-
نوشتهشده در ۱۹ دی ۱۴۰۱، ۱۰:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نـاز مکن، کـه می کند جان من آرزوی تو..
-
ای پردهدار عالم در پرده چند مانی
آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را -
نوشتهشده در ۱۹ دی ۱۴۰۱، ۱۶:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ -
شب برفی سرد
کنار خیال های سرد
با یک بستنی سرد
دلگرم به قدم های آمدن با لباس های گرم -
گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شواقبال لاهوری
-
«چو خدا بود پناهت،چه خطر بود ز راهت؟!
به فلك رسد کلاهت که سر همه سرانی!»
مولانا -
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد“سعدی شیرازی”
-
نوشتهشده در ۱۹ دی ۱۴۰۱، ۲۰:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
در من بِدَمی
من زنده شومیک جان چه بُوَد
صد %(#0dd9f0)[جان] منی -
آینه ای طلب کن
تا روی خود ببینی
وز حسن خود بماند
انگشت در دهانت -
نوشتهشده در ۲۰ دی ۱۴۰۱، ۲۰:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتم چگونه میکشے و زنده میکنی!؟
با یک نگاه کُشت و نگاه دگــر نکرد ..| دهلوی |
-
نوشتهشده در ۲۰ دی ۱۴۰۱، ۲۱:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ما به خلوت با تو ای آرامِ جان
آسوده ایم...سعدی
-
"عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند"
~سعدی -
نوشتهشده در ۲۳ دی ۱۴۰۱، ۱۵:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نکند فکر کنی در دلِ من یادِ تو نیست
گوش كن !
نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست-مولانا
-
نوشتهشده در ۲۳ دی ۱۴۰۱، ۱۷:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
قصد جانم کرده ای!؟
جانم فدایِ قصد تو..|کوروش_نامی|
-
نوشتهشده در ۲۳ دی ۱۴۰۱، ۱۸:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفت
سایه بال هما را به قفس نتوان کرداینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است
زندگانی به مراد همه کس نتوان کردشرر کذب به یک چشم زدن می میرد
تکیه بر دوستی اهل هوس نتوان کردنعمتی نیست که چشمی نبود در پی آن
ترک وصل شکر از بهر مگس نتوان کردصائب از طول امل دست هوس کوته دار
که در این دام به جز صید مگس نتوان کردبیش ازین پیروی حرص و هوس نتوان کرد
همعنانی به سگ هرزه مرس نتوان کرد•صائب•
-
نوشتهشده در ۲۴ دی ۱۴۰۱، ۱۳:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتمش دل به خم زلف تو در قید بماند
گفت دیوانه همان بِه که مُقیّد باشدوحشی بافقی
-
نوشتهشده در ۲۴ دی ۱۴۰۱، ۱۷:۲۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
این سینه نیست, مرکز اجماع دردهاست
دیگر قدم خمیده تر از پیرمردهاستقلبی شکسته, قامت خسته: تمام من
این شهر بازمانده ی بعد از نبردهاستجان می کند دلم, همه سر گرم می شوند
چون رقص تاس در وسط تخته نردهاستطوفان بکن! مرا بشکن! دل نمی کنم
دریا تمام هستی دریا نوردهاستجای گلایه نیست اگر درد می کشم
صد قرن آزگار , همین رسم مردهاست... -
مو سیاه ابرو سیاه ان چشم پر جادو سیاه
هر زمان میبینمش
چشمم سیاهی میرود -
چقدر دلتنگی رو تو یه بیت زیبا گفت
بی تو با قافله ی غصه و غم ها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم -
نوشتهشده در ۲۵ دی ۱۴۰۱، ۱۵:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتی ز ناز، بیش مرنجان مرا، برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...
|مولانا|