-
نوشتهشده در ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ۱۹:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کُنشت
حافظ
-
نوشتهشده در ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ۱۹:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ز جام لم یزلی جرعه ای به من دادند
مگوی مستی من ذوق باده عنبی است
@Narjes-Hashemi -
@mitra-ism-rahmani در
شعردانه
گفته است:
این نمکدان خدا جنس عجیبی دارد
هرچقدر میشکنیم باز نمک ها دارد !
اسم شاعر یادم نیست/:
علی شهابی
-
نوشتهشده در ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ۲۰:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گرچه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر
درد او هرشب خبر گیرد؛ ز سرتا پای ما..!
|صائب| -
نوشتهشده در ۳۰ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین استسعدی
-
نوشتهشده در ۳۰ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آتش آن نیست که از شعله اون خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
حافظ
-
نوشتهشده در ۳ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۳ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۴۱ آخرین ویرایش توسط Ansel انجام شده
میگفت واعظ با کسان،دارد مِی و شاهد زیان
از هیچکس نشنیده ام،حرفی بدین بیهوده گی -
نوشتهشده در ۴ آذر ۱۴۰۰، ۱۶:۲۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
برایت ماه من امشب ، انار جان کنم دانه "
ترک برداشت قلب من ، ز سحر چال و آن چانهنمی داند کسی رازم، دلم غمگین و بیچاره
مداوایی نمی بینم، به جز رفتن به میخانه"دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی ارزد"
بگو دیگر چه میخواهی، بیا این دام و این دانهمن سرگشته و حیران، به پایت گشته ام گریان
نمک گیرم نخواهی شد، بمان قدری در این خانه"شراب تلخ میخواهم، که مرد افکن بود زورش "
بنوشان جرعه ای از آن لب و دندان، به پیمانهمن از جادوی الفاظت، و شعرت، بارها خواندم
که مردی اینچنین عاشق، نخواهم یاف دردانه"کنار آب و پای بید و طبع شعر و یار خوش"
نخواهم داد یک لحظه، از این حالم به بیگانهنمی یابی نشان عقل در کارم، که چون پرزد
برو واعظ نخواهد شد، دگر او سوی کاشانه"الا ای دولت طالع که قدر وقت میدانی"
بیا بنشین کنار من، بزن تکیه به این شانهنمی بینی خطا از من ، دمی با من مدارا کن
اگر خواهی بکش اما، بگیر آن بوسه دزدانه"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم"
و شب را تا سحرگاهان،بیامیزیم جانانهمیان بازوان خود، به بندم کن به آسانی
من این بند و گرفتاری، کشم بر دیده مستانه"صلاح از ما چه می جویی ، که مستان را صلا گفتیم"
مگو زاهد نمی گیرد، به گوشم پند رندانهتو با من نکته ها خوانی، من و او راز ها داریم
تو گویی ترک عشرت کن، من او خواهم غریبانه"الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور"
زلیخایت بیاد آور ، که شد مجنون و دیوانه ...
#راضیه_اقدسی -
نوشتهشده در ۴ آذر ۱۴۰۰، ۲۱:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گر با دگران به زِ منی
وای برمن
ور با همه کس همچو منی
وایِ همه..! -
نوشتهشده در ۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خُدآوَندآ آنکِع دَر تَنهآتَرین تَنهآییم تَنهآی تَنهآیم گُذآشت
خوآهِشی دآرَم کِع دَر تَنهآتَرین تَنهآییش تَنهآی تَنهآیَش مَگُذآر
-
نوشتهشده در ۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دَر عالمی هَستم که چَشمانت عالمی دارَند:)
-
نوشتهشده در ۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چو مَنی را مَده از دست،
که کمتر یابی...! ❥[
امیرخسرو دهلوی]
-
درود آلایی های خوب
راستش من این تاپیک رو مکمل تاپیک قرابت میدونم برای همین امیدوارم اینجا هم حضور پر رنگی داشته باشین و حس خوبی رو از طریق شعر به هم انتقال بدیم .پیشاپیش از همراهی تون سپاسگزارم
با احترام
بانوپ ن : %(#ff0000)[اینجا فقط شعر بنویسید نه متن ادبی]
@دانش-آموزان-آلاء
@خیرین-کوچک-دریا-دلنوشتهشده در ۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شدهbanoo
آخرش درد دلت در به درت خواهد کرد
مُهره ی مار کسی کور و کرت خواهد کرد
عشق یک شیشه ی انگور کنار افتاده است
که اگر کهنه شود مست ترت خواهد کرد
از همان دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده ام خون جگرت خواهد کرد
ناگهان چشم کسی سر به سرت می ذارد
بی محلیش ولی جان به سرت خواهد کرد
جرم من خواستن دختر ارباب ده است
مادر این جرم شبی بی پسرت خواهد کرد
همه ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد -
نوشتهشده در ۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تسبیح شیخ پاره شد و دانه دانه شد
از بس که استخاره زدم تا ببینمت
-
نوشتهشده در ۶ آذر ۱۴۰۰، ۸:۳۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من هم ای گوهر گمگشته از این گمراهان
گم شدن خواهم و در کوی تو پیدا گشتن#شهریار
-
نوشتهشده در ۶ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه میگذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدستههای پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار -
نوشتهشده در ۸ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پر سوخته شرار پرهیز تو ام
دیوانه چشم فتنه انگیز تو امگنجایش دیگری ندارد دل من
همچون قدح شراب لبریز تو امدکتر کدکنی
-
نوشتهشده در ۸ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۵۸ آخرین ویرایش توسط اهورا انجام شده
هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا
صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود
فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم
پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گلهای پزمرده سرمیز
هوا پاییزی و بارانی ام من
درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشمهای من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟
در آن سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست ؟
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟
صدای زجه های مادران هست؟
بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پژمرده سر میز
-هیلا صدیقی-
-
نوشتهشده در ۸ آذر ۱۴۰۰، ۱۸:۵۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حدیث نعمت پرویز و حسن شیرین رفت
ولی چو کوه بجا ماند عشق فرهادیملک الشعرای بهار