هفته های خوشحالی
-
روز پنجم
امروز عاذی بود ولی روز عادی منم پر خوشحالیه😂
صبح دیر پا شدم با دوچرخه رفتم مدرسه بام اردکا داشتن شنا میکردن اصلا از اونا خیلی خوشم میاد از این طرف رودک(رود کوچک) جوجه ها میرفتن تو اب از اون ور میومدن بیرون
از اونطرفم بوقلمونا جمع بودن منم وایساده بودم صدا در میاوردم اونا هم جواب میدادن😂
تو مدرسه جمع شدیم دوغ خوردیم دو زنگ خوابیدیم😂
بعد از ظهر عین خرس خوابیدم😂🐻
تو خواب داشتم اسب سواری میکردم
بیدار شدم رفتم یه چند ساعتی درس خوندم😂😑
بعدم که تو دلی قیامت شد😂 -
خب روز دوم
راستشو بخوام بگم دیشب اصلا روز جالبی نبود🤦♀️😂و تلاش منم برای جالب کردن دیروز بی فایده بود🤕
ولی خبر خوبش این بود بعداز مدت ها ناهارو من درست کردم😳کشک بادمجون😐😂(خدایا این خوشحالیا رو از ما نگیر🤦♀️😂)
بعدشم یکمم درس خوندم
راستی خواستگاری داداشم اصلا جمعست ولی من چون روزا رو قاطی کرده بودم فک میکردم دیروزه🤦♀️😂
بعدشم کلی کارتون دیدیم سه نفری:)خیلی خوب بود
از این به بعد دلم بگیره میرم کارتون میبینم نمیام انجمن😎😂
یکی از خوشحالیای دیگم مربوط میشه که یکی از دوستای دانشگام برای اولین بار از بیوم رو تل تعریف کرد🤦♀️😂😂😂 این بود:طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی/صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست..🙂
یکی از دوستای دبیرستانم برام یه شعر فرستاد که خیلی خوشحالم کرد🙂
همیشه بهم میگه تو عشق منی😀😂منم تعمیم دادم شعرشو دیگه🤦♀️😂البته اون به همه میگه😅😂😂😂
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شودخوشحالی بعدیمم مربوط میشه به اینکه تصمیم گرفتم از امروز تا اخرین روز امتحانا فقط درس بخونم🙄والا من بیوفتم کی میخواد جواب بده🥺😅😂
۵ روز بعدیشو بعد امتحانا می نویسم😶

-
حس می کنم از وقتی که دیدمش.....متحول شدم
خانوم ، پاک ، با حیا ، نجیب ، صبور،سنگین........
یکی از قشنگترین خوشحالی هاییه که تا حالا داشتم
افرین به خونوادش که همچین دختری تربیت کردن
اینجور دخترا خیلی کم پیدا میشن توو جامعمون
خیلی خیلی کم.....نایاب.....
از ته دلم بهش افتخار می کنم
انگار شده مثل یه الگو برام
میخوام زندگیمو از نو بسازم یه ادم جدید
امروز فهمیدم که خیلی از ارزشهامو با بیراهه نادیده گرفتم
مهم اینه هنوزم نفس می کشم یعنی راه برای جبران هست....
دلم می خواست حس خوب الانمو بیام اینجا منتقل کنم
به معنای واقعی کلمه همه چی تمام بود
هر دو خونواده همدیگه رو پسندیده بودن و خونواده یعنی همه چیز.... -
روز ششم
صبح ساعت 7 رفتیم پیاده روی و هرکسی رو ک ممکنه از جدوابادو مزاحمو اینا رویت کردیمو خندیدیم
انقد ک رانندگان گرام گردنشونو برا شناسایی کج میکردنم فاطمه اعصابش خورد شدو هرکی اینو تکرار میکرد میگف شناختی؟:face_with_tears_of_joy:
اون اخراشم ی مزاحم قدیمی و اشنارو دیدم ک نگاهش هم منو ترسوند و هعم ی حس عجیب داد بم ک باورش سخت بود .دربرابر حجم عظیم فحش های رکیک فاطمه ب اون من فقط سکوت کردم تا خدایی ناکرده سوتی ندم پیشش
شبم رفتیم شهر بازی و کلی ترسو خنده .ترسهاش مال من بود خنده هاش مال خونواده
سوار کشتی صبا شدم خیلی بد بود:grimacing_face: اجیم هر هر میخندید و من میگفتم خدا لعنتت کنه فائزه:face_with_open_mouth_cold_sweat: :dizzy_face: :disappointed_but_relieved_face:
ی پسره احمق از روبرو جو میدادو تمام معصومینو با لحن اوا خواهری صدا میزد جوری ک گفتم اب قند لازمه:face_screaming_in_fear:
اونطرف ردیف اخر یکی نشسته بود رو لبه کشتی و با بالارفتنشون حس میکردم الان قل میخوره میفته روما:fearful_face: :confused_face:
میله ایمنیشم خراب بودو هی باز میشد:confounded_face: فک میکردم هر لحظه ممکنه بیفتم بیرون:slightly_frowning_face: هردفه بالا میرفت پاهام طوری میلرزید ک صدا بندری میداد:face_with_tears_of_joy: :frowning_face:
درکل خوش گذشت -
خب روز ششم😂
کم کم مهمونای بعد از من دارن ازم رد میشن😂
۱)صبح زود پا شدم یکم درس خوندم
۲)امروز اردکارو ندیدم😂dlrm اون عکسی که تو دلی ریپلای زده بودین قو بود واسه ما اردک و غازهکلا صدای بوقلمونا تو گوشمه😂خوشحالم که همچین دوستایی دارم😂😑حتما اونا هم دلشون واسه من تنگ شده
۳)نهار قرمه سبزی 😍
۴)بعد از ظهر یکم درس خوندم بعدش پسر خالم اومد pes بازی کنیم منم که مدعی😂😎از عید بازی نکردم زدم باختم😂خوشحالم😂که دل یه بچه رو خوش کردم😂
۵)شبم که داشتم یه قسمتی از کتابو میگشتم بعد کتابو باز کردم دیدم لعنتی حتی موضوع هاشم یادم نیس اینطوری شد که دارم عوض کتاب خریدن همونا رو میخونم -
سلام خوبین خوشین سسلامتین؟واپسا کنکور چطوره؟اهم اهم فک میکردم تموم شده ی سر اومدم لایکامو چک کنم دیدم اخرین نوشته مربوط ب روز ششمه.ازبس ماشالله لایک کردین یادم نبود.برای این که خیلی کهنه نباشه خوشحالی روز دوشنبه رو مینویسم.
اقا ا اموزشگاه تماس گرفتن گفتن ک ساعت 6 پاشو بیا سر کلاس شیمی . ازاون ورم خبر رسید خاله هام (خاله های مامانم اخه خودم ندارم خاله)دارن میان هونه مادرجونم یهویی مام من رفت اونجا با ابجبم ک تمیز کاری کننو اینا بعد بیان خونه اماده شن.ک ی ربع بعد مامم زنگیدو گف ک اومدن. دخی خاله هم ک نیومده بودو منم نرفتم حسش نبود خونه موندمو یکم سرموگرم کردم تا ظهر با ققنوس هم کلی حرف زدیمو اینا وسط بحث بودیم ک زنگ زدنو مامم کلی دعوام کرد ک کجایی پس؟؟؟؟؟داریم نهار میخوریم.ی خداقسی با فاطمه و(ققنوس )سیستمو خاموش کردم ک بابام اومد خونه و من از همه جا بیخبر گفتم بیا بریم نهار خونه مادرجووون
خلاصه رفتیمو مامم خیلی استقبال نکرد نگو جمعشون زنونه بوده!!خخخ منم سوت زنان رفتم داخل.بابام میخواست تو حیاط بخوره نهارشو بیسرصدابره ک خاله ها گفتن در این صورت اونا هم تو حیاط تحصن میکنن!!!خلاصه نهارو خوردیمو تا ساعت4 دخی خاله نیومد ک نیومد منم رفتم خونه و یکم دور خودم چرخیدمو کتاب خوندم و بعد اماده شدم .ی تیپ زدمو رفتم کلاس.اونجا بود ک فهمیدم ی سری ادم قزمیتم همکلاسن باهام امثال و خورد تو پرم راسشو بخواین.ادمای مزخرفی بودن.پامو ک تو کلاس گذاشتم صدا جیغ دخترا گوشمو کر کرد . دلم خیلی برا دوستام تنگ شده بود.فکرشم نمیکردم انقد گرم استقبال کنن.دوباره خبر رسید ک سانس 3 ساعتس .وسط سانس رئیس اموزشگاه اومدو گف ک از مهر اموزشگاه دخترونه پسرونه ما میریم ی شعبه دیگه.فقط خدا میدونه چقد خوشحال شدم.بچه درسخونا(یکی دوتا از پسرا) و صد البته اون تعداد قزمیت مذکور ازکلاسمون جدا میشدن و من ب روزای اوج خودم بر میگشتم بالاخره!!!!!!!!استادمون ی پیر مرد بسیار بسیار مهربوون بود.من ک همون جلسه اول عاشقش شدم خیلی خوب و کامل درس میداد.ی سری از تستارو جواب دادمودرست بودنو استاد ازم تعریف کردو نمره شیمی مو پرسیدومن با افتخار از بیست خوشگلم یاد کردمو حرص بچه درسخونا درومده بودومن شدید کیف میکردم خخخخ خبیثم خودتونین!!!ساعت 9/5هم خسته و کوفته تا رسیدم گشنه خوابیدم.و حس خوبی داشتم چون چندروز بود ک واسه کنکور شروع ب خوندن کرده بودمو اماده سر کلاس حاضر شده بودم! -
حس می کنم از وقتی که دیدمش.....متحول شدم
خانوم ، پاک ، با حیا ، نجیب ، صبور،سنگین........
یکی از قشنگترین خوشحالی هاییه که تا حالا داشتم
افرین به خونوادش که همچین دختری تربیت کردن
اینجور دخترا خیلی کم پیدا میشن توو جامعمون
خیلی خیلی کم.....نایاب.....
از ته دلم بهش افتخار می کنم
انگار شده مثل یه الگو برام
میخوام زندگیمو از نو بسازم یه ادم جدید
امروز فهمیدم که خیلی از ارزشهامو با بیراهه نادیده گرفتم
مهم اینه هنوزم نفس می کشم یعنی راه برای جبران هست....
دلم می خواست حس خوب الانمو بیام اینجا منتقل کنم
به معنای واقعی کلمه همه چی تمام بود
هر دو خونواده همدیگه رو پسندیده بودن و خونواده یعنی همه چیز....romisa در هفته های خوشحالی گفته است:
حس می کنم از وقتی که دیدمش.....متحول شدم
خانوم ، پاک ، با حیا ، نجیب ، صبور،سنگین........
یکی از قشنگترین خوشحالی هاییه که تا حالا داشتم
افرین به خونوادش که همچین دختری تربیت کردن
اینجور دخترا خیلی کم پیدا میشن توو جامعمون
خیلی خیلی کم.....نایاب.....
از ته دلم بهش افتخار می کنم
انگار شده مثل یه الگو برام
میخوام زندگیمو از نو بسازم یه ادم جدید
امروز فهمیدم که خیلی از ارزشهامو با بیراهه نادیده گرفتم
مهم اینه هنوزم نفس می کشم یعنی راه برای جبران هست....
دلم می خواست حس خوب الانمو بیام اینجا منتقل کنم
به معنای واقعی کلمه همه چی تمام بود
هر دو خونواده همدیگه رو پسندیده بودن و خونواده یعنی همه چیز....بالاخره این دو تا جوون هم بهم رسیدن:)
ممنونم از همه ی اونایی که دعا کردن:) -
-
امروز خوشحال بودم چون سریال جدیدم دقیقن همون چیزیعه که میخوام. 🎀
-
-
امروز خوشحالم چون مثل ادمای شکمو خیلی رندوم ساعت 8 با ماشین رفتم بندری خریدم بعدشم رفتم خونه مادربزرگم💞
این مغازه رو تازه کشف کردم
صاحبش یه خانم و آقاست خیلی زوج نازی ان
کنار ساندویچ یه سالاد خوشمزه هم میده😭🤌
*58 کیلو شدم ولی آیا مهمه؟ 😭😂 -
romisa در هفته های خوشحالی گفته است:
Maaah
هبیج
Succinate
می دونم که این روزا، این چالش سخت تره
من این سه نفر رو دعوت می کنم به این چالش💖
تا یک هفته، هرشب یه پست از خوشحالی های اون روزتون بذارین
بعد یه هفته، هرکدومتون یه نفر رو تگ کنید که اون بیاد بگههوممم یه هفته سخته
ولی خب امشب از این خوشحالم که روزم مفید بود و کارامو کردم
همین سادگی

-
امروز بخاطر اینکه کراکر پنیری ماهی خریدم خوشحال بودم. 🪄
-

امروز خوشحالم چون تونستم مفید درس بخونم و اناتومی رو تموم کنم البته باید مرورش کنم حتما 🫠
امروز خوشحالم چون بالاخره کانفینگ پیدا کردم و تونستم برم تلگرام و اینستا -
آسمون قرمز بود و داشت برف میومد شبای برفی قشنگه
*هرچند تابستون فنم -
اول صبح از اینکه مجبور بودم تمام خونه رو تنهایی تمیز کنم خیلی عصبی شدم
چون مامانم مریض شده و خودم وضع خوبی ندارم...
با هزار تا درد و اذیت شروع کردم و الان تموم شد
خیلی خسته شدم ولی عصبی بودنم رفع شد
همین که الان خونه دسته گل شد و نور از لا به لای پرده ها افتاده تو خونه
و بوی خوب غذا و چایی پخش شده خیلی خوشحالم کرد
خداروشکر:))
(دیگه از تو خونه مون نمیتونم عکس بزارم تصور کنید🤨) -
دیروز خوشحال بودم چون اول که مامانم بلاخره اعتماد کرد آمپولشو بزنمممم بعدم اون مکالمه اخرشبیعه تودلی =))))))
-
امروز یه اتفاق بدی برام افتاد ولی بعدش سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و همین که مثل گذشته بابت اتفاقات بد از دست خدا ناراحت نمیشم و سعی میکنم بیشتر بهش اعتماد کنم بهم آرامش و امید میده :).
پناهگاه من🫀.



