کارگاه نویسندگی
-
arthur morgan فرقی ندارع
فاطمه رحیمی من یک ایده ای دارم برای نوشتم داستان چرا یک دنیایی را نمی نویسید که در ان زیبایی قیمت است یعنی انسان ها به ظاهر بینی روی اوردن و ملاک برتری را در زیبایی افراد می بینند و هرکس را که معلولیت و مشکل جسمی دارد تردد می کنند نظر شما چیه به نظرم نوشته ای بلند می توانید بنویسید در قالب داستان و رمان بنویسید در این زمینه
-
فاطمه رحیمی من یک ایده ای دارم برای نوشتم داستان چرا یک دنیایی را نمی نویسید که در ان زیبایی قیمت است یعنی انسان ها به ظاهر بینی روی اوردن و ملاک برتری را در زیبایی افراد می بینند و هرکس را که معلولیت و مشکل جسمی دارد تردد می کنند نظر شما چیه به نظرم نوشته ای بلند می توانید بنویسید در قالب داستان و رمان بنویسید در این زمینه
arthur morgan
موافقم
-
arthur morgan
موافقم
فاطمه رحیمی اره من این ایده را مناسب می دونم چون الان در دنیای ما ملاک رفتار افراد با دیگران زیبایی است نه انسانیت
-
arthur morgan
موافقم
این پست پاک شده! -
#دل_نوشته
حال که نگاه میکنم انگار هیچ چیز سرجایش نیست همه شهر را غباری عمیق گرفته است...دستی به پنجره میکشم تا شاید کمی از غبار ها کم شود اما... نه هیچ تغییری نکرده است...
از تو چه پنهان هیچ چیزی دیگر مثل سابق نیست. من ، من نیستم. تو! اصلا نیستی اما چه بهتر که نباشی....راستش را بخواهی اصلا دلم تنگت نیست...هربار به تو فکرمیکنم چیزی جزء بی حسی مطلق دلم را نمیگیرد همان بهتر که نیستی... مگرنه اینکه تو بی من خوش تری؟ خوش باش مرا دیگر به تو راهی نیست اما کاش دیگر برنگردی من این شهر غبار آلود بی تو را خیلی میپسندم کاش که دیگر نباشی...
نگاهم را که بین مردم میچرخانم همه حس ها باهم به سمتم هجوم می آورند ناراحتی غم شادی و... همه را حس میکنم گویی تمام این حس های زنده با من حرف میزنند...
شلوغ است! خیابان را میگویم ...
چه خوب در هیچ خیابانی کنارت قدم نزده ام تا در یادم بیایی... حتی تصویرت را به یاد نمی آورم ...
راستی چهره ات چگونه بود؟!
اسمت هم از یادم میرود...
چه بهتر که نباشی...
کاش از همان اول نمی آمدی...کاش ویران نمیکردی...
اما مهم نیست حال این من قوی است این من هیچ چیزی تکانش نمیدهد حتی طوفان وجود تو... این من اینقدر استوار است که دیگر اشک هم نمی ریزد.. این من خدا را دارد.. همان خدایی که دستش را گرفت... بهتر است بگویم این من حال در آغوش خداست با من در آغوش شیطان اشتباهش نگیر... این من دیگر جانش را برای هیچکسی جزء خدایش فدا نمیکند...
کاش که برنگردی! برای خودت می گویم وگرنه در این شهر غبارآلود یک من استوار و محکم انتظار مقابله با تو را می کشد...
این من حالا خدا را دارد....تفاوت بسیار بزرگی کرده است حسش میکنی؟.... -
سلامممم
میشه منم بزارم متنامو -
منتظر نظراتون هستم
هوا گرگ و میش بود در کنار پنجره اتاقم نشسته بودم احساس خفگی میکردم انگارسدی که یک سال تمام پشت چشمانم ذخیره کرده بودم دیگر طاقت و تحمل نداشت و کهنه شده بود و در حال ترک خورده بود ولی هیچ مسئولی برای تعمیر این سد ترک خوردن نداشتند در آخر با رعشه ای که آسمان بر سرم کشید شکست و سرازیر شد. چشمانم آنقدر تار شده بود که دستان بی جان راهم به زحمت می دیدم پاهایم را به جای همدم نداشته ام در آغوش کشیدم چند ثانیه از فریاد آسمان بر سرم نگذشته بود که انگاری اوهم دلش برای تنهایم سوخت و چشمانت خاکستری اش را ترکرد . با اصابت اشکهای او بازمین سفت و سخت این روزگار بی رحم صدایی پر از آرامش ایجاد میکرد انگاری آسمان سازدهنی میزند صدای ساز دهنی آسمان باعث می شد گیرنده های فکری من با محیط سازش پیدا کنند و من لحظاتی در آرامشی و مبهم غرق شوم. آخر دلم تاب نیاورد و به طرف در حرکت کردن از خانه خارج شدم تا با اشکهای آسمان همراه شوم. گاه فکر می کردم پاهایم متعلق به من نیستن انگاری مقصد برایشان از قبل تعیین شده باشد باد می خواست مرا یاری کند و با آرامش نوازشم کند ولی اوچه می دانست با صدای خش خش برگهای پاییزی جگر سوخته ام را نمک می پاشد. به چهار راه رسیدن به خط عابر پیاده از امواج خروشان و طوفانی دلم را به ساحل گرم کودکی برد ایستادن ماشین ها پشت چراغ قرمز به من جرأت داد تا کودکی شوند و بر روی خطوط سفید لی لی بروم مثل آن زمان ها. وقتی و آن طرف خیابان رسیدن انگار امواج از ساحل بازگشت بودند و باز به طرف طوفان کشیده میشد و نگاههای سنگین را بر روی تن خستهام حس میکردم سرم را بالا بردم تا با غروری که خودم را له کرده بود بار دیگر جواب دندان شکنی به هم آنهمه نگاه بی رحم ولی نگاهی در آن جمعیت باعث خورد شدن کوه غرورم شد. چقدر شباهت بود حیف که چشمان سرد و سنگدل با آن صورت زیبا و با آن چشمها چه کرده بود.
-
به نام خدایی که عشق را در تک تک سلول هایمان جاری ساخت
عشق را در تک تک سلولهای تمامی موجودات مییابی هرکس اغراق کند که عشق وجود ندارد تنها از آرایه پارادوکس استفاده کرده است مگر می شود زندگی بدون هیچ عشقی اصلاً خندهدار است بی معنا ترین حس دنیاست گاه عشق پروانه میشود پرواز میکند بر بالای برج دلتنگی گاه عشق می شود ماهی شنا می کند در اقیانوس بی کسی گاه عشق می شود گرگی زوزه می کشد بر سر تنهایی گاه عشق میشود لاشخور به دنبال جسدهایی تعفن آور عشق می شود هرچه که تو بخواهی به هر شکلی به هر نقشی تویی مختار که عشق را چگونه هم آوا کنی با خود -
به نام تو که خدایی
1
آرزوهای کودکی مان را قاب کردیم وزدیم بر دیوارقلبمان همان آرزوهایی که درکودکی با با تمام وجود به دنبالشان بودیم شاید زندگی را هم آنقدر ساده و کودکانه میپنداشتیم شاید نمی فهمیدیم که قرار است چقدر با او بجنگیم چقدر قرار است با چماق تنهایی به دنبالمان بیفتد نمی دانستیم قرار است تمام چاشنی های تند را روانه زندگی ما کند شاید قرار است در روزی آرزو های کودکی مان را که در طاقچه دلمان خاک میخورد را برداریم و دستی بر سر و رویشان بکشیم هنگام مرور خاطرات کودکی و آرزوهای نه چندان محال؛ آن موقع شاید یکی از آنها را برگزینیم و به چاپخانه اهدافمان ببریم تا برای مان تعداد زیادی از آن را چاپ کند با دسته زیادی از برگه های چاپ شده یک آرزویمان چسب اراده را برداریم و بزنیم به تابلوی بی حوصلگی های مان
صندوقچه زندگی را برداریم و هرچه دلتنگی،افسردگی،تنهایی ،بیتابی و هرچه بغض شبانه داریم رادرونش بریزیم وقفل محکمی بر درش بزنیم
و در زیر تمام آرزوهای مان دفنش کنیم خاک انگیزه را رویش بریزیم تا هیچگاه دیگر توانایی بیرون آوردنش رانداشته باشیم حتی در بدترین شرایط. -
2
بعضی ها چه ساده دل میشکنند بی هوا سنگ های ریز و درشت را می کوبند بر قلبمان سنگهایی که به قصد نوازش به سمت دل مان می آیند و چه بی هوا می شکند دلمان اما خبر ندارند که تکه های شکسته شده قلبمان بعد از شکسته شدن تیز و برنده می شود بی رحم میشوند و تا عمق وجودشان را روزی خواهند برید همیشه بعد از سیاهی طاقت فرسا و ابری شب صبحی زیبا در راه است همیشه بعد از تنهایی ها و دلتنگی های غروب پاییزی بهاری با شکوفه های دوست داشتن و صبوری در راه است همیشه بعد از مهی غلیظ بارانی آرام بخش در راه است
شاید هم مثل هوای بهار باشد گاهی چمدان رفتن می بندد و کمی بعد دل رحم شود برای ماندن و دوباره با عصبانیت بیشتر و غرشی شدیدش چمدان به دست می شود و بار دیگر با دل رحمی تمام می بارد.
آه....
به هر حال ولی این را می دانم و یقین دارم بعد از هر چیزی قطعا اتفاقی در راه است اتفاقی که می تواند مثل سیاهی شب باشد یا میتواند همانند رنگین کمان بعد از باران باشدمیتواند عطر تندی را به خودش بزند یا حتی میتواند عطر آرامش بر خودش بزند مهم این است که آفتاب پشت ابرهای تیره و تار نمی ماند -
چشمانم را که غرق رقص دریا با آن پیراهن آبی شده بود برداشتم نگاهم را وادار کردم آرام بگیرد چشمان سرخ شده ام را روی هم فشار دادم تا مبادا دلش هوس باران کند
پاهایم بی قرار بود روی شن های ساحل زانو زدم دوست نداشتم فکرم را اینطور مشغول کار ببینم جوری که حتی وقت استراحت هم نداشته باشد تا از پشت میز کارش بلند شود و کش قوسی به خودش بدهد که بتواند بازهم سخت درگیر کارش باشد. زیراجاق دلم را یادم رفته بود خاموش کنم و وقتی به خودم آمدم که بوی سوختگی قلبم به مشامم خورد بیچاره قلبم چقدر زیبا بود قرار بود پخته شود قرار نبود بسوزد، اصلاً نمیدانم این سرکه احساس از کجا پیدایش شده که حواسم را پاک پرت خودش کرد و قلبم را اینطور سیاه کرده؛ نفس عمیقی کشیدم و از روی شنهای نم دار ساحل بلند شدم دلم هوای بچگی کرده بود بی پرواهوس کرده بود بزند به آب تا جایی که راههای هوایی دل و مغز و قلب و همه و همه را با هم بند بیاورد، با هر قدمی که به سمت دریا برمیداشتم حرفهایشپشیمانی هایش
از همه بدتر گریه هایش
در راهروی اداری مغزم رژه می رفت ،اما امان از دیواری که تنها یک آجرش فرو بریزد آن وقت است که دیگر آدمها اعتمادشان را از دست میدهد و به آن دیگر تکیه نمیکنند من هم آدمم نمیتوانم به یک خانه ویران شده تکیه کنم
گردنم هم در آب بود و فقط منتظر یک لغزش بودم که تمام شود و اداره افکارم تا همیشه جمعه اعلام شودبدون هیچ شنبه ترسناکی برای کارکنانش
اما همیشه التماسهای مظلومانه دلم است که این اداره را باز نگه داشته تاوان همه ضرر ها را می دهد می داند که هر بار باید خسارت بیشتری بپردازد اما از انگیزه اش از امیدش خوشم می آید تسلیم نمیشود هر بار با قدرت بیشتری التماس میکند
برای ماندن و هر بار با این جمله تکراری اش مرا گول میزند و دلم را میبرد انگاری من هم بدم نمی آینده هردفعه گولش را بخورم
دوام بیاور حتی اگر طناب طاقتت به باریکترین ریش هایش رسید حتی اگر از زمین و زمان بریدی
و هر بار برایم زمزمه می کند با آن صدای لطیف و مهربانش
مژده که ایام غم نخواهد ماند /چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
و باز هم مثل هر بار من تسلیمش میشوم با اعتراضهای همیشگی ام در گوشش میگویم:( دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم)
-
سلامممم
میشه منم بزارم متناموfatemeh8181 بله حتما اینجا برای همه هست حتما بگذارید
-
fatemeh8181 بله حتما اینجا برای همه هست حتما بگذارید
arthur morgan بخونید وو انتقاد کنید ازشون
-
arthur morgan بخونید وو انتقاد کنید ازشون
fatemeh8181 حتما انشاالله نظرم را خواهم داد
-
fatemeh8181 حتما انشاالله نظرم را خواهم داد
arthur morgan مرسی
-
#دل_نوشته
حال که نگاه میکنم انگار هیچ چیز سرجایش نیست همه شهر را غباری عمیق گرفته است...دستی به پنجره میکشم تا شاید کمی از غبار ها کم شود اما... نه هیچ تغییری نکرده است...
از تو چه پنهان هیچ چیزی دیگر مثل سابق نیست. من ، من نیستم. تو! اصلا نیستی اما چه بهتر که نباشی....راستش را بخواهی اصلا دلم تنگت نیست...هربار به تو فکرمیکنم چیزی جزء بی حسی مطلق دلم را نمیگیرد همان بهتر که نیستی... مگرنه اینکه تو بی من خوش تری؟ خوش باش مرا دیگر به تو راهی نیست اما کاش دیگر برنگردی من این شهر غبار آلود بی تو را خیلی میپسندم کاش که دیگر نباشی...
نگاهم را که بین مردم میچرخانم همه حس ها باهم به سمتم هجوم می آورند ناراحتی غم شادی و... همه را حس میکنم گویی تمام این حس های زنده با من حرف میزنند...
شلوغ است! خیابان را میگویم ...
چه خوب در هیچ خیابانی کنارت قدم نزده ام تا در یادم بیایی... حتی تصویرت را به یاد نمی آورم ...
راستی چهره ات چگونه بود؟!
اسمت هم از یادم میرود...
چه بهتر که نباشی...
کاش از همان اول نمی آمدی...کاش ویران نمیکردی...
اما مهم نیست حال این من قوی است این من هیچ چیزی تکانش نمیدهد حتی طوفان وجود تو... این من اینقدر استوار است که دیگر اشک هم نمی ریزد.. این من خدا را دارد.. همان خدایی که دستش را گرفت... بهتر است بگویم این من حال در آغوش خداست با من در آغوش شیطان اشتباهش نگیر... این من دیگر جانش را برای هیچکسی جزء خدایش فدا نمیکند...
کاش که برنگردی! برای خودت می گویم وگرنه در این شهر غبارآلود یک من استوار و محکم انتظار مقابله با تو را می کشد...
این من حالا خدا را دارد....تفاوت بسیار بزرگی کرده است حسش میکنی؟.... -
چشمانم را که غرق رقص دریا با آن پیراهن آبی شده بود برداشتم نگاهم را وادار کردم آرام بگیرد چشمان سرخ شده ام را روی هم فشار دادم تا مبادا دلش هوس باران کند
پاهایم بی قرار بود روی شن های ساحل زانو زدم دوست نداشتم فکرم را اینطور مشغول کار ببینم جوری که حتی وقت استراحت هم نداشته باشد تا از پشت میز کارش بلند شود و کش قوسی به خودش بدهد که بتواند بازهم سخت درگیر کارش باشد. زیراجاق دلم را یادم رفته بود خاموش کنم و وقتی به خودم آمدم که بوی سوختگی قلبم به مشامم خورد بیچاره قلبم چقدر زیبا بود قرار بود پخته شود قرار نبود بسوزد، اصلاً نمیدانم این سرکه احساس از کجا پیدایش شده که حواسم را پاک پرت خودش کرد و قلبم را اینطور سیاه کرده؛ نفس عمیقی کشیدم و از روی شنهای نم دار ساحل بلند شدم دلم هوای بچگی کرده بود بی پرواهوس کرده بود بزند به آب تا جایی که راههای هوایی دل و مغز و قلب و همه و همه را با هم بند بیاورد، با هر قدمی که به سمت دریا برمیداشتم حرفهایشپشیمانی هایش
از همه بدتر گریه هایش
در راهروی اداری مغزم رژه می رفت ،اما امان از دیواری که تنها یک آجرش فرو بریزد آن وقت است که دیگر آدمها اعتمادشان را از دست میدهد و به آن دیگر تکیه نمیکنند من هم آدمم نمیتوانم به یک خانه ویران شده تکیه کنم
گردنم هم در آب بود و فقط منتظر یک لغزش بودم که تمام شود و اداره افکارم تا همیشه جمعه اعلام شودبدون هیچ شنبه ترسناکی برای کارکنانش
اما همیشه التماسهای مظلومانه دلم است که این اداره را باز نگه داشته تاوان همه ضرر ها را می دهد می داند که هر بار باید خسارت بیشتری بپردازد اما از انگیزه اش از امیدش خوشم می آید تسلیم نمیشود هر بار با قدرت بیشتری التماس میکند
برای ماندن و هر بار با این جمله تکراری اش مرا گول میزند و دلم را میبرد انگاری من هم بدم نمی آینده هردفعه گولش را بخورم
دوام بیاور حتی اگر طناب طاقتت به باریکترین ریش هایش رسید حتی اگر از زمین و زمان بریدی
و هر بار برایم زمزمه می کند با آن صدای لطیف و مهربانش
مژده که ایام غم نخواهد ماند /چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
و باز هم مثل هر بار من تسلیمش میشوم با اعتراضهای همیشگی ام در گوشش میگویم:( دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم)
-
این روزها شانه ات را کم دارم
دستانت را
اغوشت را
این روزها اواره ای در شهر غربتم
شهری بی ستاره بی ردی از گذر تو
یادت می اید مرا؟
من را ...
عشقم را ...
دیوانگی هایم را
چ زود تمام شد روزهایی دلدادگی مان...
چ زود سایه سیاه جدایی بر دلمان خیمه بست
ستاره ها را چه به یاد می اوری؟
وعده ما وقت دلتنگی تماشای ستارگان چشمک زن بود
راستش را بخواهی از وقتی که رهایم کردی اسمان نیز نامهربانان ستارگانش را از من دریغ کرده است...
کاش برگردی....
این شهر بی ستاره ب من مجال نفس کشیدن نمیدهد...
دلنوشته -
دلتنگت شده ام و باز تاوان دلتنگی مرا چشمانم پس میدهد
-
امروز قراراست به باغ کوچک انتهای قلبم سری. بزنم خاک گلدان های مهربانی را عوض کنم .آب حوض شادی را تعویض کنم .علف های هرز نا امیدی را که درمیان بوته های گل امید ریشه می دوانند را نابود کنم. آفت های کینه را که درحال خرابی نهال های گذشت بودند را از میان بردارم .در را باز کردم ووارد باغ شدم. اما.... اوضاع باغ کوچک انتهای قلبم اصلا خوب نبود انگار صاحبش پیرمردی سالخورده بوده است که دربیمارستان با خبر اعدام پسرش و شناسنامه ی دخترجوانش که مهر طلاق در آن جا خوش کرده است .مسیر ورودی باغ هیچ شباهتی به آن مسیر موفقیت قدیمی نداشت.باعلف های هرز ناامیدی فرش شده بود. گیاهان انگل به باغچه کوچک اهدافم حمله ورشده بودند همانطور که چشمانم را می چرخاندم وبه ویرانی باغ فکر میکردم چند درخت جدیدکه آنهارا به خاطر نمی اوردم نظرم را جلب کرد درختانی که ظاهرشان با درختان بائوباب تفاوتی نداشت درختانی که قامتشان به اسمان هفتم میرسید وریشه هایشان همچون تن وزنه برداری که عضله هایش بدنش را به چندین قسمت قابل شمارش تبدیل کرده بود.کم مانده بود شاخ های گوزن گونه ام ظاهر شوند درخت بائوباب
مگر اینجا اخترک است. افکارم را منظم کردم ودست به کار شدم باید باغم را نجات می دادم از این فاجعه. ارِه برقی را برداشتم واول به جان بائوباب های نشأت گرفته از امروز و فردا کردنم افتادم.بیشتر جان و انرژی ام را ستاند. بعد از اندکی استراحت شدم قاتل علف های هرز نا امیدی . با آفت کش بخشش قاتل زنجیره ای آفت ها نام گرفتم. به سراغ حوض شادی که رفتم به جای اب زلال خوشحالی غبار غم به خود گرفته بود حوض راسروسامانی بخشیدم وماهی های لبخند را روانه ی آن کردم .دراخر هم به سراغ گلدان های مهربانی رفتم و قبل از انکه جایش را به نفرت بدهند خاکشان را تعویض کردم.حال دیگر می توانستم به کلبه ی انتهای باغ بروم وچای خوش رنگی در فنجان ارزوهایم بریزم و با تکه کیکی از انگیزه خودم را میهمان کنم@سجاد-ذوالفقاری
@roghayeh-eftekhari
Yegane Dehqan
@