارها اندک اندک نهر و نهر ها رفته رفته دریا شد و باران گرم لذتی سرشار_خود را تسلیم این موج ناپیدایی کرده بود که شتابان به دور دست این دریا میرفت و گویا خداست که دارد یک ریز یک غزل می سراید_غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازشی که هر قطره ی این باران کلمه ای از آن سرودهاست.
دو پاره ابر پس از خالی شدن نعره ها و گریه هایشان کنار رفتند و خورشید طلوعی اهورایی گرفت و آفتابگردان شکوهی آریایی از خود نشان داد و با صدایی خسته گفت: آفتاب من_دیگر پشت ابر نمانی و غروب نکنی که شاخه ی آفتابگردانی به جست و جوی تو سر برداشته است_ و اینگونه بود که من دانستم اگر باران بودم به کجا نمی باریدم -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
@دیوونه
هر موضوعی؟@mahta-kamali طنز و جان بخشی بهتره
-
@دیوونه
برف می اید.قلبم دردمی کند.به آسمان خیره می شوم ودرافکارم غوطه ور می مانم.ای کاش سرنوشتم به سپیدی برف هابود اماافسوس وصدافسوس که بخت من ازابرهای سیاه هم تیره است.
اسمان انگاردربهتی فرورفته است!بین رفتن وماندن.بین گریستن وبغض کردن.وامان ازاین بغض هایی که نفس آدم رابندمی کند.این روزها سخت است سخاوتمندبودن...سخت است بخشنده بودن وسخت است آسمان بودن....آسمان که باشی جان می دهی برای همنوعانت حتی حاضری تکه های وجودت رابه دیگران هدیه کنی تاهمه ازبرکت وجودت بهره مندشوند...
افکارم گره خورده بود باآسمان برفی...
که ناگهان ردپایی روبرف زمین نقش بست نگاهم راازآسمان گرفتم...
خدای من چه می دیدم؟!او حال روبه رویم ایستاده بودکسی که مرادربدترین لحظات زندگی رهاکرده بود حال به چشم های سردم خیره بود وناخداگاه دستانم رادرگرمای دستانش می فشرد..
امامن دیگرآن دخترخوشحال خون گرم نبودم.سردشده بودم ازهمه حتی اوکه عشقم بود درست مثل آسمانِ برفی!!!
بایدکسی بیایدباآیه ای به نام«حرمت»
واعلام کندکه عشق حرمت دارد وقتی تمامش کردی اگرترمیمش هم کنی درست نمی شود؛چون حرمتش شکسته است.! -
@دیوونه
من زیاد انشا های احساسی مینویسم تا طنز
موضوع : پاییز فصلی شاعرانه
پاییز تنها فصلی هست که زیبایی هایش توجه هر فرد را به خود جلب می کند
فصلی که زیبایی های طبیعت و خلقت در آن دو چندان میشود.پاییز دست کمی از لطافت بهار ندارد .پاییز یک کتاب نظم است که هر مصرع آن را می توان در برگ های هزار رنگ درختان دید.
وقتی گیتار باران بر روی تار های شیشه موسیقی مینوازد ،دوست داری مانند کودکی هفت ساله با مو های باز دور خودت بچرخی و پس از پایان اهنگِ باران به تماشای قوس و قزح که به تقدیر از باران ظاهر میشود ، بپردازی.
در فصل پاییز گویی درختان عاشق میشوند و چهره ی واقعی آنها روز به روز پژمرده تر دیده میشود تا جایی که اصلا هیچوقت برگی در خود نداشته اند ، به همین دلیل است که پاییز فصلی شاعرانه و احساسی است.
اگر پاییز خزان نبود ، شاید بسیاری از خاطرات تلخ و شیرین زندگیمان را فراموش میکردیم. چون در فیلم سینمایی پاییز ، تمام کائنات هستی تمایل دارند آنچه در گذشته برایمان اتفاق افتاده است را با عنوان " آنچه گذشت " به اکران بگذارند.این انشا رو خودم نوشتم .
-
بچه ها از لطفتون ممنونم
@mahta-kamali
miss_fateme
@پاییز
@Amir-Bernousi
@M-FaA
sarnisa6
@ЄƦƝЄƧƬ -
@Sh-E شرمنده
الانم دیر نی -
بچه ها از لطفتون ممنونم
@mahta-kamali
miss_fateme
@پاییز
@Amir-Bernousi
@M-FaA
sarnisa6
@ЄƦƝЄƧƬ@دیوونه وظیفه اس🌷😊
-
بچه ها از لطفتون ممنونم
@mahta-kamali
miss_fateme
@پاییز
@Amir-Bernousi
@M-FaA
sarnisa6
@ЄƦƝЄƧƬ -
بچه ها از لطفتون ممنونم
@mahta-kamali
miss_fateme
@پاییز
@Amir-Bernousi
@M-FaA
sarnisa6
@ЄƦƝЄƧƬ








