هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۲:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ولی من هرجا ک اشتباه کردم.....از دست دادم....نابود شدم
دلم با این جمله ی کیمیاگر اروم میشد ک میگفت
انچه ک قسمت توست از کنار تو نخواهد گذشت -
بین خودمون بمونه ها
ولی هرکسی آخرش برمیگرده اونجایی که دلشوجا گذاشته.
هرکاری هم کنی نمیتونی جلوش بگیری
پس اینایی هم که برنگشتن حتما دلشونو جا نزاشته بودن دیگ ؟ -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ولی اونجا که میگه
چرا دوستت دارم؟
از گلوله نمیپرسند از کجا آمده
عذر هم نمیخواهد
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه 'من' میدانم
نه 'تو'
🦦 -
اینو گفتی یاد حرف کافکا افتادم
عشق در نظر من آن است كه تو خنجری هستی كه من در درون خويش میچرخانم
-
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۰۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
میدونین چرا نصفه شبا تودلی شبیه 'تودلی' میشه؟
چون شبا دل آدم بیشتر تنگ میشه
دلش میخواد حرف بزنه
اونایی که شبارو همش خوابن نمیفهمن
-
بعد دوباره یاد اون جمله افتادم که
چندتا ضربه رو نادیده گرفتی
چون اونی که چاقو دستش بود رو دوس داشتی -
بازم میگم همیشه قسمت سختش مال منه
بروزش نمیدم فکر میکنن برام مهم نیست -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کاش این دل ادما کاکتوس بود
تا نه محتاج نوازش کسی باشه
نه منتظر بارون محبت از یکی دیگه
خودش گل بده
تو این بیابون بی اب و علف
میم دلی -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
منم هروقت حرف چیزای عاشقانه میشه یاد دزیره میفتم
یمدت شبا صبر میکردم همه بخوابن که تو تاریکی و سکوت بخونمش
–قلبم پر از عشق است و در سینهام سنگینی میکند
تابحال نمیدانستم که انسان میتواند عشق را در جسمش هم احساس کند:) -
واقعا کی منتظر آدم میمونه؟
-
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حرف یه اقایی بود میگفت ادم تنها بود و چون تو بهشت از خدا جدا افتاده بود خیلی بیقراری میکرد
خدا هم واسش حوا رو فرستاد تا جای خالی خودشو پر کنه و آدم دیگه بیقراری نکنه:)
واس همین میگن آدما تا به نیمه گمشدشون نرسن بیقراری دلشون آروم نمیگیره -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ولی حتی نیمه گمشدتم تا روزیکه مرگ جداتون کنه بهت قول موندن میده
اگه بعدش بازم باید تنها سفر کرد
از اول چه نیازی بهش بود؟ -
انگار یادمون بره تنهاییم. همیشه یادم میره
-
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۱۲ آخرین ویرایش توسط ramses kabir انجام شده
همیشه دلم میخواس یه نفر بود ک باهاش سر جبر و اختیار بحث میکردم و
این بحثمون هیچ وقت تموم نمیشد
ولی خب
تو این دنیا همه چیز قرار نیس باب دلت پیش بره -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
و همه چیز از اونجایی شروع میشه ک این میاد ب ذهنت ک
شاید ما جوری طراحی شدیم که فکر میکنیم کار هامون تصمیم خودمونه -
اصل این دنیا به نرسیدنه
برسی عجیبه -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۱۸ آخرین ویرایش توسط Kosar A003 انجام شده
من ینفرو داشتم که واس خوشحالیاش بیشتر از خودش خوشحال میشدم
واس خودم استرس نداشتم ولی واس اون داشتم
تا میگفت ناراحته دلم میخواست ماشینو روشن کنم برم پیشش بغلش کنم
ولی الان.....
اسمشم یادم نیست
آدم بودن همینه دیکه تقصیر منه مگه!#آزاد
-
منم یکی رو داشتم اینجوری
ی بار هم خیلی بداخلاق بودم
گفت ببین همه مثل من نیستن ها طاقت بیارن
میزارن میرن
اون موقع نفهمیدم چی گفت
ولی امشب فهمیدم -
نوشتهشده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۲۳:۲۰ آخرین ویرایش توسط Kosar A003 انجام شده
زمانی قبول میکنم علم پیشرفت کرده که بتونم همچین چتایی رو با بقیه تو صفحه کتابا انجام بدم
فککن حرفات و چتات رو صفحه کتاب بره و بوی کاغذ بده! -
امروز جهان با من برقص رو دیدم دوباره
چقدر حال و هوای علی مصفا دارم من این روزا
کاش این آدم رفیق من بود
یا مثلا برادر بزرگترم
میرفتم میگفتم علی جان ی چای بریز بشینیم سکوت کنیم فقط هیچی نگیم
این آرامشی که همه میگن تو وجودش خسته کنندس
اون بخش گمشده منه.