-
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داریبیا قسمت کنیم، بیشش به من ده
که تو کوچک دلی، طاقت نداری!بابا طاهر
-
نوشتهشده در ۶ تیر ۱۴۰۲، ۱۲:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
.
مولانا -
نوشتهشده در ۹ تیر ۱۴۰۲، ۸:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشیگر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشیگفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشیدیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد
باز نگه میکنم سخت بهشتی وشیغایت خوبی که هست قبضه و شمشیر و دست
خلق حسد میبرند چون تو مرا میکشیموجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره مجروح عشق نیست به جز خامشیچند توان ای سلیم آب بر آتش زدن
کآب دیانت برد رنگ رخ آتشیآدمی هوشمند عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بی هشیمست می عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز گر هم از این می چشی•سعدی•
-
زین قصهٔ پر غصّه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصلهٔ سنگ صبوریم ...
-هوشنگ ابتهاج
-
مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت
گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفتچه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوسِ دولتِ دنیا زد و رفتابتهاج
-
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنمحافظ
غزل۳۴۸ -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۴۰۲، ۷:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غمهای جان آزار دل مسپارفریدون مشیری
-
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسنددبابا طاهر
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۴۰۲، ۱۱:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوهگری کرد و رو ببست...جنابِ حافظ
-
ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺒﻮﺩﮐﺎﺵ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﻏﻤﯽ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺩﻣﻨﻮﺵ ﺑﻮﺩﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﮐﺮﺩ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﮐﺎﺷﮑﯽ ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ
ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻣﯿﺪﮐﺎﺵ ﺟﻨﺲ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻫﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺑﻮﺩﮐﺎﺵ ﻣﯽﺷﺪ ﮔﻔﺖ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺳﻨﮓﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻧﯿﺮﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﮑﺲ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻗﺎﺏ ﮐﺮﺩ
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺮﻭد -
اندر دل من درون و بيرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوستاينجاي چگونه کفر و ايمان گنجد
بي چون باشد وجود من چون همه اوست
مولانا -
گفتم تو را دوست دارم
صدای مرا نقاشی کن
دلتنگ توام اندوهِ مرا نقاشی کن
به تو میاندیشم در غم
پندارِ مرا نقاشی کن
گفتی در خلایی که هوا نیست
نه من تو را میخوانم
نه تو مرا میشناسی
برایم چراغی بیاور
بی نور
چگونه نقاشی کنم؟محمدابراهیم جعفری
-
نوشتهشده در ۱۳ تیر ۱۴۰۲، ۹:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مطلع شمس آی گر اسکندری
بعد از آن هرجا روی نیکو فریبعد از آن هر جا روی مشرق شود
شرقها بر مغربت عاشق شود•مولانا•
-
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
فروغ فرخزاد
-
دانش آموزان آلاءنوشتهشده در ۱۴ تیر ۱۴۰۲، ۱۸:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سلیقه داشته آری ، سلیقه داشته است
خدا تخلص خود را علی گذاشته است -
نوشتهشده در ۱۶ تیر ۱۴۰۲، ۱:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گویند که ناپاک مبر نام علـی..
من نامِ عـلـــی بَرَم که پاک سازند.. -
نوشتهشده در ۱۶ تیر ۱۴۰۲، ۱۷:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم...
-
نوشتهشده در ۱۸ تیر ۱۴۰۲، ۸:۵۱ آخرین ویرایش توسط erfan wizard انجام شده
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
ای دوای نخوت و ناموس ما_ مولوی
-
نوشتهشده در ۱۸ تیر ۱۴۰۲، ۱۷:۳۹ آخرین ویرایش توسط Mehrsa 14 انجام شده
خزان من بهار های پشت پنجره است
چو عشق بود که غم بی گمان می میرد
دلم حوالی آواز های بی روحی است
که زخم های تن التیام می میرد
تصدقت بشوم دل که عقل و منطق نیست
اگر که دیر کنی با خیال می میرد
نظاره کن چه بروز بهار آوردی
که غرق شعر شده آسمان می میرد
شکوفه مجلس گرمش به راه هست هنوز
برای این قفس غم ولی بیا و ببین
که سرد گشته هوا بیگناه می میرد
مرا ببخش اگر از تو خوانده ام اینجا
گل ار ز خاک نخواند بهار می میرد
م.س:) -
نوشتهشده در ۱۹ تیر ۱۴۰۲، ۱۸:۲۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری…