کافــه میـــم♡
-
در دور دست باغ برهنه چکاوکی،
بر شاخه میسراید:
این چند برگ پیر،
وقتی گسست از شاخ،
آن دم جوانههای جوان باز میشود
بیداری بهار
آغاز میشود.- شفیعی کدکنی-
-
قبل ترها،همدیگر را میدیدیم.
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...بعدتر،اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم.
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود.یا هر چیزی...چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است... -
اگر میتونستم روی بزرگترین بیلیورد شهر یک جمله قرار بدم که تا ابد جلوی چشم عابران باشه قطعا این جمله رو انتخاب میکردم:
باور کنید اگر آدم شبانه روز شکنجه ببیند ولی با خودش در آشتی باشد زندگیش قابل تحملتر از کسی است که با خودش در آشتی نیست و یا به خاطر اینکه حسرت زده است یا به خاطر اینکه پشیمان است یا به خاطر اینکه اندوهگین است.
#مصطفی_ملکیان
#جافکری -
-
گاهی ضعیف و رنگ پریده، گاهی قوی و پُر نور،
ماه معنای انسان بودن را میفهمد. -
ما از عروسک کمتریم.
آنها مُرده بودند و زندگی میکردند،
ما زندگی میکنیم و مُردهایم...بهرام بیضایی
-
سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای
منم من
میهمان هرشبت
لولی وش مغموم
منم من
سنگ تیپا خورده رنجور
عاخ منم دشنام پست آفرینش
نغمه ناجور -
هیچ چیز به اندازهی نفرت از چیزی مشترک، مردم را با هم متحد نمیکند. نه عشق، نه دوستی و نه احترام.
چخوف
یادداشتها -
«غالباً آنچه روزی مورد تمسخر و استهزای انسان قرار داشته است دامنگیر خودش میشود.»
تولستوی
-
همدیگر را پیر نکنیم
باور کنید تک تک آدمها زخمی اند.
هرکس درد خودش را دارد،
دغدغه و مشغله خودش را دارد.
باور کنید ذهنها خسته اند،
قلبها زخمی اند، زبانها بسته اند.
برای دیگران آرزو کنیم
بهترینها را، راحتی را.
یاری کنیم همدیگر را تا زندگی
برایمان لذتبخش شود.
آدمها آرام آرام پیر نمیشوند.
آدمها در یک لحظه با یک تلفن،
با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق،
یک نیامدن، یک دیر رسیدن،
یک باید برویم
و با یک تمام کنیم پیر میشوند.آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند.
آدم را آدم ها پیر میکنند. -
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...
من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت
وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...
اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت
هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت
کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه
پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت -
همیشه آخرین سطر برایش مینوشتم
"روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد"
می نوشتم
"روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم، که هنوز دوستم داشته باشی"
می نوشتم
"در نبودنت به تمام ذرات زندگی کافر شده ام، جز ایمان به بازگشت تو"
امروز برای شما مینویسم
یقینا آمده است
ولی روزی که من از هراس دیوارها
خانه را که نه
خودم را ترک کرده بودم| نیکی فیروزکوهی |
-
هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد
دیگر هیچ معنایی ندارد.
بعد از مرگ من
گلها را دور بیاندازید؛
سنگهای قبر چیزی از دلتنگی نمیدانند.جمال ثریا