هفته های خوشحالی
-
خب روز ششم😂
کم کم مهمونای بعد از من دارن ازم رد میشن😂
۱)صبح زود پا شدم یکم درس خوندم
۲)امروز اردکارو ندیدم😂dlrm اون عکسی که تو دلی ریپلای زده بودین قو بود واسه ما اردک و غازهکلا صدای بوقلمونا تو گوشمه😂خوشحالم که همچین دوستایی دارم😂😑حتما اونا هم دلشون واسه من تنگ شده
۳)نهار قرمه سبزی 😍
۴)بعد از ظهر یکم درس خوندم بعدش پسر خالم اومد pes بازی کنیم منم که مدعی😂😎از عید بازی نکردم زدم باختم😂خوشحالم😂که دل یه بچه رو خوش کردم😂
۵)شبم که داشتم یه قسمتی از کتابو میگشتم بعد کتابو باز کردم دیدم لعنتی حتی موضوع هاشم یادم نیس اینطوری شد که دارم عوض کتاب خریدن همونا رو میخونم -
سلام خوبین خوشین سسلامتین؟واپسا کنکور چطوره؟اهم اهم فک میکردم تموم شده ی سر اومدم لایکامو چک کنم دیدم اخرین نوشته مربوط ب روز ششمه.ازبس ماشالله لایک کردین یادم نبود.برای این که خیلی کهنه نباشه خوشحالی روز دوشنبه رو مینویسم.
اقا ا اموزشگاه تماس گرفتن گفتن ک ساعت 6 پاشو بیا سر کلاس شیمی . ازاون ورم خبر رسید خاله هام (خاله های مامانم اخه خودم ندارم خاله)دارن میان هونه مادرجونم یهویی مام من رفت اونجا با ابجبم ک تمیز کاری کننو اینا بعد بیان خونه اماده شن.ک ی ربع بعد مامم زنگیدو گف ک اومدن. دخی خاله هم ک نیومده بودو منم نرفتم حسش نبود خونه موندمو یکم سرموگرم کردم تا ظهر با ققنوس هم کلی حرف زدیمو اینا وسط بحث بودیم ک زنگ زدنو مامم کلی دعوام کرد ک کجایی پس؟؟؟؟؟داریم نهار میخوریم.ی خداقسی با فاطمه و(ققنوس )سیستمو خاموش کردم ک بابام اومد خونه و من از همه جا بیخبر گفتم بیا بریم نهار خونه مادرجووون
خلاصه رفتیمو مامم خیلی استقبال نکرد نگو جمعشون زنونه بوده!!خخخ منم سوت زنان رفتم داخل.بابام میخواست تو حیاط بخوره نهارشو بیسرصدابره ک خاله ها گفتن در این صورت اونا هم تو حیاط تحصن میکنن!!!خلاصه نهارو خوردیمو تا ساعت4 دخی خاله نیومد ک نیومد منم رفتم خونه و یکم دور خودم چرخیدمو کتاب خوندم و بعد اماده شدم .ی تیپ زدمو رفتم کلاس.اونجا بود ک فهمیدم ی سری ادم قزمیتم همکلاسن باهام امثال و خورد تو پرم راسشو بخواین.ادمای مزخرفی بودن.پامو ک تو کلاس گذاشتم صدا جیغ دخترا گوشمو کر کرد . دلم خیلی برا دوستام تنگ شده بود.فکرشم نمیکردم انقد گرم استقبال کنن.دوباره خبر رسید ک سانس 3 ساعتس .وسط سانس رئیس اموزشگاه اومدو گف ک از مهر اموزشگاه دخترونه پسرونه ما میریم ی شعبه دیگه.فقط خدا میدونه چقد خوشحال شدم.بچه درسخونا(یکی دوتا از پسرا) و صد البته اون تعداد قزمیت مذکور ازکلاسمون جدا میشدن و من ب روزای اوج خودم بر میگشتم بالاخره!!!!!!!!استادمون ی پیر مرد بسیار بسیار مهربوون بود.من ک همون جلسه اول عاشقش شدم خیلی خوب و کامل درس میداد.ی سری از تستارو جواب دادمودرست بودنو استاد ازم تعریف کردو نمره شیمی مو پرسیدومن با افتخار از بیست خوشگلم یاد کردمو حرص بچه درسخونا درومده بودومن شدید کیف میکردم خخخخ خبیثم خودتونین!!!ساعت 9/5هم خسته و کوفته تا رسیدم گشنه خوابیدم.و حس خوبی داشتم چون چندروز بود ک واسه کنکور شروع ب خوندن کرده بودمو اماده سر کلاس حاضر شده بودم! -
حس می کنم از وقتی که دیدمش.....متحول شدم
خانوم ، پاک ، با حیا ، نجیب ، صبور،سنگین........
یکی از قشنگترین خوشحالی هاییه که تا حالا داشتم
افرین به خونوادش که همچین دختری تربیت کردن
اینجور دخترا خیلی کم پیدا میشن توو جامعمون
خیلی خیلی کم.....نایاب.....
از ته دلم بهش افتخار می کنم
انگار شده مثل یه الگو برام
میخوام زندگیمو از نو بسازم یه ادم جدید
امروز فهمیدم که خیلی از ارزشهامو با بیراهه نادیده گرفتم
مهم اینه هنوزم نفس می کشم یعنی راه برای جبران هست....
دلم می خواست حس خوب الانمو بیام اینجا منتقل کنم
به معنای واقعی کلمه همه چی تمام بود
هر دو خونواده همدیگه رو پسندیده بودن و خونواده یعنی همه چیز....romisa در هفته های خوشحالی گفته است:
حس می کنم از وقتی که دیدمش.....متحول شدم
خانوم ، پاک ، با حیا ، نجیب ، صبور،سنگین........
یکی از قشنگترین خوشحالی هاییه که تا حالا داشتم
افرین به خونوادش که همچین دختری تربیت کردن
اینجور دخترا خیلی کم پیدا میشن توو جامعمون
خیلی خیلی کم.....نایاب.....
از ته دلم بهش افتخار می کنم
انگار شده مثل یه الگو برام
میخوام زندگیمو از نو بسازم یه ادم جدید
امروز فهمیدم که خیلی از ارزشهامو با بیراهه نادیده گرفتم
مهم اینه هنوزم نفس می کشم یعنی راه برای جبران هست....
دلم می خواست حس خوب الانمو بیام اینجا منتقل کنم
به معنای واقعی کلمه همه چی تمام بود
هر دو خونواده همدیگه رو پسندیده بودن و خونواده یعنی همه چیز....بالاخره این دو تا جوون هم بهم رسیدن:)
ممنونم از همه ی اونایی که دعا کردن:) -
-
امروز خوشحال بودم چون سریال جدیدم دقیقن همون چیزیعه که میخوام. 🎀
-
-
امروز خوشحالم چون مثل ادمای شکمو خیلی رندوم ساعت 8 با ماشین رفتم بندری خریدم بعدشم رفتم خونه مادربزرگم💞
این مغازه رو تازه کشف کردم
صاحبش یه خانم و آقاست خیلی زوج نازی ان
کنار ساندویچ یه سالاد خوشمزه هم میده😭🤌
*58 کیلو شدم ولی آیا مهمه؟ 😭😂 -
romisa در هفته های خوشحالی گفته است:
Maaah
هبیج
Succinate
می دونم که این روزا، این چالش سخت تره
من این سه نفر رو دعوت می کنم به این چالش💖
تا یک هفته، هرشب یه پست از خوشحالی های اون روزتون بذارین
بعد یه هفته، هرکدومتون یه نفر رو تگ کنید که اون بیاد بگههوممم یه هفته سخته
ولی خب امشب از این خوشحالم که روزم مفید بود و کارامو کردم
همین سادگی

-
امروز بخاطر اینکه کراکر پنیری ماهی خریدم خوشحال بودم. 🪄
-

امروز خوشحالم چون تونستم مفید درس بخونم و اناتومی رو تموم کنم البته باید مرورش کنم حتما 🫠
امروز خوشحالم چون بالاخره کانفینگ پیدا کردم و تونستم برم تلگرام و اینستا -
آسمون قرمز بود و داشت برف میومد شبای برفی قشنگه
*هرچند تابستون فنم -
اول صبح از اینکه مجبور بودم تمام خونه رو تنهایی تمیز کنم خیلی عصبی شدم
چون مامانم مریض شده و خودم وضع خوبی ندارم...
با هزار تا درد و اذیت شروع کردم و الان تموم شد
خیلی خسته شدم ولی عصبی بودنم رفع شد
همین که الان خونه دسته گل شد و نور از لا به لای پرده ها افتاده تو خونه
و بوی خوب غذا و چایی پخش شده خیلی خوشحالم کرد
خداروشکر:))
(دیگه از تو خونه مون نمیتونم عکس بزارم تصور کنید🤨) -
دیروز خوشحال بودم چون اول که مامانم بلاخره اعتماد کرد آمپولشو بزنمممم بعدم اون مکالمه اخرشبیعه تودلی =))))))
-
امروز یه اتفاق بدی برام افتاد ولی بعدش سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و همین که مثل گذشته بابت اتفاقات بد از دست خدا ناراحت نمیشم و سعی میکنم بیشتر بهش اعتماد کنم بهم آرامش و امید میده :).
پناهگاه من🫀. -
امروز خوشحالم چون با وجود اتفاقات صبح و یه بغض کوچولو تو گلوم و اعصاب خورد، روزمو ساعت ۶عصر شروع کردم و تقریبا نجاتش دادممم :)))
خوشحالی دیگهم بخاطر تمومشدن امتحان زبان ۳ واحدی بود، اصلن نایس و بوسیدنی 🎀 -
از زمانی که دانشجو شدم تا حالا نشده نتیجه تلاشم رو نگیرم معمولا ۷۰ درصد کتاب رو میخونم همونقدر میزنم
این سری با اینکه آناتومی رو کامل خونده بودم و نخونده نداشتم درصدم خیلی بد شد و کل دیروز بغض کرده بودم🐤
ولی میتونم خوشحال باشم که حداقل پاس شدم* خیلی ها افتادن
*میتونم خوشحال باشم که تونستم 3 تا درس تو یه روز بخونم فوبیام این بود که تو یه روز چندتا امتحان داشته باشم ترسناک بود ولی تونستم
*میتونم خوشحال باشم چون جنین 100 زدم
*میتونم خوشحال باشم چون آناتومی آخرین لحظه چندتا سوال جوابشون یادم اومد -
امروز بخاطر این خوشحال بودم که صفحهی مربوط به چالش تئوری زخمه بولتم خیلییی خفن شد. 🎀
-
امروز بخاطر این خوشحال بودم که صفحهی مربوط به چالش تئوری زخمه بولتم خیلییی خفن شد. 🎀



