کافــه میـــم♡
-
نوشتهشده در ۹ تیر ۱۳۹۹، ۱۷:۰۶ آخرین ویرایش توسط Zaraa انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۸:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حکایتِ موندن و رفتن نیست...
حکایتِ قصه ی غریبیِ دلیه که نرفت و غریبه شد
از همه چیزش گذشت وهمه ازش گذشتن
گفتن:بری غم غربت میگیرت
سادگی کرد و نرفت...!!!
نرفت که نکنه ترک بخوره
غافل ازاینکه اینجا پر از سنگ برای شکستنه... -
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۰:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۵:۲۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چقدر خوبه که بذاریم دیگران دلشون برامون تنگ بشه. با انداختن کمی فاصله، بهم نزدیک تر خواهیم بود.
#تجارب
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۵:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۹:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۹:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-وقتی از اینجا خلاص بشم، میرم یه جایی که همیشه گرمای خورشید لمسش میکنه.
میدونی کجا میخوام برم رِد؟
+نه.
-زیواتنو، یه جایی تو مکزیک. یه جزیرهٔ کوچیک تو اقیانوس آرام
میدونی مکزیکیها راجع به دریا چی میگن؟
+نه، چی میگن؟
-میگن این دریا خاطره نداره. این همون جایی که میخوام بقیه عمرم رو توش بگذرونم؛
یه جای گرم و بدون هیچ خاطرهای...رستگاری در شائوشنگ
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
برایت عطر باغ وُ میوه های جنگلی را
عشق بازیِ آستانه ی در شنبه های لبریز از عشق
یکشنبه های آفتابی، دوشنبه های خوش خُلق را آرزو می کنم.
برایت یک فیلم با خاطرات مشترک
و یک نفر که تو را بسیار دوست دارد
شنیدن واژه های مهربان، دیدن زندگیِ درحال عبور
رویت شبی با ماه کامل، مرور یک رابطه ی دوستانه ی عمیق
خنده های بی حساب مانند کودکان،
گوش سپردن به پرنده وقتی می خواند
نشنیدن خداحافظی
یک مهمانی پر از صدای گیتار
و یک دنیا عشــق
آرزو می کنم :).
@دانش-آموزان-آلاء
. -
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۲۰:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۲۰:۲۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۵:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شدهاین پست پاک شده!
-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۵:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پیام اول صبح معنیش صبح بخیر نیست
یعنی من تا بیدار شدم به تو فکر کردم -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۵:۴۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند
تار زلف توست اما رشته جان من است -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۵:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دوست دارم که کَسَت دوس ندار جز من/
حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی... -
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۶:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
یک وقت هایی برو... از میون تمام آدم ها بیا بیرون و با خودت تنها شو... باتمام شجاعت و شهامت به خودت و ترس هات نگاه کن! آدم ها همیشه تو جمع هستن و از تنهایی گریزون، چون تو جمع راحت تر میشه صداهای توی مغز رو ساکت کرد، رویاهای تو قلب رو نادیده گرفت و به خوشی های پوچ و الکیه لحظه ای میون آدم ها دلخوش بود!
-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۶:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفت: اما دلم نمیخواد به دلم بمونه... بعد حرفای دلشو زد، بعد رفت. بنظرم امشب که میخواد بخوابه به خودش بدهکار نیست. به کارش فکر کردم و دیدم چقدر بدهکاری دارم خیلی جاها!
#بدهی #فکر
-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۶:۵۰ آخرین ویرایش توسط Doyle انجام شده
چقدر دوست داشتن بدون وابستگی خوبه نه؟ هرکسی برای خودش زندگی میکنه و سرش توی زندگی اون یکی نیست، سیم جیم نیست، بدون تو نمیتونمی نیست، ترس از دست دادنی نیست اما دلشون برای هم تنگ میشه، گفت و گو میکنن، از ثانیه به ثانیه این محاوره لذت میبرن، توی چشای هم حتی غرق میشن و بعدم برای هم دست تکون میدن و با طرح لبخند خداحافظی!
-
نوشتهشده در ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۶:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دیروز که تمام کراهتش را خواست درون مغز نداشتهام فرو کند و من خواستم از درب چوبی عبور کنم و بقول معروف او؛ شَر کم کنم، مچ پایم به پاشنه در گرفت. نزدیک بود میان آسمان و زمین معلق شوم اما مرا روی هوا زد! در خلاء مهارم کرد. گره اخمش را به آن نقطه کور، به پاشنهے مقصرِ در انداخت. اوقات تلخی آخرش هم برخواست از مابین دو کلمهے ناخودآگاه: حواست کجاست؟ من هم ضمیر ناخودآگاهش را ناخودآگاه بوسیدم، گفتم: قبرستان! و شَر کم کردم. ما عاشقان بی شرفی بودیم اما ناخودآگاه شرف داشتیم!...
#ناخود_آ_گاه | #میم_اصانلو