کارگاه نویسندگی
-
arthur morgan اگه بتونم حتما بازم ممنونم از مهربونیتون
فاطمه رحیمی عالیه
خیلی ممنون
-
arthur morgan ممنون بازم معذرت میخوام بابت تاخیر
@roghayeh-eftekhari نه بابا سخت نگیرید دنیا صد سال اولش سخته
-
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرتفاطمه رحیمی راستش خیلی خوب بود
ولی یکمی افسره شدم
-
فاطمه رحیمی راستش خیلی خوب بود
ولی یکمی افسره شدم
arthur morgan
اره چون تو قسمت دل محوری قرار بود ک هم زبان عامیانه باشه هم ی داستان غم انگیز و جوری تعریف کنیم ک رو بقیه هم حالت غم و ایجاد کنه
ببخشید با توجه به هشتک نوشتم -
arthur morgan
اره چون تو قسمت دل محوری قرار بود ک هم زبان عامیانه باشه هم ی داستان غم انگیز و جوری تعریف کنیم ک رو بقیه هم حالت غم و ایجاد کنه
ببخشید با توجه به هشتک نوشتمفاطمه رحیمی اره ولی خیلی خوب نوشته بودید و از زبان عامیانه به خوبی استفاده شده بود که البته میشد یکمی بهترش هم کرد با حرف زدن شخصیت های داستان نظر شما چیه؟
-
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرتفاطمه رحیمی خیلی زیبا غمگین بود🥺🥺
-
فاطمه رحیمی اره ولی خیلی خوب نوشته بودید و از زبان عامیانه به خوبی استفاده شده بود که البته میشد یکمی بهترش هم کرد با حرف زدن شخصیت های داستان نظر شما چیه؟
arthur morgan
داستان واقعی بودشخودم داشتم مینوشتم حالم مساعد نبود ولی چشم روش کار میکنم
-
arthur morgan
داستان واقعی بودشخودم داشتم مینوشتم حالم مساعد نبود ولی چشم روش کار میکنم
فاطمه رحیمی خیلی ممنون
-
فاطمه رحیمی خیلی ممنون
arthur morgan سلام خوب هستید؟
من یک صفحه دیگه ارو ویرایش کردم( میدونم زیاد نیست ببخشید)بفرستم چکش کنید؟سعی میکنم باز تا شب بیشتر پیش برم
فصل دوم کتابتون در چه حاله؟ -
arthur morgan سلام خوب هستید؟
من یک صفحه دیگه ارو ویرایش کردم( میدونم زیاد نیست ببخشید)بفرستم چکش کنید؟سعی میکنم باز تا شب بیشتر پیش برم
فصل دوم کتابتون در چه حاله؟@roghayeh-eftekhari سلام شما خوب هستید؟من خوبم خداروشکر
چرا اینقدر کم پیدا شدید؟
بله بفرستید حتما اشکالی نداره یکی از هیچی خیلی بهتره
من هنوز فصل دوم را شروع نکردن شاید فردا شروع کنم
-
@roghayeh-eftekhari سلام شما خوب هستید؟من خوبم خداروشکر
چرا اینقدر کم پیدا شدید؟
بله بفرستید حتما اشکالی نداره یکی از هیچی خیلی بهتره
من هنوز فصل دوم را شروع نکردن شاید فردا شروع کنم
arthur morgan الحمدالله بد نیستم ، خداروشکر ، هستم که
ممنون
عه خب موفق باشید ان شاءالله این فصل همینقدر خوب نوشته میشه -
arthur morgan الحمدالله بد نیستم ، خداروشکر ، هستم که
ممنون
عه خب موفق باشید ان شاءالله این فصل همینقدر خوب نوشته میشه@roghayeh-eftekhari
-
@roghayeh-eftekhari
arthur morgan میشه تو رمان پاییز باشه؟ نه نزدیک های پاییز؟
-
arthur morgan میشه تو رمان پاییز باشه؟ نه نزدیک های پاییز؟
@roghayeh-eftekhari بله میشه چرا نشه
-
@roghayeh-eftekhari بله میشه چرا نشه
arthur morgan خیلی ممنون
-
#جلسه_هفتم
#صحنه_ها_را_کنار_هم_بچینید
برای اینکه داستانتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های آن از قبل بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را گوشه ای یادداشت کنید. قرار نیست این لیست شامل تعداد زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد.
#زاویه_دید
داستانتان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید.
#شخصیتهای_داستان
برای یک داستان کوتاه سه شخصیت اصلی لازم است. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کند چون هر شخصیت جدید بُعد تازه ای به داستان می دهد.شخصیت ها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند.
#مقدمه_خوب
وقتی همه چیز طراحی و برنامه ریزی شد.
صحنه را بچینید و شخصیت های اصلی تان را معرفی کنید. این صحنه باید جایی باشد که شما خوب به آن واقفید تا قادر باشید جهت توصیف واضح آنجا از تصاویری که در خاطر دارید، بهره بگیرید. باید پاراگرف اول چنان جالب باشد که خواننده توجه اش جلب شده و تشویق شود تا داستان را تا انتها بخواند. نکته ی مهم این است که در این پاراگراف، جزئیات مهم و نیز قسمت اصلی را پشت پرده نگهدارید تا معمای داستان فاش نشود. -
#جلسه_هشتم
#از_افعال_مشهود_استفاده_کنید
داستان هرچه بیشتر تصویری از یک زندگی عادی باشد، بهتر است. برای این کار از فعل های معلوم و مشهود به جای افعال مجهول استفاده کنید.
به طور مثال
به جای به کاربردن "گلدان توسط رضا برداشته شد"
از جمله "رضا گلدان را برداشت" استفاده کنید.#دیالوگ_را_فراموش_نکنید
استفاده از دیالوگ به داستان روح می بخشد. از گفتگو فقط برای اغراق ظاهری شخصیت استفاده نکنید بلکه توسط دیالوگ هویت شخصیتهای داستانتان را به خواننده منتقل کنید. از دیالوگ به شکل نقل قول مستقیم استفاده کنید مثل "برو آنجا!" به جای نقل قول غیرمستقیم مثل زن به مرد گفت که به آنجا برود.
#نقطه_پایانی_یا_انتهای_داستان
توصیه می شود که پایان داستان با اندکی پیچش همراه باشد.
#نکته_مهم
به پایانی شل و ول اکتفا نکنید. پایان داستانتان باید برای مخاطب رضایت بخش باشد.
پایان نباید قابل پیش بینی باشد
پایان داستان بهتر است که کوتاه باشد
ولی نه به طوریکه خواننده احساس کند معلق در هوا مانده
به یاد داشته باشید پایان شما باید تمامی عوامل داستان را از نقطه شروع تا انتها به هم ربط دهد و دربرگیرد
#ویرایش_بازخوانی
بعد از آخرین کلمات داستانتان،ویرایش را آغاز کنید.
با دقت تمام اشتباهاتی را که در ساخت جملات، لغات مورد استفاده و نیز قالب داستان مرتکب شده اید، اصلاح کنید. انتخاب صحیح کلمات و واژه بندی،توصیف را از قلم نیاندازید.
لغات،عبارات و حتی بندهایی را که با عناصر اصلی داستان هماهنگ نیستند خط بزنید. بعد از اینکه این کار را کردید، نوشته را تا چند روز و حتی چند هفته کنار بگذارید و بعد دوباره سراغش بروید؛ بخوانید و ویرایش کنید. در موقعیت ها و فرصت های مختلف داستان را بارها بازخوانی کنید. تا داستان را به بهترین شکل ممکن اش درآورید. -
همه چیز برای من گنگ و نامفهموم بود اصلا انگار نمیفهمیدم دورم چه خبره وجود نمیفهمیدم چرا با وجود این همه مهمون توی خونمون چرا به جای خنده صدای گریه ها بلند شده
گوشه ای از سالن پذیرایی کز کرده بودم و با تعجب به انسان هایی نگاه میکردم که با لباس مشکی به سرو صورت خودشون میکوبیدن و گریه میکردن
هراز گاهی از میون شلوغی کسی متوجه من میشد و لبخندی از ترحم مهمون لب هاش میشد
هضم صحنه های رو به روم برام به شدت سخت بود
انگار که ذهن کوچکم هنوز برای فهمیدن این حالت ها خیلی کوچک باقی مانده بود
ذهنم پرش میکرد به چند شب پیش
چند شبی که خانه مادر بزرگم مانده بودم
انجا هم همچی مانند اینجا بود ولی نه اینجوریم نبود فرق داشت
یادمه مامان بزرگم منو برد پارک
بعد بازی کردنم تو راه برگشت ازم پرسید اگه بابات چیزی بشه چیکار میکنی حدیث؟
منم سریع جواب دادم بابای من فرمانده جومونگ جومونگ که چیزیش نمیشه بابا هزار بار تصادف کرده برمیگرده....
ولی الان همچی فرق داشت الان که بابا داشت برمیگشت اخه عمه خودش بغلم کرد و گفت بابا داره میاد
پس اگه داره میاد چرا همه گریه میکنن؟کجای برگشتن بابای من گریه داره؟
ناگهان صدای جیغ بیشتر شد همه به سمت پنجره دوبیدن ی سریا هم حالشون بد شد و بی حال روی زمین افتادن
با ترس به سمت جمعیت رفتم
با تعجب به حالتاشون نگاه میکردم ولی چیزی برای جیغ زدن پیدا نمیکردم
یهو خالم با گریه داد زد؛ زهرا اصغرو اوردن ....
با خوشحالی به بیرون خیره شدم ولی ...
تنها امبولانسی بود که متوقف شده بود
لحظه ای بعد یک تخت که روش پارچه سفید کشیده شده بودو به زمین گذاشتند
و دو مرد سفید پوش از امبولانس خارج شدن و من همچنان خیره به امبولانس منتظر بودم بابام پیاده بشه ولی هیچکس دیگه ای پیاده نشد...
اون دو مرد به سمت خونه ما به راه افتادند ...
هر لحظه صدای دادوفریاد بیشتر میشد
و من گیج از اتفاقات....#دل محوری
دل محوری باید عامیانه باشه
این داستان از نگاه دختر هفت ساله ای که با مرگ اشنا نشده بود
تموم تصورات اون لحظم و نوشتم
اگه خوب نشد معذرتفاطمه رحیمی
اقا به نظرم از این پیشه ی داستان در اورد
ی داستان رمانتیک و اجتماعی
البته داستانش واقعی ها ولی بقیش و میشه نوشت -
هر روز ی نفر ی موضوع نوشتن بگه
بعد که همه اون موضوع و نوشتن نفر بعدی ی موضوع انتخاب کنه
اینجوری بهتر نیس؟ -
سلام....راستش من تا حالا نویسندگی آنچنانی نکردم.... فقط گاهی از اتفاق هایی که در طول روز برام میفته....ی دلنوشته هایی مینویسم
میدونم این متنی ک میذارم...ممکنه ضعیف عمل کرده باشم....ولی خب من چون همون لحظه ک حالِ دلم خوب نیست نوشته هام رو مینویسم زیاد فکر و مکث نمیکنم....و البته به ندرت هم دلنوشته مینویسم برا همین زیاد قوی نیستم توی نوشتن:(( فقط میخوام اون لحظه آروم شم درواقع
ی رمان هم البته نوشتم که چندین پارتش تکمیل شده ولی به خاطر درسام ادامه ندادم.....و البته نیاز به ادیت داره ....انشالله توصیه های این تاپیک رو که خوندم با فکر و آگاهی بازتر ادامش رو مینویسم
اینم دلنوشته ای که چند ماه پیش نوشتم:این روزها حالم نوسانی است! همچون الکترونی که فقط در حالت برانگیخته شدن است و فقط خدا میداند به چه امید و انگیزه ای دوباره به حالت پایه برمیگردد، فقط خداست که آن انگیزه را همچنان در دلم روشن نگه داشته تا الکترون وجودم در جوِ سرگردان دلم پناهی برای برگشتن و تسکین حال دلم داشته باشد. بماند که چه روزهایی این الکترون لجباز میشود و میلی با بازگشتن به حالت پایه دلم ندارد.....میل؟؟!! نه میل که نه البته! بهتر است بگویم امید و انگیزه ای.....
گاهی این قدر این الکترون سرگردان و در حالت رفت و برگشت است که در همان مسیرِ رفت استوپ میکند و بعد از درنگ طولانی توسط نیروی امید مثل هربار برمیگردد....
این روزهایم، خودم حالِ خودم را خوب میکنم! استرس چاشنی جداناپذیر این روزهایم است...که آیا میشود به خواسته ام برسم یا نه؟! آیا امکان دارد الکترونِ دلم بعد از برانگیخته شدن هرگز برنگردد و همیشه مرا در جوِ سرگردان وجودم نگه دارد و رها کند؟! اصلا چرا دلم باید آشوب شود که حالا این الکترون لجباز بخواهد آنجا را ترک کند و به زیرلایه ی سرد و تاریک و بی انرژی پناه ببرد؟! شاید باید دست از گذشته برمیداشتم! دست از مرور خاطرات و اشتباهات و حسرت هایی که نصیبم شده برمیداشتم! خاطراتی که دقیقا مثل یک تیغِ کند عمل میکردند.....همچون تیغِ کندی که هیچ کارِ درست و حسابی ازش ساخته نیست، ولی تا میتونه ذره ذره از وجودت رو آب میکنه و آثار زخم های گذشته رو عمیق تر و دردناک تر میکنه! واقعا مرور خاطرات با من چه کرده بود؟! جز حبس کردنِ خودم در هزارتوی ذهنم! آری، وقتش رسیده بود برای یک بار هم که شده هزارتوی گذشته ذهنم رو ویران کنم و از تمامی آثار و خاطراتِ گذشته فقط ی تجربه را قابِ وجودم کنم! و از امروز شروع به ساختِ هزارتوی خاطرات جدیدی کنم....خاطراتی با کمک قاب های تجربه وجودم.....خاطرات زنده و شاد..... که نتیجش بشه یه هزارتوی شاد و رنگی رنگی....سرشار از امید و انگیزه....:))
۰۰/۳/۲۲ ساعت ۱۲:۵۸ بعد از آخرین امتحانِ ترم!
.
.
.پ.ن: مجبور شدم به خاطر جوِ انجمن بعضی قسمت هاش رو حذف و ادیت کنم، در کل ببخشید اگه خوب نیست من زیاد وارد نیستم به فن های نوشتن
اگه نظری داشتید بگید شاید یکم انگیزه گرفتم که بعد از درسا برم تو کار نویسندگی