-
من نه بیقدرم که عالم در سجود / از برای مـن به خاک افتاده بود
هان بـبیـن افـتـادهام از پـا بـرت / سـودهام سـر تـا قدم را بر درت
خـواستی صورت به خاکم بنگری / بهر مـویـت در هلاکم بنگری
-
نوشتهشده در ۲۸ خرداد ۱۴۰۱، ۶:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو..... :)♡
-
نوشتهشده در ۲۹ خرداد ۱۴۰۱، ۲۰:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
علیرضا آذر
اغلب طولانیه شعراش / دکلمههاش ولی خب بعد خوندن چند بیت اول تا آخرش میرمیا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاستاِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟
دریاچهی آرامم،کوه هیجانم کو؟بر آینهی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجرهای را که با توپ شکستم نیستپشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود
تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بوداز معرکهها دور و در مهلکهها ایمن
یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستنیک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا،مشغول خودم بودمهرطور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبدهای دستش رو میشد و لو میرفتصد مرتبه میکشتند،یکبار نمیمردم
حالم که به هم میریخت جز حرص نمیخوردمآیندهی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود
پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بودآن خاطرههای خشک در متنِ عطش مانده
آن نیمهی پُررنگم در کودکیاش ماندهاما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با با دکتر اعصاب استنفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفتاندازهی اندوهم اندازهی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیستیک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است
وضعیتِ امروزم آیندهی مجنون استسر باز نکن اِی اشک،از جاذبه دوری کن
اِی بغضِ پُر از عصیان اینبار صبوری کنمن اشک نخواهم ریخت،این بغض خدادادیست
عادت به خودم دارم،افسردگیام عادیستپس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست
تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بستاو مُردهی کشتن بود،ابزار فراهم کرد
حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کردلبخند مرا بس بود،آغوش لِهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت،لب منهدمم میکردآن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود
در سیرِ مرا کشتن این پردهی اول بودتنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این استدر پیچ و خمِ گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدممحضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتماین خاصیت عشق است،باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشمهرچند که بیلنگر،هرچند که بیفانوس
حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوسکُشتی و گذر کردی،دستانِ دعا پشتت
بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتتاز قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشمآفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد
سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شداِی بر پدرت دنیا،آهسته چهها کردی
بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردیحالا پدرم غمگین،مادر که خودآزار است
تنهاییِ بیرحمم زیر سرِ خودکار استهر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد
از خانه به ویرانی،تکرارِ سلوکم شدزیر قدمت بانو دل ریختهام برگرد
از طاق هزاران ماه آویختهام برگردهر چیز به جز اسمت از حافظهام تُف شد
تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شدگیجیِ نخِ اول،خون سرفهی آخر شد
خودکار غزل رو کرد،لب زهرِ مکرر شدگیجیِ نخِ دوم،بستر به زبان آمد
هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شدگیجیِ نخِ سوم،دل شور برش میداشت
کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شدگیجیِ نخِ بعدی،در آینه چین افتاد
روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شددر ثانیهای مجبور نبض از تک و تا افتاد
اینگونه مقدر بود،اینگونه مقرر شدما حاصلِ من با توست،قانونِ ضمیر این است
دنیای شکستنهاست،ما؛جمعِ مکسر شدسیگار پس از سیگار،کبریت پس از کبریت
روح از ریهام دل کند،در متن شناور شدفرقی که نخواهد کرد در مردنِ من
تنها با آن گره ابرو مردن علنیتر شدیک گامِ دگر مانده،در معرض تابوتم
کبریت بکِش بانو،من بشکهی باروتمهر کس غمِ خود را داشت،هر کس سرِ کارش ماند
من نشئهی زخمی که یک شهر خمارش ماندچیزی که شکستم داد خمیازهی مردم بود
اِی اطلسِ خوابآلود،این پردهی دوم بودهرچند تو تا بودی خون ریختنیتر بود
از خواهرِ مغمومم سیگار تنیتر بودهرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود
این جنگِ ملالآور بر عشق مقدم بودهرچتد تو تا بودی ساعت خفقان بود و ... حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و
چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد ... روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت ... خوب است که برگشتی،این شعر جنون کم داشت
اِی پیکرِ آتشزن بر پیکرهی مردان ... اِی سقفِ مخدرها،جادوی روانگردان
اِی منظرهی دوزخ در آینهای مخدوش ... آغاز تباهیها در عاقبتِ آغوشاِی گافِ گناه،اِی عشق،بانوی بنی عصیان ... اِی گندمِ قبل از کشت،اِی کودکیِ شیطان
اِی دردسرِ کِشدار،اِی حادثهی ممتد ... اِی فاجعهی حتمی،قطعیتِ صد در صد
اِی پیچ و خمِ مایوس،دالانِ دو سر بسته ... بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته
اِی آیهی تنهایی،اِی سورهی مایوسم ... هر قدر خدا باشی من دست نمیبوسماِی عشقِ پدر نامرد،سر سلسلهی اوباش ... این دَم دَمِ آخر را اینبار به حرفم باش
دندان به جگر بگذار،یک گامِ دگر باقیست ... این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقیست
دندان به جگر بگذار،تهماندهی من مانده ... از مثنویِ بودن یک بیت دهن ماندهدنیا کمکم کرده است،
از جمع کمم کرده است
بیحاصل و بیمقدار
یک صفرِ پس از اعشار
یک هیچِ عذابآور
آیندهی خوابآور
لیوانِ پُر از خالی
دلخوش به خوشاقبالیراضی به اگر،شاید
هر چیز که پیش آید
سرگرمِ سرابی دور
در جبرِ جهان مجبور
لبخندی اگر پیداست
از عقدهگشاییهاست
ما هر دو پُر از دردیم
صد بار غلط کردیمما هر دو خطاکاریم
سرگیجهی تکراریم
من مست و تو دیوانه
ما را که بَرَد خانه
دلداده و دلگیرم
حیف است نمیمیرماِی مادرِ دلتنگم، دلبازترین تابوت ... دروازهی از ناسوت، تا شَعشعهی لاهوت
بعد از تو کسی آمد ... اشکی به میان انداخت
آن خانمِ اقیانوس ... کابوس به جان انداخت
اِی پیچ و خمِ کارون تا بندِ کمربندت ... آبستنِ از طغیان،الوند و دماوندتجانم به دو دستِ توست،آمادهی اعجازم
باید من و شعرم را در آب بیاندازم
دردی که به دوشم ماند از کوه سبکتر نیست
این پردهی آخر بود اما غمِ آخر نیست
دستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرم
هر آنچه که بودم هیچ،اینبار فقط شعرم -
نوشتهشده در ۲ تیر ۱۴۰۱، ۱۰:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نگاهت ميكنم، خاموش
و خاموشي زبان دارد.... :)♡ -
نوشتهشده در ۳ تیر ۱۴۰۱، ۱۷:۳۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتم: «چگونه میکُشی و زنده میکنی؟»
از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد![ امیرخسرو دهلوی ]
-
نوشتهشده در ۳ تیر ۱۴۰۱، ۱۹:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟ -
نوشتهشده در ۴ تیر ۱۴۰۱، ۷:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خَلق رآ گَرچِه وفآ نِیست،ولیکن گُل من...
نَه گُمان دآر کِه رَفتی و فرامُوش شُدی!♡[
شهریار ]
-
نوشتهشده در ۷ تیر ۱۴۰۱، ۸:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کنگر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود
یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کنهرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر
بار تن بگذار و سیر انجم و افلاک کنتا ز باغ خاطرت گلهای شادی بشکفد
هرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کنتا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهان
صوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کنملک الشعرای بهار
-
نوشتهشده در ۷ تیر ۱۴۰۱، ۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی
که اعتماد بر اوضاع این جهان نکنیاز این وآن نکشی هیچ در جهان آزار
اگرتو نیت آزار این و آن نکنیز صد رفیق یکی مهربان فتد، هش دار
که ترک صحبت یاران مهربان نکنیبود رفیق کهن چون می کهن، زنهار
که از رفیق و می تازه سرگران نکنیز دیگران چه توقع بود نهفتن راز
ترا که راز خود از دیگران نهان نکنیمیان خلق جهان گم کنی علامت خویش
اگر به خلق نکو خویش را نشان نکنیغم زمانه نگردد به گرد خاطر تو
گر التفات به نیک و بد زمان نکنیگر ازدیاد محبانت آرزوست، بکوش
که امتحانشده را دیگر امتحان نکنیبه دوستان فراوان کجا رسی که تو باز
ادای حق یکی را به سالیان نکنیاگر بهدست تو دشمن زپا فتاد ای دوست
مباش غره که خود عمر جاودان نکنیبجو متاع محبت که گر تمامت عمر
بدین متاع تجارت کنی زیان نکنیاگر نهی سر رغبت بر آستانهٔ کار
کف نیاز دگر سوی آسمان نکنی«بهار» اگر دلت از غم برشته است، خموش
که همچو شمع سر اندر سر زبان نکنیملک الشعرای بهار
-
نوشتهشده در ۷ تیر ۱۴۰۱، ۹:۱۱ آخرین ویرایش توسط _Mitra_ انجام شده
ای کُرات کهکشانها گوی چوگان شما !
آفتاب آسمان ، شمع شبستان شما !گر نشانی از تو نگرفتست در روز ازل
راه دل را از کجا بشناخت شیطان شما ؟!یارب آن « خاتم » تو خود دادی بدست اهرمن !
گرچه ننگش ماند عمری بر سلیمان شماورنه بی رأی تو آهی از دل کس برنخاست
ای همه ذرات این عالم ثناخوان شماهر بلایی در طریقت ، سالکان را نعمتیست
ناخدای کشتی نوحست ، طوفان شماهیچ کس نومید از درگاه لطفت برنگشت
قصّهها در یاد خود دارم ز احسان شماچون وضو با خون دل کردند خِیل عاشقان
در نماز عشق شد سجاده دامان شمابعد ازین ، امّید عمر ِ جاودان دارم ز بخت
کآب حیوان یافتم از خاک ایوان شماشاخهٔ خشکم ولی گر باغبان من تویی
چشم دارم گل کنم در خاکِ بستان شما« سالک از شوق تو آمد سوی اقلیم وجود
بازگردد یا درآید چیست فرمان شما »- سالِ 1368
بهرام سالکی
- سالِ 1368
-
ای با تو پیر گشتن، از هر شباب خوشتر...
حسین منزوی
-
نوشتهشده در ۹ تیر ۱۴۰۱، ۱۲:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانیحافظ
-
نوشتهشده در ۹ تیر ۱۴۰۱، ۱۲:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۹ تیر ۱۴۰۱، ۱۳:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تـنـهـا دارد !فاضل نظری
-
برای من مگری و مگو دریغ ! دریغ!
به دام دیو درافتی، دریغ آن باشد -
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من
. -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۴۰۱، ۱۲:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی خانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگو،که سلطان گدای اوست...سعدی
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۴۰۱، ۱۳:۰۴ آخرین ویرایش توسط Hamid.s انجام شده
Ferhat dağlar deldi Mecnun çöl aştı
sevginin gücüne herkes inansın
Kerem Aslı için azmı dolaştı
Bülbüller çok yandı güllerde yansın
Mademki hislerim sende anlamsız
artık bu şehirde durmam imkansız
kaybetmeden kıymet blmezmiş insan
şimdi bensizliğe sen yan imansızben demiştim;
yakarım bu şehri içerim bu zehri
bir dahada dönmem söylemiştim
ben demiştim;
sensiz yaşayamam bu elde duramam
ben sensiz olamam söylemiştim
ben demiştimبن دمیشدیم
فرهاد داغلار دلدی مجنون چول آچدی
فرهاد داغلار دلدی مجنون چول آچتدی
سوگینین گوجونه هرکس اینانسین
کرم اصلی ایچین نازمی دولاشدی
بولبولر چوخ یاندی گوللر ده یانسین
مادمکی حسلریم سنله آلدانسین
آرتیق بو شهرده دورماک ایمکانسیز
کایب اتمدن کیمت بیلمزمیش اینسان
شیمدی بنسیزلیگه سن یان ایمانسیز
بن دمیشدیم یاکارام بو شهری
ایچرم بو زهری
بیر داهادا دونمم سویلمیشدیم
بن دمیشدیم سنسیز یاشایامام
بو الده دورامام
بن سنسیز اولامام -
ای زبردست زیر دست آزار
گرم تاکی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهان داری
مردنت به که مردم آزاری
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۴۰۱، ۱۳:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریاتو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرابود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسماتویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنهاایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمی که تو نهای حاضر گرفت آتش چنین بالااگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعناعذابست این جهان بیتو مبادا یک زمان بیتو
به جان تو که جان بیتو شکنجهست و بلا بر ماخیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصیهزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حوراتعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمیزهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقازهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا/مولانا/