گلچینی کوتاه از کتاب های معروف
-

بیایید نگاهی به تاریخ نوع بشر بیندازیم: چه میبینیم؟ ...... یکنواخت است؟ خب بله، شاید یکنواخت هم باشد؛ جنگ و جنگ، اکنون میجنگند، قبل از این هم میجنگیدند، بعد از این هم خواهند جنگید.
یادداشتهای زیرزمینی - فیودور داستایفسکی -

بیایید نگاهی به تاریخ نوع بشر بیندازیم: چه میبینیم؟ ...... یکنواخت است؟ خب بله، شاید یکنواخت هم باشد؛ جنگ و جنگ، اکنون میجنگند، قبل از این هم میجنگیدند، بعد از این هم خواهند جنگید.
یادداشتهای زیرزمینی - فیودور داستایفسکیچه توقعی میتوان از انسانی داشت که چنین خصلتهای عجیبی در او نهفته است؟ بارانی از موهبتهای زمینی بر سرش بریزید، در دریایی از شادی محض غرقش کنید، چندان که روی سطح بالای سرش چیزی جز حبابهای خوشی دیده نشود، آنچنان رفاهی ارزانیاش کنید که دیگر هیچ کاری نداشته باشد جز خورد کیک زنجفیلی و دغدغهی پایان نیافتن تاریخ جهان... و همینجا، درست همینجاست که جنابِ ایشان، با ریشخند و ناسپاسیِ محض دست به کار کثیف خواهد زد.
یادداشتهای زیرزمینی - داستایفسکیو در ادامه:

-
چه توقعی میتوان از انسانی داشت که چنین خصلتهای عجیبی در او نهفته است؟ بارانی از موهبتهای زمینی بر سرش بریزید، در دریایی از شادی محض غرقش کنید، چندان که روی سطح بالای سرش چیزی جز حبابهای خوشی دیده نشود، آنچنان رفاهی ارزانیاش کنید که دیگر هیچ کاری نداشته باشد جز خورد کیک زنجفیلی و دغدغهی پایان نیافتن تاریخ جهان... و همینجا، درست همینجاست که جنابِ ایشان، با ریشخند و ناسپاسیِ محض دست به کار کثیف خواهد زد.
یادداشتهای زیرزمینی - داستایفسکیو در ادامه:


") -
فروغ همیشه با تمام صورتش میخندید. انگار که خندهاش موج بر میداشت و حلقه حلقه در تمام چهرهاش پخش میشد. خنده او به انسان سرایت میکرد و از ته دل، صمیمانه و شادمانه میخندید. همانگونه که وقتی گریه میکرد از ته دل و با تمام صورتش میگریست. او واقعا در آئینه گریه میکرد. آن شعر "تمام روز در آئینه گریه میکردم"، خیال و یا رویای شاعرانه نبود، واقعیت داشت. من چندبار شاهد گریه های معصومانهاش بودم. او آئینهاش را به دست میگرفت، دور اطاق میگشت و در حالی که به آئینه نگاه میکرد به شدت میگریست. تعداد اندکی از دوستانش از ته دل او خبر داشتند، فروغ انسانی صمیمی، درستکار، بامحبت و فداکار بود. از نامردمیها، از نیش و کنایهها، از تهمت و افتراهای ناروا به سختی دلآزرده میشد و رنج میبرد و خود را سرگشته و بیپناه حس میکرد و در این احوال بود که زخم عمیقی که از نبود و ندیدن پسرش در دل داشت، سر، باز میکرد و به درد میآمد.
:)))))))))))))
ادای دین به فروغ فرخزاد (قصه فروغ) - جلال خسروشاهی -

یوحنای دیوانه - جبران خلیل جبران(برای چند وقت پیشه و دیشب تو گالریم باز دیدمش
) -
اما شاید همهی زندگیها همین بودند. شاید حتی آن زندگیای که کاملا پرهیجان بهنظر میرسید یا آن زندگیای که همه فکر میکردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.
کتابخانهٔ نیمهشب
مت هیگ -
هیچچیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد!
نازنین - داستایفسکی -
هیچچیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد!
نازنین - داستایفسکی -
هیچچیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد!
نازنین - داستایفسکی
-
سایر شخصیتهای جهان با مرگشان همه چیز میمیرد و با جسمشان زیر خاکها پنهان میگردد اما مردان حقیقت خود میمیرند ولی مکتب و عشقها که برمیانگیزند با گذشت قرون تابندهتر میگردد.
ما در تاریخ میخوانیم که سالها بلکه قرنها پس از مرگ علی افرادی با جان از ناوک دشمنانش استقبال میکنند.
از جمله مجذوبین و شیفتگان علی، میثم تمار را میبینیم که بیستسال پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضائل و سجایای انسانی او سخن میگوید. در آن ایامی که سرتاسر مملکت اسلامی در خفقان فرو رفته، تمام آزادیها کشته شده و نفسها در سینه زندانی شده است و سکوتی مرگبار همچون غبار مرگ بر چهرهها نشسته است، او از بالای دار فریاد بر میآورد که بیایید از علی برایتان بگویم=))
حکومت قدارهبند اموی که منافع خود را در خطر میبیند دستور میدهد که بر دهانش لجام زنند و پس از چند روزی هم به حیاتش خاتمه دادند.
تاریخ از این قبیل شیفتگان برای علی بسیار سراغ دارد!
جاذبه و دافعه علی علیهالسلام - مرتضی مطهری -
زمانی که احساس کردی میخواهی از کسی انتقاد کنی، به یاد داشته باش که همهی مردم جهان امتیازاتی که تو در زندگی داشتهای را نداشتهاند.
گتسبی بزرگ - اسکات فیتزجرالد"انتقاد کنی" رو "ایراد بگیری" هم ترجمه کردن تو نسخههای دیگه و فکر میکنم همین دومی به اونچه که تو انگلیسیش آورده شده نزدیکتر باشه!
-
.
در هرچه که دوست داشتم، تنها بودم.
.
بخشی از شعر «تنها»
ادگار آلن پو
شعردانه

|

