-
نوشتهشده در ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۹:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چشم از او ، جلوه از او
ما چه حریفیم
ای دل!#شهریار
-
چشم از او ، جلوه از او
ما چه حریفیم
ای دل!#شهریار
نوشتهشده در ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۹:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شدهچشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی
نی به خدا که از دغل چشم فراز میکنی
چشم ببستهای که تا خواب کنی حریف را
چونک بخفت بر زرش دست دراز میکنی
-
نوشتهشده در ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۹:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای چشم تو بیمار، گرفتار، گرفتار
برخیز چه پیش آمده این بار علمدارگیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار -
نوشتهشده در ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۹:۳۳ آخرین ویرایش توسط Shame انجام شده
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت -
حرفی بزن
چیزی بگو
کاین بغض در من بشکندبغضی که دارد از درون
دور از تو میترکاندم ... -
بیچاره فرهاد !.........................................
..........................نانوا هم جوش شیرین میزند ! -
مست توام از جرعه و جام آزادم / مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی / ور نه من از این هر دو مقام آزادم
صهبای سحر جام مرا می خواند / صحرای خطر گام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است هان گوش کنید / از عرش کسی نام مرا می خواند
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۸:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گر مرد رهی ز رهروان باش
در پرده سر، خون نهان باش
بنگر که چگونه ره سپردند
گر مرد رهی تو آن چنان باش
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۸:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۸:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۸:۵۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هواگرفته ی عشق از پی هوس نرودبه بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرودچنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرودنثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نروددلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرودفغانِ بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نروددلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرودبر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود -
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۹:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببردآه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببردوای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببردماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرددودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانهای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانهای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانهای
ابوسعید ابوالخیر
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گر ریخت پر عقابی ، فر هما بماند
جاوید سایهٔ او بر فرق ما بماند
رفت آنکه لشکری را در حملهای شکستی
لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تنهادربی چراغی شب ها میرفتم...
دست هایم از یاد مشعل هاتهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش هارا میفشرد
لحظه ام ازطنین ریزش پیوندها پربود
تنهامیرفتم...میشنوی؟ تنها ! -
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
رهی
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـراسـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش
بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبشسلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدیسـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامشسـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـبسلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضلسـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجرسلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسمسـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـرسـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه
بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینهسـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش
بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرشسلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش
به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـشسلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـبسلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش -
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
از که دورم که به خود ساختنم دشوار است؟
#بیدل -
نوشتهشده در ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۵:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترینمَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن استمَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ایهیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکردای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قویمَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیستکیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیستراستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من