هرچی تودلته بریز بیرون7
-
از اینکه درست نشه و نابود بشم می ترسم
-
از نشدن می ترسم
-
از نخواستن بیشتر
-
هنوز حتی نخواستم که قدمی براش بردارم!
نکنه همینطور بمونه؟
نکنه نابود بشم؟
نکنه بدتر بشه؟ -
زورم نمی رسه دیگه
من زورم نمی رسه... خدا می تونه منو به حال خودم رها کنه؟ می تونه رها کنه که له بشم؟ که نابود بشم؟
همهی اینا رو می بینه؛ نه؟
مراقبت می کنه ازم؟
نگهم می داره؟ -
تنها فارس زبان کلاس خودم بودم ، باید هر دفعه استاده می اومد تذکر میدادم لطفا فارسی ، یه چالشی داشت برای خودش ، باید مدام درخواست شیفت و آلت میکردم ، تک و تنها افتاده بودم
اون دو تا هم ورودیم یکیشون تبریزی بود یکیشون سهندیتا حالا برام پیش نیومده بود تنها فارس زبان باشم هر انتخاب واحدی انجام داده بودم یه آمار قابل توجهی فارس زبان بودن ولی روز اول دیدم واقعا انگار من تنهام 😂
-
+عه فارسی؟
-نه ترکم!
-واااا خب پس چرا فارسی حرف می زنی؟ -
مطلقا حوصله توضیح دادن دلیلش رو به همه ندارم (حتی اگه بپرسن، که تا الان پرسیدن، باز برا کسی اهمیت نداره)
ای کاش حداقل بعضیا با یه "به من چه اصلا" رد بشن برن -
بعد یهو میشن معلم اخلاق و فرهنگ و پاسداری از زبان برا من
خب تو پاسداریت رو بکن دیگه به من چی کار داری آخه مومن -
دلم پره ها😂😂😂
-
امروز غمم به میزان زیادی گین بود.
ماجرای گوشی داره اذیتم میکنه.
دعا میکنم چکی که یه هفتهس پاس نشده، کلا دیگه پاس نشه.
و دارم فکر میکنم که برش گردونم یا کلا دنبالش نرم، خیلی بد میشه یا نه.
از اونور اینکه نمیدونم مامانم دقیقا چطور فکر میکنه هم داره اذیتم میکنه.
اصلا اصلا اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم.
حرفی که به ملیکا زدم هم از یه طرف تو ذهنم میچرخه.
خانم رستمی گفت باید دوباره فایلمو ویرایش کنم و این سری کارم قوی نبوده.
قلمچی هم اسمم این بار دیگه تو اولویت سوم هم نیست.
خانم صادقی گفت بارِ جدید مونده برا شنبه و دوتا دونه از چیزی که میخوام هم توش هست.
تصمیم گرفتم با بقیهی پولم، یا سباستین و یا سه رنگ ضاطبیان رو بخرم.(امیدوارممممم برسه پولم)
فردا باید بشینم با مامان صحبت کنم کامل.
اگه میشد به جای حرف زدن میگفتم بیا بشین بغلت کنم گریه کنم.
احساسات خوب و بدم به طرز مزخرفی باهم قاطی شدن.
هایلایتر جدید سبز پاستیلی خریدم.
متیو سه صفحه بیشتر نخوندم.
چالش بهخوانم رو از دست دادم و ۵۰ صفحه فرصتی که برا نخوندن داده بود تموم شد.
فردا مهمون داریم.
امیدوارم زهرا خانوم تنها بیاد... محسن باهاش نیاد.
رابطهم با دیلک هم داره بهتر و راحتتر میشه. -
رستمی رستمی رستمی
-
شبا دارم خواب نیمفاصله می بینم
دارم دیوانه میشم
مرسی -
مطلقا حوصله توضیح دادن دلیلش رو به همه ندارم (حتی اگه بپرسن، که تا الان پرسیدن، باز برا کسی اهمیت نداره)
ای کاش حداقل بعضیا با یه "به من چه اصلا" رد بشن برنAnzw 18 چقدر من با این مورد چالش داشتم ۲۰ حقیقت دو سه سال پیشمم گفتم چون لری حرف نمیزنم این اتفاق ها برام میفتاد خیلی اذیت میشدم...( بلد بودم اما حرف نمیزدم زیاد استفاده ای نداشتم ازش ) دیگه دیدم نمیشد اینطور ارتباط گرفت با کسی مجبور کردم خودمو که حرف بزنم الان حدود یکسال میشه حرف میزنم خیلی همه چی بهتر شد با این اتفاق 😂 پیشنهاد میکنم در حد محاوره عادی بلد باشی نیاز میشه..
-
وای درسته امروز قلمچی داشتم و اصلاااا از این بابت خوشحال نبودم ولی موقع برگشت چنان روحیهی مثبتی به سمتم فرستاده شد که کل روز رو میتونم بدون تصور اینکه امروز جمعهست (غم همیشگی غروب جمعه و...) خوشحال بمونم. شاید به نظر ساده و پیش پا افتاده بیاد ولی وسط مسیر وقتی دیدم مردم دارن دوچرخهسواری میکنن، با خانواده و دوستاشون برای کوهنوردی سمت ارتفاعات میرن، ماشین رو کنار جاده پارک کردن و کل شهر رو از بالاترین نقطه میبینن، یا حتی تنهایی توی این هوای ابری قدم میزنن، انگار که خودم به زندگی برگشتم، انگار اون چیزی که سالها فراموش کرده بودم دوباره بهم یادآوری شده: اینکه باید زندگی کنم و نه فقط زنده باشم. درسته به خاطر شرایط فعلیم از این لذت ها باید دست بکشم ولی توضیحش حتی برای خودم هم دشواره که چرا با تماشای خوشی های مردم احساس میکنم من جای اونا قرار دارم. ناخودآگاه با دیدن لبخند روی لبشون، چشمام برق میزنه. همیشه این قدرت انسان در پیدا کردن راهی برای پذیرش زندگی و موافق شدن با تلاطم دریای سختیها برای من جالب بوده و هست.
اینکه بعضی ها به این زندگی دنیوی ارزش میدن با اینکه به فانی بودن اون آگاهی دارن، درست مثل بازیگری میمونه که انتخاب میکنه در صحنه چنان درخشان اجرا کنه تا در ذهنها ماندگار بمونه و تبدیل به نمادی از فرهنگ اون جامعهی به خصوص بشه، حتی با وجود اینکه میدونه این فقط یک نمایشه!
خدایا شکرت بابت امروز :)))

