هرچی تودلته بریز بیرون7
-
پاشین بیاین اینجاااا چیکار میکنین؟
-
این روزا سرم خیلی شلوغه از طرفی دارم برای زیست و شیمی برنامه رو پیش می برن
از طرف دیگه باید ریاضی عمومی ۲ رو بخونم ترم قبل تجربه شد که این درسو فیزیک رو برای روزای آخر نزارم چون واقعا نمیشه خوند
از طرفی هم زبان و باشگاه و روتین پوستی و یوگا و ...
دیگه وقت نمی کنم کتاب غیر درسی بخونم این کارم فعلا میره تو حالت استراحت
یه کار دیگه هم هست که می خوام انجام قدم ولی وقت نمی کنم
می خوام طراحی کنم و بیشتر تمرین کنم این بهم انرژی می ده و حالم رو خوب می کنه
گذاشته بودم برای اخر هفته که اونم قرار شد با دوستم برم بیرون -
هیچ منطقی براش پیدا نمی کنم
نه اینکه نباشه
فقط بخاطر اینه که انقدرا علم و دانشم زیاد نیست
نمی دونم به هر حال باید یه دلیل علمی ای پشتش باشه شاید یه هورمورن اشتباهی تو زمان اشتباه! هدف جدیدم همینه اینکه بفهمم چرا اینجوری شدم باید یه دلیلی داشته باشه یه دلیل کاملا علمی و منطقی -
خیلی سعی می کنم مراقب خودم باشم تا خطایی ازم سر نزنه بهش نزدیک نمیشم ، وقتی میاد پیشم ازش دور می شم
میدونم ناراحت می شه و مطمئنن حس خوبی نیست کسی ازت فرار کنه انگار که کثیف باشی ولی اون که نمی دونه وقتی دستش بهم می خوره چه چیز وحشتناکی درون من اتفاق می افته
باهاش حرف نمی زنم
نگاهمو ازش می دزدم لعنتی نباید انقدر لباس های بدن نما بپوشه که من حتی نتونم یه نگاه کوچیک هم بهش بندازم -
منو با این قضیه امتحان نکن
نمی خوام اینجوری باشه
وقتی برای دیگرانه، حرف زدن دربارش راحته نظر دادن راحته ولی وقتی به خود آدم می رسه سخت میشه
وقتی بقیه رو از دور می بینی حتی می تونی حامی اونا باشی بهشون قدرت بدی بگی آره تو مریض نیستی
فقط با اکثریت آدما فرق داری و این دلیل نمیشه که غیر طبیعی باشی -
ولی وقتی درباره خودته اینجوریه که من چرا نباید مثل آدمای عادی باشم ؟ یعنی تقصیر خودمه که اینجوری شدم ؟
اگه فلان کارو نمی کردم اینجوری نمی شد؟
پس خدا و اعتقاداتم چی من که نمی تونم بهشون پشت کنم
یه دوراهی
تو نمی تونی بگی من به خدا اعتقاد دارم و هم این رو قبول دارم
نه این غیر ممکنه فقط باید یکیشونو انتخاب کنی
مثل این می مونه که بگی من شراب می خورم ولی باز به خدا اعتقاد دارم
اعتقادت بخوره تو سرت -
منکه قرار نیست تسلیم بشم
تسلیم جسم و ذهنم بشم هر کاری می کنم که این احساس از بین بره ازش دوری می کنم فراموشش می کنمو دیگه تا آخر عمرم به خودم اجازه نمی دم بهش نزدیک شم یا حتی برای یه لحظه ببینمشاین حس همیشه وجود داشته
تصمیمم رو گرفتن به جای اورثینک فقط نادیده می گیرمش مثل کاری که همیشه می کنم
قبول می کنم که یه چیزی این وسط درست نیست و تا نمی دونم کی هم درست نمیشه فقط بهش پروبال نمی دم -
مطلقا حوصله توضیح دادن دلیلش رو به همه ندارم (حتی اگه بپرسن، که تا الان پرسیدن، باز برا کسی اهمیت نداره)
ای کاش حداقل بعضیا با یه "به من چه اصلا" رد بشن برنAnzw 18
نمیتونم ادعا کنم کلمه " همه " غلطه
ولی حالا بقیه قومیت ها به کنار زیاد خبر ندارم
ولی ترک ها ترکی حرف نزدن با خودشون رو باعث این میدونن که زبانشون از بین بره ( که دروغ هم نیست ) و فکر میکنن میخوای کلاس بیای ؛ حالا شاید شهر شما اینجوری نباشه
ولی تو تبریز با ترکا دیگه سعی کن ترکی حرف بزنی حتی اگه لهجه ترکیت خوب نیست ، اگرم کلا نمیتونی ترکی حرف بزنی نیاز نیست بگی ترکی... چون دیدم که زیاد خوششون نمیاد ، ولی خب همه مثل هم نیستنبه قول یکی از همکلاسیام بعضی تبریزیا برای یه ترک فارسی حرف زدن رو گناه میدونن ، میگفت نه زیاد با اینا حال میکنه نه با کسایی که کلا ترکی رو بچه هاشون یاد نمیدن ، خودش واقعا هم فارسیش خیلی خوبه هم ترکیش
