-
دانش آموزان آلاءنوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۳:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
sogol سوگل جان خیلی ناراحت شدم ان شا الله غم اخرتون باشه روحش شاد
-
نوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۳:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
اها.لطفا اگه اعصابت ضعیفه نرو پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.ای بابا چرا اینقد تند تند میری پایین/یه خورده یواش تر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
1-باید یه حرف مهمی رو بهت بگم/شماره 5رو بخون
2-برای دونستن جواب شماره 11رو نگاه کن
3-لازم نیست ناراحت بشی/شماره 15 رو نگاه کن
4-آروم باش/ناراحت نشو/شماره 13 رو نگاه کن
5-اول شماره 2 رو نگاه کن
6-اینقد عصبی نباش/شماره 12 رو نگاه کن
7-میخواستم بهت بفهمونم بالا بری پایین بیای باید بخندی!!
8-چیزی که من میخوام بگم اینه که...باید14 رو بخونی
9-یه کم تحمل داشته باش/شماره 4 رو نگاه کن
10-برای بار اخر/به شماره7 نگاه کن
11-امیدوارم که خیلی ناراحت نشده باشی/6رو ببین
12-معذرت میخوام/ولی باید 8 رو نگاهکنی
13-ناراحت نشو دیگه/10 رو نگاه کن
14-نمیدونم چه جوری بهت بگم/ولی باید 3رو نگاه کنی
15-حتما خیلی ناراحت شدی/ناراحت نباش/به شماره9 نگاه کن
-
نوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۳:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تو نباشی ما به کی بخندیم؟؟؟
.
.
.....اوج ابراز احساسات خانوادم وقتی که من آرزوی مرگ کردم
مگه من دلقکم
نکنه شما هم همچین حسی دارین
منو بخاطر شخصیت تکرار نشدنیم دوست داشته باشین -
نوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
بهاره دیگه تموم شد محمدمون پر کشید
نه بهار میدونی سختی چیه ؟سختی اینکه اون تویه شهر دیگه زندگی میکنه و الان حتی نمیتونم بالای جنازش هق هق بزنم..
سختی رزیناست که طمع پدر نچشید
سختی نیلوفره که شوهر مهربون و اقاشو از دس داد
دمتون گرم بچه ها برا ارامش روحش فاتحه بخونین
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
فاجعه تر از اون اینه که پدر و مادرم نمیزارن برم پیششنوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۳:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شدهsogol در هرچی تو دلته بریز بیرون گفته است:
بهاره دیگه تموم شد محمدمون پر کشید
نه بهار میدونی سختی چیه ؟سختی اینکه اون تویه شهر دیگه زندگی میکنه و الان حتی نمیتونم بالای جنازش هق هق بزنم..
سختی رزیناست که طمع پدر نچشید
سختی نیلوفره که شوهر مهربون و اقاشو از دس داد
دمتون گرم بچه ها برا ارامش روحش فاتحه بخونین
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
فاجعه تر از اون اینه که پدر و مادرم نمیزارن برم پیششسلام من نمیدونم چه کسی هستن،ولی ان شاالله غم آخرتون باشه مطمئن باش جای ایشون اون بالا از ما بهتره...
-
نوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۴:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۷:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
دانش آموزان آلاءنوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۶:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
-
-
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۷:۳۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بعضي وقتها بايد در زندگي سياست داشت
بايد مراقب خيلي چيزها بود
بايد مراقب بود كه تكراري نشد
يعني دلت هم كه خواست ببيندش
با توپ پر سنگر دلت را فتح كني
اصلا نگذاري نفس بكشد
يعني بعضي وقت ها كه كل روز بيكاري
نبايد او را ببيني
زياد كه مهربان باشي
زياد كه باشي
هميشه كه باشي
هميشه كه پشتش باشي
ديگر لطف نميكني
وظيفه ات را انجام ميدهي
اما كمي كه كم باشي
انوقت كمبودت حس ميشود
اونوقت ميفهمي كه بايد نبود
انوقت ميفهمي كه تكراري نشدن چه گنگي نابي دارد"الف_مست"
-
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۷:۴۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟
اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و
میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.
اونها خیلی با هم شاد بودن ، با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.
به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود.
اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو میکرد.تا اینکه یک شب،
دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام.اختاپوس گفت اما بازویی نیست. . .
کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . .
بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد.
خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود.
کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.
.
.ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم.
یعنی اختاپوس میشویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره.
فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم.
کوسه هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم،
از خودمون تکه هایی رو قطع میکنیم و درد میکشیم،
فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره.
دردناکه...
اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم.
حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد.
اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه.
از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره. . . ؛
اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.
احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم...!
این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه،
اینکه کسی که سالها آزار مون داده، برمیگرده و میگه :
دلم برات تنگ شده...!به گذشته ها که نگاه کنیم ،
کوسه هایی از خاطرات مون سرک میکشن و میگن :" سلام " برگردم؟
#miliarderjavan -
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۷:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
خدایا من هیچ مسئولیتی در قبال خودم نمیپذیرم
انصافا شرایط جوریه که نمیتونم هیچکاری بکنم...
بعضی جاها تلاش من لازمه...باشه.
اما خیلی جاها رو فقط تو میتونی درست کنی.
از من کاری برنمیاد...
نزار دل کسی رو بشکنم.
ولم نکن...
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۷:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده@user-name چی شده دوست عزیز؟
-
@user-name چی شده دوست عزیز؟
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۸:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شدهmiliarderjavan در هرچی تو دلته بریز بیرون گفته است:
@user-name چی شده دوست عزیز؟
بدیش دقیقا همینه که نمیدونم!
وقتی همه سختی ها تلنبار میشن رو هم از هر طرف یه مشکل هست که باید حل کنی.
خیلیاشون کار تو نیست.
شاید با گذر زمان درست بشه
شاید نشه
شاید تو چند لحظه همه دلخوشی هات رو از دست بدی
اینکه بگم میتونست از اینم بدتر بشه یه توجیح مسخره س...همیشه ممکنه از اینم بدتر بشه.
نمیتونم اونجوری که هست توضیح بدم.
ممنونم که اهمیت دادی... -
miliarderjavan در هرچی تو دلته بریز بیرون گفته است:
@user-name چی شده دوست عزیز؟
بدیش دقیقا همینه که نمیدونم!
وقتی همه سختی ها تلنبار میشن رو هم از هر طرف یه مشکل هست که باید حل کنی.
خیلیاشون کار تو نیست.
شاید با گذر زمان درست بشه
شاید نشه
شاید تو چند لحظه همه دلخوشی هات رو از دست بدی
اینکه بگم میتونست از اینم بدتر بشه یه توجیح مسخره س...همیشه ممکنه از اینم بدتر بشه.
نمیتونم اونجوری که هست توضیح بدم.
ممنونم که اهمیت دادی...نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۸:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده@user-name مشکلت کنکوره و درس خوندن و فشارهای این یا توی زندگیت؟
اگه کنکوره خیلی داری به خودت سخت میگیری
اگه زندگیه که باید فقط راه حل بسازی جنگیدن با مشکلات زندگی واقعا کار سختیه ...
خیلی وقتا به یه زمان کوتاه برای استراحت نیاز داری اینکارو انجام بده ... نمیدونم دختری یا پسر و چقدر تحمل مشکلات رو داری اما ازت میخوام یه دوره بیخیال همه چی بشی ...
بعضی مشکلات اره دست من و تو نیست اما غصه خوردنش برای ماست ... هرچیم فک میکنی به هیچ جایی عقلت قد نمیده ... اخه گذر زمان که چیزی رو حل نمیکنه فقط روز به روز به غصه خوردن من و تو افزوده میشه همین ..
(میدونم الان حرفای فلسفی و مثبت به دردت نمیخوره اصلا )
اگه دوست داری من میتونم به حرفات گوش بدم و اگه بخوای و بتونم کمکت میکنم -
@user-name مشکلت کنکوره و درس خوندن و فشارهای این یا توی زندگیت؟
اگه کنکوره خیلی داری به خودت سخت میگیری
اگه زندگیه که باید فقط راه حل بسازی جنگیدن با مشکلات زندگی واقعا کار سختیه ...
خیلی وقتا به یه زمان کوتاه برای استراحت نیاز داری اینکارو انجام بده ... نمیدونم دختری یا پسر و چقدر تحمل مشکلات رو داری اما ازت میخوام یه دوره بیخیال همه چی بشی ...
بعضی مشکلات اره دست من و تو نیست اما غصه خوردنش برای ماست ... هرچیم فک میکنی به هیچ جایی عقلت قد نمیده ... اخه گذر زمان که چیزی رو حل نمیکنه فقط روز به روز به غصه خوردن من و تو افزوده میشه همین ..
(میدونم الان حرفای فلسفی و مثبت به دردت نمیخوره اصلا )
اگه دوست داری من میتونم به حرفات گوش بدم و اگه بخوای و بتونم کمکت میکنمنوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۸:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شدهmiliarderjavan
خیلی خوبه که میخوای ب بقیه کمک کنی خوشم اوم.
اره دوستمونم باید برا مشکلش دنبال راه حلهایی که به ذهنش میرسه باشه باقیش با خدا ...بعضی وقتا خواست خداس که ی چیزیو بهمون یاد بده از ی طریقی ک خوشمون نیاد ولی اون میدونه چی میکنه -
miliarderjavan
خیلی خوبه که میخوای ب بقیه کمک کنی خوشم اوم.
اره دوستمونم باید برا مشکلش دنبال راه حلهایی که به ذهنش میرسه باشه باقیش با خدا ...بعضی وقتا خواست خداس که ی چیزیو بهمون یاد بده از ی طریقی ک خوشمون نیاد ولی اون میدونه چی میکنهنوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMehdi من ازینکه کسی ناراحت باشه ناراحت میشم دوس دارم کمکشون کنم ...
خدا که همیشه هست همیشه هم هوای بنده هاشو داره ... -
نوشتهشده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۹:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
وقتی تو گفتی برخی کارها غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد:«همه چیز ممکن است»،
وقتی گفتی«هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»،
خداوند پاسخ داد:«من تو را دوست دارم»،
وقتی گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد:«من به تو آرامش خواهم داد»،
وقتی گفتی«من توان ادامه دادن ندارم»،خداوند پاسخ داد:«از رحمت من غافل نشو »،
تو گفتی«من نمیتوانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد:«من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
تو گفتی«من نمیتوانم آن را انجام دهم»
خداوند پاسخ داد:«تو هر کاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی«من نمیتوانم خود را ببخشم»،خداوند پاسخ داد:«من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»،خداوند پاسخ داد:«شجاع باش چون من روحی ترسو به تو نداده ام»،
وقتی تو گفتی«من همیشه نگران و ناامیدم»،
خداوند پاسخ داد:«تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی« شاید من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد:«من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،
وقتی تو گفتی«من احساس تنهایی میکنم»،
خداوند پاسخ داد:«من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»
...حال تو بگو برای خدا چه کرده ای ؟!.....