هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
Michael Vey
الحمدالله بد نیستمنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده@حمید-صباحی گوود
-
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود- با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
عالیییی
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چطوری جون دل
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@سجاد-ذوالفقاری
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خب من فعلا برم داستانو تموم نکنینااااا
-
Ryhn E
برو کلاس
(جوابهای بیشتری داشتم ولی چون حریف زبون بنده نمیشی، گناه داری)@danial-hosseiny اوخیییی🥺مرسی عمویی لطف کردی🥺
-
@Saghi-Mortazavi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
شبت دراکولایی
از اون دراکولاا ها که من میگم ؟
یا دراکولای معمولی ؟نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده@سجاد-ذوالفقاری در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Saghi-Mortazavi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
شبت دراکولایی
از اون دراکولاا ها که من میگم ؟
یا دراکولای معمولی ؟هر کدوم که بد تره
-
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود- با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMichael Vey در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
ناگهان با صدای پیتر به خودم اومد
+میا، میا ، میا با توام
چشام تار میدید به سقف موزه نگاه کردم نقشه بزرگی از کل جهان اونجا نقش بسته بود که به سختی دیگه میتونستم ببینمش
به کمک پیتر بلند شدم کمی چشامو به هم فشار دادم و باز کردم بهتر بتونم ببینم
پیتر : حالت خوبه میا ؟ چیشد یهو
میا : خوبم ، ببخشید امروز روز خوبی نداشتم روز دیوونه کننده ای بود
پیتر کمکم کرد با هم به سمت کافه جلوی موزه رفتیم من فقط یه لیوان آب خواستم انقدر ذهنم درگیر اتفاقات اطرافم بود که بغض کرده بودم -
@سجاد-ذوالفقاری در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Saghi-Mortazavi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
شبت دراکولایی
از اون دراکولاا ها که من میگم ؟
یا دراکولای معمولی ؟هر کدوم که بد تره
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Saghi-Mortazavi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@Saghi-Mortazavi در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
شبت دراکولایی
از اون دراکولاا ها که من میگم ؟
یا دراکولای معمولی ؟هر کدوم که بد تره
اولی مو رو رنگ میکنه
دومی ترسناکه
-
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
Michael Vey
من فاطمه نمیبینم اینجا فاطمه کیه
@jahad-128
@farzam-yousefi
خب نوبت شماست
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد؟
خطا بود که نبینند روی زیبا رااین بیت بدآموزی داره
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کمتر اهمیت بدی ،بهتر زندگی میکنی
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@Saghi-Mortazavi رو کمکم حساب کن
-
Michael Vey در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
ناگهان با صدای پیتر به خودم اومد
+میا، میا ، میا با توام
چشام تار میدید به سقف موزه نگاه کردم نقشه بزرگی از کل جهان اونجا نقش بسته بود که به سختی دیگه میتونستم ببینمش
به کمک پیتر بلند شدم کمی چشامو به هم فشار دادم و باز کردم بهتر بتونم ببینم
پیتر : حالت خوبه میا ؟ چیشد یهو
میا : خوبم ، ببخشید امروز روز خوبی نداشتم روز دیوونه کننده ای بود
پیتر کمکم کرد با هم به سمت کافه جلوی موزه رفتیم من فقط یه لیوان آب خواستم انقدر ذهنم درگیر اتفاقات اطرافم بود که بغض کرده بودمنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده_MILAD_ ای بابا بیچاره اون هیولا حال و احوال پرسید این بغض کرد؟ :***> دختره سوسوووول ایشش
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پیتر زنه یا مرد
دس زد بهش گناه نیست ؟ -
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@سجاد-ذوالفقاری
بردمش خارج کشور دیگه به ما ربطی نداره هرکاری کنه
-
Michael Vey در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
ناگهان با صدای پیتر به خودم اومد
+میا، میا ، میا با توام
چشام تار میدید به سقف موزه نگاه کردم نقشه بزرگی از کل جهان اونجا نقش بسته بود که به سختی دیگه میتونستم ببینمش
به کمک پیتر بلند شدم کمی چشامو به هم فشار دادم و باز کردم بهتر بتونم ببینم
پیتر : حالت خوبه میا ؟ چیشد یهو
میا : خوبم ، ببخشید امروز روز خوبی نداشتم روز دیوونه کننده ای بود
پیتر کمکم کرد با هم به سمت کافه جلوی موزه رفتیم من فقط یه لیوان آب خواستم انقدر ذهنم درگیر اتفاقات اطرافم بود که بغض کرده بودم_MILAD_
ما وارد کافه شدم
گوشه کافه یک میزه دو نفره بود و به نظر برای صحبت دنج میومد
من هیچ وقت به اون کافه حس خوبی نداشتم
رفتیم با هم دیگه اونجا نشستیم
پیتر گفت حالا از سیر تا پیازش رو برام تعریف
کن وقتی داشتم تعریف میکردم
خانم جکسون به سمت ما اومد و به شکل مرموزی مارو نگاه میکرد
وقتی تو چشام زل زد
درد عجیبی احساس کردم -
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
بردمش خارج کشور دیگه به ما ربطی نداره هرکاری کنه
خب اوکیه
-
@سجاد-ذوالفقاری
وایییی این میون خوبه به همه جوانب توجه می کنید