-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۶:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من به جبران خزان کردن باغ
عکس یک دسته گل میخک سرخ
روی دیوار اتاقم
روزی خواهم کاشت
روبرویش
شاید
بکشم پنجره ای
تا نفسی تازه کند
وکنارش بنویسم پررنگ
عشق را دریابید -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۶:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حال و روز اكثر مردم ايران رو فقط بیدل نیشابوری بدرستی تعريف كرد:
دل تنگ
و دست تنگ
و جهان تنگ و
کار تنگ؛
از چهار سو
گرفته مرا روزگار تنگ .. -
حال و روز اكثر مردم ايران رو فقط بیدل نیشابوری بدرستی تعريف كرد:
دل تنگ
و دست تنگ
و جهان تنگ و
کار تنگ؛
از چهار سو
گرفته مرا روزگار تنگ ..نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شدهبیدل مگر دهلوی نبود ؟! (اهل دهلی)
آنهم با آن سبک ناقص هندی
او را با نشابور و خراسان چکار....
@Saahaar -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۸، ۲۱:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ استمیم . امید
مهدی اخوان ثالث
نشر زمستان -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مجنونتم ای هم نشین
لیلیِ من یک دم ببین حال مرا
از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم
دریا بشی زیابی من غرق نگاهت میشوم هعییییی
مغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توست
منکه به تو رو میزنم تنها به شوق دیدن تو
دیوانه مرا به دست که سپردی
دیوانه رفتی مرا با خود نبردی
این عشق شد زندان #من
رضا بهرام -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد
حسین منزوی
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
با هرکه نشستیم
دل از او نشکستیم
بر جام می و میکده مردانه نشستیم
هرچند که این جام پر از جور و جفا بود
خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
لطفا این شعر را
آهسته بخوانید
رویِ سطرِ آخرِ گریههاش
خواب رفته است شاعر
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شدهاین پست پاک شده!
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۶:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مرا محتاج این و ان کردی
ملالی نیس
تو هم محتاج میشی جهان دار مکافاته -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۹:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بس سخت گرفتیم به آسان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۹:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هزار پله نپيموده تودرتو
در انتظار پاهاي خسته
خسته از هماره دويدن
دويدن و هرگز نرسيدن
در يك دريچه محدود از حيات
مدام دور خود چرخيدن
... -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۳:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دوباره سنگ زاده خواهم شد
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشتدوباره باد زاده خواهم شد
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت
دوباره موج زاده خواهم شد
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت
دوباره آتش زاده خواهم شد
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشتدوباره مرد زاده خواهم شد
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۳:۵۴ آخرین ویرایش توسط romisa انجام شده
تا آمدم یک خط بخوانم درس را هربار...
یاد تو افتادم من و شاعر شد این خودکارگویا جهان مصرع به مصرع شعر بارید و...
یک بیت من میخواندم و یک بیت هم دیوارمشروط خواهم شد، ندارم چاره ای اما...
منصور حلاجم، ندارم باکی از این دار!پایان شعرم بود و روی جزوه خوابم برد
میخواستم یک خط بخوانم درس را این بار- جالب بود
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خسته تر از آنی که بشنوی
مانده تر از آنم که بگویم
کنارم بنشین تا کمی با هم
آسمان را نگاه کنیم...... -
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بر قله های انتظار
ای مقتدای آبهای آشوب
در روزگار جسارت مرداب
طوفان آخرینی
/ که بر گستره خاک خواهد گذشت
ای شوکت طلوع هزار آفتاب
تو شیونی
/ بلند تر از
/ فرود هزار کهکشان به زمین
و عصبانی که
/ اسب های خشمگین
/ پیش بینی کرده اند
من کدامم
/ که فهم عظمت کائنات نویسم
و بیقراری زمین را اندازه کنم
و جرأت من آنقدر نیست
/ که طوفان را به ادراک آورد
احساس می کنم
/ عمارتها بر شانه ی زمین
/ سنگینی می کنند
و بوی احتیاج
/ از درز کلبه ها بیرون زده است
و غربت راست کرداران
/ که دهان زخم به کتفشان می خندد
همیشه فکر می کنم
/ این آخرین شبی است که از کوچه می گذرد
باغها از پائیز برمی گردند
و درختان در انتظار بارش آخرین
/ سر خوش می ایستند
بر آخرین قله های انتظار ایستاده ایم
/و زمین را
/ که در باتلاق تقلب بازیگوشی می کند
/ تشر می زنیم
بی گمان
/ تا فتح قله ی دیگر
/ فرمان عشق آتش است
مرا با رکود مردابها کاری نیست
من به تقلای دست های کریم
/ نماز خواهم برد
و خاک مستعد را
/ با نهرهای روان
/ آشتی خواهم داد
و هرچه من نباشم
/ عمر آفتاب دراز
چراغ های سرخ
/مجال را از خفاش ربودند
و زمین را
به روزی بزرگ
/ بشارت دادند
و ما که آفتاب را
بر بلندای این خاک می بینیم
چگونه می توان به انکار عشق برخاست
و یاس ها را از عطر افشانی باز داشت
مگر می شود به چشمه فرمان توقف داد
و لال باد آن
/ که دهان به غیظ می گشاید
و باغ را
و چراغ را
/ با دم هرز خویش
/ مسموم می دارد
این سان که به تقدیس معصیت نشستی
و چشم از آفتاب بستی
بدان که جولان شیطان
/ به طلوع عشق نمی انجامد
انکار عشق
اقرار فصاحت آن دلی است
که چشم از روشنی بر می دارد
و رو به روی بهار حصار می کارد
باید دست ها را به قبضه ی شمشیر سپرد
/ و حنجره ی بدی را فشرد
آه ای پیشوای اقیانوس های شورش
شب نشینی دنیا به طول انجامید
/ طوفان را رها کن
/ و اسب آشوب را
/ افسار بگسل!
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
از تندبادی كه رفت
موی آشفته ای
مانده است و
دل پريشانی...!عليرضا روشن
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۳۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
و من چنان پرم
که روی صدایم نماز میخوانند...فروغ
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نگران نباش
سرانجام دجالان خواهند رفت
درندگان خواهند رفت
دردآوران خواهند رفت
اما تو...تنها تو
سربلند، زیبا و بینظیر... میمانی،
تو... دختر کوبانی!#سید_علی_صالحی
-
نوشتهشده در ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۴:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سرشار از «هیچ» شدهام بی تو
و پای ماندنم دیگر
سخت می لرزد...#سیمین_دانشور